Wednesday، January 30، 2008

...


بعضی وقتا بدون اینکه بفهمیم میون شلوغی زندگی روزمره مون یه حرفی میزنیم ,یه نگاهی میکنیم ,یه اشاره ای که دل یکیو میشکونیم..این دل شکوندنه که میگم خیلی مهمه ها..ازونا که یه بغض میاری میشونی تو گلوی یکی..شاید واسه یه لحظه...ازونا که غمگین میکنی یکیو بعد این آدمه یه جوری میشکنه توو خودش که تونمیفهمی..بعد یه روزایی بعدش وقتی یه جمله کوچولو ازش میشنوی میون حرفا که:..تو خوبی..انوقته که میبینی ای چیکا کردی..یهو ته صداشو میشنوی,یه ترک..به غم تو صداش میشنوی..بعد یادت میاد ..یهو اون بغضه ,اون غصه هه میشینه توو دل تو,بیشترش..دلخور میشی از خودت..آخه تو که نمیخواستی..این نخواستنه خیلی حس بدیه..اینکه تو نمیخواستی خوب دلخور کنیش..
بعد فقظ این موقع نباید سکوت کنی,یادت باشه نباید سکوت کنی..هرکاری میکنی نباید سکوت کنی،اگه میخوای بمونیو سکوت کنی بهتره گورتو گم کنی ..ولی اگه موندی باید تموم خودتو بندازی توو بغلش و بگی که اون دله چقده واست مهمه و چقده دوستش میداری و چقده ارزشه و تروخدا که نگه دلی که بشکنه نمیشه سرهمش کرد ..

میشه !!..با اون بغله همه کار میشه کرد




...
..
دریغا آرامش نهان مانده ی آدمی..
..

Tuesday، January 29، 2008

...
باید یه میل بزنم به این آقای TWIX بگم اگه ممکنه سه تاییش کنه !
...


public toilets, gravesend







Plastik Architects
Gravesham Borough Council required the building to be an eye-catching, 'minor-landmark' as a centrepiece to the adopted masterplan for the area. The basic form of the building is derived from the slope of the topography and the geometry of the site...
..
خوب من الان نمیدونم چی بگم دقیقن,یه نگا به این عکسا بندازینو بگین که فک میکنین چی باشن..















..
Architecture starts when you put two bricks carefully upon each other.
.
Mies Van Der Rohe
..
..

خوب بدی این زندگی مستقل گونه اینه که وقتی میری خونه نمیدونی چی به چیه اصن و واسه پیدا کردن هر چیزی باید کل کابینتا رو صدبار و باز و بسته کنی و آخرشم ظرف ذرتای تازه از ماکروویو دراومده دستتو بسوزونه و کلش خالی شه توی سینک..
!
حالا اضافه میکنیم بش:ناهاری که سر وقت و به موقع و با تشریفات خانوادگی جمعانه خورده میشه و شام سبکی که حوالی 9سرو میشه و بعد مراسم فیلم دیدون خانوادگی و میوه خوری خانوادگی و قس الهذا و مهم تر از همه..!!!بیدارباش سر صب بر اساس انواع آلودگی های صوتی که ایجاد میشه و اون صبحونه ی مفصل که وقتی میبینیش دلت میپیچه از بس معدت به غذاهای حجیم عادت نداره و اینکه دیگه نمتونی کل وعده ی شام و ناهار صبونه رو به یک وعده اونم در ساعت 3صب تبدیل کنی ..و اینکه نمیتونی نصفه شبی پاشی و یهو بزنه به سرت نیم ساعت جلو ایینه موهاتو مدل بدی و بعد با خولیو تنها تنها سالسا برقصی..و اینکه دیگه نمیتونی به مدت ساعت ها بدون حرکت بشینی پای تی وی و به صورت طولانی مدت فرندز ببینی و صداشم تا ته دنیا بالا بیاری و هی اندازه همه نخندیدنای روزانه ت بخند ی و دیگه اینکه قرار گذاشتن ساعت 3 با دوست ماشین شاسی بلنده به صرف جاده چالوس تعطیله و کلی چیزه دیگه که فقط داغ دل تازه میکنه...ولی خوب میدونی همش به چی می ارزه؟؟
به اون لبخندا که ردو بدل میشه و اون مهربونیای واقعی واقعی واقعی که لبریزه و اون همه دوست داشتن و صمیمت و اون قسمت عصرگاهی که همه میشینننو و با هم حرف میزنن در مورد کارا و آدم هی میگه..ااا..چقد زندگی...


