مملکت گل و بلبل!!!!!
| 0 نظر »
Friday، December 28، 2007
دلم اون غروره رو میخواد.
| 0 نظر »
Thursday، December 27، 2007
ما به قربان تو رفتیم و همین جا ماندیم
...
| 0 نظر »
Wednesday، December 26، 2007
دلم مجموعه زرتشتیه رو میخواد خوب...
| 0 نظر »
دیدی یه جمله هایی از یه کسایی یه جاهایی خوندی بعد این جمله هه بعضی وقتامیاد تو خاطرت..؟!دوباره میپیچه تو کله ت..؟!
.. امروز ناخودآگاهه,یهو ,یه جمله اومد تو کله م که اصن واس اون موقعیت بود..بعد دیدم چقده موندگار میشه بعضی چیزا..
"انگاری بعضی وقتا باید دستو پامو ببندی و بهم تجا وز کنی تا حالیم شه چقده دوسم داری"...
بعضی جمله ها واست یه حسی دارن..عمیق..
| 0 نظر »
دوس دارم بدونم واقعن و دقیقن چی بینوش رو جذب این همکاری کرده..جدن!
| 0 نظر »
| 0 نظر »
این که تو یهویی بعده این همه وقت صدایی رو بشنوی که 15سال قبل پای میز صندلیا تجربه ش کردی خیلی هیجان ناکه و چون اصولا من آدم به شدت نوستالژیکی هستم دیگه مابقی ش قابل حدسه.
"شنیدن صدات میون اون همه کارو درس و مشق و حساب وقتی تنها چیزی بود که انتظارشو نداشتم ,این زنجیره ی ارتباطی که تو رو از کجا به من ِ اینجا رسوند ,خنده و هوارمو می رسونه به اسمون و اونقده حرف باهات دارم که نمیدونم چی بگم و مدام هی میخندم..
مرسی بابت این همه رنگ جدید که به دنیام آوردی.
کاش زودتر ببینمت و یادم نره بت بگم چقد تموم این مدت دلتنگیتو داشتم..."
..
| 0 نظر »
Monday، December 24، 2007
موضوع : دل نوشته ها | 0 نظر »
سکوت میکنم..حرف میزنن..منو مقصر خطاب میکنن..
A shadow in the moonlight, here she comes to me,
We sit and talk about it all,
And out in the distance, a dream is over,
All I've been working for;
حواسمو میدم به کارم و سعی میکنم نشنوم..
This is not how I want you to see me,
I have done the best I can,
Now the only thing I believe in,
Is a woman and a man;
من چیزی واسه از دست دادن ندارم..باید کارامو سریع تر پیش ببرم..اگه نشه صدای اولین کسایی که در میاد صدا همیناس..انوقت احتمالا حرفای الانشون یادشون نمیاد..به تو فکر میکنم....
You are the reason I'll stay in the fight,
When I can't take it anymore,
You are the reason I wake in the night,
And say that I was only dreaming of it all;
به خودم میگم که باید..که میتونم ..که باید توی سکوت و تاریکی ادامه بدم..که تو هستی...
And now in the dawn light, she talks with me again,
Remember all the things we've done,
Been through the bad times, and we've seen through the sad times,
We're stronger than before;
دلخوش میکنم به تموم بودن ها و به توم روزهایی که هست..که باید..
And you picked me up when I was falling,
And you gave me back my pride,
And you listen when I am calling,
And hear the man inside;
حرف حرف حرف..دلم رهایی میخواد..دلم یه دشت وسیع میخواد..دلم پای کوه میخواد..اونجا ته جاده ی دانشگاه..پای کوه ها..پای پیست دوچرخه سواری..یاد اون روز..باد که میپیچید لای موهامون..
تو هستی تو هستی تو هستی...
You are the reason I'll stay in the fight,
When I can't take it anymore,
You are the reason I wake in the night,
And say that I was only dreaming of it all,
You are the reason I'll stay in the fight
| 0 نظر »
Sunday، December 23، 2007

فيلمي كه هنگام تماشاي آن بايد خوابيد
طولانيترين فيلم سينمايي بر اساس رمان «پروست» ساخته ميشود
خبرگزاري فارس: يك كارگردان فرانسوي مشغول فيلمبرداري از مردان و زنان مليتهاي مختلف است كه مشغول خواندن رمان «در جستوجوي زمان از دست رفته» با صداي بلند هستند؛ مدت زمان اين فيلم بيش از چند شبانه روز خواهد بود.
به گزارش خبرگزاري فارس، به نقل از خبرگزاري فرانسه، «ورونيك اوبوي» كارگردان فرانسوي 14 سال است كه از مردان و زنان مليتهاي مختلف در حال خواندن قطعاتي از شاهكار 4 هزار صفحهاي «مارسل پروست» نويسنده فرانسوي اوايل قرن بيستم فيلم ميگيرد.
