Saturday، December 29، 2007



Daniel Libeskind
Danish Jewish Museum
Do u want to see what happen then?


Daniel Libeskind sketch for Jewish Museum
فضای ابهام
فضایی برای درک ابهت قدرتی که فرای توئه
فضایی برای هیچ شدگی
تهی شدگی
و بعد
همه چیز!
واقعا مسخره ست وقتی توsacred spaces رو توی record میری دنبالش و یه صفحه باز میشه جلوت که مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد..






مملکت گل و بلبل!!!!!

Friday، December 28، 2007

یک جاهایی هست..ادم باید واسته..یه لحظه ها..واسته..یه نگاهی بندازه به پشتش..قده یه لحظه..نگا کنه به تموم مسیری که اومده..راهی که طی کرده..این خیلی مهمه..که ببنیش..اون غروره که میاد تونگاهت هم خیلی مهمه..
دلم اون غروره رو میخواد.

Thursday، December 27، 2007

رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد
ما به قربان تو رفتیم و همین جا ماندیم


...

Mister Oof

کاش یکی ازینا داشتم من که یه وقتایی که حسه نیس,مثه الان,خودمو آن کنم..
...

اکبر رادی


...

Wednesday، December 26، 2007

دوستان جمع شدن طرح های مرکز فرهنگی زرتشتیان رو میکنن..منم همچین تو کله مه که اون طرحه رو کاملش کنم..نمبشه بی خیالش شد اصن ,آقا بس که این مسابقه هه آدمو قلقلک میده..اقای تری دی برگه مسابقه رو میده دستم که یعنی راسته کار توئه و با لبخند اشاره میفرمایند که با اون پایان نامه ت خصوصا..حالا من یه چیزی همچین وول میزنه تو کله م و خواهشن یکی بیاد پایان نامه ی منو جم کنه و یکی دیگه بیاد درسای تلمبار شده ی ارشدمو بخونه و یکی دیگه بیاد کارای طرح جونمو انجام بده و یکی دیگه بلطفه کارآموزیمو راست و ریس کنه...
دلم مجموعه زرتشتیه رو میخواد خوب...
اون وقتا یه گربه ای بود تو این بلاگا..کربه چکمه پوش..یهو غیب شد..یا من یهو دیدم غیب شده و هست شاید..اون موقع تازه یه نی نی رو تو شکمش حس کرده بود و کمونم آخرا شش هفته ای داشت کوچولوش..الان دیگه باید به دنیا اومده باشه و چن ماهی داشته باشه..خیلی زیاد من دوس داشتم نوع نوشتن و ادبیاتشو حرفایی که زده میشد تو پستاش..حالا اینا رو گفتم واس این..
دیدی یه جمله هایی از یه کسایی یه جاهایی خوندی بعد این جمله هه بعضی وقتامیاد تو خاطرت..؟!دوباره میپیچه تو کله ت..؟!
.. امروز ناخودآگاهه,یهو ,یه جمله اومد تو کله م که اصن واس اون موقعیت بود..بعد دیدم چقده موندگار میشه بعضی چیزا..


"انگاری بعضی وقتا باید دستو پامو ببندی و بهم تجا وز کنی تا حالیم شه چقده دوسم داری"...



بعضی جمله ها واست یه حسی دارن..عمیق..
جدنی ژولیت بینوش اومده ایران..واسه کار با کیارستمی..



دوس دارم بدونم واقعن و دقیقن چی بینوش رو جذب این همکاری کرده..جدن!

Tuesday، December 25، 2007

نیایشگاه..
وقتی تو نيستی
چه فرق می‌کند
فرقم را از کجا باز کنم
و يقه‌ام را تا کجا..

کبريت خيس --- عباس صفاری



از آیدا
یکی از جذاب ترین قسمت های زندگی همانا یکهویی یافتن دوستهای قدیمی است.


این که تو یهویی بعده این همه وقت صدایی رو بشنوی که 15سال قبل پای میز صندلیا تجربه ش کردی خیلی هیجان ناکه و چون اصولا من آدم به شدت نوستالژیکی هستم دیگه مابقی ش قابل حدسه.


"شنیدن صدات میون اون همه کارو درس و مشق و حساب وقتی تنها چیزی بود که انتظارشو نداشتم ,این زنجیره ی ارتباطی که تو رو از کجا به من ِ اینجا رسوند ,خنده و هوارمو می رسونه به اسمون و اونقده حرف باهات دارم که نمیدونم چی بگم و مدام هی میخندم..