..

He's Not as Smart as He Thinks
A British researcher reports that the male ego is often larger than his actual IQ. But you might be surprised by what women think of men's intellect.

.

So do most men think they're Albert Einstein?
There certainly is a greater male ego. It's what we call the male hubris and female humility effect. Men are more confident about their IQ. These studies show that on average, women underestimate their IQ scores by about five points while men overestimate their own IQs. Since these studies were international in scope, the results were essentially the same whether women were from Argentina, America, Britain, Japan or Zimbabwe. Another factor affecting perception may be distribution of IQ ... Although [men and women] are on average the same, the people at the very top and the very bottom of the IQ bell curve are more likely to be men. That is a pattern that we see in the university setting, with men either being at the very top of the class or at the bottom.

..

Monday، January 28، 2008

sara poleyمیدونی کی بود..توی قصه های جزیره ..گمونم یکشنبه شبا میداد..پیش خاله کتی بود..



هی هی...
...
من آن نیم که حلال از حرام نشناسم
شراب با تو حلالست و آب بی تو حرام





.
...


از دست دادن سخته..اون دلتنگیه سخته که یه وقتایی میاد,مثه یه پرده تورو میگیره توو خودش,گیر میفتی توش ..هرچقد دست و پا بزنی بدتر فرو میری,پایین میری..زیر پاهات خالی میشه...میری..کوچیک میشی..میرسی به وقتایی که قدت تا زانوش هم نمیرسید..که بالا میرفتی از سرو کولش..میری..به وقتایی که باش لج میکردی ..اخم میکرد,لبخند میزد..میری...میرسی به وقتی که دست هاش توان فشردن دستاتو نداشت و صدای نفس هاشو..ریتم نفساشو دنبال میکردی تا بدونی هست هنوز...میرسی به جایی که دست هات رو کشیدی تا چشم هاس رو ببندی..چشم هایی که عسلی ترین چشم های دنیا بودن..
برای نداشتن تو هنوز خیلی کوچیک بودم..هنوز خیلی کوچیک هستم..



...

از کیوان:
اجازه ی اظهار نظر در یک حیطه ی تجربی و خاص را به خودم دادم چون تجربه اش از بدترین نوع همراهم هست، هیچ رگه ای از سنگدلی در وجودم نیست، در واقع بسیار هم احساساتی ام، اما از نگاه من مرگ عزیزان یکی از قابل تحمل ترین بحران های سختِ زندگیست
.

..
پ.ن:حرفا کیوانو که میگه مرگ یکی از قابل تحمل ترین سختی های زندگیه اصن نمیتونم هضم کنم..به نظرم هیچ واقعیتی به اندازه تولد و مرگ جدی نیس..و من همش به خودم میگم هی..تو یکی از بزرگ ترین بحرانایی زندگیتو گذروندی دیگه هیچ چیز بزرگتری واست نمیتونه اتفاق بیفته که از پسش برنیای..به نظرم دیدن مرگ عزیزات و برگشتن به زندگی روزمره یکی از سخت ترین چینج هاییه که توو زندگی اتفاق میفته..


..

دیگه چی به این اندازه میتونه جدی باشه..؟واقعا چی...
....

آخرش یه این نتبجه میرسیم که من بشم جاکلیدی ٍتو...



....

Sunday، January 27، 2008

..