وي كه قصد دارد در اين فيلم، كل رمان قرائت شود، تاكنون نيمي از اين رمان را كه به دشوارخواني معروف است، تمام كرده است. فيلم او تاكنون رمانخواندن 700 نفر را دربر دارد و مدت زمان آن تاكنون 72 ساعت شده است.
«اوبوي» از سپتامبر گذشته تاكنون در «رن» به سر ميبرد و به مدت يك سال مهمان كتابخانهاي در اين شهر است و از مردم، در منزل، در محل كار و در مكانهاي مهم شهر در حال خواندن كتاب «در جستوجوي زمان از دست رفته» فيلم ميگيرد.
اين فيلمساز فرانسوي، چهره شهر را در خلال اين خواندنها به نمايش ميگذارد.
تاكنون اين فيلم كه هنوز ناتمام است، 10 بار به نمايش عمومي درآمده و نمايشگاههايي بر اساس آن در فرانسه، سوييس و اسلواني برگزار شده است.
يكي از نمايشهاي عمومي اين فيلم كه در پاريس برگزار شد، 60 ساعت به طول انجاميد. در اين نمايش مردم ميتوانستند با گذاشتن بالش زير سرشان، دراز بكشند و براي تاب آوردن طولاني بودن فيلم، شيريني معروف پروستي، يعني «مادلن»، صرف كنند.
فارس نیوز
| 0 نظر »
Dear OPRAH.
with regards!
please send me a package of thoes 90 dvd s u have in ur christmas giefts show.
thank u
sara
from here
| 0 نظر »
Saturday، December 22، 2007
آسمونو دوس داشتم امروز..
| 1 نظر »
دختر غمگین سینه عریان؟
ــ من آب دریاها را
میفروشم، آقا.
ــ پسر سیاه، قاتی ِ خونت
چی داری؟
ــ آب دریاها را
دارم، آقا.
ــ این اشکهای شور
از کجا میآید، مادر؟
ــ آب دریاها را من
گریه میکنم، آقا.
ــ دل من و این تلخی بینهایت
سرچشمهاش کجاست؟
ــ آب دریاها
سخت تلخ است، آقا."
لورکا
| 0 نظر »
Friday، December 21، 2007
Say you're here and it's all over now
Speaking to the atmosphere
No one's here and I fall into myself
| 0 نظر »
| 0 نظر »
Thursday، December 20، 2007
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کین درد مشترک
هرگز جدا جدا
درمان نمیشود..
..
| 0 نظر »
تو هم که با یه سیم چین واسادی بالا سرم و هی نمیدونی که سیم قرمزه رو قط کنی یا ابیه رو..
| 0 نظر »
Tuesday، December 18، 2007
نمایش در یک پرده
با شرکت علیرضا خمسه در نقش توکای مقدس و هدیه تهرانی در نقش خاله بهناز
«توکای مقدس وارد خانه می شود، خاله بهناز با یک جعبه ی بزرگ کادویی به استقبال می رود»
توکای مقدس: سلام
خاله: سلام، بیا این مال توئه.
توکای مقدس: مال من؟! امروز که روز تولدم نیست، توش چیه؟
خاله: بازش کن خودت می فهمی، امروز ناهید خانوم زنگ زده بود و...
«توکای مقدس بعد از این که نمی تواند چسب های کاغذ کادو را با آرامش بکند با عجله کاغذ را از دور جعبه پاره می کند»
توکای مقدس: (زیر لب) یعنی توش چیه؟
«توکای مقدس در جعبه را باز می کند و چشم هایش از تعجب به اندازه ی یک نعلبکی بزرگ می شود»
توکای مقدس: ... خدااااااای من! ... "بزرگی" ناهید خانوم!
«پرده می افتد»
توکا نیستانی
| 0 نظر »
این شهر عجیب است
من این جا به دنیا آمدم
انقلاب شد
عمه ام را از دست دادم
جنگ شد
پسر عمه هایم را از دست دادم
هشت مارس آمد
خواهرهایم را گرفتند
پیاده در خیابان
خیره و با تعجب
به دیوارها، اداره ها
نوشته ها، روزنامه ها
به همه جا نگاه می کنم
هیچ چیز این شهر
به من
به دوستانم
به خاله و دایی و قصه های مادربزرگم
ربطی ندارد
هیچ خبری از ما
در سطح شهر نیست
دانه دانه شماره تلفن های دوستانم خط می خورند
من کد تمام شهرهای جهان را حفظم
دایی سیاوش می گوید بیا امریکا
هما می گوید به کانادا مهاجرت کن
این شهر عجیب است
این همه سال
این همه به او محبت کردیم
دلش چه می خواهد
دلش با کیست این شهر
سارا محمدی
پاگرد
| 0 نظر »
Sunday، December 16، 2007
جمعه 23آذر 1386
جشن استقبال از پرندگان مهاجر_گیلان_بوجاق
پ.ن:برای بعضی هاجذابیت حضور اینانلو,اسطوره ی معاصر طبیعت از خود پرنده ها بیشتر بود
| 0 نظر »
فک میکنین واس چی؟
که کارامو نکنم و در عین حال وجدانم ناراحت نباشه,و بدونم کار بدی دارم نمیکنم که خوب,دارم کمک میکنم!..اینا همه شون ناخودآگاهیه ها..یه جورایی خودگول زدنه در نوع محترمیک!