مرسی بابت این همه رنگ جدید که به دنیام آوردی.
کاش زودتر ببینمت و یادم نره بت بگم چقد تموم این مدت دلتنگیتو داشتم..."




..

Monday، December 24، 2007

انگشت هایم را دانه دانه که ببوسی "سبز خواهد شد میدانم"
این خیلی بده که ادمای دوروبرت از ارزش هات سوء استفاده کنن..





سکوت میکنم..حرف میزنن..منو مقصر خطاب میکنن..


A shadow in the moonlight, here she comes to me,
We sit and talk about it all,
And out in the distance, a dream is over,
All I've been working for;


حواسمو میدم به کارم و سعی میکنم نشنوم..


This is not how I want you to see me,
I have done the best I can,
Now the only thing I believe in,
Is a woman and a man;


من چیزی واسه از دست دادن ندارم..باید کارامو سریع تر پیش ببرم..اگه نشه صدای اولین کسایی که در میاد صدا همیناس..انوقت احتمالا حرفای الانشون یادشون نمیاد..به تو فکر میکنم....


You are the reason I'll stay in the fight,
When I can't take it anymore,
You are the reason I wake in the night,
And say that I was only dreaming of it all;


به خودم میگم که باید..که میتونم ..که باید توی سکوت و تاریکی ادامه بدم..که تو هستی...


And now in the dawn light, she talks with me again,
Remember all the things we've done,
Been through the bad times, and we've seen through the sad times,
We're stronger than before;


دلخوش میکنم به تموم بودن ها و به توم روزهایی که هست..که باید..

And you picked me up when I was falling,
And you gave me back my pride,
And you listen when I am calling,
And hear the man inside;


حرف حرف حرف..دلم رهایی میخواد..دلم یه دشت وسیع میخواد..دلم پای کوه میخواد..اونجا ته جاده ی دانشگاه..پای کوه ها..پای پیست دوچرخه سواری..یاد اون روز..باد که میپیچید لای موهامون..

تو هستی تو هستی تو هستی...


You are the reason I'll stay in the fight,
When I can't take it anymore,
You are the reason I wake in the night,
And say that I was only dreaming of it all,
You are the reason I'll stay in the fight

Sunday، December 23، 2007




فيلمي كه هنگام تماشاي آن بايد خوابيد

طولاني‌ترين فيلم سينمايي بر اساس رمان «پروست» ساخته مي‌شود

خبرگزاري فارس: يك كارگردان فرانسوي مشغول فيلم‌برداري از مردان و زنان مليت‌هاي مختلف است كه مشغول خواندن رمان «در جست‌وجوي زمان از دست رفته» با صداي بلند هستند؛ مدت زمان اين فيلم بيش از چند شبانه روز خواهد بود.


به گزارش خبرگزاري فارس، به نقل از خبرگزاري فرانسه، «ورونيك اوبوي» كارگردان فرانسوي 14 سال است كه از مردان و زنان مليت‌هاي مختلف در حال خواندن قطعاتي از شاهكار 4 هزار صفحه‌اي «مارسل پروست» نويسنده فرانسوي اوايل قرن بيستم فيلم مي‌گيرد.
وي كه قصد دارد در اين فيلم، كل رمان قرائت شود، تاكنون نيمي از اين رمان را كه به دشوارخواني معروف است، تمام كرده است. فيلم او تاكنون رمان‌خواندن 700 نفر را دربر دارد و مدت زمان آن تاكنون 72 ساعت شده است.
«اوبوي» از سپتامبر گذشته تاكنون در «رن» به سر مي‌برد و به مدت يك سال مهمان كتابخانه‌‌اي در اين شهر است و از مردم، در منزل، در محل كار و در مكان‌هاي مهم شهر در حال خواندن كتاب «در جست‌وجوي زمان از دست رفته» فيلم مي‌گيرد.
اين فيلم‌ساز فرانسوي، چهره‌ شهر را در خلال اين خواندن‌ها به نمايش مي‌گذارد.
تاكنون اين فيلم كه هنوز ناتمام است، 10 بار به نمايش عمومي درآمده و نمايشگاه‌هايي بر اساس آن در فرانسه، سوييس و اسلواني برگزار شده است.
يكي از نمايش‌هاي عمومي اين فيلم كه در پاريس برگزار شد، 60 ساعت به طول انجاميد. در اين نمايش مردم مي‌توانستند با گذاشتن بالش زير سرشان، دراز بكشند و براي تاب آوردن طولاني بودن فيلم، شيريني معروف پروستي، يعني «مادلن»، صرف كنند.