بعد این همه مدت سفر..به شهری که زادگاه..که ریشه..احساس غریبی میکنم انگاری با این جاده..اصن از همون اولش توی همون محوطه ..پای ماشینا..احساس غریبی ی مسخره ای داشتم..هیچوقت تنهاییمو اینقده ندیده بودم..اینقد خودمو با خودم مواجه ندیده بودم..با اون کوله ی سنگین..یاد همه روزا که تو بودی ..پای همین ماشینا..نوع بودنمون..نوع و جنس بودنمون..چشممو که برمیگردوندم آدما رو میدیدم..حسرت چیزی رو نمیخورم هیچوقت ..ولی همون جا دلم یه عالمه خواستت..که کاش بودی..و چقده دنیا مزخرف..و چقده این کیلومترها خرن..و چقده دنیا گاهی بزرگه..قد نداشتن تو....
...
دختره,همونی که با دوستش بودن بیرون اومد و صاف نشست بغل دست من..وقت خداحافظی یه بوسه که نشوند رو گونه دوستش دلم میخواست دنیا بیاد منو هضم کنه اونجا..
..
بعد تموم این مدت کار و درس و درگیری بادبادک بازو از ته کولم درآوردم..
..
خدایا چیه این داستانه که من الان انگاری توی اون کوچه هه پشت دیوار واستادم پشت امیر و دارم حسن و نیگاه میکنم..که شلوار کبریتیش..
...
این راه ماشین روی لعنتی چه همه خاطره ست انگار...
..
کجا خونده بودم داستان سناریوی فیلم شده..حالا درک میکنم حس اون کارگردانه رو..من ناخودآگاه تموم این صحنه ها رو چیده بودم و فک میکردم اگه من کارگردان...
...سرمو بالامیگیرم گاهی..چقده دور شدیم..چه زود.تا چشم کار میکنه برف انگاری..پس افتاب کی سر میزنه..
در باز میشه و یه باد میپیچه لای پاهام..خودمو جم میکنم..
..
دخترک خوابه تموم راهو و فقط با صدای گوشیش که یه ساعت به یه ساعت زنگ میزنه پا میشه..یاد خودمون میفتم..یاد اینکه تو..زنگ نمیزدی چقد..و من چقد دوس داشتم..
..
اصنه چقد این بی اعتناییه شیرین بود و لج درآر اون موقع..میون خواستن همه..میون عادت ناز من و نیاز همه..یهو تو..با این همه غرور..
..
این چیزی بود که میخواستم..
..
حالا من و تو.با این همه عاشقانه..
..
دیدی..این بودم که بیقرارت کردم!!...
..
دختره پای تلفن:.نه احسان یه چیزای جدید واسم ریخته داشتم گوش میدادم..مکث..نامجو..نه..سنتیه..خنده م میگیره..سنتیه..
شاید که آینده از ان ما...

رد میشیم ازون جزیره هه..سر بلند میکنم..ااا..قرار بود سایت پایان نامه هه رو اینجا بردارم بعد گفته بودمش که اخه اینجا خودش یه پا معبده..اصن معبد خودشه..چی بیایم قاطیش کنیم..
میریم توو فکر پایان نامه هه..ازش میرسم به بادبادکه...

این چه سریه دست امیر که میبره با نخ بیادبادک من هی حسش میکنم..

باید یه بادبادک درس کنم..

یه بادبادک قرمز..
..
..



کسی میخواستم از جنس خود که او را قبله سازم و روی بدو آرم,که از خود ملول شده بودم؛
تا چه فهم کنی از این سخن که می گویم از خود ملول شده بودم..






...
بدبین نباشید چون خودتان اذیت میشوید!


..


من کلن واس خاطر موقعیت زندگانی در معرض حفظ حقوق محیط زیست خیلی بودم و بش آشنام یجورایی و گویینگ گرین رو بد معتقدم بش که اگه بری تووش میبینی چه اتفاقاتی داره میفته و ما انگارمون نه انگار..
حالا من اصن الان نمیخوام بحث کنم واس این که چی کنیم و نکنیم
فقط فرازهایی!از مصاحبه ی این خانم فاطمه جوادی میارم که باعث لبخندمان شد مبسوط:

