Wednesday، November 18، 2009

.

میدانید چهارکیلو هشتاد و پنج گرم به روایت فاکتور چقدر است؟
میدانید چهارکیلو و هشتاد و پنج گرم انار چقدر است؟
من نشسته ام اینجا کنار شوفاژ چهارکیلو و هشتاد و پنج گرم انار را دانه کرده ام ,دانه های درشت قرمزش را,و هی بلد نشده ام تو چه جور انار دان میکنی که آنجور صد دانه یاقوتش دانه دانه میریزند توو ظرف آبی سفالی بدون تلفات,بعد یادم به تو هست تووی سرمای آن شهر همیشه برفی که من خزیده بودم زیر لحاف و لج کرده بودم که انار دان کرده ویار
کرده ام و تو نشسته بودی کنج تخت انار دانه میکردی و گاهی دانه دانه میگذاشتی دهانم که من پای آخریش انگشت هات را و دستت را..و تمام تنم..تنت..تنمان نوچ شده بود و ملحفه های آبی سفیدت لکه های سرخ به تنش نشسته بود جابه جا و رد لب هام رووی نوچی تنت..

.

Monday، November 16، 2009

.
فکر میکنید افسردگی چیست؟شاخ و دمی که میگویند ندارد.منی که میبینید اینجور لبخندزنان تووی زندگی میگردم و یاد گرفته ام به جست و جوی بهانه بگردم برای هر برنامه ی مفرحانه ای یک آدمی هستم که کتمان میکند این افسردگی را..منی که تصمیماتم را باید بگذارم لب کوزه بس که بیخود از آب در می آیند,منی که تلاشم برای رسیدن به حد منفی تنزل کرده,من آدم تصمیمات بزرگ حالا نشسته ام,زانو بغل گرفته ام و نگاه میکنم به خودمی که راضی میشود به حداقل ها..من افسرده ام و درمان افسردگی م دور است,دیر است..من افسرده ام و تنهایی هرچه باشد مامن این روزهای من است..
.

Sunday، November 15، 2009

.


راحتی..؟
راحتی...؟


.
راحتی...؟


.

Friday، November 13، 2009

.


دلم واسه اون چشای خرش که وقتی ازم عصبانی میشد یه ذره همچین تنگ میشد و یادشم میرفت که لبخنده رو جمع کنه از رو لبش تنگ شده..
.

Saturday، November 07، 2009

.

نه..من همیشه ی خوب نیستم..
من گاهی به سرم میزنه..من گاهی بدیهی ترین واقعیات رو هم منکر میشم..من گاهی دیر سر کارم میرسم و وقتی که میدونم دیره باز از دم ماشین تا شرکتو آروم آروم میرم و با برگا و خرت و پرتای جمع شده ی آقای رفتگر بازی میکنم..من گاهی به سرم میزنه و اس ام اس هاتو میزارم یه گوشه که یادم بره جواب بدم..من گاهی میل های رسیده تو ستاره دار میکنم و انقد جواب نمیدم تا دومیش و سومیش..
من گاهی انقد جواب تلفنا رو نمیدم که نگران شی و فک کنی مُردم..من همیشه خووب نیستم و گاهی آب شیر ظرفشویی رو باز میزارم و در یخچالو وا میکنم و بی صدا میشینم تووشو نگاه میکنم..
من گاهی کتابِ استپ آپمو باز میکنم و تووشو پر میکنم از نوشته های خل خلیم..من گاهی پشت چک پرینت های شرکت شکلک های مسخره میکشم و دوباره میزارمشون توو جاشون..
من گاهی گوشمو میچسبونم به تلفن و هیچی نمیشنوم..
من گاهی تو که میگی حبل المتین گیست موهامو دورِ انگشتام میچرخونم و آروم دنباله شونو میکشم به لب هام..
من همیشگی خوب نیستم..گاهی وقتی آقای آتلیه روو وال سکشنه یه چیزی رو دوبار علامت میزنه که اصلاح ,همه چی رو درست میکنم الا همون یکی رو که دفعه ی بد دوباره بنویسه +دقت..
من گاهی تمووم یه ظهر با آفتاب مرده شو خیره میشم به دیوار روبروم و تووی کله م مدام میچرخه مای کافی ایز نات دت سوییت انی مُر..
من گاهی میزنه به سرم و تمووم روزم رو تووی یه سکوت احمقانه میگذرونم..
من گاهی میشم مثه یه تیکه یخ...نه بغضی توو گلومه ..نه دلتنگم..نه دلم گرفته..
من همیشگی خوب نیستم..من گاهی نه پریو دم ,نه هورمونام بالا پایین شده نه جسمم نه روحم نه روانم هیچ کدوم بهم نریخته ن..
من گاهی میزنه به سرم و تمووم زندگیم تووی یه سکوت غریب میگذره..
من گاهی فقط یه قدر کمی میمیرم..

.

Friday، November 06، 2009

.
بی تو اما همه جا ابری و غم گرفته ست..

.

Thursday، November 05، 2009








..

حالا بیا بنشین کنارم که برایت بگویم من چه مزخرفم این روزها..

.

Tuesday، November 03، 2009

.

من رابطه هام را بی حوصله ام..
دیگر آن سارایی نیستم که روزها را تبصره بسازد..من یک ربع قرنی ام و دیگر حوصله ی سروکله زدن با توهمات آدم هام را ندارم..من خسته میشوم از توضیح دادن..من آدم هام را انتظار دارم که بفهمند مرا..نگام را..لحنم را..خط کج لبخندم را..من عاجزم از تفسیر خودم اینروزها..

.

Sunday، November 01، 2009

.


و به جایی رسیدم که دیگه وقتی شبا با یه کابوس از خواب میپرم هیشکی نیس که دستم بره سمت گوشی م که مسیج بدم: دچار ترسم..بیداری؟

.

Thursday، October 15، 2009

.

تووی اوج حضور نداشتن میان وبلاگ و گودر و این قسم مجازی جات تووی روزهام چه میشود که شبش خواب میبینم با یکی از آقایان وبلاگستان همخانه ام و ایشان بسیار خوش تیپ و زیبارو میباشند.که میبینم خودم را که از خواب بیدار شده ام و ایشان را که داخل آشپزخانه مشغول خوردن چای یا قهوه یا هر مایعات دیگری هستند و یک روزنامه دست راستشان است که همینجور که نگاهش میکنند مرا میبینند لبخند میزنند مرا میبوسند در حد صمیمت و میفرمایند که بشین صبونه بخور!
و من تووی خوابم حتا تعجب زده بودم که میدانستم این آقا با من هیچ نسبی و تیکی و اینها ندارد چه شده که آمده میان خانه زندگیم با این همه مهربانی و عاشقانگی و در اوج خوشی بودم از لحاظ همخانگی با آقای خوش تیپ برنزه ی پیراهن خوش رنگ پوشِ قد بلندِ چشم های از کودکانگی برق زننده اش.
و اینکه آخر چرا ته روزی که من همه ش تووی کارم ول بوده ام و کلی روز درگیر دنیای واقعی یک آقای وبلاگ نویس تلپ می افتد در بغل ما آیا.از من نمیخواهید که فاش کنم آقای وبلاگ نویس را؟نه,نخواهید دیگر,شاید دوست نداشته باشند بدانید همخانه شده ایم جدیدن:دی
.
.


و دلخوشی من همین تو که میدانی نیستنش چه دردناکی بزرگی است و می آیی و میزنی پس کله ام و از تووی کابینت برای خودت لینا لوله ای برمیداری و مینشینی رووی زمین..کنار تلویزیون و مرا نگاه میکنی و پشت هم بدوبیرا بارم میکنی و دلتنگی و عاشقانگی م را مسخره میکنی جوک میسازی با رابطه مان ,به خنده می اندازی ام..
که من نیازم تویی تووی روزهای بعد رفتنش که خل و چل وارانه می آیی میان دلتنگی هام و میخندانی ام و میبرانی ام از هرچه خیال تاریک..
که من کنارت دراز که میکشم با خنده بگویی یک وقتی اشتباه نگیرمت با فلانی که تو بهش خیانت نمیخواهی کنی و دست بهت نزنم و تحریکت نکنم که من ازخنده بمیرم تووی بغلت که تو آرام دست بکشی به مووهام که بگویی افتخار میکنی به من..به دوستی ام..به عشقی که میبینی..که بگویی عاشقانگی مان یادت می اندازد که شاید بشود..روزی..تو هم..
دلخوشی من تویی مردِ شبانه های بعد از او..

.

Wednesday، October 14، 2009

.

آدمیزاد است دیگر..گاهی هم دچار بازگشت میشود.

,

Friday، September 11، 2009

.


حواسم هست تمام رووزهایی که میرسند را باید برای خودم ثبت کنم ..آهسته..آهسته...


.

Monday، September 07، 2009

.


و هنگامی که گودرستان به روزمره تان دخول میکند:
دخترک همکارش را نشانم میدهد که باهاش ای تیک و تاکی دارد که چطور هست و این ها
من :اینه؟الان خوبه این به نظرت؟ال کچلی و دماغ و قد.
دخترک:چی چی کچلی؟
من: :D
اون:?
آن یک دختره بغل دستی:الف لام تعریفشه لابد.
.

Sunday، September 06، 2009

.

آدمیزاد بهتر است دارای شعور سرخود بوده و مخش هایش را به موقع و با دقت انجام دهد.
.

Friday، September 04، 2009

.

نمیدانم چند مدت همینجوری بی صدا دراز کشیده ام اینجا و یکجور بامزه ای گردنم را کج کرده ام و یک دستم را گذاشته ام رووی شکمم و یک فرم خاصی به بدنم داده ام انگار که فیگور گرفته باشم برای عکاسی که نیست..
انگار یک نفر با دوربین آن طرف ایستاده که من تووی کادرش ..
هر چند وقتی تکانی به بدنم میدهم..کشی..قوسی..گردنم را بالاتر میگیرم و تووی سکون فرو میروم..و انگار که شات بعدی اش تنها یک حرکتی آرام گوشه ی لبم باشد یا تغییر زوایه ی دو سه درجه ای گردنم..زانوهام..که انگار من باشم و فیگور گرفته باشم..و پاهام را کشیده ام و از زانو یکی را کمی خم کرده ام و لوول موهام افتاده اینور سرم که چشم هام را که بچرخانم میبینمشان و عطرشان زیر دماغم است و انگشت هام آرام ضرب گرفته اند روو پوست شکمم..
صدای کلید تووی قفل که می آید حتا تکانی هم نمیخورم..حتا خطوط چهره ام به هم نمیریزد..انگار که نخواهم صدای عکاس را دربیاورم..
صداش را میشنوم:باید عکس شی الان.
لبخند میزنم..کش می آیم ..غلت میزنم..گلوله میشوم از ذوق تووی خودم..صدای غرزدن عکاس را میشونم که عکسش خراب شده..

.
.


بعد فکر میکنم یا خدا,چطور من خودم را این همه وقت محروم کرده بودم از لذت بووس و بغل..
.

Wednesday، September 02، 2009

.

اس ام اسی که فرستاده نشده هیچوقتی نمیرسد,حالا تو هی گوشیت را نگاه کن,بالا پایین کن..

.

Sunday، August 30، 2009

.
من:وای من تا به حال ماشین پلیس سوار نشده بودم
آقای پلیس :حالا خووب هست؟
من:آره,با همین برمیگردیم هم؟
آقای پلیس: /:)
.

Saturday، August 29، 2009

.
واستادم کنار اپن مشغول قاچ کردن هندونه و نگام به سایه محو توو تاریکیشه که از پشت شیشه ی بالکن هیبتشو میبینم که توو تاریکی خیره شده به یه جایی تووی این شهر شلوغ ..آتیش سر سیگارش افتاده میون سایه ی دستش توو شیشه..
صدای محو رایس یه جایی از خونه پیچیده و من نگام به شونه هاشه که میون مرز تاریکی و روشنی تی شرتش معلومه..
صدای فریاد خنده و هوار ندا میاد که انگار میخواد یه چیزی رو بزور از دست امیر بگیره و من دست هام کنار ظرف هندونه س و نگام به سایه ی دست هاشه رووی شیشه که تکیه داده به نرده ی بالکن..
واستادم و نگاه میکنم به سایه ی محو پشت شیشه ش..
بچه ها کنار در بالکن دارن تخته بازی میکنن و من محو سایه ش رووی شیشه م..


.

.

Friday، August 28، 2009

.

حراج بنتون = بنجلیسم جادوویی

.

Wednesday، August 26، 2009

.

میگفت که تو در چنگ منی
.

Monday، August 24، 2009

.

آقای خداوند مهربان.
بیا یک معامله ای کنیم,شما بردار این دو هفته ی مانده را بکن دو ماه,از آنورش محض جبران قضیه سه ماه بعد را بکن سه روز.
خو؟خو؟خو؟

.

Saturday، August 22، 2009

.
من همینجا مراتب ارادت خودم رو به روح و روان مسببان یکطرفه شدن حیابان ولیعصر اعلام میکنم که باعث شدن خلاقیت بنده در کشف کردن راه های ناشناخته شکوفا بشه.
دهنتون صاف.
.

من رها میشوم همین جا ..همین جا که ملحفه ها زیرپایت گلوله شده اند..نیم رخت را گذاشته ای رووی بالش و دست هات را از کناره ی صورتت رد کرده ای کناربالش و من نگاه میکنم به خوابیدنِ بی هیاهو و آرامت ..که میروم خودم را پرت میکنم میان جای خالیم..چسبیده به تنت و دیوار..که انگشت هام را بکشم از پشتت..پایین بیایم..که تو به لرزه بیفتی..و تنت انگار که لرزش های خفیفش را از سرانگشتانم برساند به تنم..به دست هام..به پاهام..به قوس کمرم..به این تماسِ مرتعش سینه هام و پشتت..
که لحظه هام را بخواهم که باشند..که چرخ بزنی..که کش و قوس بیایم..پهن شوم تووی خالی میان بازوهات..که بگیرانی ام میان تنت..سفت..سخت..که عطر تنت را بمیرم..


.

Tuesday، August 18، 2009

.

چشم هات که بهم باشد خیالم راحت است.چشم هات که با لبخند غریزیت بهم باشد انگاری خاطرم جمع است.
که پیراهن بنفشم را تنم کنم برات,گوشواره های صورتی ام را آویزان کنم از گووش هام,مووهام را همینجور از حمام درآمده جمع کنم بالای سرم تووی خانه بچرخم برات.که بخرامم برات..که محض دلبری..که لوندی کنم برات ..که بدانم نگاهت را که دنبالم می آید که ریتم بدهم به پاهام,به دست هام,به پلک زدن هام,که برات برقصم..بی هوا برقصم برای تو..که تو نشسته ای آنجا؛تکیه داده ای..مرا نگاه میکنی و من تشنه ی این نگاه تو رووی تنم..که روزها بود که هوس نگاهت و حالا,که من چشم هام را خمارت کنم که یکهو از راه برسی که دست بندازی دور کمرم که بکشانی ام به تنت..که لووس کنم خودم را,سر بچرخانم زیر گردنت,که کودک شوم,که لب هات..که لب هات...

.

Saturday، August 15، 2009


.

خوابم یا بیدارم
لمس تنت خواب نیست
این روشنی از توست
بگو از آفتاب نیست

.

Tuesday، August 11، 2009


.


یک وقتی هم باید باشد که تو بنشینی پشت میز و سالاد ناخنک بزنی و من پشت گاز مشغول پشت و رو کردن کتلت ها و همینجور برایت بگویم ازرووزهام,از دغدغه های ساده ی روزمرگی م ,از آقای آیلتز,از خانم همکلاسی,از کلاس عکاسی,از همکار جدید آتلیه,از عکس های جدید,از استادِ عکس دوست داشتنی,از تابلوهای نصفه کاره مانده,از هدیه های رسیده,از چمدان بستن دوستِ چندساله,از دوستی های جدید..
یک وقتی هم باید باشد که من توی دست هام مشغول شکل دادن سری جدید کتلت ها باشم و تو همینجور که دست میکشی به برگ های گلدانِ رووی اپن گوشم بدهی که برات از دلفت و لیدن و اوتریخت بگویم و همان جا برات مثبت و منفی ها را جدا کنم و بگویم برات از فکرهام.
که برات بگویم از راه هایی که انتخاب کرده ام..که برات بگویم از تصمیمات امساله ام..
یک وقتی هم باید باشد که من دست های چربِ کتلتی ام را زیر شیر آب بشویم و برات بگویم چه دلتنگی غریبی تووی رگ هام وول میخورد وقتی حرف هام برات خفه میشوند تووی گلووم..که یکهو ببینم که لب هات جا مانده اند رووی گردنم..که دست هات میلغزد رووی پوستِ خنک شکمم..یک وقتی باید باشد خب..

.

Monday، August 10، 2009

.

که یک شبی هم باید برات حرف بزنم..یک شبی باید حرف بزنم برات ازین غم محزونی که تووی دلم مانده..یک شبی تا صبح باید که برات حرف بزنم..که سرم را بگذارم رووی پاهات و تو دست هات تووی مووهام باشد که من برات بگویم از تلخی این روزها..برات بگویم ازین هم سبزی زندگی مان که به لجن کشید..
یک شب تا صبح باید برات حرف بزنم..از تمام آن چیزهایی که شنیده ای..که ندیده ای..از تمام آن همه تصویرها..صداها..یک شب تا صبح باید باشد که من برات تعریف کنم از روزهای سبز و قشنگ و آراممان..از دستبندهامان..از نوارهای رقصان تووی بادِ گره خورده به آنتن ها..از دست های وی بیرون آمده از پنجره ماشین ها..
یک شبی تا صبح باید برات بگویم از تمام لبخند ی که تووی شهر جاری بود..از تمام مهربانی که روان بود..از تمام مردمی که انگار با هم حرف مشترک..
یک شبی تا صبح که تو حواست به من است و من به حضورت دلخوشم باید برات بگویم از برگه ای که بوسیدم و انداختم تووی صندوق..از تمام امیدی که به آینده..از تمام دلخوشی بی دردسرمان..
یک شبی تا صبح باید برات بگویم از فرداهاش..از باتوم..از درد..از اشک آور..از فریاد..از درگیری..از زخم...از خون ..از مرگ..یک شبی تا صبح اگر قد بدهد باید برایت بگویم از سهراب ها..نداها..از اوین..کهریزک..
یک شبی تا صبح اگر بشود باید حکایت این روزهامان را برات بگویم..از جنبش سبزمان..از امیدمان که ناامید نشده هنوز..از خشم مان که امیدمان شده..
یک شبی تا صبح باید باشی بالای سرم تا برات بگویم از تمام این روزهای بدون تو را که سر کردم تووی این تنهایی و ترس..یک شبی تا صبح باید دست هات رووی گونه ام باشد..که بغضم که بترکد..آغوشت..آغوشت..