فارس نیوز

Aporia crataegi - Black-veined White
Igor Siwanowicz






World is like a childhood dream..
تموم هدیه های کریسمسoprahیه ور اون نود تا DVDیه طرف!



Dear OPRAH.
with regards!
please send me a package of thoes 90 dvd s u have in ur christmas giefts show.

thank u

sara

from here

Saturday، December 22، 2007

پرم از احساسای متناقض..شادی و غم من شدن مثه آجیل درهم..هر دفعه که مشتمو وا میکنم یکیشو درمیارم یهو انگاری کل دنیام عوضش میشه..درگیر یه جادوی عجیبی شدم..انگاری یهو یکی با چوب جادوییش رنگ تموم لحظه هامو عوض میکنه..


آسمونو دوس داشتم امروز..

afternoon amor

hessam abrishami
یادم آمد..
هان,داشتم میگفتم...
"ــ تو چه می‌فروشی
دختر غمگین سینه عریان؟

ــ من آب دریاها را
می‌فروشم، آقا.

ــ پسر سیاه، قاتی ِ خونت
چی داری؟

ــ آب دریاها را
دارم، آقا.

ــ این اشک‌های شور
از کجا می‌آید، مادر؟

ــ آب دریاها را من
گریه می‌کنم، آقا.

ــ دل من و این تلخی بی‌نهایت
سرچشمه‌اش کجاست؟

ــ آب دریاها
سخت تلخ است، آقا."


لورکا

Friday، December 21، 2007

Catch me as I fall
Say you're here and it's all over now
Speaking to the atmosphere
No one's here and I fall into myself
بعضی آدما رو هیچ جوره نمیشه باهاشون راه اومد..هیچ جوره نمیشه گفت بابا اینی که پیش اومده اینجوری هم میشه حلش کرد..بابا این راهه هم هست..اینم میشه رفتا..بعضی ادما فقط ملاک درستی کارشون باور خودشونه و اگه تو خودتو پاره پاره هم بکنی که با چیزی به اسم منطق بیاریشون بشونی کنار خودت..میشیننا..تو سکوت هم به حرفات گوش میدن ..بعدنش که حرفات تموم شد یه جمله میگن که مخت میره هوا و میفهمی که اوهه ..این ادمه تموم این مدت به حرفات که گوش نمیداده هیچی..داشته رو تئوری خودش مانورمیداده تو کله ش..ادم چه جور باید با این ادما تو زندگی قدم بزنه آخه...

Thursday، December 20، 2007

....


همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کین درد مشترک
هرگز جدا جدا
درمان نمیشود..


..
سرم مثه یه بمب ساعتی شده..انگاری یه چیزی توش داره تیک تیک میکنه..بعدش هی همه میدونن که الاناس که بترکه..سرم داره میترکه و هیچی انگاری آرومش نمیکنه..


تو هم که با یه سیم چین واسادی بالا سرم و هی نمیدونی که سیم قرمزه رو قط کنی یا ابیه رو..

Tuesday، December 18، 2007

"هفت"

نمایش در یک پرده

با شرکت علیرضا خمسه در نقش توکای مقدس و هدیه تهرانی در نقش خاله بهناز

«توکای مقدس وارد خانه می شود، خاله بهناز با یک جعبه ی بزرگ کادویی به استقبال می رود»

توکای مقدس: سلام

خاله: سلام، بیا این مال توئه.

توکای مقدس: مال من؟! امروز که روز تولدم نیست، توش چیه؟

خاله: بازش کن خودت می فهمی، امروز ناهید خانوم زنگ زده بود و...

«توکای مقدس بعد از این که نمی تواند چسب های کاغذ کادو را با آرامش بکند با عجله کاغذ را از دور جعبه پاره می کند»

توکای مقدس: (زیر لب) یعنی توش چیه؟

«توکای مقدس در جعبه را باز می کند و چشم هایش از تعجب به اندازه ی یک نعلبکی بزرگ می شود»

توکای مقدس: ... خدااااااای من! ... "بزرگی" ناهید خانوم!

«پرده می افتد»


توکا نیستانی
....