-خانم دکتر کدام پروزه ی بزرگ اقتصادی را به خاطر مغایرت ان با هنجارهای زیست محیطی تعطیل کردید؟
-تعطیلی؟تعطیلی نداشته ایم
..
-ساخت جاده ی گرمابدر و سلمان شهر به کلاردشت را چه کسی تصویب کرد؟
-من اصلا حضور ذهن ندارم.اصلا سلمانشهر کلاردشت را نشنیدم!!
-جاده ابر ساخته میشود؟
-سکوت
-شما با ان موافق هستید؟
-سکوت
-سرعت تخریب جنگل ها چقدر است؟
-شما امارش را به ما بدهید!!
-خانم دکتر شما الان بیشترین نگرانی تان در مورد محیط زیست چیست؟مثلا ما نگرانیم که 4سال است در ایران هما دیده نشده.
-چی دیده نشده؟
-پرنده هما.بر این باوریم که هما منقرض شده .مثلا مطمئنیم یوزپلنگ منقرض میشود.چون جمعیتش انقدر اندک است و این کاری که میکنند فایده ای ندارد.شما از چه نگران هستید؟
-انرژی مدیریت انرژی در کل
-ماداریم انرژی هدر میدهیم؟
-در کل!یعنی استفاده ار برق و آب
-پرسش این است در محیط زیست ایران شما را چه چیزی بیشتر نگران میکند؟
-انرژی اثرش برمیگردد به محیط زیست.
-به چه صورت؟
-وقتی که ما گاز زیاد مصرف میکنیم تاثیرات گلخانه ای بلافاصله اثر میگذارد روی تغییرات اقلیمی
-اثرات گلخانه ای روی ایران ثبت نشده!مثلا تغییر اقلیم تا حالا در ایران ثبت نشده و نمودهای خیلی آشکاری هم نداشته ایم
نمیشود گفت اصلا,این طوری نیست.خشکسالی ها وترسالی های ما چرا الان چنر سال است فارس یا کرمان باران نمیبار؟
هیچگونه روند اماری که تغییر اقلیم را در ایران تائیn کند وجود ندارد بنابراین شما به جز مقوله ی انرژی نگرانی دیگری درمحیط زیست ندارید؟
-الحمدالله به نظرم می آید!!روی احیای زیست بوم ها برنامه خوبی گذاشته شده است..درست میشودان شاالله..


..


ان شاالله!



..

Saturday، January 26، 2008

..



..شیشه ی پنهان بیار تا بخوریم آشکار



..
من عاشق این حسن گلابم اصن,بیاد منو بگیره لطفن..
...






I m a dreamer..

..

-به چی فک میکنی..
- به تو
- به چی از من؟
- به عشق از تو
- به من از تو؟
- به تو از من
- من ِما تو؟
- به تو ِمنِ ما با تو
- من ِمای بی تو هم؟؟
- توی من ِ با من ِما!
- یه من و تو؟
- ما!
- ما ِما
- ماِ ما؟
- گاو؟
- ؟
- گاو..


..

چون خیلی دختر خوبی بودم این مدت..چونش که خیلی کارامو خوب کردم و پروژه هامو خوب سرهم کردم و کلن با توجه به شرایط ورکشاپم خوب بود این شد که واس خودم یه جشن کوچولو گرفتم به صرف پیاده روی مفرحانه و بعدش خانه هنرمندان و نشر چشمه ی دوست داشتنی ٍ من و الانم کلی کتاب منتظرمن که بخونمشون

Friday، January 25، 2008

...



بعضی اتفاقا ی ساده ی روزمره خیلی جالبن,خیلی کوچیکنا ولی اگه نباشن همه چی بهم میریزه,باید دیدشون!..
من نمیدونم اگه امروز تورو توی آقا پلاتیه نمیدیدم ,یعنیش تو منو نمیدیدی چه نوع غلطی باید میکردم با اون همه مقوا زیر بغل و بعدشم قشنگ حرف توئه که میگی اگه منو نمیدیدی چیکا باید میکردی بدون سایت و اینا ,بعد اصن من فک میکنم مادوتایی که هیچوقت نمیبینیم همو چطو امروز..یهو..اون حس زندگیه و اینکه هی..اون یه جایی اون بالاها مارو میپاد این وقتا کلی قوی میشه...
...



در آغوش آنچنان گیرم تنت را
که نبود آگهی پیراهنت را
......



شاید مثال مدارهای منظومه‌ی خورشیدی باز به‌کارم بیاید. هر سیاره قمرهایی دارد که در مداری دور از او،‌ اما مدام به دورش می‌گردند. بعضی قمرهای مصنوعی هم می‌توانند بیایند، مدتی در این مدار قرار بگیرند، و بعد بروند. سیاره تنهاست؛ قمرها از تنهایی درش نمی‌آورند، بخشی از تنهایی‌اش می‌شوند. آن قمرهای مصنوعی هم می‌آیند و مدتی در تنهایی او خانه دارند، بعد می‌روند.یک مثال دیگر آن‌وقتی است که هنگامه‌ی خداحافظی نشسته‌ای توی سواری، سواری دارد راه می‌افتد، آن حرف‌های آخرین که دم ِدر ایستاده‌ها می‌گویند، سواری که راه افتاده، تو که سر گردانده‌ای و از پنجره‌ی پشتی دست تکان می‌دهی، آن‌ها که دست تکان می‌دهند، تا نخستین پیچ. آن حرف‌های آخرین و دست‌های آخرین حالا با تنهایی‌ات در سواری نشسته‌اند.