.

Sunday، August 09، 2009

.

یک وقتی میشود که من 12شب میزنم به دل یک جاده ای که تاریک..
یک وقتی هم میشود که من تمام راه دیدمت آهسته بوسیدمت گوش میدهم و تووی ذهنم میسازم لحظه لحظه ی دیدنت را
یک وقتی هم میشود که هی برای خودم لبخند میزنم تمام جاده را تا رسیدن به تو..یک وقتی هم میشود میدانم که می ببینمت از میان جمعیت که هوار میزنم اوناهاش اوناهاش که احسان,که امیر که سوگل پی دست های مرا بگیرند که تووی هوا موج میگیرد برات..
یک وقتی هم میشود که من یادم نباشد هیچ به دوروبرم..که زودتر از امیر ولو شوم تووی بغلت و بی هوا گردنت را ببوسم ..
یک وقتی میشود..یکی از همین روزها ساعت که از 12 بگذرد من مینشینم پشت رخشم ,باکم را پر میکنم,گاز میدهم و حواسم هست که دوست داشتنت را به دنیا نمیدهم..

.

Saturday، August 08، 2009

.

غمگینم..
گوشی رو قط کردم و جمع شدم گووشه ی دیوار و با دستم خط میکشم رووی سرامیک کف اتاق
یه بغض اومده نشسته ته گلووم..که تو با اون حزن صدات..با اون غم غریب توو صدات..من با این همه ناتووونیم توو حتا همدردی کردن بات..که یذره آروم ت کردن..
که بغضه سنگینه..قدرِ تمووم این روزاس..قدر تموومِ سنگینی باریه که روو دووشامونه.که اومده که قوی مون کنه..که نگاه کن دختر..به رووزایی که از راه میرسه..به رووزایی که نزدیکه..
که این غم سنگینه..که بی خبری سنگینه..که همین بلاتکلیفی سنگینه..اما سرتو بالا بگیر دختر..نگاه کن..و امید داشته باش..به خاطر خدا امید داشته باش..
عزیزدلم..

.

Friday، August 07، 2009

.

مسافر بیقراری های من از راه میرسد..

.

Thursday، August 06، 2009

.

شبا که ما خوابیدیم
آقا پلیسه توو فکر سرویس کردن دهنمونه
.

Wednesday، August 05، 2009

.

عشق اول فقط یه خاطره است
عشق بعدی تمام فاجعه است
عشق همیشه در مراجعه است

.

Saturday، August 01، 2009

.

من آدم نگرانی نیستم..اطرافیانم میدانند.. من به سختی دلواپس چیزی میشوم..تووی ذهن من همیشه همه چیز روبراه است..همیشه همه خوب اند و همیشه همه سلامت به مقصد رسیده اند..
تووی ذهن من برخلاف ذهن مادرم ماشین ته دره نمیرود,وسط کوچه کسی آدم را خفت نمیکند, نصفه شب میان خیابان کسی تووی ماشین به آدم تجاوز نمیکند,شیرگاز باز نمی ماند,خانه آتش نمیگیرد..دزد به ماشین قفل فرمان نخورده نمیزند,در حیاط را که باز بگذاری پیشوهه در نمیرود..
تووی ذهن من هر کسی که دیر میکند نمرده است و یا دیروقت که تلفن زنگ بزند از بیمارستان نیست
تووی ذهن من تمام جواب آزمایش ها سالم است و هیچ کس بیمار نیست..
تووی ذهن من برخلاف مادرم همسایه بالایی مجردمان فکر ترتیب مرا دادن را نمیکند و آقای همسایه مان آمار رفت و آمدهام را ندارد..تووی ذهن من هیچوقت نمی آید که آقای بنگاهی خانه نشان دهنده میخواهد کاریم کند تووی خانه ی خالی..
تووی ذهن من کسی توهین نمیکند..کسی با چاقو به جان آن یکی نمی افتد..تووی ذهن من کسی دعوا نمیکند..کسی دروغ نمیگوبد..کسی زیرآب کسی را نمیزند..کسی از کسی بدش نمی آید..
تووی ذهن من آدم ها صالح و سالم طبقه بندی شده اند,هیچ کس دزد و قاتل نیست.هیچ کس آدم را نمیگیرد بزور بکند..تووی ذهن من هیچ راننده ای مست نیست..هیچ پیچی خطرناک نیست..هیچ ترمزی نیست که نگیرد..هیچ زمینی لغزنده نیست..تووی ذهن من راننده ای نیست که حواسش با جاده و خیابان نباشد..
تووی ذهن من همیشه همه چیز مثبت است..من همیشه نیمه ی پر لیوانم..
.
تووی دنیای واقعی من آدم هام میمیرند..تووی دنیای واقعی من آدم هام میروند تووی دره..تووی دنیای واقعی من آدم هام بیماری های سخت میگیرند..تووی دنیای واقعی من آدم هام درد میکشند و از دردهاشان میمیرند..
تووی دنیای واقعی من آدم هایی که نصفه شب زنگ میزنند خانه ات یا از بیمارستان اند یا میخواهند خبر مرگ کسی را بدهند..
تووی دنیای واقعی من آدم ها میروند زیر کامیون و جنازه ی له شده شان رووی آسفالت جاده باران میخورد..
تووی دنیای واقعی من راننده ها به دوست زیبای 21ساله ی من تجاوز میکنند و بدن نیمه جانش را میان جاده رها میکنند..
تووی دنیای واقعی من دوستم با دوست پسرش میخورند به گاردریل وسط اتوبان و دخترک ویلچرنشین میشود..
تووی دنیای واقعی من دوستم با کله از شیشه ماشین پرت میشود بیرون و گاهی وسط خیابان های این شهر شلوغ یادش میرود کیست و خانه اش کجاست..
تووی دنیای واقعی من دوست هام را توو خانه ی هم میگیرند و میگذارندشان تووی بازداشتگاه که از ترس بلرزند و تا روزها صدا ازشان درنیاید..
تووی دنیای واقعی من همسران دوست هام میروند سفر و هیچوقت برنمیگردند..
تووی دنیای واقعی من آدم هام تووی خانه های دانشجویی شان از نشت گاز آرام و بی صدا میمیرند..
تووی دنیای واقعی من آدم ها بی خود و بی جهت میمیرند..تووی دنیای واقعی من آدم ها به هیچ جایی بند نیستند..

..

کدام آدمی میگفت زندگی انسان ها زاده ی باورهاشان است؟من اما باورهام به تخ.م زندگیم هم نیستند..


.

Friday، July 31، 2009

نامه های وارده:

.
"من الان اینا رو نباید بت بگم,چون لوس میشی..ولی خوب لوس بشی..لوس هستی..اصن فدای سرم که لوس میشی.."
.
.
شما میدانید لنت چیست؟
شما میدانید لنت ترمز چیست؟
شما لنت ترمزتان سالم است؟
مطمئنید؟
خوش به حالتان.
.

Wednesday، July 29، 2009

.

در حال فتح توام..

..
.

Monday، July 27، 2009

.

اینجور است که من آدم کلن به تخ.م.می هستم.
اینجور است که زندگی من در یک بی خیالی عظیمی طی میشود.
اینجور است که من همیشه و پای تمامی مسائل و تصیمات زندگیم انقدر روان و شلیل بوده ام که همینجور برای خودشان گرفته شده اند
بعله,من آدمی هستم بی خیال و شمای دوست که می آیی اینجور مضطرب و هراسناک و پرتنش ظاهر میشوی در برابرم راستش من هیچ درک نمیکنم از وضعیت.
بخدا که هیچ چیزی تووی تمام این دنیا ارزش این را ندارد که شما اینجور نگاهت دودو بزند ,اینجور دست و پات بلرزند,اینجور نفست بالا نیاید.
که بابا ولش کن بگذار خودش یک چیزیش میشود دیگر,این منی که میبینی اینجا کنار تو ملبخند نشسته ام و هی میان حرف هات سعی به آرام کردن ت دارم خودم یک زندگی ای دارم که اگر بخواهم بنشینم و مثل تو فروو بروم تووی دیتیل های زندگیم و تمامی مسائل و آدمیانی که ریده اند به زندگیم باید همینجا خم شوم یک چاله ی 1 متری بکنم برای خودم و بروم تووش دراز بکشم در حالت مرگ.
که هی به من نگو خوش به حالت انقد خوشبینی به همه چی,که بخدا چاره ای دیگری اگر داشتم,اگر داشتم..
.

Saturday، July 25، 2009

.

اصولن در اینکه پاره ای از اجناس مذکر واسه روحیه خوبن که هیچ شکی نیس و این که آقایونِ خوش تیپ و خوش سیما و خوش بازو و اینا به مانند قرص فلکستین شادی آور هستند وآدم باید هرچند وقت به چند وقت خودش رو در معرض یک همچین نعمت هایی قرار بده!

.

Thursday، July 23، 2009

.

زلف بر باد مده پدسگ..

.

Sunday، July 19، 2009

.

یکی بیاید از من بپرسد چه مرگم است,آی آدم ها که نشسته بر ساحل آفتابتان را میگیرید یکی تان بیاید یقه ی مرا بگیرد بپرسد چه مرگم است این روزها که هی بی خودی تووی سرو کله ی همه تان میزنم و دلقک وار به مهمترین مسائل زندگیم میخندم به صورت هوار.
یکی بیاید مرا بغل کند و بپرسدم چه م شه که این وقت های دیوانگی و سرخوشی م یکهو نگام میرود به یک جای دوری و چند ثانیه ای خاموش میشوم..
یکی بردارد آن عکسی که حسام ازم گرفته که دستم را گرفته ام سایبان چشم هام و دارم به یک جایی آنور موج ها نگاه میکنم را بیاورد بگوید این غم محزون پشت تمام این خنده هات چرا؟
یکی بیاید حالیم کند که تنهایی کله کردن تووی این کوهی که آمده جلوم قد کشیده نمیراندم اگر ترک ترکم میکند..آوارم میکند رووی سر روح سرخوش و بی خیالم.
یکی دست مرا بگیرد ببرد بنشاند جلوی خودم که بگویمش چه مرگش شده که اینجور کرخت و بی خیال آدم هاش را میانه ی زندگیش وامیدهد محض دلخوشی خودش..
که آخر چه مرگش شده چه مرگش شده که به خودش که نه به آدم هاش هم رحم نمیکند..
که یکی بیاید به خودم بیاوردم که این ها,این آدم های دنیام که مال این دیروز و امروزم که نیستند,که یک عمرند که با من.
که من چطور این روزها رووی همین سرخوشی و بی خیالی دل میگیرم و میستانم و حالیم نیست که هی که دل ازین دست به آن دست میکنم این آدم ها را چطور میشکنم..که تروخدا یکی بیاید یادم بدهد این روزها که اینجور –خودم که میدانم برای یک لحظه حتا رها شدن از همه ی فکر ها و فکرها و فکرها- میگردم و میخواهم که محو لحظه م شوم و هیچ حالیم نیست که این احساساتی که اینروزها بی هیچ خساستی خرج میکنم پای آدم هام فردا که حالم به شود می آید یقه ام را میگیرد که چه شد پس..که من دارم میفهمم که چه غلطی دارم میکنم..یکی بیاید دست مرا بگیرد درم بیاورد ازین دنیای دیوانه ای که ساخته ام برای خودم..اینروزها..



.

Saturday، July 18، 2009

.


دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی..


.

Friday، July 17، 2009

.

خدا حتمن باید یک آلبومی داشته باشد؟ندارد؟
اینجور که نیست,خدا هم مثل همه ی ما,یک آلبومی دارد پر از عکس آدم هاش..پر از عکس های آدم هاش که آمده اند و رفته اند..خدا هم حتمن یک آلبومی دارد و حتمن پشت تمام عکس هاش نوشته دارد.. آقای فلان تووی عروسی پسرش..خانم فلان آذر 83 در اولین دیدار با آقای فلان..یا مثلن سارا فلان بهمن 85 برهنه میان برف ها..
بعد هر وقتی میرود سر کشوی خودش آلبوم ها را در می آورد میچیند دور خودش و آلبوم ها را باز میکند نگاه میکند و بغض میکند..حتمن گاهی میخندد و گاهی از بعضی هاش به سرعت میگذرد,حتمن هم مثل ماها یک سری عکس ها دارد که دلش نمیخواهد به کسی نشان دهد..مثل عکس های خودمان تووی دوران بلوغ لعنتی با آن صورت باد کرده و چشم های پر اخم..حتمن یک سری عکس ها دارد که خجالت میکشد از دیدنشان..که زود رد میشود ..که مثلن پشت یکیشان نوشته بم 5دی.. تصادف آیدین ِ 25ساله تووی جاده چالوس با راننده خواب آلود ..جنازه ی تکه تکه شده از سقوط چندباره ی توپولوف..نمیدانم خدا هم پشیمان میشود یا نه..او هم افسوس لحظه ها را هم میخورد یا نه..من اگر جاش بودم اما اینجور عکس ها را میگذاشتم جلوی چشم هام که یادم باشد چه کرده ام..که یادم باشد حکمتم چه بر سر آدم هام آورده..من اگر بودم عکسی از چشم های ماهان وقتی به جسد مادر و پدر و برادرش کنار هم زل زده بود,عکسی از دخترک 4ساله ی چرک گرفته که میان آوار میگشت و بی صدا گریه میکرد,عکسی از بهت محزون رایحه کنار سنگ مزار رضا, عکسی از بدن له شده ی عروس جوانِ امیر کناره جاده,عکسی از زانوان تا شده ی مرد میان تکه تکه های هوایپما,عکسی از دست های نیما که چنگ زده بود به بدن کفن پیچیده ی آیدین,عکسی از دخترکی که با نگاهی مبهوت پیکر پدرش را نگاه میکرد تووی آن چاله ی سیاه لعنتی میگذاشتم یک جایی که ببینمشان ..که بغض کنم و یادم باشد که خدا هم اگر باشی دل آدم هات را میشکنی..

.

Saturday، July 11، 2009

.

نازلی در دیدارهای معمول با من:
فکر میکنی خیلی خووبه برنزه ای؟عقده ای.
سر زمین کار میکردی؟
خیلی هم گوشوارات زشته!
انگیزه ت ازینکه این مانتو رو خریدی چی بود؟
چقد پیری!

نازلی هستن یک تخریب چی.
.
.

مفتخرم که استعداد جدیدالکشف خود را در عرصه ی صدا و آواز به جامعه ی موسیقی جهان معرفی کنم:خانم دنیا مهرواژیان ماسو نشان
سارا هستم یک مکتشف

.

Tuesday، July 07، 2009

.
و اصولن شمال جایی است که مردم در بی خیالی لبخندوارِ کشداری نسبت به تمامی امورِ دنیا به سر میبرند.

.

Friday، July 03، 2009

.


این روزها دچار یک سری عادات جدیدی شده ام,راستش اولش خیلی سخت بود,از لحاظ تربیت خانوادگی و اصول و اخلاق شهروندی,درد هم داشت اوایلش,اما خب کم کم خیلی هم خووب شد,
قضیه این بود که من یک روز مشغول کنکاش در کیف پولم برای دادن سه تا دوهزاری و چندتایی دویستی و صدی به آقای مغازه دار در حین جدا کردن دو تومنی ها رووی یکیشان دیدم که با یک خط سبز قشنگی یکی برداشته آن گوشه نوشته رئیس جمهور من:میرحسین موسوی.
خب شما نمیدانید چه حس خووبِ مشترکی بود با این آدمه که نشسته بود رووی دوهزارتومنی کنار عکس آقا! نوشته بود میرحسین موسوی
این بود که من کلی درونم نرم و گرم شد و کلی لبخند زدم که آقای مغازه دار هم فهمید و گفت که تاحالا کلی ازین ها دارد و من اما تووی وحدت غریبی ولو بودم با یک آدمی که خطش هم خیلی خووب بود.
و فکر میکنید چه؟خب من کلی در فکر یک چند شیوه ی مبارزه ی مدنی بودم قبیل چاپ کردن این بیانیه ها و عکس ها و اینکه هی تووی حرف هام بگویم به این و آن رئیس جمهور موسوی که ملت باورشان نشود یک وقتی که به این یارو رای داده اند..
که خب نشستم دیدم این اصلن جواب میدهد ,همین که من هم لبخندِ همدلی بیاورم رووی لب یکی دیگر و خب چی ازین بهتر که هی این اسکناس ها بچرخد تووی دست های مردم که یادشان باشد به کی رای داده اند..
نیایید اینجا حالا برای من بگویید از پول و سرمایه ی ملی و این حرف ها که اولن که من کاری باهاشان ندارم که,من فقط با یک خط خووبی مینویسم رئیس جمهور ایران:میرحسین موسوی و بعد پول را میدهم دست آقای مغازه دار که برسد به دست شما دوست عزیز که یکهو یادتان نرود چه برسرمان آورده اند..
بعله من از همین مبارزات کوچک بی سروصدا میکنم و هرچه به من از سرمایه ی ملی بگویید میگویم به تخ.م.م که اصلن من سرمایه ی ملی که من جز ملتش که نه جز خس و خاشاکش باشم نمیخواهم..اخلاق گرایی و اینجور اراجیف هم برای آن هایی که تووی جوامع آزاد و متمدن زندگی میکنند,برای من ازین اداها دیگر معنی ندارد.


.

Wednesday، July 01، 2009

.


اینکه من اصرارت کنم برای نیامدنت تووی این اوضاع بلبشو..این که من ازت بخواهم که بمانی تا کمی همه چیز آرام شود که اینجا هیچ چیزی غیر ممکن نیست..که ممکن است از فرودگاه ببرندت اوین به جرم نگرانی های عاشقانه..که بگویم اینجا رووی هیچ چیزی حساب نمیشود کرد که اگر آمدی و بعد دو هفته نشد بروی چه..این از من چنان بعید است که بعد تمام حرف هام وقتی مثل تمام اعتراف گرفتن هات میگویی به من نگاه کن..بغض کنم که من میمیرم برای آمدنت اما تابِ دلنگرانی برات را ندارم که..
.

Monday، June 29، 2009

.



دل‌تنگی واژه‌ای‌ست که به احساس الان من می‌گويند.