این شهر عجیب است
من این جا به دنیا آمدم
انقلاب شد
عمه ام را از دست دادم
جنگ شد
پسر عمه هایم را از دست دادم
هشت مارس آمد
خواهرهایم را گرفتند

پیاده در خیابان
خیره و با تعجب
به دیوارها، اداره ها
نوشته ها، روزنامه ها
به همه جا نگاه می کنم
هیچ چیز این شهر
به من
به دوستانم
به خاله و دایی و قصه های مادربزرگم
ربطی ندارد
هیچ خبری از ما
در سطح شهر نیست

دانه دانه شماره تلفن های دوستانم خط می خورند
من کد تمام شهرهای جهان را حفظم
دایی سیاوش می گوید بیا امریکا
هما می گوید به کانادا مهاجرت کن

این شهر عجیب است
این همه سال
این همه به او محبت کردیم
دلش چه می خواهد
دلش با کیست این شهر


سارا محمدی
پاگرد
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی..

Sunday، December 16، 2007


جمعه 23آذر 1386
جشن استقبال از پرندگان مهاجر_گیلان_بوجاق




پ.ن:برای بعضی هاجذابیت حضور اینانلو,اسطوره ی معاصر طبیعت از خود پرنده ها بیشتر بود

Saturday، December 15، 2007


just love it!
اصولا یه خاصیتی دارم من..وقتی یه عالمه کار سرم ریخته که نمیدونم چه جوری جم جورشون کنمو و اوضاع بد داغونه اصولا حس کمک به دیگران در من نشات میگیره..خونه رو تمییز میکنم,ظرف میشورم,شام درست میکنم,کارا بیرونو میکنم,
فک میکنین واس چی؟
که کارامو نکنم و در عین حال وجدانم ناراحت نباشه,و بدونم کار بدی دارم نمیکنم که خوب,دارم کمک میکنم!..اینا همه شون ناخودآگاهیه ها..یه جورایی خودگول زدنه در نوع محترمیک!



به طرز عجیبی امشب علاقمند شدم مسئولیت شام و سروکله زدن با کوچولوی دوستمون رو به عهره بگیرم!!
چرا آقایون وقتی با سرعت 20تا دارن تو باند سبقت میرن وقتی یکی پشتشون چراغ میزنه و میبینن که خانومه به جای راه دادن سرعت رو به صدوشصت میرسونن و تا ته مسیر ذره ای از سرعت کم نمیکنن؟ها؟واقعا چرا؟

Friday، December 14، 2007

..and i love you,i swear its true..
فرمون میگیره و مستقیم وامیسته رو به شهر:
اینجا بام تهرانه ..خدایا این شهر بی در و پیکر ازینجا چقدر مظلوم به نظر میرسه و اون وسط میون اون همه شلوغی چه خشن و بیرحمه....


نفس بکش..نفس بکش..
این همه مسیر با تو..بی دغدغه..کوچولو..شعر..بازی..خنده...

ای هفت سالگی..

Thursday، December 13، 2007

برای پسری که مرد شد:


دیشب دست هاتو گذاشتی توی دست های کسی که قراره تا همیشه براش تکیه باشی..دیشب تو همراه,همسر,و هم بستر شدی با کسی که هست تا همه چیزت باشه..




آخر خطٍ من و تو..


میگم خوشبخت باشی ..و تو دلم واست هلهله سر میدم...
قرار دادن چکمه روی شلوار به دلیل نشان دادن بخشی از برجستگیهای بدن از مصادیق تبرج به حساب می آید .
میدونی خیابون فاطمی چه خبره؟



محمد رضا گلزار:یک عدد نابازیگر اخموی هندسم که نان خوشگلی اش را میخورد
حامد بهداد:یک عدد آقای واقعا آقای پر از انرژی و پر از صدای قشنگ و اکتیو قشنگ

این بود انشای من!

Monday، December 10، 2007

حس وحدت!
نادر اردلان
میفرمایند زیبایی و والایی!!

Sunday، December 09، 2007

معماری را با چشمانمان دریافت میکنیم و با دست هایمان میکشیم و این فرآیند در سکوت بهتر پیش میرود.

جان هیدک
میگفت آدم هرکاره باشه..ولی دروغ نگه!

Saturday، December 08، 2007

پاییز دوست داشتنی من

...
فک میکنی چقد زمان لازمه که وقتی هرم نفست میخوره تو صورتم از لای موهات یه شبه نبینم که
اون دور واساده و منو میپاد..؟؟که دلم یهو هری نریزه پایین و رها کنم تموم اون حس عشق و امنیت و ادعا رو..
یه چیزی توی کله م وول میخوره..یه چیزی شاید رنگ یه افسوس..یه حسرت..با اینکه تو زندگیم
همیشه کله شق تر ازون بودم که بابت کاری نکرده حسرت بخورم..چون همیشمو کارایی کردم که شاید نباید..احمقانه شاید..ولی کردم..حالا جسارت..حماقت یا هرچی..آدم بی مرزی بودم..ولی از دیروز..یه حسی..یه حس اگه..یه حس تجربه..یه حس که شاید اگه..شاید بهتر..
یه حس گنگ خواستن و برای معدود بارای زندگیم نتوانستن..نه که نتوانستن..گاهی تو خط ها رو رد میکنی ولی اون چیزه اون کسه هی خودشو بیشتر عقب میکشه..میگه نباید..