به طرز عجیبی امشب علاقمند شدم مسئولیت شام و سروکله زدن با کوچولوی دوستمون رو به عهره بگیرم!!
| 0 نظر »
| 0 نظر »
اینجا بام تهرانه ..خدایا این شهر بی در و پیکر ازینجا چقدر مظلوم به نظر میرسه و اون وسط میون اون همه شلوغی چه خشن و بیرحمه....
نفس بکش..نفس بکش..
| 0 نظر »
Thursday، December 13، 2007
دیشب دست هاتو گذاشتی توی دست های کسی که قراره تا همیشه براش تکیه باشی..دیشب تو همراه,همسر,و هم بستر شدی با کسی که هست تا همه چیزت باشه..
آخر خطٍ من و تو..
میگم خوشبخت باشی ..و تو دلم واست هلهله سر میدم...
| 0 نظر »
| 0 نظر »
محمد رضا گلزار:یک عدد نابازیگر اخموی هندسم که نان خوشگلی اش را میخورد
حامد بهداد:یک عدد آقای واقعا آقای پر از انرژی و پر از صدای قشنگ و اکتیو قشنگ
این بود انشای من!
| 0 نظر »
Sunday، December 09، 2007
جان هیدک
| 0 نظر »
اون دور واساده و منو میپاد..؟؟که دلم یهو هری نریزه پایین و رها کنم تموم اون حس عشق و امنیت و ادعا رو..
| 0 نظر »
همیشه کله شق تر ازون بودم که بابت کاری نکرده حسرت بخورم..چون همیشمو کارایی کردم که شاید نباید..احمقانه شاید..ولی کردم..حالا جسارت..حماقت یا هرچی..آدم بی مرزی بودم..ولی از دیروز..یه حسی..یه حس اگه..یه حس تجربه..یه حس که شاید اگه..شاید بهتر..
یه حس گنگ خواستن و برای معدود بارای زندگیم نتوانستن..نه که نتوانستن..گاهی تو خط ها رو رد میکنی ولی اون چیزه اون کسه هی خودشو بیشتر عقب میکشه..میگه نباید..
حالا من یه حس گنده ته دلم جا خوش کرده..ازون حس ها که اگه هزار سال دیگه هم یادش بیفتم یه چیزی ته دلمو میسوزونه..
| 0 نظر »
Friday، December 07، 2007
محمدرضا خالقی زاده
| 0 نظر »
دیدن مزارت که انقده پر گل بود که دیده نمیشد یه چیزی رو توی من تکون داد..یه چیزی قده یه خاطره..قد یه اطمینان..قد یه یقین..قد یه خدا که بزرگ و قویه..و تو رو سهم خودش میدونسته ..تنها چیزی که دلمو میلرزونه دل کوچیک خواهرته که با حسرت میگفت که تو زندگی رو دوس داشتی..که دوس نداشتی بمیری..دلم فرو میریزه..
| 0 نظر »
Thursday، December 06، 2007
میان خواب و مرگ اما نه.."
فکر میکردم بعد اون فاجعه..بعد اون غم غریب از دست دادن..بعد از دست دادن مادیت موجودی که جزئیت من ازون بود..که وجودم ازون بود..که کلیتی از من بود دیگه هیچ غمی دل منو نمیلرزونه..
و حالا مرگ تو..تو با تموم شیطنت و جوونی و اون لبخند ..تو با اون همه انرژی و خاص بودنت..تو و مرگی به اون آرامی و بی سروصدایی..با اون همه آرامش..
تموم وجودم شده قده یه بغض..
"حالا دستم را بگیر و برو
و ببر مرا
ازین خیالی که نمیدانم خواب است یا مرگ.."
| 0 نظر »
برای رسیدن باید ایمان داشت به چیزی که قراره بهش برسی..باید توی ذهنت یه جایی اون ته ته ها دیده باشد خودتو که رسیدی..و لبخند میزنی..اینکه بشینی و دستتو زیر چونه ت بزنی و منتظر باشی دنیا بیادو دست هات رو بگیره و تو رو به سمت خواستنی هات ببره یه خیال بیشتر نیس..باید پاشی..باید راه بیفتی..کسی برای تو لحظه ای دنیا رو متوقف نمیکنه..این تویی که باید برسی و جلو بزنی..منتظر تائید بقیه بودن یه ضعف بیشتر نیس..کمرتو راست کن سارا..دنیا توی دست های توست...
اینو برای خودم اینجا مینویسم که یادم باشه ..
"برای رسیدن کسی منتظر کسی نیست"
اینو یه باری یه عزیزی واسم نوشت..
| 0 نظر »