.
.

زنجیره ی سبز حیوانی- راه آهن تا تجریش:بسیج,سپاه,نیروی انتظامی

.

Sunday، June 28، 2009

.

اینروزهای هیاهو و درگیری و اغتشاش! راستش یکجورهایی خودِ خودم آمد روو..
راستش یکجورهایی فهمیدم کدام آدم های زندگیم برام مهم ترند اینجور وقت ها..راستش اینجوری بود که من گوشی را برمیداشتم و زنگ میزدم به آدم هام..آن ها که تووی بطن اتفاقات..که تووی خیابان های همین شهر زندگی میکردند..
اینجور شد که من زنگ میزدم به آدم هام..که بدانم اوضاعشان را..که بدانم که خوبند..روبراهند..
من برمیداشتم حتا زنگ میزدم برای آدم هایی که ماه ها بی خبری بود ازشان..من به آدم هایی زنگ میزدم که بس که به هم فقط اس ام اس یادم رفته بود تن صداشان را..
اینجور شد که من زنگ میزدم به آدم هام..و خدا میداند چه حس غریب خووبی بود..که دلم میلرزید برای آدم ها..که دوست داشتنم که میریخت تووی دلواپسی هام تازه دستم می آمد که هی..این آدم من است پس..همینی که من دلم بالا پایین میشود که بشنومش..که آن یکی را که 7ماه است ازش بی خبرم را خبربگیرم..که میدانم سیاسی است و میدانم تووی ستاد خاتمی بوده آنوقت ها و دستم بی هیچ تردید برود سمت تلفن,بی آن که حتا یادم بیاید آخرین بار کی با هم حرف زدیم و چه گفتیم و چه شد که قطع شدیم..و این ها اصلن مهم نبود که بودنشان..سلامت و امن بودنشان..
ومن الان انگار که دوست هام را گلچین کرده باشم..که وقتی میشنیدم که شلوغ میشود و درگیری و تیر و گارد..وقتی بچه ها میرفتند و به هر ضرب و زوری خبر میرساندند که نیایید..تیراندازی..من گوشی را برمیداشتم که هرجور شده خبر بدهم به آدم هام..که نروند..و اینجوری بود که من آدم های زندگیم را انتخاب میکردم این روزها..این روزها میدیدم که موج نگرانی هام کجاها سوار است..و میدیدم چه دوست میدارم این آدم هام را..
که من این مجموعه ی آدم ها را که اسمشان هی تووی دایلد کالزم است را دوست میدارم..عمیق..عمیق..عمیق..

.

Friday، June 26، 2009

.

ای کاش
ای کاش
ای کاش
ای کاش
داوری
داوری
داوری

در کار بود
.
.
کاشکی
کاشکی
کاشکی
کاشکی
قضاوتی
قضاوتی
قضاوتی
در کار بود

.

.

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن
۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدیبخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events
We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam
We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.
Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government

A part of the large community of Iranian bloggers
July 26, 2009

Thursday، June 25، 2009

.


دلتنگم..اینروزها بیشتر از هر وقتی دلتنگ توام..اینروزای دود و آتیش و گلوله بیشتر از هر وقتی دلم واست تنگ میشه..اینروزایی که بیشتر از هر وقت دیگه ای میبینم همه ی خودتو که جاری میکنی توو این سیمای تلفن..توو این کلمه ها..از خودتی که نگرانی..از خودتی که میدونی..از خودتی که نگرانی و میدونی هم که چقدر من میترسم ازین همه خشم و وحشی گری..که میدونی سارایی که از صداهای بلندم وحشت داره وقتی میون این همه آدمی که دشمن میدونن ماهارو میگرده یعنی چی..که میدونی سارایی که وحشت داره از ناامنی وقتی زل میزنه به باتوومی که روو سر دوستاش فرود میاد یعنی چی..که بخدا که میترسم..که من آدم جنگ نیستم..که من وحشت دارم ازین نگاهای پر از نفرت اینا..که من وحشت دارم ازینا که با این همه کینه میزارن دنبال آدما..که واستم سر بلوار که هرکی از راه میرسه واسش فندک بگیرم و کاغذ آتیش بزنم..که من ,منی که کوچیک..منی که حتا الانشم از تصور همه لحظات این چندروزه م یخ میزنم..همین من..همین سارا ..
که خسته م..که پشیمونم..بخدا که پشیمونم..که واسه معدود بارای زندگیم حس میکنم که تصمیم اشتباه گرفتم واسه آینده م..ازون اشتباهایی که جبران نداره..خسته م..ازین همه ناامیدی خسته م..ازین همه درگیری خسته م..ازین همه حجم خبرای پر از خشم و دروغ و درگیری خسته م..که دلم یذره آرامش میخواد..که دلم یذره امنیت میخواد..دلم یذره مهربونی میخواد..دلم یذره میخواد از نو لبخند که میزنیم تلخ نباشیم انقد..دلم تورو میخواد..دلم تورو میخواد نه یذره اما..دلم تورو میخواد..زیاد..زیاد..
دلتنگ توام ..که من وقتی علیرضا میگه خیلی شلوغه نیا نمیتونیم مواظبت باشیم کلی باهاش بحث میکنم که من نیاز به مواظبت شماها ندارم و انوقت میشینم پشت گوشی تلفن و دلم میخواد وقتی میگی مواظب خودت که هستی پهن شم توو بغلت که نه..تو مواظب من باش..
که تو بروم نمیاری..که تو تمووم لجبازیامو واسه نیومدن بروم نمیاری..تو همه ی دلیل ها و منطق هامو واسه این یه سال بروم نمیاری..که من انوقت واست هزار و یه دلیل میاوردم که چرا الان نمیتونم..که چرا ترجیح میدم بمونمو ..که هزارتا دلیل خانوادگی و شخصی و مادرانه وکارانه و درسانه داشتم که برات بیارم..
الان اما واسه اومدن پیشت یه دلیل هم بسمه..دلتنگت ام..

.

Tuesday، June 23، 2009

.


کله خریه که دومی نداره..اینو ازین روزاش نمیگم..اینو از تمووم خاطرات این چن ساله ی مشترکمون میگم..از تموم با هم بودنا و خل خلیامون ..از تمووم سفرای مشترکمون..از جرات و جسارت غریبش میگم که تا چیزی که میخواد بدست نیاره رهاش نمیکنه...این روزا هر روزه ش که میبینمش یا میشنومش یه ورش آویزونه..که صداش درنمیاد..که چشاش یه جور غریبیه انگارکه سال ها گریه.. این روزا میون آتیش و خون میگرده..که تووی تمووم این روزا وسط جمعیت رفته...فریاد زده ..حقشو خواسته..که امروز که دیدم..سر فرصت حرف هاشو که میزد..با بغض دلم میخواس سرشو بگیرم توو بغلمو و بگم همه چی درست میشه..
که وقتی از حلقه ای که دور ندا زده بودن که بقیه بتونن به زنده موندنش کمک کنن..که از خونی میگه که پخش صورتش..وقتی از هوار مادری میگه از شنبه دربدر پسرشه..که وقتی از محمدشون میگه که بعد یه هفته بی خبری از اوین خبرش رسیده..که وقتی از گیر انداختنشون توو کوچه بن بست میگه که از هر طرف اشک آور پرت میکردن طرفشون..که همسایه ها واسشون لاستیک پرت میکنن که آتیش بزنن..که وقتی از ترسش میگه وقتی توو محاصره شون بوده..که وقتی از فرارش از پشت بوم همسایه میگه..که وقتی از دست بندای کمربندی میگه..که وقتی از بدترین فحش و بدوبیراها میگه که بهشون میگفتن..که وقتی از دوستش میگه که تووی دستاش ,یهو,یهو همینجور بی صدا تمووم کرد..که وقتی میگه ازون تی شرت آبی هدیه تولدش که خونی..که نشسته تش هنوز..که میخواد بمونه..که خون عزیزتریناش..که وقتی از باتومای برقی شون میگه که خورده بوود تخت سینه ش ..که وقتی تی شرتشو میده بالا که کمرشو ببینم که کبود..سیاه..بنفش..
که من بغضم و قورت نتونم بدم..که صدام درنیاد..که توو تمووم مدت تعریف کردناش یه لبخند تلخ روو لبش باشه..که آخرش با ذوق بگه که چندتاشونو زده و موتور سی جی بسیجیه رو آتیش زدن واس خاطر اشک آورا..که بیاد واسم طرز تهیه کوکتول مولوتوف بگه واس وقتی که لازم شد..که من نگاه کنم به اون چشم ها و فکر کنم که چرا تمووم اون جسارت و شهامت و انرژی ش اینجور باید صرف شه..که یاد تمووم ِ شیطنت ها و دیوونه بازیاش بیفتم و فکر کنم..یه لحظه..یه لحظه فکر کنم اگه..اگه همین فردا..همین فردا..دیگه نباشی..اگه همین فردا مثه همون دوستت تو هم از در خونه بری بیرون و نیای..اگه تو هم یهو بشی مسیر گلووله..اگه تو هم..اگه..اگه..یه لحظه..که همون یه لحظه بس باشه که اشکه که گوشه چشممه قل بخوره بیفته روو گونه م..که تو باشی اونی که سرمو میگیره توو بغلش ..که نترس..همه چی درست میشه..

.

Sunday، June 21، 2009

.

تووی تمووم خاطرات کودکی م صدای محزون و بغض دار بابا هست که یه جور غمگینی سراومد زمستون میخونه..که نمیفهمیدم چرا..که این همه غم تووی یه آهنگ..که مامان میگفت از دوستا و تلخی خاطرات..که نمیفهمیدم..
الانم اما خودمو میبینم که نشستم اینجا و هنوز نرسیده به توو کوه ها دارن گل گل گل ..بغضم میترکه و صدای گریه م هوار میشه تووی خونه..

.

Wednesday، June 17، 2009

.



امروز هم دنبال تظاهرات مدنی مون راه افتادیم توو خیابون پی موج سبز..
پی گرفتن حقمون..پی گرفتن رای مون..
تمووم خستگی این روزها انگار نه انگار..که اصن این همه راه رفتنا..این همه سرباز و گارد ویژه و بسیجی دیدنا انگار دیگه واسمون عادت..که من هی صدای هر موتوری میشنوم سرمو میگیرم میون دستام..که چوب و باتوماشونو که میچرخونن نخوره توو سرم..
که اما امروز انقد همه چی آروم بود که همه مون ترسیده بودیم..امروز که ما ساعت 5 از هفت تیر راه افتادیم تا ولیعصر و کشاورز رو رفتیم تا لاله و انقد میون جمعیت احساس امنیت میکردم که هی حرفم به یاد آقای دوست میفتاد که برو..میدونم اونجا یه ملت مواظبتن..که آره..نترسین نترسین ما همه با هم هستیم..
که انقد همه مون ساکت بودیم که من هی دلم میخواس اون وسط یهو داد بزنم خس و خاشاک تویی..
که فقط به جا صدای جمعیت دراومد اونم با سوت و دست وقتی بود که یه پسری ازین میله ی نمیدونم چی توو ولیعصر کشید بالا و رفت اون بالا عکس موسوی رو گرفت هواو حتا یادش رفت عکسای احمدی رو بکنه ازون بالا که من هی داشت دلم میترکید که نیفته پایین..که اگه بیفته من هیچوقت این صحنه یادم نمیره که..مثه باتوم خوردن دوستام..مثه وقتی آقای گاردویژه علیرضا رو میکشید روو زمین..مثه وقتایی که سه تا سرباز صفر داشتن همه عقده هاشونو سر احسان خالی میکردن..مثه همه وقتایی که یه جا بهت زده واستاده بودم و نگاه میکردم..
امروز اما همه چی آروم بود..چهره ی آشنا..آدمای آشنا..حتاتر من توو کشاورز یه آقا پسری رو دیدم که خیلی شبیه فربود بود و من داشتم فکر میکردم که خودشه آیا..و هی داشت مثه نوار ضبط شده حرف میزد با بغل دستیش همونجوور که دستش بالا بود..و من توو همین گیرودار بودم که بند کفشم باز شد و تا ببندمش دیدم که آقای شبیه فربود خیلی جلوتره و من یه نوار سبزو گرفته بودم و با خودم میگفتم آقای خوش تیپ..
که سر کشاورز بودیم که یهو همه برگشتن که متفرق شین..متفرق شین..که گاردی ها اون جلون..که دارن میزنن..که راست و دروغش با هر کی گفت..که اصن نزاشتن مردم جلوترم برن حتا که نصف شدیم..که ما زدیم از توو پارک..و خب انگار وارد یه دنیای دیگه شدیم..پامونو که از خیابون گذاشتیم توو پارک,صف شیر آب و که رد کردیم..همه چی عوض شد..من فکر میکنم توو پارک موسوی رئیس جمهور شده بود..ما عکس موسوی توو دستمون بود و راه افتاده بودیم پی هم و نگاه میکردیم به آدمایی که بدمینتون بازی میکردن..به خانواده هایی که بساط چایی و پیک نیکشون براه بوود..بچه هایی که فوتبال بازی میکردن..همه چی آروم بود اونجا..آدما بلند بلند میخندیدن و هیشکی هیچ سبزی ازش آویزون نبود..اونجا میون درختا دوتا دوتا در آغوش هم و ما فکر میکردیم که اینجا روابط جنسی آزاده شاید؟
که رفتیم و آبمیوه گرفتیم و چیپس و پهن شدیم توو چمنا و گوش دادیم به حرفای بچه ها که موقع شلیک های آزادی اونجا بودن و جنازه ها..و زخمی ها..و وحشت..و ترس..و نفرت..
که من..که تو..که ما..
امروز وقتی میون جمعیت داد میزدن فردا بلوار شهرزاد..روبرو یو ان من کلی خنده و اینا بودم و یاد گودر آیدا که گفته بود چرا هیچ خبری شرق نیست و اینا..که گفتن فردا ساعت دو بیاین دروس جمع شیم و من فکر میکردم..ها خووبه..خوشگله آب و هواشم که خووبه..جو سبز ایناس خودش رسمن..
الانم پاهام در حال سرویس کردنم هستن بعد این همه روز هی توو راه بودن.تا فردا ساعت 2..

.

Tuesday، June 16، 2009

.

"میترسم..مضطربم..
و با اینکه میترسم و مضطربم باز با تو تا آخر دنیا هستم.."

.

Sunday، June 14، 2009

.

میترسم..تنهام و میترسم..
میترسم و نمیدونم چیکار کنم..
مدام همه بهم زنگ میزنن که از خونه بیرون نرو..دستبند سبزم,پیشونی بند سبزم همه روو میز مووندن..توو ذهنم همه ی هیاهوی مردم..اون همه سربازی که تووی خیابون یهو به سمت مردم هجوم میاوردن میچرخه..
صدای چند تا تیرهوایی..بووق ممتد ماشینا...چرا این کابووس تمووم نمیشه..
قرار نبود اینجوری بشه..قرار بود سی سال دیگه بشینیم دور هم و واس بچه هامون از روزای موج سبز بگیم..از دولت سیب زمینی..قرار بود بشینیم و بخندیم به شعارامون که چه خجسته بودن..
قرار بود پرچم ایرانمونو پس بگیرن
قرار بود جشن پیروزی بگیریم..
که من شبش مانتو سبزه رو در آرم که فردا بپوشمش و جشن بگیرم..
قرار نبود اینجور بشه..
قرار نبود کشورم اینجور از پای بست ویران باشه..
قرار نبود اینجور دیکتاتوری شونو فرو کنن توو چشممون..
قرار نبود شهرم به خاک و خون کشیده بشه..قرار نبود صدای فریاد مردممو بشنوم..قرار نبود بچه هه رو ببینم که جیغ میزد توو بغل مادرش و گیر افتاده بوودن توو جمعیت..
قرار نبود باتوم سربازا فرود بیاد روو سر دوستام..
قرار نبود سربازای همین مردم به قصد کشت بزنننشون..
قرار نبود دوستم ساعت 3 شب بهم زنگ بزنه با صدایی که درنمیاد و بگه نگرانش نباشم و رسیده خونه و فقط نمیتونه بیفته توو تختش که جای کتک خوردناش درد میکنه..
قرار نبود از ترس خونه نشین بشیم ..که بگن نیاین سرکار تا سرو صداها بخوابه
قرار نبود ..
قرار نبود این همه خفقان و بی خبری حقمون باشه..
قرار نبود من توو تنهایی م بشینم و بغض کنم و فکر کنم به یه راه فرار..
که همون صبحش که 65درصدو دیدم برم بشینم پشت کتاب ieltsم و فکر کنم که شاید باید پشت کرد به همه چی..
که من تاب این شکستنا رو ندارم..که من این هیاهو,این وحشت,این باتوم ها و سربازا ریشه مو میخشکونه..که انگار متنفر باشم از سرزمینی که تووش مردممو به خاطر حقشون به خاک و خون میکشن..
که فکر میکنم شاید این آخرین مهری باشه که توو شناسنامه م میخوره..که دلم میخواس فریادامون به جایی میرسید..که نمیرسه..نمیرسه..
آره..من فرار میکنم..ازین سرزمینی که از من گرفتنش..که دیگه مال من نیست..

.

Saturday، June 13، 2009

.

دلگیر..عصبی..خسته..تنها..
خیلی تنها..

.

Friday، June 12، 2009

موسوی,موسوی..پرچم ایرانمونو پس بگیر

رفتم و رای دادم..رفتم و اسم میرحسین موسوی با کد 77 رو نوشتم رو برگه..رفتم به عادت همیشه ی بوسیدن تاس,برگه ی رای مو بوسیدم و انداختم توو صندوق..به آقای بازرس که بهم نگاه میکرد لبخند زدم و اومدم بیرون..از کنار صف طولانی جمعیت رد شدم و از در که بیرون اومدم روو به پسره ی تووی 206 که ازم پرسید موسوی دیگه لبخند زدم و با علامت پیروزی بدرقه ش کردم..
من امیدوارم..
من دلخوشم و امیدوار..
من به این آدمای شهرم,کشورم دلخوشم..من به این آدم های لبخند به لب که وقتی اسم موسوی میاد لب هاشون پره خنده میشه و میگردن که ببینن چی مردم میگن در موردش دلخوشم..من به اون دختر بچه ای که میون صف تاتی تاتی میکرد و باباش میگفت نماینده موسوی ه دلخوشم..من به اون سرباز دم در که که به پسره ای که دستبند سبز به دستش بسته میگه من خودمم موسوی ام اما اون دستبندو از دستت باز کن دلخوشم..من به اون خانمی که ازم میپرسه کدش چنده و یهو چند نفر همزمان میگن 77 و همه با هم میخندن دلخوشم..من به این انگشت های جوهری دلخوشم..من به مردمم..به انتخاب و شعور مردمم دلخوشم..گند نزنین به امیدمون..به امیدمون...
.