.....
هزارتوی تنهایی بامداد
..
...

اینجور تحسین شیرین جناب ٍجرمن به تموم عنق بودنو مرغش یه پا بودنو بقیه رو به ..ش هم حساب نکردنو یه نگاه معمارانه نکردنو نصف ساعت آتلیه رو به کشورهای خارجه و سیاست دوران پیش و پس از انقلاب اختصاص دادنو و سوتیدن آهنگای مختلف سر کارو با یه بروبابا شوت کردن کار بچه ها و صدای مافوق صوت ٍ موزیکای فوریتشون و سیگار دودکردنای فرت و فرتشون و نفس سیگارآلودشون تو صورت آدم و حتی یک میل نیفزودن به فاصله کانونی ش از آدم و حس صمیمیت توام با پررویی فوق العاده و اینا و اونای دیگه و دیگه و دیگه و می ارزید و من کلی ذوقیدم وقتی ازون بالای میز و با اون قیافه ی جرمن ٍ جدیش و اون حالت جذابانه سرشو تکون داد و لباشو یجوری کردو و منو نگاه کردو گفتش که فوق العاده س..با اینکه فک میکنم فضای معماری ایرانو نمیشناسه از بس نبوده و ندیده و کلهم قبولش ندارم تو این قسم مسائل ولی کلی از تعریفش کیفکور شدمو و مثه این بچه کوچیکا که از نقاشی شون تعریف میکنن ذوق کردمو و کلی خوشحال شدم از تاپ گرید بودنم و واقعنی که نامبروان بودن چیزیه بس شگفت انگیز!
....
بی خبران خبر خبر..

Sunday، January 20، 2008

........
اصلاح و بهبود معماری خیابان یك‌طرفه نیست؛ ساختن بهتر آن مستلزم اصلاح و بهبود معنوی خود معمار هم است.

Daniel libeskinD
....
....
آب مصرف نکنین!خوب توربینا برقیه خوب!برق مصرف نکنین!خوب نیروگاهای برق گازین خوب!گاز مصرف نکنین!نداریم خوب..بنزین هم که سهمیه کردیم..دیگه چرا نمیرین بمیرین خوب؟
اعلامیه ی جهانی ِ بافتنی
هر آدمی باید دو میل کوچک خوش دست و مقداری گلوله ی پشمی ِ رنگی داشته باشد.هر آدمی چه مرد و چه زن باید بافتن بلد باشد.هر آدمی چه مرد، چه زن، چه پیر، چه جوان باید بافتنی خودش را ببافد.هر آدمی حق دارد هر چند وقت یکبار بعضی از قسمت هایی که بافته (وبا در شرایط بحرانی همه بافتنی اش )را بشکافد.هر آدمی باید در مجموعه ی خرت و پرت های توی بساط اش جایی برای بافتنی اش و میل و گوله ها کنار بگذارد. حمل بافتنی گاه از حمل مسواک شخصی و یا کیف پول حیاتی تر است.هر آدمی باید بلد باشد چند گره ی تزئینی بزند. اگر بلد نیست، حداقل نحوه ی باز کردن گره های کور را بداند.هر آدمی باید یادش بماند که یک جایی یک بافتنی ای منتظرش مانده تا بافته شود. اگر توی وسایلش نیست باید خوب بگردد تا پیدایش کند.هر آدم غمگینی که حوصله ی بافتنی بافتن ندارد، باید این حق را به گربه های همسایه( و در صورت تملک گربه ی شخصی، به گربه ی خود) بدهد که گوله ها خوب قل می خورند و نخ های رنگی پخش زمین مفرح اند.
هر آدم غمگینی که حوصله ی بافتن ندارد و حق شادی گربه ها را هم به میزان کافی ادا کرده است، باید میل هایش را بردارد و آرام آرام بافتن را از سر بگیرد.