حالا من یه حس گنده ته دلم جا خوش کرده..ازون حس ها که اگه هزار سال دیگه هم یادش بیفتم یه چیزی ته دلمو میسوزونه..
دیدمت..آهسته بوسیدمت..

Friday، December 07، 2007





"حلقه سبز" اما یک ناجی بزرگ دارد. یک جنوبی. عجوبه ای به نام "حمید فرخ نژاد". او آنقدر استادانه تیپهایش را درآورده که آثار تقریبا همیشه تحت تاثیر او بوده اند. تقریبا همیشه با ستارگان همبازی بوده، آکتورهایی که کارشان را خوب بلد بوده اند اما همیشه درخشیده! ارتفاع پست و چهارشنبه سوری را به خاطر اینکه حتما آنها را به خاطر دارید، مرور کنید. اینبار اما ستاره ای دور و برش نیست و در عرصه او سیمرغ دیگری یافت نمی شود و یاغی نیز مثل همیشه جولان می دهد و اینبار با یک نقش متفاوت، گریمی خاص و لحنی که از عهده هر بازیگری بر نمی آید. حمید فرخ نژاد راحت بازی می کند، بی تکلفی او به وضوح قابل احساس است. او پیش دیده گان مخاطبش باله ای زیبا را به نمایش می گذارد و آنقدر مخاطبش را ماهرانه به دام می اندازد که هرگز کسی لهجه غلیظ جنوبی اش را به خاطر نمی آورد و بر او خرده نمی گیرد




محمدرضا خالقی زاده
خطاب به دوستی که عزیز بود و دوست داشتنی:
دیدن مزارت که انقده پر گل بود که دیده نمیشد یه چیزی رو توی من تکون داد..یه چیزی قده یه خاطره..قد یه اطمینان..قد یه یقین..قد یه خدا که بزرگ و قویه..و تو رو سهم خودش میدونسته ..تنها چیزی که دلمو میلرزونه دل کوچیک خواهرته که با حسرت میگفت که تو زندگی رو دوس داشتی..که دوس نداشتی بمیری..دلم فرو میریزه..



Thursday، December 06، 2007

میگویند میان خواب و آرامش راه زیادیست..
میان خواب و مرگ اما نه.."

فکر میکردم بعد اون فاجعه..بعد اون غم غریب از دست دادن..بعد از دست دادن مادیت موجودی که جزئیت من ازون بود..که وجودم ازون بود..که کلیتی از من بود دیگه هیچ غمی دل منو نمیلرزونه..
و حالا مرگ تو..تو با تموم شیطنت و جوونی و اون لبخند ..تو با اون همه انرژی و خاص بودنت..تو و مرگی به اون آرامی و بی سروصدایی..با اون همه آرامش..
تموم وجودم شده قده یه بغض..


"حالا دستم را بگیر و برو
و ببر مرا
ازین خیالی که نمیدانم خواب است یا مرگ.."

«مرا منزلگاهی روشن ببخش
مرا منزلگاهی برای آرامش..
من معصوم نخستین و شاعر آخرین آسمان توام»

برای رسیدن باید ایمان داشت به چیزی که قراره بهش برسی..باید توی ذهنت یه جایی اون ته ته ها دیده باشد خودتو که رسیدی..و لبخند میزنی..اینکه بشینی و دستتو زیر چونه ت بزنی و منتظر باشی دنیا بیادو دست هات رو بگیره و تو رو به سمت خواستنی هات ببره یه خیال بیشتر نیس..باید پاشی..باید راه بیفتی..کسی برای تو لحظه ای دنیا رو متوقف نمیکنه..این تویی که باید برسی و جلو بزنی..منتظر تائید بقیه بودن یه ضعف بیشتر نیس..کمرتو راست کن سارا..دنیا توی دست های توست...


اینو برای خودم اینجا مینویسم که یادم باشه ..

"برای رسیدن کسی منتظر کسی نیست"

اینو یه باری یه عزیزی واسم نوشت..
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.