Tuesday، June 09، 2009

.

من طی امروز و امشب فهمیدم که یک جوگیر هستم و اگر 30سال پیش در زمان انقلاب موجود میبودم اگر رهبر انقلاب نمیشدم به احتمال قریب به یقین یکی از ارکان مهم شکل گیری انقلاب و شورش های مردمی میبودم.
بعله..

.

Wednesday، June 03، 2009

.
در راستای پست مریم مامهر..

.
اینروزا یه چیزی توو این شهر هست که خیلی خووبه..این آدمایی که سبز بستن به مچشون,آدمایی که تو مسیر حرکت ماشیناشون پارچه های سبزشون توو باد در حرکته..آدمایی که پوسترای موسوی رو به ماشیناشون زدن..کوچیک جوون پیرایی که یه جورایی سبز..من این آدما رو تحسین میکنم..نه به خاطر موسوی..به خاطر اینکه هدف دارن و هدفشونو فریاد میزنن با سبز بودنشون..آدمایی که میدونن از شرایط ناراضین و میخوان تغییرش بدن..آدمایی که باور دارن که میتونن..این روزا آدمای این شهر بیشتر از همیشه لبخند میزنن..این روزا این سبزها مهربونن..یواشن..من این آدما رو که از هر رده و مسلک و سن وس سالی هستن دوست دارم..بهشون لبخند میزنم..پر از امید..که بگم آره,میتونیم,که آره میشه..اگه من و تو و ما بخوایم..که باید تغییر بدیم..
که این سبز بودن بیشتر یه نماده..نماد نارضایتی جامعه از وضع موجود و امید واسه رسیدن به وضع بهتر..
که این بیشتر یجور اعتراض رنگیه به حکمرانی دروغ..توو تمووم این مدت..
من احساس قدرت میکنم وقتی دختر جوون سبز پووش تووی ترافیک به آقای راننده تاکسی که سبز بسته علامت پیروزی نشون میده و آقای راننده با اشاره به پوستر دختره میگه که خوش به حالتون..مارو که نمیزارن عکس بزنیم..که من دلم میخواد اون پارچه سبزه رو که پسره سر گلستان انداخت توو ماشین بردارم و ببندم به مچم..که بتونم دستمو بالا بگیرم و بگم منم دلم تغییر میخواد..منم دلم میخواد سرمو بلند کنم و بیرون بکشم ازین دولت خفقان و تزویر..که نشستن و نگاه کردن و تحریم کردن کار ترسوهاس..که من ازین حقی که دارم نمیگذرم..من ازین کاغذ رای که میدن دستم..من ازین ثبت خودم اندازه اثر انگشتم روو یه برگه نمیگذرم..که اقلندش بعدترها یادم بموونه که کاری که میتونستم و کردم..که همه چی از من و تو شروع میشه..

.

Monday، June 01، 2009

.


اینکه من هر روزم را زندگی کنم بی که تو باشی ..
اینکه من هر روز لبخند بزنم به زندگی م..به آدم هام..
اینکه من هر روز کیفم را به دوش بگیریم و زندگی م را از نو روزمره کنم تووی این شهر..
این ها..تمام این ها..
این ها برای من بس است..همه ی این ها برای من بس است..بیشترش را که تاب نمی آورم..خیال مچ تووی گچ و آتلت و آن زخم کناره ی چشمت که مووهات را ریخته بوودی رووش و من نگات میکردم تووی این صفحه که شیشه..و خنده هات را که انگار یواش بودند..
که من که تاب نمی آورم که خدا آن بالا چه میکند که حواسش به تو نیست؟
که اصلن مگر چه کار دارد جز همین؟
که تو اصلن حواست کجاست که با مخ پایین می آیی از پله ها..که بخندی که همه ات را کنار من جا گذاشته ای..

.

Saturday، May 30، 2009

.
پشت چراغ قرمز بودم و حواسم مث همیشه به آدما بود..ادمایی که رد میشن..من دوس دارم این تماشای آدمارو ..این که بتونی یه جا باشی و نگاشون کنی بی اون که بدونن..که خودشونن..خیلی خووبه..اونم پشت چراغای طولای سرو..نگام افتاد به دختر پسر توو خیابون..که دختره بطری آب و ا کرد و داد دست پسره و پسره همینجور که بطری و برد طرف دهنش دیدم که دستاش تووی هوا گیج و منگ میگردن..پی دست های دختره..دختره دست های پسرو توو هوا گرفت..
انتظار دارین چی بگم دیگه واستون؟
اصن چی می مونه که من بگم..که آره..من با این صحنه همچین بغض کردم که نفسم گیر کرد..که چراغ سبز شد و من مثه بچه آدم رد شدم اما دلم مووند پیش دختره و پسره که گند زدن به روزم..که من دلم خواست یکیو که باشه اینجا کنار دستم..که اصن هوس کردم یکی دستاش توو هوا بچرخه دنبال دستای من..
اصن من اینارو چرا به شما میگم..شما که ندیدین..شما که یهو همه تون نریخت..شما که یهو همه عشق دنیا رو بیخودی هوار نکردین توو دستای پسره..
آره ..من اینجور آدم رمنسی هستم که با دستای یه پسر که توو هوا موج گرفته بغض میکنم..اصن میدونین..همه ی من دنبال بهونه س..همه ی همه ی من نشسته به تماشای آدمای این شهر..به تماشای همه دو نفره های این شهر که بگرده واس خودش غصه بخوره..
آره..
.

Friday، May 29، 2009

.

من از دست غمت
من از دست غمت
عزیزم
چه مشکل ببرم جان


.

Wednesday، May 27، 2009

.

فوتبال که نگاه میکردیم,رو زمیین ولو میشدیم پای ذرتای چس فیل شده و آب انبه و چاک چاک , اون لم میداد تکیه به مبل و من ولو میشدم درست جلوش یجوری که وقتی سرمو میگرفتم بالا بخورم زیر چونه ش..گل که میزدن جیغ که میزدم میتونستم چرخ بخورم توو بغلشو و ماچش کنم زیادتا..میشد حتا گاهی نزاشت دیگه بازیو ببینه ..که گله کار خودشو میکرد..
که فوتبال نگاه کردنمون کلی عشق بازی داشت پاش..که من میشستم قربون صدقه مسی برم یا رونالدو..که کلی بشینیم با هم تیپ شناسی شون کنیم و ببینیم کدوم مناسب تره منن..
که من امشب پای این بازی که هی همه اینارو داره تنها بشینم نگاه کنم که چی بشه..که فوتبال نگاه کردن وقتی نباشه هیشکی که وقتی تیمتون گل میزنه بالا پایین بپرین و توو بغلش ذوق مرگ شین و ماچ مالیش کنین به چه دردی میخوره..
اصن من نمیخوام امشبو..
.

Tuesday، May 26، 2009

.
یه پیشنهاد دارم براتون
آلبوم جدید سهیل نفیسی رو گوش کنین حتمن..ترانه هایی از جنوب با لهجه ی محشر و موسیقی ای که واسه من خیلی دلنشینه..

.
.

تصمیمای بزرگ آدمای بزرگ میخواد..
.

Saturday، May 23، 2009

.

خیلی بده..خیلی بده بعد این همه سال..بعد این همه زندگی..بعد این همه آدم..پشت همه این ادعاها هیشکی نباشه کنارت..کنارت تووی همچین وقتایی که آرومت کنه..
من نمیخوام صدای آدمامو پشت تلفن..من نمیخوام میلای آدمامو توو میل باکسم..من نمیخوام مسیجای آدمامو توو فیس بووک و مسنجرو گوشی م..
من از این تلفن..از گوشی م..از اینترنت..متنفرم..
من میخوام آدمامو که بگیرنم توو بغلشون..لعنتی.

.

Thursday، May 21، 2009

.

من امشب هیجان زده ام و اگر شما یک امریکن آیدولی نباشید منظور من را نمیفهمید و من برایتان متاسف میشوم!
.

Sunday، May 17، 2009

.

قرار نبود اینجور بشه..قرار نبود من بمونم اینجور..ازون روزی که من سرمو گذاشته بودم روو پاهات و فلسفه میبافتم..که عشق بند نیست..خودخواهی نیست..که گوربابای اون عشقی که نزاره تو به رویاهات برسی..که من خودمو خفه کنم..که هی میگفتم که عذاب وجدانه کم شه..که اگه من میخوام برم باید که برم..که دوست داشتنی که گل باشه که گیر کنی تووش مال من و تو نیست..
که میخواستم برم..که میدونستی میخوام برم..که هنوز الانم نبود که نشسته باشم اینجا و امتحانمو داده باشم و منتظر باشم که چارتا مربع سرنوشتمو..رفتن و موندنمو بسازن..که قرار نبود تو باشی اونی که بار میبنده.. قرار نبود من باشم اونجا کنار بابات که تاب نیارم و آهسته خودمو بندازم توو بغلت..که بابات وقتی داریم تماشات میکنیم که میری بی هوا بازوهامو بگیره ..
که قرار نبود من بمونم..
که اینا همش خودخواهیه منه..که همیشه موندن سخت تره..موندن درد داره..موندن تلخه..موندن سنگینه..
که من باید بمونم با ادوکلن جا مونده ی تو..من باید بمونم با پارک دوست داشتنی مون..من باید بمونم با این بزرگراه های لعنتی که همشون خاطره..من باید بمونم با تک تک این خیابونا که هرکدومشون یه آهنگ..من باید بمونم با این چراغ قرمزا..من باید بمونم و این کافه ها..مغازه ها..من بمونم و گوشه گوشه ی این شهر ..که تورو یادم میاره..در و دیوار این شهر..
که ببینم چقد خودخواه بودم من..که همه ی اون حرفا واسه وقتی بود که من میخواستم برم.. که رفتن انگار همیشه راحت تره..که تو میری و یهو نگاه میکنی که هیچی نیس که تورو پیوند بده با گذشته ..با خاطره..که همه ی این پاره شدن این تصویرا شاید بهتر باشه..که هیچ خونه ای نیس با پنجره ش که وقتی واستادی کنار پنجره دلت تنگ بشه واس کسی که دس انداخته باشه دورت..که دوتایی واسه آدمای پشت پنجره ها قصه بسازین..

.

Thursday، May 14، 2009

.


بیا منو ببر نوازشم کن
دلم آغوش بی دغدغه میخواد

.

Wednesday، May 13، 2009

.

یکی بردارد مرا ببرد سفر..من دلم سفر میخواهد..من دلم یک سفرِ بی دغدغه ی آرامِ صمیمی میخواهد.
من دلم یک سفری میخواهد که تووش مسئول هیچی نباشم..که راننده نباشم,لیدر نباشم,دلقک نباشم..
من دلم یک سفر میخواهد..آرام..دلچسب..بی خیال..


.

Sunday، May 10، 2009

.

آخر من با این عشق غریبم به این بشر چه کنم
که حتاتر من دیشب بعد از اجرای اخیرwhole lotta loveخواب دیدمش که در یک جمع مصاحبه و اینجور جایی هستیم و من دارم عکس میگیرم هی و هی دارم خودم را میکشم از تووی سوراخ سنبه ها رد میشوم که برسم بهش که یکهو جناب آدام عزیز اشاره میکنند که بیا جلوتر و محبت و عشق و آن چشم هاش من از ذوق تلف میشوم در خواب و ایشان مقادیر زیادی مرا مورد لطف و التفات قرار میدهند و من مرده ی این میشوم که لبخند زیبایشان را از نزدیک میبینم و ایضن در آغوششان فحش میدهم و میخندم به همه ی آنان که این شایعه ی گی بودن این عزیز را پخش کرده اند که اگر بود که من پای عاشقانگی باهاشان چه میکردم و اینکه بعله ما و اتاقشان و اینها.
و از صبح تووی توهم تریپ لاو با آدام هستم و احساس میکنم رابطه ی بسیار نزدیکی باهاش دارم و نگاش که میکنم قنج میروم که انگار شادی او شادی من و اجرای خووبش افتخار من باشد.
بعله خانوم ها و آقایان.گفتم که بدانید و آگاه باشید که نکست امریکن آیدول ایز مای بوی فرند.دن فا ک آف.
.
من یک زرد هستم.

Wednesday، May 06، 2009

.


به عنوان کسی که به کمترین شکل فیلم هایی که دیده,موسیقی هایی که گوش داده,کتابایی که خونده در وبلاگش نمود پیدا میکنن باید بگم که این فیلم dans la ville de sylviaیه دونه از خوب ترین فیلمایی بود که دیدم انقده که نمیتونم هی هیچی نگم ازش,امیربامداد میشه لطفن یکم از طرف من بیای از فیلمه تعریف کنی؟

.

Monday، May 04، 2009

از لحاظ بعله!
از لحاظ نور!
از لحاظ خودمان در وسط!
از لحاظ کیس!
از لحاظ کلیمت!

Sunday، May 03، 2009

.

اسمش هیپوتالاموس بود یا یک همچو چیزی..انتظار که ندارید آن مزخرفات کتاب های زیست شناسی را یادم باشد هنوز؟
حالا تالاموس یا هیپوتالاموس و این ها یک چیزی بود پسِ گردن که مسئولیت حفظ تعادل و این ها را داشت,من گمانم این هیپوتالاموسم را ندارم احیانن..یعنی اینجور شده که آن قسمت تعادلش را آقای خداوند یادشان رفته جاسازی کنند و گم و گور شده احتمالن..
این است که من مدام که راه میروم تلو تلو میخورم..یعنی انگار نتوانم رووی یک خط مستقیم راه بروم,این را خواهرم میگوید..او میگوید من اصولن بس که راه رفتن یادم رفته از پشت انگاری که یک نفری دارد رووی خط اسپیرال راه میرود.
علاوه بر این یک مشکلی دارم که همیشه میخورم به در و دیوار..یعنی اگر شانس بیاورم و پایم به گوشه کمد,به چارچوب در,به میز و صندلی گیر نکند حتمن که تووی چشم و چال کسی گیر کرده..این است که همیشه انگشت کوچک پام تازگی به جایی خورده ویا قرار است بخورد و اینکه همیشه یک جاییم کبود است..
یک دوستی داشتم قدیم ها که خیلی جدی برایم برنامه ریخته بود که صبح ها نیم ساعت زودتر بیدار شو و ده بار در کابینت را باز کن لیوان از تووش در آر,بگذار رووی اپن,در یخچال را باز کن,بطری آب را دربیاور ,تووی لیوان آب بریز,برگرد,بطری آب را سرجاش بگذار,در یخچال را ببند,بدون این که در این فاصله کله ات به در کابینت بخورد,دستت بخورد به لیوان کناری که ولو شود تووی کابینت ترق ترق,بدون این که لیز بخوری کف آشپزخانه پهن شوی در مسیر حرکت با لیوان,بدون اینکه دستت رووی اپن به چیزی بخورد و کله پاش کنی,بدون اینکه پایت را بگوبی به کابینت و هوار بزنی,بدون اینکه بعد بستن در یخچال صدای افتادن چیزی آن توو بیاید,بدون اینکه آب را بریزی رووی اپن..و اووهههه..
این ها را گفتم که یعنی این روزها که به شدت درگیر اسباب کشی بودم من چندتایی لیوان و چار پنج تا ظرف غذاخوری و این ها شکسته ام,یکبار با روفرشی رفته ام رووی قاب عکس ها که گذاشته بودم زمین روزنامه بپیچمشان,شیشه ی دوتاشان را شکسته ام,تابلوی پازلم را که زده بودم رووی یک میخی که انگاری کوچک بوده برای تحملش دم غروبی دیدم که افتاده پخش زمین و مونالیزا ریز ریز شده کف سرامیک..گلدان پشت شیشه را طی عملیاتی محیر العقول به میان کوچه انداخته ام,برای حفظ تعادلم تووی آشپزخانه یکبار با دستم لبه ی کابینت را گرفتم و پارچه رویش را و همه با هم کجکی شدیم و پارچه هه با ظرف و ظروفی که رووش گذاشته بودم که خشک و بعد مرتب شوند ریخته ام پایین یکجا,کلید جدیدی را که زده بودم تا حد امکان تووی قفل پیجانده ام که شکست تووی قفل,جاروبرقی را از بالای پله های خانه قبلی هل داده ام و شوت شده تا پایین پله ها,پریز تلفن را زده ام تووی برق و وقتی یکهو زنگ زده پشت هم گوشی را برداشته ام که الو و خب سوزاندمش,با پا رفته ام تووی گلدان دم در همسایه کناری,قوطی پودر رخشا را ولو کرده ام رفته افتاده تووی سوراخ توالت+ژانگولر بازی های در آوردنش,پرده ی اتاق را که میزدم پایم را گذاشتم لبه ی پنجره و یک لنگ در هوا سقوط کردم کف اتاق,شستم را سوزانده ام که یک تاولی زده دردناک, ,دستم را برده ام تووی یک شیشه و بریده این هوا,تووی حمام افتاده ام و با لگن خورده ام زمین و همه اش اینکه با چندجای زخم و سوختگی و کبودی و چندین فقره تخریب و نابودی وسایل منزل در خانه ی جدید ساکن شده ایم..

.

Saturday، May 02، 2009

.

نتیجه این که من هر خانم پاترول سواری میبینم دو نقطه دی میشم از لحاظ نسیم:D

.