....
مریم
مردم ما نذری دادنو هم وسیله ی خودنماییشون کردن...

Friday، January 18، 2008

...



خانم دکتره تواین برنامه صالح علا میگفت که اون وقتا معمارا معماری نمیکردن که اسلامی بشه ,پای اعتقادشون و خودشون معماری میکردن که اسلامی میشده..جالبیشم اینه این معماریه اصن سلیقه اب نیستا ,یا واسه قشنگی..یعنی اگه بخوای بری توش میبینی به آجرشم همی جور الکی نبوده..میگفت خشته رو که قالب میگرفتن جاش معلوم بوده که کجاس..یه دونه کاشی هم همینجوری واس قشنگی نزاشتن...حالا الانا خودشونو میکشن یه معماری ماندگار کنن..فقط شده تقلید کالبد..

....
بعضی وقتا با کله میخوری تو دیوار...





....



اونور دیوار همیشه چیز ِخواستنی نیست...
....
گفته اند برای سارا ترانه ای بخوان...
....
یه بغض گنده اومده چسبیده بیخ گلوم..
اینجور خواستنو نتونستنو تجربه نکردم تاحال..
باید بگم وقتی گفتی با این شرایط نمیشه یه غم گنده رو دیدم که تو دلم نشست..دلم میخواست قط کنم,سکوت کنم..من همیشه خواستنو دیدم و شدنو...دلم بابا رو خواست و پشت گرمیشو..تو که باباتو صدا کردی غم دلم هی بزرگ تر شد و تازه دیدم حالا دیگه چقد باید قوی تر باشم و پشتکارم بیشتر..فهمیدم حالا خودمم که باید بدوئم و باباهه نیس که اگه خسته شدم جا من بره..باباهه نیس که فک کنم با خودم که بالاخره درست میشه...تو که گفتی دلم شیکست..تو هم صداشو شنیدی..آروم حرف زدی بام..آروم..خندیدی..خندوندیم..دوستای قدیمی خوبیشون اینه که از تن صدات حتی شده از کلی فاصله میفهمن غمتو...ولی نمیدونم چرا حالا..باز...
..
کاش همه چی درست بشه..دلم داره میلرزه...
....
....
پدرم خورشید و مادرم ماه است و من ستاره ی میان این دو نورم...
...

Wednesday، January 16، 2008

هوچی گری؟!؟
...



روزی بیاید
و آن روز دور نباشد
که آدمیان بدین نگاه در هم بنگرند
و آنچه فرشتگان را در پیش آدم بسجود آورد در دیده ی یکدیگر ببینند
و با هم مهربان شوند


....
آندو هم مثه من نگرانه که معماری مثه یه فرمول شه که تو همه ی دنیا جوابش ثابت باشه...چقده تفاهم آخه!!

Tuesday، January 15، 2008

....
نمیخوای :لب بگذاری بر لب من..؟
.....
Did I disappoint u or let u down…
در پی شب زنده داری شب گذشته تا صب و شنیدن صدای آسانسورآقای همسایه ,لذا,روز بنده راس 12 ظهر آغاز شد.
با توجه به حجم عظیم کارهای عقب افتاده:
یه صبحونه ی اساسی سرو کردم واس خودمو و بعدش حدود یه ساعت واس خودم غصه خوردم و دلم تنگ شد و خونه خودمونو خواست,بعدم حدود یه ساعت باز جزوه های امتحان عقب افتاده ی 4بهمنو دور خودم پخشیدمو و هی الکی نگاشون کردم و یه جوری رفتار کردم باهاشون انگاری الان میخوام بخونمشون و واسم خیلی مهمن,بعد زنگ زدم خونه مونو و دو ساعت با آجی جون به زمین و زمان فحشیدمو خندیدم هیستریک وارانه و پنبه بازی خدا رو محکوم کردیم دوتایانه!
و اکنون نیز پس از گذشت چندین ساعت و رسیدن به ساعات پایانی روز..
درس؟طرح؟ماکت؟..شوخی میکنید!
دارم واسه شونصدمین بار life is beautifulمیبینم!...

Monday، January 14، 2008

....

هر آنکسی که درین حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
As long as u remember me ill never be too far...
زنگ میزنی..دو ساعت بعده...