Wednesday، April 29، 2009

.
سلام عزیزکم!دخترکم..
خوبی؟
خوشی؟
روزهات خوب میگذرند ؟بی من؟بی ما؟بی اینجا؟
خوب میگذری بدون این خیابان ها؟کوچه ها؟قرارهای خدامی؟سه نفره ها؟شش نفره ها؟
خوب میگذری بدون این آدم های نامهربان و بداخلاق این شهر؟بدون این همه روح خشنی که جریان دارد تووی این شهر؟
خوب میگذری بدون آن بستنی های متری قیفی که باهاش خیابان بالاپایین میکردیم؟
خوب میگذری بدون تمام آن شبانه ها که سرت را میگذاشتی رووی پاهام,نویرت را مزه مزه میکردی و برایم حرف میزدی تا خود صبح؟که خمار و خواب و دیر بزنیم به اتوبان و برسیم به کلاس ها؟
خوب میگذری بدونِ آن شیطنت ها و دویدن هامان؟بدون آن آیین رقص دوتایی مان با آن همه اداها و سبک مخصوص خودمان؟
خوب میگذری بدون آن راندِوو هایمان و غش غش خنده و دیوانه بازی هامان؟
بدون آن همه راه رفتن ها و حرف زدن ها ؟
بدون آن گلووله شدن هامان پیش هم؟بدون آن همه زندگی مان تووی آن سال ها؟

خوب میگذری عزیز من؟
خوب میگذری دوست سال های من ؟
راستش دلم برایت تنگ شده
از همان روزی که با هم رفتیم تا از استاد.ر. معرفی نامه بگیری دلم برایت تنگ شد..
از همان روزی که با هم رفتیم دفترش و کلی با هم شوخی کردیم و او پای معرفی نامه را امضا کرد و مهرش را زد من دلم برایت تنگ شد
از همان روزهایی که با هم رفتیم دنبال خرید های خرده ریزت..از همان روز که آن چمدان خوشگل قرمز را یکهویی رفتیم با هم خریدیم
از همان روزهایی که منتظر ویزا بودی و پیشت بودم که ویزات دستت بود و با هم نگاهش میکردیم و حرفی نمیزدیم..
از همان روزی که خانه تان بودم و با هم شام درست کرده بودیم و خندیده بودیم و تو پس فرداش پرواز داشتی و پدرت یکهو بلند شد از پشت میز و مادرت که گریه ..از همان وقت دلم برایت تنگ شد..
و فهمیدم که رفته ای..
فهمیدم که تو رفته ای..میروی..و دیگر نمی مانی..
فهمیدم دل کنده ای..و دلم برای تو و برای تمام لحظاتمان تنگ شد..
حالا هم اینجام و تو هی برایم عکس میفرستی,نامه میدهی..چیزمیز میفرستی و دلتنگی های من هی بیشتر..
و بعد فکر میکنم به این زندگی لعنتی,به این جبر جغرافیایی مزخرف که تکه پاره کرده دوستی هامان را ,عشق هامان را..که هرکداممان را پرت کرده یک گوشه ی این دنیا ..که تووی گوشی مان پر شود از کدهای گوشه گوشه ی دنیا..
که تمام دنیا بشود گستره ی ما که دوست هامان را,عزیزهامان را ..
بی خیال عزیزم
تو خوبی؟
دلم برایت تنگ شده
...

Tuesday، April 28، 2009

.

همانا که ماشین لباسشویی همانند سلامتی ماند.چو داریم قدر ندانیم و چو از کف رود آه افسوس از نهاد برآید که چه نعمتی داشته و شکر بر جای نیاوردیم.

.

Sunday، April 26، 2009

.

بعله..من بالاخره اسباب هام را کشیدم به خانه ی جدید..من خانه ی جدید خویش را دوست دارم و ازین کشیدگی خانه در حالت خوشحال هستم..
من دچار جو شدم و در حالی که در پایان اسفند قرار بود به خانه ای در مجاورت خانه ی پیشین نقل مکان کنم به صورت ناگهانی یک تصمیم انقلابی گرفته و خودم را به یک جایی در میانه ی کوه و خارج از نقشه منتقل کردم.
و دچار کمتر شدن مبالغ اجاره و رهن شده و ازین جهت مسرورم..
گرچه که این خانه ام نورش کمتر است اما بیشترتر دوستش دارم و ازینکه باعث شده من اینجور دچار صرفه جویی شوم ازش متشکرم.
بزرگترین مشکل من اما این است که این خانه ام طبقه ی همکف است و من احساس میکنم کف زمین نشسته و مشغول به زندگی ام.
اینجور است که من از طبقه ی پنجم پهن زمین شده ام انگار و فقط شمایی مرا درک میکنی که بدانی سقوط از طبقه ی پنجم به همکف یعنی چه.و ازین جا پشت پنجره نشستن یعنی تووی محوطه جلوی مجتمع بودن دراین حد که من اگر پشت پنجره بنشینم و چی توز موتوری ام را بخورم انگار که تووی این باغچه ی جلوی خانه در معرض عموم نشسته ام.
و هم اینکه دیگر از پنجره ی خانه ام میلاد که پیدا نیست حتا و گم شده پشت بلوک روبرویی و البته که فقط ماشین پیداست که پارک کرده اند راه به راه!
و یک درد بزرگی که شما چه میدانید من چه عذابی متحملم که دیگر آسانسور مرا جابجا نمیکند.که من نیمی از فان های روزمره ام را تووی آسانسور و آیینه اش و آدم هاش داشتم..و با صدای آن خانمه که کلی دوست بودیم با هم.
و الان من چطور تاب بیاورم که آسانسور باشد و مرا حمل نکند..که من ریخت و قیافه ام را کجا چک کنم..شالم را که برعکس سر کرده ام کجا بفهممش..که دگمه ها را یکی در میان بسته باشم که موهام را کجا اینور آنور کنم..که کجا دیگر برای خودم ادا دربیاورم..اخم کنم..شکلک باشم..تووی سکوت ادای آقای همسایه را دربیاورم..ابروهام را که درآمده اند چک کنم..که اصلن تکیه بدهم و با خانمه حرف بزنم که طبقه ی پنجم.
و این درد است..این ها همه درد است..سوزش دارد..که من دلم برای آسانسور تنگ شده..که من حالا فکر میکنم دلم برای همسایه واحد کناریم هم تنگ شده..که دلم برای سرایدار پر اخممان هم تنگ شده..که دلم انگار برای پنجره ی طبقه ی پنجم..برای میلاد..برای خانه ی خاطرات دوسالانه ام تنگ شده..که از در و دیوارش هم آغوشی میبارید انگار..

.
..حالا اینجا نشسته ام,یعنی فرو رفته ام تووی این هپی چیر تووی خانه ای که چیدمش و دوستش دارم و کم کم باهاش صمیمی تر میشوم و بیخودی وسط این حرف های خانه ی جدید و و قدیمم دلم برای تو تنگ شده و انگار که هیچ حرفی م نمی آید که تووش تو خودت را جا نکرده باشی..جا نکنی..

.

Wednesday، April 22، 2009

.

دستم به نوشتن نمیره..که اگه بنویسم همش میشه غرغر..همش میشه این همه خموشی و رخوت..که همش میشه من که نشستم وردل خودم..دستم به نوشتن نمیره..
خونه مو دارم عوض میکنم..

.

Monday، April 20، 2009

.


خاکستری..


.

Thursday، April 16، 2009

.

من که بهانه نمیگیرم,لج که نمیکنم..من فقط از خیال دوباره ذوب شدنت تووی فاصله ها از دیشب بغض کرده ام..من بغض کرده ام و اصلن با حرف ها و این لوس کردن هات آرام نمیشوم.. من نشسته ام از دیروز..بهانه که نگرفته ام اما بغض کرده ام و دو کلمه ام که با تو می آید همه اش یکهو فروخورده میشود..که من میگردم دوروبرت..لبخند میزنم با یک بغض غریبی که تو نگاهم که کنی..که تو چه میدانی حال مرا..که تو چه میدانی من که اینجا..
که من اینجا نشسته ام و نگاه میکنم به تو که فردا که بگذرد دیگر نیستی..به تنهایی هام که هجوم می آورد,آوار میشود رووی سرم,که من تووی بغلت که سر میخورم دلم میخواهد گلووله شوم,دلم میخواهد جدا نشوم,رها نشوم,دلم میخواهد فردا نرسد..هیچ فردایی نرسد..با تو میخواهم همیشه لحظه باشد..همین لحظه..

.

Tuesday، April 14، 2009

.

هوای تخماتیک بهاری!

.

Sunday، April 12، 2009

.

پاهات را از در بیرون نگذار..آن بیرون که خبری نیست..من میمیرم تووی نداشتنت..
همینجا بنشین گوشه ای ازین خانه که بعد روزها تووی هواش نفس هات جریان دارد..
بنشین و نگاه کن مرا که نگاهت را کم دارم رووی تنم..
آن بیرون خبری نیست عزیز دل من..هیچ چیز از وقتی که تو نبوده ای تغییری نکرده است..
هرچه هست سرِ سارای تو آمده که رد رفتن و نبودنت که افتاد رووی زندگیش تازه دید که انگار تو را بیشتر میخواهد از تمام آن چه که به خیالش زندگی..
هی مرد..آن بیرون خبری نیست..رها کن آن دستگیره ی سرد در را..که من بازوهات را بگیرم آرام بچرخانمت..هوس شوم برات..داغ شوم برات..بهانه شوم برای ماندنت..لب هام را بهانه کنم برات..لبخند را بهانه کنم برات..قصه بافی هامان را..
باش و ببین که چطور با تو زندگی کردنم رنگ دارد..موج دارد..وزن دارد..انگار که زندگی م با تو رقص باشد..که انگار میانه ی بازوهات برقصم..بکشانمت ..بیاورمت..به آن راه کوچک میان مبل و آشپزخانه..و آهسته دورت بچرخم..دورت بچرخم..سرگیجه شوم..سرگیجه شوی..که یادت بیندازم آن بیرون هیچ خبری نیست..نه آغوشی و نه بوسه ای..نه آرامشی نه امنیت خانه ای که تو جریان داری تووی هواش..

.

Saturday، April 11، 2009

.

آنوقت های دیگر ِ نوعاشقانگی گمانم این بود که هیچ کسی تووی دنیا دیگر اینجور سرش را نمیگذارد زیر گردن کسی که دست هاش,انگشت هاش رووی سینه های معشوقش آرام بالا و پایین بروند که لحظه ها آرامش..
آنوقت ها فکرم این بود که ماییم فقط که من اینجور سرم را رووی سینه ات میگذارم و گونه ام رووی پوست سینه ات و تو با دست هات رد بازویم را بالا پایین میروی..
گمانم این بود که من قهرمان این قصه ی معشوقگی و هم آغوشی ام که هیچ جای دنیا اینجور که ماییم نه..که من فقط میدانم چه جور انگشت بکشم رووی لب هات بیایم خط بکشم زیرچانه ات ببوسمت..آنجور که انگار تووی تمام دنیا منم که بوسیدن را بلد شده ام..
که منم فقط که اینجور داغ میشوم میان آن فاصله ی کرخت تن هامان که حرارتش میخورد زیر بینی ام ..که هرازگاه سرت را پایین بیاوری ..بکشی به گردنم..به لب هام..
که فقظ منم که آنجور تنم قوس میگرد پای بوسیدن گردنت..شانه هات..بازوهات..
که این دست های توست تووی تمام دنیا که بلد است وقتی همهمه ی لب هامان در جریان است رد بیندازد رووی تنم..بچرخد از گونه ام..گردنم..بپیچد بین مووهام..رد شود از میان ی شانه هام..سینه هام..ردپاش داغ بیندازد..
و گاهی میان تمام آن حضور هم آغوشی باید بپرسمت که آنهای دیگر هم همینطورند..این لذتی که آغوش تو روانه ی زندگیم میکند را آن بیرونی ها هم میدانند که چیست؟
که خودخواه میشوم که بدانم آن بیرونی ها هم میدانند لذت ان لحظه های عمیق سرخوشی را..که من این همه مستی مدام هم آغوشی ها را برای خودم میدانم..
که تمام دنیا هم که همین..که تمام هم آغوشی ها که این شکل..که آغوش تو که مال من باشد..که تمامت که بپیچد میان دست هام..من میمانم و تو و تمام آن دنیایی که نمیدانند لذت هم آغوشی با تو که من..که هیچکس ندارد..که میان ملحفه ها که بپیچد تن هامان من میدانم که این ثانیه های من و توست که میان تن هامان ..که تمام دیگر دنیا نمیدانند..بلد که نیستند..تن مرا..تن تو را..

.

Sunday، April 05، 2009

.

نمیشود دست هات را همینجور که روی بازوهام آرام بالا و پایین میروند جا بگذاریشان؟
نمیشود دست هات را همین جور که دست هام را محکم گرفته ای که مبادا آب تووی دلم تکان بخورد بگذاری و آنوقت بروی؟
نمیشود همینجور که دست های مرهمت رووی چشم هام که درد دارند نشسته است زمان بایستد و دست هات جا بماند رووی چشم هام؟
نمیشود همینجور که دست هات آرام رووی پشتم میلغرند و پایین می آیند ,همینجور که انگشت هات دانه دانه میرقصند دنیا را نگه دارم و دست هات بماند و من؟
نمیشود دست هات همینجور موهام را که میگیرد میانش و میچرخاند که ببوسی و ببویی و سرمست شوی بماند و کات شود همه ی زندگی و من و تو که با من..
نمیشود دست هات همینجور که روی گودی کمرم مینشیند که برقصیم و بچرخیم و آرام بخوانیم با هم بماند و بماند و هی زمان نیاید که رد بشود؟
نمیشود دست هات همینجور که مثل کاشفی دوره گرد وجب به وجب تنم را رصد میکند داغی ش رد بگذارد و بماند و زندگی را نگه دارد برای من ,برای تو؟
نمیشود همینجور که دستم را که گرفتی و فشار میدهی,فشار میدهی,فشار میدهی تا دادم دربیاید و بگویی که همینقدر دوستت دارم دست هات قفل شود تووی دست هام و در نیاید؟

نمیشود دست هات را,دست های عزیز و مهربانت را,دست های بزرگوار و سخی و مردانه ات را همینجور دورِ من حلقه کنی که من خود مچاله شوم میان آغوشت و زندگی را,تمام زندگی را جا بگذارم آن بیرون و از تمام دنیا دست های تو را بخواهم که برایم شعر عاشقانه اند..

نمیشود دست هات..که دست هات...

.

.
.

..که بنوشمت
گوارا میشوی,شراب میشوی..لب گزانه..خمار..
که ذره ذره,قطره قطره,جا میمانی تووی گلووی این لحظه ها..
.

Saturday، April 04، 2009

.

آن لحظه کدام بوده..آن لحظه ی غریبی که سرریز شدی تووی دلم؟
پای کدام لحظه بوده که یکهو دیدم که بی تو زندگی خودِ مرگ بی صداست؟
که دیدم دوور که میشوی نفس هام به شماره می افتند..
کی بوده که خواستمت کنارم,که حرف بزنی,لبخند باشی..راه بروی..خمیازه بکشی..دست هات را تکیه گاه سرت کنی..
کی بوده خواسته بودمت..که ببینمت..تماشات کنم تووز زندگی..که پشت فرمان..که وقتی دنده عقب میروی..آن صورتت را که برگردانده ای و به پشت نگاه میکنی..نیم رخت را..
که تماشات کنم که گرسنه میشوی..که غر میزنی..که غذا میخوری..که لیوانت را تووی دست هات نگه میداری..
که ببینمت که می ایستی پشت سینک..ظرف ها را دانه دانه با دقت میشوری..دانه دانه را میسابی..انگشت میکشی که ببینی صدا میدهند..
کی کدام لحظه بود که من شیفته ی این شیوه ی تماشای تو تووی زندگیم شدم؟
که دیدم بی تو که نمیشود..که دیدم تو که نباشی پای زندگیم بغض میکنم و کز میکنم گوشه ای ..
که عادت نشدی..که انگار میکردم نبودنت کم میکند ازین همه میل به خواستنت..که نشد..که بعد تمام این روزها..
که من عاشقانه مینویسم برات..تووی این صبح خوش عطر و مخمور بهار..که میان تخت آرام گرفته ای بعد هیاهوی روزانه مان,شبانه مان..بعد تمام روز. شبی که هر ثانیه ش با تو ..دو شدن..
برات عاشقانه مینویسم که آرام بگذارمش کنار بالشت..لوس کنم خودم را..که بیدار که میشوی لبخندت شود..که عاشق ترم تو را بدانی..که عاشقم میکنی از نو..هر روز..

.

Wednesday، April 01، 2009

.


این اشتیاق ذوق وارانه ی من برای سر رسیدن این تعطیلات نوروزی,این شوق رنگی من برای برگشت به خانه ی کوچکم,که میزبان تو میشود رووزهاش..
که دلم قنج میرود برای خانه ام و مهمانی که تو و من..و تمام روزهایی که از راه برسند و تو باشی..و تو هستی..
.

Tuesday، March 31، 2009

.

این یک تشکر ویژه است:
کلاه قرمزی همیشه دوست داشتنی,پسرخاله ی دلچسب,گیگیلی که من غش میروم برای حرف زدن هات,جناب پسرعمه زا که مرا ذره ذره میکنی,آقای طهماسب,آقای جبلی,من از شما متشکرم.
من از شما متشکرم که به نام دوباره زنده کرده شخصیت های دوست داشتنی مان به خاطراتمان گند نزدید.
من از شما متشکرم که مرا بردید گذاشتید تووی رووزهای شیرین و دم کرده ی کودکی.
من از شما متشکرم که اینقدر هنوز دوست داشتنی.
و من تشکر ویژه تر از محمدرضا هدایتی که عمیقن او را عاشق تر!که عمیقن او را خارش!

.

Saturday، March 28، 2009

.

یادم رفته بود..
راستش را بگویم؟
یادم رفته بود وقتی از دوور میبینمت که ایستاده ای,منتظر,وقتی میبینمت که میبینی ام..میشکفی..میشکفم..وقتی دست هات را باز میکنی..وقتی کودک میشوم ..وقتی رها میشوم تووی بغلت..بعد این همه وقت..این همه روز..که چه آرامشی..چه آرامشی..که دنیا می ایستد..که دنیا می ایستد..که من تووی آغوشت و همین جا ته دنیاست..

.

Thursday، March 26، 2009

.

بیماری میبایست خیلی خر باشد که در روزهای نخستین عید یقه ی آدمیزاد را به طرز آبریزش واری بگیرد.و من کم مانده گریه ام بگیرد بس که غصه ام شده ازین صدایی که کیپ شده عمیقن و یک سری سرفه های آدم خفه کنی که به محض ورود به رختخواب شروع و تا زدن سپیده ادامه دارند..
و الان مثل قاطر نشسته ام غر میزنم به جان زندگی و خودم را بسته ام به یکسری درمان های خودگرانه ای..که همی مانده بعد نود و بوقی دیدار و بوس و بغلمان تووی فین فین های من بگذرد-سلام مونیکا
اعتماد به نفس جهانی م که به کمکم می آید با چشم های وزغی بیرون زده و دماغ آویزان و دست و پایی که میکشند رووی زمین و موهای هپلی میگردم تووی جمع و خنده میپراکنم و هی آدم ها اخم میکنند که: مریضمون نکنی روز عیدی..و باز منم و حجم عظیم پررویی و این ها..

.

Monday، March 23، 2009

.

بهار همین خنک آهسته و آرامیست که سر میخورد رووی گونه ها..همین بی خیالی کرخت و رخوتناک ظهرهای کش آمده و تنبلانه..همین روزهایی که میرسند و همهمه میشود میان خانه مان,که خنده ها,که شادی ها,که این در هم لولیدن های دلچسب..که این مهمان های خوانده و ناخوانده..که این کمپینگ مهمان های به شمال رسیده..که این دیدارهای تازه..که این از پیله درآمده گی..که این چهره های تازه و رنگ به رنگ..که این بهار مرا به آغوش کشیده,مهربانی ارزانی ام میکند..که من این روزهای پرهیاهوی پر لبخند و خوشی را دوست دارم..
که من دل میکنم از کنج تنهایی..که میگذرانم روزهام را..که تو از راه برسی..تووی این رووزهای نزدیک..

.

Thursday، March 19، 2009

.


بعله..من عید را دوست دارم..بعله من حض میکنم ازین همه رنگ و نور و سرخوشی و بی خیالی..
بعله من این همه تعطیلات را که قلمبه تحویل آدم میدهند دوست دارم..بعله من رفته ام مووهام را کوتاه کرده ام!و راستش وقتی عمق فاجعه را درک کردم که سابق بر این ,این حوله های سر را که دمشان را میپیچدم دم مووهام همیشه یک وجب از مووهام بیرون میماند که من تا میکردم جا میدادم تووی حوله و اینکه الان نه تنها یک وجب بیرون نمی آید که حتاتر حوله یک وجب دو وجبی هم خالی میماند و من غصه اش را که نمیخورم..چون قیافه ام شده مثل این بچه های سه ساله و کل صورت اندازه ی فندقم الان مو ریخته و من خودم را شیفته هستم..
حتا من موهام را رنگ کردم و حتا هی جلوی آیینه می ایستم و قربان صدقه ی خودم میروم..
الان هم منتظرم فردا شود,بروم بچرم میان آدم ها و هی خودم را خوشم بیاید..و منتظر که مسافر بی قراری هام از راه برسد..و مسافرم که از راه برسد من از زورِ خوشی می می رم..
.

ها!عید همگی مبارک!خوش باشید شدید!
.

Wednesday، March 18، 2009

.
اگر هنوز درک درستی از آمدن نوروز و بهار ندارید سری به تجریش زده و جنون نوروز را ببینید و بشنوید و ببویید.
.

Monday، March 16، 2009

.

من ازینجور آدم ها هستم که هرسال آخر اسفند که میشود,از ته کشوی میز,از میان یک سالنامه ی عهد بوق یک برگه ای در می آورم,مینشینم پشت میز,آهسته میخوانم,گاهی لبخند میزنم,گاهی در هم میروم,گاهی لب میگزم..بعله من ازینجور آدم ها هستم که آخرهای اسفند که میشود و عطر عید و بهار که می آید مینشینم پشت میز برگه ی سال پیشم را بیرون میکشم,بعضی شماره هاش را تیک میزنم..بعضی ش را یک خط تیره کنارش میکشم که یعنی ای..هووم..تا یک جاهایی..بعضی هاشان را هم ضربدر میزنم..گنده ,این هوا,که یعنی نشد,حالا نشد یا نخواستیم یا نتوانستیم یا نشد که بخواهیم و این ها..بعد کاغذ را میگذارم کنار,از بسته ی آچهارها یک برگه میکشم بیرون مینشینم پای کاغذ و رویا میبافم..رویا میبافم آرام,آهسته,شیرین..مینشینم همین جا,خودکار در دهان میچرخانم..بالا پایین میکنم,میخورد به دندان های بالاپایین , ترخ ترخ صدا میدهد و ما غرق میشویم تووی خواستن هامان..رسیدن هامان..بعد هم ازین تیپ آدم ها هستیم که معتقدیم حضرت والایی چون ما چیزی را که بخواهد محال است که نشود,ما که بخواهیم,از خاطر مبارکمان که گذر کند,تووی انگشت هامان که بپیچد,رووی کاغذ که بنشیند,نطفه میبندد.حالا بعضی هاشان سقط ممکن است بشوند این وسط ها,اما رووی کاغذ که بیایند جان میگیرند..من آب و دان میدهم..پرباز میکنند,پرواز میکنند..هووم..
کاغذ 87مان مشعوفمان کرده به شدت..که همچین لبخند گنده ای رووی لب هامان آورده از ته دل با حجمی از غرور و افتخار و سرمستی..
کاغذ گذاشتیم روبرومان,1388هجری شمسی..میل گرفته ایم دستمان,رویاهامان را رج میزنیم..

.

Saturday، March 14، 2009

.

از نیم ساعت مونده به 7 هی ساعتو پاییدم که باز دیرم نشه,زودتر از همیشه حاضر شدم هم حتا,نشون به اون نشون که دقیقن!دقیقن 20 دقیقه در حال گشتن دنبال جاکلیدی م بودم.
یعنی از عصبانیت و اعصاب خوردی به در و دیوار و میز وصندلی بدوبیراه میگفتم
حتا دو بار رفتم کنار در,تصور کردم که از بیرون اومدم و تمووم کارایی که همیشه میکردم و کردم!حتا دستشویی هم نگاه کردم!حتا!
و بعد بیست دقیقه جاکلیدی رو رووی سینک ظرفشویی پیدا کردم!
بهله!
خودتونین در ضمن!

.

Thursday، March 12، 2009

پاهاش را که بگذارد این ور همه چیز تمام است..برمیدارم میبندمش به تخت و مجبورش میکنم قول بدهد که دیگر جایی نمیرود..
پاهاش را که بگذارد این ور از گردنش آویزان میشوم و میگویم که مرا مثل قدیم ها کول کند دور دنیا بچرخاند..
پاهاش را که بگذارد این ور برمیدارم میبرمش یک جایی ,آن بالاها,که خودم بلدم و خودش ,دورتا دورمان را آجر میچینم و آنقدر نگاهش میکنم تا ذره دره بمیرم..
پاهاش را که بگذارد این ور دست هاش را میگیرم توو دست هام و قفل میزنم به دست هامان که بی دست هاش نمانم باز..هی..
پاهاش را که بگذارد اینور مینشیم رووی صندلی کنار پنجره و تماشاش میکنم که راه میرود,حرف میزند,میخندد و قول میدهم که از زور سرخوشی و لوس بازی خودم را پرت نکنم تووی بغلش..
پاهاش را که بگذارد اینور..یک زنجیر میخرم..محکم ,کلفت..سنگین..زنجیرش میکنم به زندگیم..به روزمرگی م..
پاهاش را که بگذارد اینور سارای اخموی سر به هوای دمدمی مزاج ِ خل و چل را میگذارم توو کمد قاطی لباس زمستانی ها و میشوم یک سارای آرام و خواستنی..
پاهاش را که بگذارد اینور میروم یاد میگیرم چه جور براش فسنجان ترش درست کنم و وقت درست کردن هر غذایی فلفل دلمه را قاطی نمیکنم دیگر..
پاهاش را که بگذارد اینور میروم چن تا تی شرت گله گشاد میخرم که وقتی می آید و من لباس هاش را خیس میکنم ملحفه نپیچد دورِ خودش بس که لباس هام اندازش نیست..برمیدارم دو تا تی شرت سایز بزرگ میخرم که تنش کند و شب هایی که نیست بپوشمشان که عطر تنش مانده رووشان..
پاهاش را که بگذارد اینور میروم اسپری آسمم را میگذارم تووی کیفم که دیگر وقت درکه و گرمابدشت نفسم گیر نکند و گند نزنم به احوالات خوش گذرانی مان..
پاهاش را که بگذارد اینور یاد میگیرم که بارسلون را دوست داشته باشم و تووی بازی هاشان براشان جیغ بزنم و هیجان در کنم.
پاهاش را که بگذارد این ور یخچال را پر از بستنی های کاله و نویر و کیت کت دارک میکنم و آب انبه هم فراموشم نمیشود..
پاهاش را که بگذارد اینور وقت سبقت از راست هام دوربین ها را میپام و با آقایان پلیس لاس نمیزنم..
پاهاش را که بگذرد اینور زندگی ام را برمیدارم میچینم دانه دانه در مسیرش..
پاهاش را بگذارد اینور کمی از خودشیفتگی موروثی م کم میکنم,منم هام را میگذارم تووی کوزه..
پاهاش را اگر اگر بگذارد اینور ..
پاهاش را اگر اگر بگذارد اینور ..

.

Tuesday، March 10، 2009

.

لطفن میشود که کم کم پیدایتان شود؟

.

Monday، March 09، 2009

.

سلام تجربه های مشابه:D

اینجورها هم نیست که هرکسی تووی ماشین کناریتان مثلا کانگورو بالا و پایین میپرد عاشق چشم و ابرو و دست فرمانتان شده و میخواهد شما را به یک رابطه دعوت کند..بله با شما هستم!اگر یک آقایی توو ترافیک دستش را مثل گجت دراز کرده و به شیشه تان میزند و شما ابرو بالا داده اید و زیر چشمی ماشینشان را نگاه میکنید که ببینید شانستان روو کرده یا نه و آقاهه داد بزند که کلینیک نور بالاتره؟!و اینجور میشود که شما باید به طرز احمقانه ای هول شوید شیشه را بالا پایین کنید و بعد با یک صدایی شبیه خروس بگویید که نمیدونم..و آقاهه یکجوری نگاهتان کند..و شما 20ثانیه بعد که مختان رفرش شد بفهمید که نور پایین تر بوده که!



.
.


دچار جو شدم و واسه کوتاهی مو آخر اسفند وقت گرفتم..شما قیافه منو دیده باشی..شما عکسای ده ساله ی منو مرور کرده باشی میفهمی واسه کله من وقت گرفتن واسه کوتاهی مو اونم پیش آرایشگری که تا موهاتو از ته نزنه راضی نمیشه یعنی چی..

.

Saturday، March 07، 2009

.

برای من بهار نه با سبزه و سمنو می آید نه با شکوفه ها و بووی تازگی و سرخوشی و نونوارانه..برای من بهار با صدای ترقه هایی می آید که گاه گاهی تووی گوشم میپیچد..
.

Friday، March 06، 2009

.


حجت بر تو تمام شد..
.

Wednesday، March 04، 2009

.
بگویم خالی شده ام دیگر؟
بگویم همه ی این روزها گذشت اما این ماه آخر گلویم را گرفته فشار میدهد؟بگویم دارم بالا می اورم دردهام را؟
بگویم درد دارم از آمدنت؟که میدانم ماندنی در کار نیست؟
میدانی آمدن بدون امید ماندنت درد مرا بیشتر میکند؟
میدانی بلد نشده ام هنوز که فکر نکنم به بعدش؟
بگویم هنوز نیامده ای دردم می آید از رفتنت؟بگویم تووی دلخوشی و ذوق روز استقبالت غرق نشده گیر میکنم تووی بغض پای رفتنت؟
بگویم درد دارم؟
بگویم مسکّن که بشود دو روز ماندنت دردم را که درمان نمیکند؟
بگویم عاشقی کردنم را که زجر کشش کرده جای خالیت؟
بگویم نمیخواهم این ذوق آمدنت را ؟که تهش دردِ کندن باشد؟
که من باز صدپاره شدن را سختم است؟
سختم است؟..
..

Monday، March 02، 2009

.

صداهای بلند آزارم میدهند..به طرز عجیبی در برابر ولوم های بالا حساسیت دارم..صدای آدم ها که میرود بالا من بغض میکنم..
من بی هیچ دلیلی وقتی صدای آدم ها از حد نرمالش بالاتر میرود دست و پام را گم میکنم..
من بارها تووی یک بحثی که میدانستم حق با من است وقتی میانه ی بحث آدمم صداش را یک کمی بالا برده به آرامی,بدون هیچ حرفی خاموش شده ام..تووی دلم بغض کرده ام و شاید حتا اشک هم ریخته باشم..
همیشه تووی بحث هام,تووی خانواده,دوست هام,محل کارم,مدام زیر لب میگویم داد نزن..:من داد نمیزنم..
صداتان را برای من بالا نبرید..من از صداها میترسم..
من صدایتان که بالا میرود میخزم یک گوشه و بغض میکنم..مرا آهسته خطاب کنید..پشت تلفن جیغ نکشید چون من بی هیچ اراده ای گوشی را قطع میکنم..
من از فریادهاتان میترسم..فرقی نمیکند زن باشید..مرد باشید..کودک باشید..گاهی اگر دیدید من آهسته با فنجان چای ام ور میروم و سکوت کرده ام فکر نکنید حرفتان آزارم داده..راستش من وقتی شما صداتان را بالا میبرید دیگر چیزی نمیشنوم..این یک بیماری باشد..یک فوبیا باشد یا هرچیز دیگر..من خط ولومی دارم تووی این ذهن لعنتی ام,صداتان که از خط تراز من رد شود..ضربان قلبم که بالا برود..بغض که کنم..چشم هام که پر اشک شوند,شما دل مرا به درد آورده اید..خواه عاشقانه گفته باشید..خواه فحش و ناسزا..من شما را دیگر نمیشنوم..این شیشه نازک روح من با صوت شما شکسته میشود گاهی...

Saturday، February 28، 2009

.
لحظه های خاموشی بی صدای من همین لحظه های اشک ریزان پشت فرمان است..باید اینکاره باشی تا بدانی آرام و بی صدا اشک ریختن پشت فرمان یعنی چی..باید بغض چند وقت مانده تووی دلت داشته باشی..باید کلی حرف خورده ی بی جواب مانده تووی دلت داشته باشی..باید کلی خاطره ی نیمه سوخته داشته باشی..
بایدکلی دلتنگی خفه ات کرده باشد..باید کلی زخم زبان و طعنه کنایه توو دلت مانده باشد..باید کلی شکستن تووی دلت مانده باشد تا بفهمی تووی نیمه تاریک ها ی دم غروب که میرسد به ساربان نامجو اشک هات بریزند همینجور بی هوا یعنی چه..باید دلگیر باشی..دلتنگ باشی..باید جمعه باشد..
غروب باشد و لیلای من کجا میبری تووی گوشت بپیچد تا بدانی اشک ریختن پشت فرمان یعنی چه

Wednesday، February 25، 2009

.


عاشق اون لحظه های بعد فرندزم که عضله های صورت آدم منقبض شدن انگار,و همینجوری جای خنده ها و لبخندی که کلی از شروعش روو صورتت جا مونده و اون کش اومدن صورته و اون چن وقتی که میگذره لبخندت جمع شه..

Sunday، February 22، 2009

.


اصلن این روزهای یواش برفی آدم نباید ماشین داشته باشد..اصلن باید که ماشین دست خواهر آدم باشد..اصلن باید که آدم زیر همین برف برای خودش آسه آسه راه برود..اصلن که آدم باید سرش را بگیرد سمت آسمان و دانه های کوچکش را بگذارد که بلغزند رووی گونه ها..رووی لب ها..
این روزهای برفی آدم باید همینجور بی خیال و سربه هوا راه برود..سبک..بی خیال..
این روزهای یواش برفی آدم باید آهسته,نرم,خرامی کند برا ی خودش..بخندد و سایه ی دانه ی برف را رووی گونه هاش ببیند..
باید که نگاه کند به آدم ها..که عجله دارند.که خسته اند..که انگار میخواهند بروند تووی خانه هاشان..که انگار تووی دلشان بگویند برف بی موقع..
این روزهای برفی آدم باید آهسته آهسته تجریش را پایین بیاید..تووی آن هیاهو..و فکر کند که این روزهای یواش برفی آدم نباید ماشین داشته باشد..که تووی ماشین که باشی..برف ها که نپاشند رووی موهات..صورتت..شالت..هیچ نمیفهمی این حجم غریب دلخوشی را..که آن وقت باید فحش بدهی هی به برف و ترافیک و برف پاکنت هی برف ها را از جلوی چشم هات آب کند..آب کند..

.

Saturday، February 21، 2009

.

انگار که داشته هام را زده باشم زیر بغلم و راه افتاده باشم تووی این زندگی..تووی تمام این فرازها..نشیب ها..
انگار که راه افتاده باشم پی تو..تویی که دوور..تویی که نبودنت را میبینم تووی تمام این بالا و پایین کردن ها..
راه افتاده ام و پی کسی میگردم انگار..
راه افتاده ام و میگردم انگار که یک چیزی را بردارم بنشانم تووی جات که خالی مانده مدت ها و از دور صدات می آید و رد میشود از تووی جات..
انگار که دوره بگردم و بخواهم که چنگ بیندازم به یک ریسمانی شاید که نگهم دارد تووی این زندگی که بی تو..
انگار که بگردم و بخواهم یک آدمی که بیفتد تووی زندگیم و هر روز دم غروب دست هام را بگیرد مرا بکند از ان کنج همیشگی و بردارد ببرد بچرخاند ..بردارد ببرد تووی تمام سوراخ سنبه های دنیا را نشانم بدهد ..ببردم به تمام گوشه های پرت زندگی..
انگار دلم بخواهد یک آدمی که تو..که بغلش امنیت باشد و زیر گردنش را داده باشد قالب گرفته باشند برای من..که انگار خودِ من..

که دلم آدمی را بخواهد که با من دست هاش را بزند تووی رنگ و بکشد رووی دیوار..که بخندیم..که بخندیم..
یک آدمی مثل تو که سیب زمینی ها را که جلز ولز میکنند تووی تابه به هم بزند و من که دست هام را از پشت حلقه کرده ام به کمرش یواشکی ببرم دست هام را و سیب زمینی داغ را بردارم که با قاشق بزند رووی دستم که ناخنک ممنوع!
و دلم بخواهد یک آدمی که تو..که با هم پرت شویم تووی برف ها که جای هم آغوشی مان بماند تووی برف های میان حیاط..
..
که دلم یک آدمی را بخواهد که همین جور که لم داده تووی کاناپه تماشا کند مرا که از راه رسیده ام و همینجور که برایش از اداهای دختر ه ی جدید همکار و آقای رئیس حرف میرنم شال و مانتوم را بیندازم رووی مبل و همینجور غر بزنم و بطری آب سر بکشم و هوار برنم که تو ساندویج نصفه ی دیشب منو خوردی؟

که دلم یک آدمی را بخواهد که دلگیر که میشود ازم تنبیه م کند به سی و هفت بوسه..پشت هم..بی وقفه..
که دلم یک آدمی را بخواهد که تو..که از خستگی بنشیند تووی مغازه رووی صندلی و من هی شال پشت هم سرم کنم که دانه دانه اش را بخندد..که تو هر چی سرت کنی بهت میاد.
که دلم یک آدمی را بخواهد که تو..که فردین شود تووی بام ,پالتوش را بیندازد رووی دوشم..که سرفه هاش تمام شب بند نیاید و مجبورم کند که بیفتیم تووی شهر دنبال اکسپکتورانت براش و هی پرتقال ها را دانه دانه بدهد دستم که آب بگیرم براش که: تو میخواستی منو بکشی..
که دلم یک آدمی را بخواهد که کنارم که مینشیند تووی ماشین که هیچ ازم نپرسد که کجا میرویم و راه های خاکی و بن بست را بروم نیاورد و گم که میشویم تووی 60 کیلومتری خانه که من دنبال یک جاده ی میان بر خوشگل بودم بگوید که من یک دانه کله خرم که لنگه اش تووی تمام دنیا پیدا نمیشود..
یک آدمی که بلد باشد به دیوانه بازی هام بخندد . با من بیاید رووی لبه ی پنجره بایستد که خل خلی ترین عکس دونفری دنیا را با هم بگیریم..
یک آدمی که من لباس های او را تنم کنم و او لباس های من تووی تنش بترکند..
یک آدمی که بلد باشد سس پاستای مخصوص دو نفره مان را درست کند,بلد باشد ده تا کتاب انتخاب کند از تووی قفسه که همش کتاب های من..که یک پلییست بنشاند تووی مدیا برای وقت هایی که کز کرده ام گوشه ی دیوار و نت هام را مینویسم..که سرحالم بلد باشد بیاورد..
یک آدمی که بداند کی,کجا مرا باید ببرد..
یک آدمی که بداند مرا..
یک آدمی که پنج سال بزرگ کرده باشد مرا..بزرگ کرده باشد مرا...
که یادم هست:دارم قد کشیدنتو میبینم..
که من برگردم و هیچ کس نباشد..که هیچ کس نباشد..
که تمام این همه..با تمام بودنشان..قدر یک لحظه ی تو نباشند.که تو از آن سوی دنیا حتا..ازین آدم ها بیشتری..
که تو حتا جای خالیت بیشتر است از تمام این آدم ها که کم..
که تو نبودنت سر است..
که تو نبودنت بیشتر از بودنِ این هاست..



.

Friday، February 20، 2009

.

اگر از بیماری کلیّه مُردم بر سنگ مزارم بنویسید آنکه مثانه ی خویش را فقط در توالت منزل خود خالی میکرد.
.

Tuesday، February 17، 2009

تبلیغ میکنیم
.
نمایشگاه زیورآلات آران ابراهیمی
1-2 اسفندماه1387,گالری بنفشه,10صبح تا 9شب
مکان: ملاصدرا,ابتدای شیراز جنوبی,کوی بهار,پلاک50
.

Sunday، February 15، 2009

..


نخیر
اصلن هم اینطوری نیست!
اصلن چه کسی گفته تو اگر آنجا باشی و خوب باشی و خوش باشی و باشی همه چیز روبراه میشود؟
اصلن چه کسی گفته همین که تو باشی کافیست؟
چه کسی گفته همین که من بدانم تو هستی و تو بدانی من هستم همه چیز مرتب است؟
اصلن هم اینجور نیست!
تو باید باشی!اما اینجا!
همین جا!لم داده باشی تووی آن کاناپه ی همیشگی مان!
که من بیایم رووی پاهات بنشینم و از پشت ولو شوم یکجوری که سرم جا بگیرد زیر گردنت!
بعد تو مووهام را که پخش شده تووی صورتت کنار بزنی,دست هات رو دورم حلقه کنی و من همنیجور که با انگشت هام,با انگشت هات بازی میکنم با تو حرف بزنم,خودم را لوس کنم,کش بیایم تووی بغلت..
باید که من جمع شوم تووی بغلت!
وگرنه که نمیشود..
و اصلن غلط میکند هر کسی بگوید که همین که تو باشی برای من کافیست
تو که باشی و لب هات,دست هات,بغلت,بوسه هات,شانه هات,عطر زیر گردنت نباشد این همه دوست داشتن کجا سرازیر شود؟
چه جور بیاید زیر انگشت هام؟
که لمسش کنم,جنسش را..جنست را...


..
.

بابا برداریم کم کنین این وقت امتحاناتونو..اصن آدمو بزارین توو مضیقه,اصن بگین هرکی یه دور زد جوابارو دیگه نمیتونه برگرده نگاه کنه و چک کنه..اصن هرکی رو دیدین برگ آخر سوالاشه واستین بالا سرش که پاسخنامه شو بگیرین..این چیه خب آدم دو ساعت وقت اضافه میاره و هی میشینه سوالا رو نگاه میکنه و جواباشو و توهم میزنه هی درستاشو غلط میکنه..ولله..

.

Saturday، February 14، 2009





.

Tuesday، February 10، 2009

.


شمایی که در خانه را باز کنی میبینی تمییزی خانه ام چشمت را میزند این روزها..بس که همه چیز برق میزند,
که سرامیک های کف آشپزخانه را بس که سابیدمشان رسیده ام به بافت های میانی شان به درز و بستشان..به پوکه معدنی و شن نخودی و شن و ماسه شان ..و درس مقاومت مصالح ام را عملی در حال پاس کردنم!
برداشته ام یک چیزی خریده ام اسمش اتک است,برمیدارمش میریزم تووی دستشویی و می افتم به جان توالت و مخلفاتش,
تمام لباس ها را بیرون ریخته ام از کمدها و کشوها ,تا میکنم,با روش های محیر العقول و هر کدام یک مدل,میچینمشان تووی کشو,جا که کم بیاورم از نو همه را در می آورم یک نوع دیگر تا میکنم و میچینم..جوراب هام را!!
جوراب هام را دانه دانه برداشته ام جمع کرده ام از گوشه کنار خانه,از زیر تخت,از کنار رادیاتور,از تووی جیب شلوار خانه هام,از کنار در,از پنهانی ترین زوایای کمد,از پشت میز,
همه شان را برداشتم ریختم تووی ازین ظرف های گنده که تووشان لباش میشورند,مایع لباسشویی را خالی کردم رووشان و انقدر سابیدمشان که همه شان کم مانده بود لیبل بزنم بهشان برگردانم به مغازه..حالا یک اعترافی بکنم که جوراب هام را اتو زدم!
یک نگاهی به ریخت و سر و شکل من بیندازید میفهمید من آدمی به شدت از اتو گریزانم,
که لباس هام اتو را به سختی به چشم دیده اند .
که معتقدم اتو وسیله ای تجملی و برای مرفهین بی درد است!
بعد من رفته ام دانه دانه جوراب هام را اتو زده ام!شال هام را اتو زده ام!اتو را میزنند یا میکشند؟
بعله من رفته ام شال و جوراب هام را اتو زده ام,شلوار هام را,و بلوزها و تی شرت هام را,صور قبیحه و غیر قبیحه را..من یک روز نشستم کل زندگی را اتو زدم..من حتا رومیزی میز گرده را اتو زدم!
بعد این که شمایی که زندگی مرا میدانی بیایی و ببینی در هیچ ساعت شبانه روز هیچ ظرفی تووی سینک نیست حتا یک دانه قاشق کوچک,
که از در بیای تو و ببینی کفش هام را مرتب چیده ام آن کنار و رووی اپن آشپزخانه بس که مرتب و تمییز است آدم حالش بد میشود
که لیوان و این ها در هیچ جای خانه نیست,هیچ کتاب و کاغذ و سی دی و پوست چیپس و چی توز موتوری و چاک چاک و تووییکس و ام اند امز و غیره..
که هیچ بالشی ولو نشده هیچ جایی و هیچ شارژری بدون اتصال رها نشده آن وسط
که هیچ جایی حتا یک دانه تار موو پیدا نمیکنی..
بعد حسام در را که باز میکند و یک سرک که میکشد تووی اتاق ها و یک نگاه که به من بکند که تووی آشپزخانه گاز را در حال ماله کشیدنم و عقب برود که ببخشید من اشتباهی اومدم انگار!
که بعله درست حدس زده اید!
بنده چند روز دیگر امتحان دارم!
و باید بگویم با یکی از آن معجزات شفاف قرمز رنگ در حالت خلا مبسوطی هستم!

.

Sunday، February 08، 2009

.
 
 

مریم مامهر بیا ماچت کنم.

 

.

.

فک و دندون عقل محترمه در حال سرویس کرد دهان بنده هستن ,همچنان!
بعد من نمیفهمم چه متابولیسمیه منی که با یه کدئین میرفتم فضا و مایه ی تفریح و مضحکه ی دوستان بودم الان با سه تا مسکن همچنان از درد در حال وول خوردن در خودم هستم!
در کمال هوشیاری!
گودر در نقش مسکن بهتر عمل میکنه گویا!

.
قبل سومین کدئینه واس اولین بار توو زندگیم دلم میخواس از درد زار بزنم!
.

Friday، February 06، 2009



.

من خسته م..خیلی خسته ..
من دلم یه عالمه خواب میخواد..یه عالمه خواب بدون هیچ آلارمی..بدونه هیچ پاشدن سر صبحی و آماده شدنی..
من خسته م.. خیلی خسته ..دلم میخواد لم بدم و بیفتم روو این کاناپه جلو تلویزیون الکی کانالا رو بالا پایین کنم و هر وقت دلم خواست سرمو تکیه بدم و بخوابم..
من خسته م..خیلی خسته م..
دلم میخواد ساعت ها زل بزنم به زنگوله ی بالای در اتاق و از جام جُم نخورم..
من خسته م و دلم میخواد همین جور که سرمو گذاشتم روو پاهات دستات بیان روو مووهام و من بشم همون گربه هه که زیر دستت خوابش میبرد..من خسته م..
من خیلی خسته م ..خیلی خسته ..و برای تمووم این خستگی ها دلم تورو میخواد..
که نیستی..
من خسته م..


..

Thursday، February 05، 2009

 
.
 
دوري مي تواند بوي تو را با خود ببرد

اما بودنت را نه !

دوري مي تواند صدايت را با خود ببرد

اما

تكرار نام تو را در حفره هاي مغزم

هرگز!

من مي توانم بي تو زندگي كنم

اما

نقاشي هاي بسياري مي ميرد

شعرهاي بسياري سروده نمي شود

و من

هر شب

پاهايم را به ديوار مي كوبم

تا دردشان كمتر شود

من مي توانم بي بوي تو

بي شنيدن صدايت

بي دستهايت زندگي كنم

اما...

من مي توانم اما

دشوار است

دشوار! "

 

 
.

Wednesday، February 04، 2009


.
"در ایران سیاست مردم را دو دسته میکند..عده ای را قاتل و عده ای را مقتول
راه وسط هم ندارد
آنکه قاتل است روزی مقتول میشود
و آنکه مقتول است ,فرصت پیدا کند قاتل بالفطره ای میشود.."


چقد راس گفته امیرکبیر!
..

Monday، February 02، 2009

.
خدایی هم اگر وجود داشته باشد در انتخاب آدم های آزمایشی پروژه های میزان تحمل و صبوری آدم ها در برابر درد ,بیماری و از دست دادن عزیز هایشان به شدت ضعیف و گشاد است و ترجیح میدهد به جای تجربه های نوین همان نمونه های قبلی را به کار بگیرد.

.

Saturday، January 31، 2009


.

آدم به همه چیز عادت میکنه..
به شیرکاکائو و کرن فلکس صبحونه,به ماشینای صنعت تجریش,به اتوبان تهران قزوین,به استاد مربوطه ی دوست داشتنی,..
به صندلی های ناراحت آتلیه,به دوربین مصدوم,به موبایلی که در برابر smsعکس العمل نشون نمیده,به ترافیک همیشگی یادگار-چمران,به ناهارای دسته جمعی شرکت,به موس شکلاتیِ شیرین ,به پیاده روی های مهستان,به سربالایی شهرداری,به اون پارکه,به بلاگری که بالا نمیاد,به قبضای جریمه,به آپولو,به نسکافه و ریتر,به لوآکر,به کوله ی سنگین,به هانس ,
به آدما,به خونه ,به قاب عکس جدید,به عوض کردن جای چیز میزای تووی کابینت توسط مامان,
به بووی سوختگی ماکارونی,به آسانسور همیشه در سرویس,به تفکیک از مبدا,به so u think u can dance,به خنده های خانه هنرمندان با دوستان,به کافه عکس,به دلتنگی از خونه و مامانه, ,به سروکله زدن با کارفرماهای زبون نفهم,
آدم به همه چی عادت میکنه..
این چیه پس که من به دلتنگی تو عادت نمیکنم بعد این همه وقت..روز..ماه..سال...

..

Thursday، January 29، 2009

.
 

من خدای لالایی خواندن برای بقیه هستم..

.

 

 

Tuesday، January 27، 2009

.

مامانه تعریف میکنه کوچولو چن روز پیش واستاده جلو آیینه که: واقعنی خوشگلم ها!!

.

Sunday، January 25، 2009

.

سلام پسرک دیروز..پدر امروز..

خوبی؟
شنیده ام قرار است پدر شوی!راست است؟
خوب معلوم است که حقیقت دارد.راستش هرچقدر تووی آدم های دوروبرم میگردم هیچ کس را پیدا نمیکنم که احتمال پدر شدنش این همه برایم موجه باشد.
خبرش را که شنیدم شوکه نشدم..لبخند زدم و فکر کردم که توی کله خراب چطوری پدری میکنی و راستش تصورت کردم که داری پمپرزش را عوض میکنی و بچه یکهو میشاشد بهت و حقیقتش را بخواهی یک کمی هم از سر بدجنسی خندیدم بهت.
نمیدانم حالا این خواست خودتان بوده بعد این دو سال نشده از ازدواجتان یا اینکه از آن خطاهای درصدی کا ندوم بوده یا اصلن شاید دیر کشیدی و زود کشیدی و اصلن به من که ربطی ندارد اما خوب میتوانم تصور کنم از آن تیریپ زن وشوهرهایی باشید که خبر بچه را که شنیده اید حالا خواسته بوده یا ناخواسته کلی ذوق کرده اید و اصلن زنت را تصور میکنم که نشسته تووی خانه با کیک و شیرینی و منتظر آمدنت و جواب آزمایش را حتمن گذاشته رووی جعبه شیرینی و مطمئنم تو در شیرینی را باز کردی و اصلن هم حواست به برگه آزمایش نرفته و بعد یکهو زنت گفته که کوچولو در راه است و تو یکهو گل از گلت شکفته و میدانم که اینجور وقت ها چشمات برق میزنند و انگار که میخندند و بعد پریدی و ماچ بارانش کردی..
و میدانم اگر هم ناخواسته بوده و وقتش نبوده درصدی هم فکر نکرده اید که نمیخواهیدش و اصلن گمانم جسارت فکر کردن بهش را نداشتید و مطمئنم به تنها چیزی که فکر نکردید بچه و آینده و بزرگ کردنش بوده عوضش کلی ذوق ننه بابا شدنتان را کرده اید و میدانم که زنت عمرن بتواند تصور کند که بچه را نخواهد و اصلن کلی هم رویاپردازی میکند براش و از الان مادر بالفعل شده و نه حتا بالقوه!
و چه میدانم و باز هم به من مربوط نیست!
و میدانم که از آن مردهای خانواده دار میشوی و سعی میکنم یادم نیاید روزهای کذایی مان را که ..و فکر میکنم به آینده خودمان بعد رابطه ی هیچوقت به سرانجام نرسیده ..بعد فکر کن من را که می آمدم برگه آزمایش را پرت میکردم جلوت و میگفتم که زنگ زده ام دکتر وقت گرفته ام برای سقط و تو حتمن خنده ات میخشکید و حتمن آن شب یک دعوای مفصلی داشتیم و کو نمان را میکردیم به هم و میخوابیدیم..
و اصلن فکر که میکنم به زنت که انگار که خواسته باشی پوز مرا بزنی و هرچقدر فکر میکنم میبینم بچه دار شدنت آیا به زدن پوز من ربطی دارد یا نه و یادم هست بعد عقدت بود که یک روز آمدی زیر مجتمع و من که از در بیرون آمدم نوربالا زدی و من هنوز یادم هست که خیالم راحت است که زن داری ..و تعهد داری شعور به خرج دادم و لبخند زدم و از زنت گفتی..و از خانواده و از روزگاران گذشته و من..و من فکر میکردم من اینجا تووی ماشینت چه میکنم و زنت که زنگ میزد جواب نمیدادی و دیدم انگار ترسیدی.انگار یک کاری را برای دلخوشی و آرام کردن خودت کرده باشی و بعد ترسیده باشی..
و دیدم این زنجیر پایت را میزند و دیدم من باز دارم نقش آن دخترک را بازی میکنم که می آمد بین دو تا آدم و همیشه له میشد میانشان و دیدم نمیتوانم و راستش نفسم گرفت و بخدا که بغض نبود..
و چه کسی باور میکند که باهات آمدم کت و شلوار بخار داده ات را از آن هاکوپیان بالای هتل بگیریم یک روز پیش از جشنتان و من به پارک دوبله ات خندیدم و یادم هست میخواستم آرامت کنم که انگار نمیشد و میفهمیدم که نباید..و خنده ام میگرفت و انگار قرار بود بمیری..
..
و اصلن با این خبر پدر شدنت همه ی این ها آمد تووی ذهنم..تووی ذهن لعنتی ام..
از ان همه سال های قبل که خاطره شده و از منی که دیگر جواب ندادم به زنگ هات..میل هات..که تمام شدم..تمام کردم خودم را..که نخواستم گیر کنم..گیر باشم..که زنت مرا نگاه نکند به چشم دشمن..
که نگاه هات را میدیدم..

و اصلن همه ی این ها را گفتم که بدانی خوشحالم از پدر شدنت و امیدوارم بچه ات پسر باشد و اسمش را به یاد آن پسرک فامیلتان که دوستش داشتی زیاد و دلت میخواست بگذاری ایمان و میتوانم تصورت کنم چه پدر دوست داشتنی و کولی میشوی و تروخدا آن سیگارت را ترک کن که برای مادر و بچه ضرر دارد و من چرا بگویم حتمن خودت میدانی..
و همین ها دیگر..مواظب مادر کوچولو باش و بهش بگو یادم نرفته آن لحن تند و خشنش که انگار میخواست لقمه ی نخورده را از گلویم بیرون بکشد و بهش بگو که یادش باشد که بغضم تلخ بود و یادم نمیرود..

مواظب خانواده ات باش..پدر کوچک..

..

Saturday، January 24، 2009

.

تمام زندگی دونفره مان خاطره ساختیم که چه؟
که این روزهای سرد و سنگین مرا مچاله کنند تووی خودشان؟

..

Friday، January 23، 2009

.


فکر کن که نشسته باشم و دست هام را زده باشم زیر چانه ام و دماغم را که چسبانده ام به شیشه یخ کرده باشد و نوکش قرمز شده باشد و خنده دار شده باشم و تمام شیشه ی جلوی چشم هام بخار گرفته باشد و نبینم خیابان را ..کوچه را..و انتظارِ تو را..
فکر کن که نشسته باشم ,آن ژاکت بنفشِ درشت بافتم را پوشیده باشم که آستین هاش می آید تا رووی انگشت هام و دست هام را زده باشم زیر چانه ام و انگشت هام پیدا نباشند زیر کشبافت آستین بنفش..
فکر کن که نشسته باشم و جوراب های حوله ای طوسی ام را پام کرده باشم و پاهام را جمع کرده باشم تووی شکمم و آرنج هام رووی زانوم باشد و دست هام را زده باشم زیر چانه ام و نوک دماغم که چسبیده به شیشه قرمز شده باشد..
فکر کن که نشسته باشم و شلوار طوسی گشادم را پام کرده باشم و چتری موهام چسبیده باشد به پیشانی م و از سرما گلووله شده باشم رووی صندلی سبزه ی کنار پنجره ...
فکر کن که نشسته باشم و زمستان رسیده باشد و سوز بیاید و من از تماشای عکس تو از روی دیوار کنار پنجره آمده باشم,نشسته باشم اینجا,گلووله شده باشم و تنم یخ کرده باشد و ژاکت بنفش درشت بافتم مرا بغل کرده باشد و لرزیده باشم..بغض کرده باشم..
فکر کن که نشسته باشم و بغض کرده باشم..بغض کرده باشم..
فکر کن که بغض کرده باشم..

..

Wednesday، January 21، 2009

.

بیایید همه با هم به swiss familia سجده کنیم

.

.

وقتی میگم بچه پسندم دقیقن منظورم بچه س ها!
نه فکر کنی پسر 19و20 ساله!نه!
دقیقن رنج سنی 4 تا16 سال!

.

Sunday، January 18، 2009

.

آقای دوست داشتنی
از کیلومترها دور,
ساعت حدود 3 بعد از نیمه شب
نما داخلی-ولو شده کنار رادیاتور
تلفن زنگ میزنه,من,خسته ,داغون,بیخواب,بعد 3ماگ گنده نسکافه خوردن,
آقای دوست داشتنی با هیجان و صدایی کنجکاوانه:
اون خرسه بود توو اون کارتونه که اون ببره تووش بود که اندام فشن داشت و اینا اسمش چی بود؟!؟


!

Friday، January 16، 2009

.

من نمیتونم,
این یه اعترافه,
من عادت کردم به خوب بودن,عادت کردم به لبخند,
من عادت کردم که به درددلای همه گوش بدم,
من عادت کردم همیشه چیزای خوبه یه مشکلو واسه کسی که واسم حرف میزنه بگم ,من عادت کردم انرژی رو بچرخونم دور آدمای اطرافم,
من حتا اگه به چیزی مطمئن باشم طرف مقابلمو ناامید نمیکنم,
دوست ها ی من همیشه وقتی توو یه مشکل گنده دست و پا میزنن منو واسه دردل انتخاب میکنن,نه به خاطر اینکه کمکشون میکنم,واس خاطر این که حرفی میزنم که باید بشنون,
واس اینکه هیچوقت نمیگم نمیشه,نباید,نمیتونی,
واس اینکه همیشه میگم میشه,شاید,تو میتونی,
واس اینکه یاد گرفتم بگم تو باید باور داشته باشی به خودت
واس اینکه همیشه گفتم بدترین اتفاق هم تا ما بش باور نداشته باشیم نمیفته,
واس اینکه هیچوقت نفی نمیکنم,
واس اینکه لبخند زدم به مشکلاتشون,
دوستای من هر وقت به چیزی احتیاج دارن اولین کسی که یادشونه منم
چون همیشه میگم میتونم,
چون همیشه میگم دارم,
چون همیشه میگم میتونم پیدا کنم واست,
چون همه ی راها رو واسه کمک امتحان میکنم,
چون از همه چیم مایه میزارم
دوست های من به من به عنوان یه حامی نگاه میکنن
کسی که لبخند میزنه و به خودش باور داره,
کسی که میتونه..

من وقتی یه مشکلی دارم,کسی رو دوروبر خودم پیدا نمیکنم که باش حرف بزنم,
به من یاد ندادن دردل کنم,
به من یاد ندادن دردهامو داد بزنم,
دوست های من بلند نیستن از من حرف بکشن,
دوست های من از نگاه های من غممو نمیفهمن,
دوستای من گاهی اگه اون لبخنده روو لبم نباشه آخرین حرفشون اینه که پر یودی؟
دوست های من ,دوست های خوب من,بهترین دوست های دنیان,
این منم که یاد نگرفتم از دردهام حرف بزنم,
من سکوت میکنم,چون میدونم اگه حرف بزنم هیچ کس بم نمیگه میشه
میدونم اگه حرف بزنم یا میشنوم تقصیر خودت بود یا میشنوم تو واقعن میخوای اینکارو بکنی یا دیگه کاریش نمیشه کرد یا چقد بد شد یا هر چیزی که دوست ندارم بشنوم..

متاسفم اینو میگم,ولی من نمیتونم,
نه میتونم نه میخوام که واست بگم از کلافی که این روزها گره خورده به زندگیم..

..

Wednesday، January 14، 2009

.

حالا,
حوالی همین روزهای مثل هم
برای دورافتاده ترین دختر دریاها
از نشانی مه آلود مسافری بنویس
که روزی
از سمت سرشارترین بوسه ها خواهد امد
دستش را خواهد گرفت
و او را
با زورق پریان پرده پوش
به خواب بی پایان گل سرخ و پروانه خواهد برد

..
علی صالحی

..

Sunday، January 11، 2009




خب بعله!تعطیلات بود و ما به منزل پدری تشریف برده بودیم
و اصولن نمیشود آدم برود منزل پدری و بعد بنشیند تووی منزل,اگر تعطیلات هم باشد
و خوب یک روز اتفاقی هوای قدری خوب شد و ما یک تعطیلات داشته ی دیگر را نشاندیم ترکمان به قصد دریا که بدجور دریاخواهیمان باد کرده بود!
و راه افتادیم که برویم یک گوشه ی دریا را پیدا کنیم که تووش آدم نباشد ,خانه نباشد,موجود زنده و غیره زنده نباشد و خوب باید بیایید و ببینید تا باور کنید این خط ساحلی تکه تکه اش صاحاب دارد و ما در حال خارج شدن از مرز بودیم که یک سوراخی پیدا کردیم که تهش یک چیز آبی ای پیدا بود و ما انگار که سراب دیده باشیم راه افتادیم و خوب آنجا دریا بود و اتفاقن تا شعاع هوار کیلومتری هیچ علائمی از حیات دیده نمیشد و خوب ما ذوق کردیم
و خوب هوا سرد بود میدانید..ما هم میدانستیم تووی این سرما نباید راه افتاد پیاده ساحل متر کرد و راستش ما همینجور با ماشین رفتیم و خوب شن بود,میدانید که ساحل علاوه بر گوش ماهی چیزی دارد به اسم شن و اینجور چیزها که اینها خیلی نرم و روان هستند ..

و خوب ما رفتیم و کلی از خودمان جینگول بازی درآوردیم و عکس گرفتیم در حالات ژانگولرانه و بعضن غیراخلاقی و کلی شادمانه در ساحل یک تفریحی برگزار کردیم و آب هم انگار فریزر سامسونگ باشد و انگشت هامان تووش یخ میزد و بله ما به مرحله ی قندیل رسیده و به ماشین داخل شدیم و همینجور که قر میدادیم دوتایی تعریف کردیم که آن دفعه ای که گیر افتادیم تووی شن ها و قاه قاه خندیدیم که فلانی را یادت هست ماشین را درآورد و باز قاه قاه قاه و باز دوتایی یادت هست آن یکی دفعه فلانی با سوناتا میان شن گیر کرد خاک توو سرش که هی میگازید و قاه قاه قاه..
و خوب مارا تصور کنید که بالاخره ترمز دستی را خوابانده و فرمان چرخانده که برگردیم و به آهستگی اقدام به گاز نمودیم بر اساس تجربه..و چقدر رفته باشیم..ده متر خوب است؟خوب ده متر و دیگر ما یک دانه حرکت نکردیم..بنابر تجربه اولش با احتیاط و به آرامی گاز دادیم..ما ملایمت..ما فرمان صاف..ما خانم!
چند دقیقه بعد: ما عصبی !ما گاز در حد جهانی..ما شن ها در اطرافمان در هوا..ما داغان!
و ما پیاده شدیم و دیدیم تا سپرمان تووی شن..
و خوب ما دوتا باتجربه!
ما چوب آوردیم!ما چوب ها را گذاشتیم زیر چرخ ماشین!ما گاز!ما فروتر!
ما چوب ها را دوباره جاسازی!
ما گاز ما فروتر..
و راستش ما دوتا آدم بودیم و هوا غروب بود و ما میخندیدیم هیستریک و چوب جمع میکردیم ..
ما هرچه حرفه ای برخورد باز ماشین فروتر
ما دوتا کم زور!ماشین خلاص!ماشین را هل!
ماشین فروتر
و شما نمیدانید چه حس جفنگی به آدم دست میدهد اینجور وقت ها!
و ما فکر میکردیم که زنگ بزنیم بیایند درمان بیاورند!
و ما به غرورمان برخورده بود که جند بار باید تووی شن فرو برویم تا بدانیم ماشین را تا جایی که آب بخورد به لاستیک هاش نباید پارک کرد!
و یکهو گفته باشم یک فرشته ی نجات؟!
یک آقای بس بسیار خوش تیپ!یک آقایی با یک مگان که میدانست باید بگذارتش آنور شن ها بیاید دریا بینی
و خوب فرشته آمد!
و فکر میکنید فرشته تنهایی کاری از دستش برآمد؟شوخی میکنید!
فرشته آمد و یک کمی مارا نگاه کرد و یک کمی ماشین را!و خواست بوکسل کند و ما میگفتیم فرشته چرا نمیفهمد خودش را هم با ما یکی باید بیاید سر هم دربیاورد آنوقت!
و خوب بهش گفتیم باید هل بدهیم و خوب فکر میکنید زورشان میرسید!نمیرسید که!
و خوب فرشته خوش تیپ و جنتل شلوار را تکاند و رفت که کمک بیاورد در آن برهوت و ما به خیال این که قالمان گذاشته به تکنیک های خودمان ادامه دادیم و خلاصه این که یک ساعت بعد با حضور صف 7نفره ای از فرشتگان ماشین محترمه در جایشان تکان خورده و ما هل داده شدیم تا مسیر غیر شن دار مربوطه!
و درسی که ازین ماجرا گرفتیم :
خوب شما میخواهید ماشینتان را اصلن ببرید بگذارید تووی دریا اگر قرار است یک همچو آقایی بیاید درتان بیاورد!

.

قرار نیست که که بگویم در ادامه چه رخ داد,ها؟

.

Saturday، January 10، 2009

.

یک جاییش باید بایستی..یک جاییش باید باستی..باید درنگ کنی یک لحظه و نگاه کنی به این همه راه آمده..یک لحظه باید درنگ کنی و ببینی تمام آن چه پشت سر گذاشته ای..باید ببینی تمام آن راه آمده..
باید یک جاهاییش بایستی..یک جاهاییش دیگر نفس هات به شماره می افتند..یک جاهاییش دیگر پاهات توان بازآمدن ندارند انگار..
گاهی باید یک لحظه,یک جاهایی بایستی..
گاهی باید یک لحظه ای بایستی برای خودت آرام گیج بزنی..تووی یک خلا مبسوط..آرام بالا بروی انگار که شنا میکنی از آن عمق و میبینی یک چیزی آن بالا میدرخشد و یکهو سرت را بیرون بیاوری..گاهی لازم است اینجوری سرت را بالا بیاوری و هواگیری کنی!
گاهی باید سرت را بیاری بالا و یک نفس عمیق بکشی و دوباره باز بروی آن پایین مایین ها..آنجا که زندگی با تمام راز و رمزهاش پیش میرود..


.
.

کوچولو:بچه های گلم,خاله لالای خوچگلم,قند عسلم, بیا توو اتاقم باهات بازی کنم سرت گرم شه!!


!

Friday، January 09، 2009

.
یک آدم خیری پیدا شود تووی این ماه محرمی بردارد این کتاب بازرنده سازی بناهای تاریخی آقای فلامکی عزیزتر از جان را بخواند,اول و آخر جمله ها را پیدا کند,عبارات را سر هم کند,خلاصه اش کند بعدش بیاید برای من تعریف کند و بنده ای را از گیجگولی و تهوع توام با سرگیجه برهاند.


و در روایات آمده ثواب یک فلامکی خوانی بیش از هفتاد بار فضا زمان معماری و ایضن هنر در گذر زمانِ هلن گاردنر خوانی است!

.

Tuesday، January 06، 2009

..


آفتاب که بزند ,لحاف زرد و آبی م را که کنار بزنم ,دست راستم را که تکیه گاه کنم,پاهام را که بگذارم رووی کف قهواه ای اتاق..باید بنشینم و بی صدا خودم را زل برنم تووی آیینه ای که درست مقابلم..همین آینه ی کشیده ی قاب دار سرمئی..باید بنشینم و و نگاه کنم به خودمی که موهاش ولو شده اند تووی صورت و پیشانیش..و چشم هاش بس که خواب آلود و خمارند وا نمیشوند انگار..باید دستی بکشم به موهام و همینجور زل بزنم تووی چشم هام..باید خودم را ببینم که بی صدا به خودم نگاه کرده ام و هی انگار خودم را بیشتر دوست دارم..باید بنشینم و خودم را نگاه کنم و یادم بیاید که چقدر این دخترک تووی آیینه را دوست دارم..که چقدر شیفته ی این نگاه خواب آلودشم..که چقدر میمیرم برای چشم هاش که که قرمز شده اند مثل همیشه..که چقدر میمیرم برای دهانش که همیشه ی خدا نیمه باز..که برای دست هاش که موهاش را جمع میکند پشت سرش..برای موهاش که درهم ..برهم..
باید صبح,وقتی آفتاب میزند,آرام,بی صدا بنشینم و این دخترک تووی را آیینه نگاه کنم..همین دخترک آرام را که از خواب که پامیشود پاچه میگیرد..
باید نگاه کنم و یادم بیاید دوستش دارم..که چقدر میخواهمش..و یادم بیاید از همه چیزم باید بگذرم تا بداند چقدر میخواهمش..
باید نگاهش کنم و بمیرم براش..همان جا..وقتی آفتاب تازه زده و دخترک تووی آیینه اخم کرده..همان جا بمیرم براش و بگویم بهش که همه ی دنیا که برود به جهنم من میمانم و خودش و یک عالمه زندگی..که برایش همه کار میکنم..برای یک لحظه لبخند که بیاید رووی لب هاش..لب های همیشه ی خدا نیمه بازش..

..

Sunday، January 04، 2009

نامه های وارده:
..
نبینم اشکات بریزن تووی این شب های سردِ دوری..
پیِ چشم هات نشست میکنند یک وقت..
.

.
در راستای اینکه آیدا و دوستان فکر میکنن که مضرات گودر به گوش آقایونِ مشاغل نرسیده آقای آتلیه در حال توضیح دیتیلینگ نرده ها در حال بلند شدن میفرمایند که ریدرت هم که بازه!



من در حالت شله زرد!

.

Saturday، January 03، 2009

..

خب من هم آدمم..گاهی مخم دوود میکنه,گاهی که نشستم و سه ساعت پشت هم,بی وقفه کله مو کردم توو این کتابه که توو این یه ماه و یذره مونده به امتحانم تازه یادم افتاده که ااا..ارشد!و خب تازه وا کردم کتابا رو و هی مبینم اینا چه نا آشنان پس..

خب انتظار نداشته باش وقتی یهو در میزنی و با یه چیز کیکِ سوگل میپری توو خونه و جیغ و هوار من بتونم مثه همیشه بچلونمت ..خب سختمه..نه که حرف تو درست باشه که من خیلی وقته کرگدن درونم فعال شده..نه که فکر کنی من دوسم نمیاد ولو شم کنارت روو تخت و به حرفات از زمین و آسمون و امیر و خریت ها و خل خلیات گوش کنم..نه که فکر کنی الانمو دوس دارم ..اما درکم کن خب..یذره بهم بگو که حال و روزمو میفهمی ..که من ترجیح میدم ته مونده های حواسمو بدم به این کتابا و همش واس اینه که آخرش اون عذاب وجدانه کمتر باشه..

میدونی..یه جورایی دوس دارم کاری که میکنم کامل باشه..و خاک توو سر این ایده آل گرایی م کنن..

و خب آدمی با این تفکرات بیجا میکنه این همه کم روز مونده به امتحانش یاده درس و مشقش میفته..

تو یذره منو فهمیده باشی همه چی روبراتره ..

..

 

Tuesday، December 30، 2008

.

ای خاطره ات پونز, نوک تیز ته کفشم..
.

Monday، December 29، 2008

بچه های غزه این روزا خاطرات جنگ کودکی مارو تجربه میکنن..تلخ..تلخ..تلخ..
.

!

آقای محترم پشت فرمان ازرای سفید خود وقتی بعد گذشتن از یک چهارراه موفق نشدند انتقام لایی که خورده بودند بگیرند در پشت دومین چراغ قرمز وقتی به سختی خود را در مجاور بنده قرار دادند پس از اشارات فراوان که شیشه را پایین بدهم با حالتی سرشار از احترام و خونسردی فرمودند:..ده خانم,رانندگی بلد نیستین اون طور میپیچید جلوی ماشین!؟ و من در حالت لبخند و سکوت از اینکه به عنوان یک ..ده به فعل جمع و خانم خطاب شده بودم خوشحال شده و شیشه را بالا دادم.

.
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.