.....



کاش بدونی چقده میتونی آرومم بکنی..
وقتی میدونی..میفهمی...
زنگ میزنی..ازین یه ساعته ها..ازینا که من اولش بغضم میاد و آخرش سربه سرت میزارمو با هم میخندیم..ازونا که میشنومت..میشنویم..
دوستت دارم..و ..

مرسی که هستی ...


...
تو حرف میزنی و من درو دیوارو نگا میکنم..دوستت دارم و درودیوار نگاه میکنم..میگی تو الان داری اینو به من میگی..نگام به سقفه دنبالش میکنم و میام پایین ..میرسم به در حموم..تو عصبی شدی و پشت هم داری حرف میزنی..باد خواب اون شبم میفتم..خواب بابا رو دیده بودم که توو حموم بستنش..تا چن روز بعدش پامو توو حموم نزاشتم و میترسیدم حتا دیگه نرم حموم..میگی که شرایط اینجور بوده..میام پایین و به امتداد پاهام خیره میشم..به جورابام..به اینکه چه کمپوزیسیون جالبیه پاهام و جوراب عروسکیم و امتدادش در و میز صندلی که دور و اون تابلو جدیه..میگی خودت بهتر میفهمی..البته !البته!..صدای آقاهه ی تو تلویزیون میاد..یاد حرف آجی میفتم که میگفت دارم به دوران کودکیم برمیگردم..غلت میزنم..کتابای ولو شده کنار تخت..میگی تو اصن گوش میدی..چرا صدات درنمیاد..چشمم به پرینت طرح میفته و توو دلم فحش میدم به یارو استاده که تاریخ به اون گندی رو واسه ارائه تعیین کرده..میگی حالا که باید زبون نداری..خنده م میگیره..زبونمو درمیارم شاید ببینی..میگی من فک میکنم نمیشنوی قط میکنما..
یادم میاد که میخواستم بت بگم چقد دلم گرفته..چقده خسته م..چقده تنها..یادم میاد که میخواستم گله کنم از اینروزا واسه تو..که بگم چقد همه برنامه هام به هم ریخته..چقد دلم واس خونه ی پدری تنگ شده...
میگی یعنی همین؟

....

میخوام بگم چقد دلم بغل میخواد..که اصن چرا من اینجا هستم الان..که اون نیروهه چقده قویه..که چقده میخوامت اینجا..که تو هم اینجور دلت نگیره..

...

رنگ صدات عوض شده..دلگیری..از سکوتم..گوشی رومیگیرم جلو صورتم..چرا نمیبینی منو...
نمیشنوی خواستنمو چرا..نمیشنوی ...
.

...



حتی صدای خداحافظتم نمیشنوم..

Sunday، January 13، 2008

یه ظرف برداشتم,خوب؟
آب ریختم توش,خوب؟
بعد,
نون تلیت کردم توش,خوب؟
بعد گذاشتمش بیرون پنجره..
سرده خوب,این گنجیشک کوچولوها غذا از کجا پیدا کنن آخه..
How long she said,how long..
راس میگفت این جناب حدیقی که تو ایران ما فقطه فرم داریم و نه تفکر پشتشو,که از مدرنیسم فقطه ظاهرشو گرفتیم نه اصالتشو..

..
امروز طرحای دوستانو میدیدم انگاری نه انگار,همش یه سری کپی های تمییز و خوشگل و شیک و
فضایی از کارای جهانی بودن که با کلی افکت و فیلتر ارائه شده بودن و آدم که میدیدش میگفت که WOWWچقده حجم کمپلکس..چقده دیکانس,چقده فولدینگ..چقده خلاقیت و بعد کم کم..اوووف چقده شبیه Eisenman,چقده hadidچقده همین بهرام شیردل خودمون بابا...
بعد باید این موقع ها فقطه باید یه گوشه کارو نشون بدی و با گردن زاویه دارو صدای گرفته بگی:خوب؟که چی؟...این که چی؟...


..

"آقایون معمار,خانوم های طراح,چیزی در رابطه با اینکه طراحی ارتباط مستقیم با فرهنگ یک جامعه داره شنیدین؟...بیاین مدرنیسمو و پست مدرنیسمو و دیکانستراکشنو اگه میاریمش تو فضای خودمون لا اقلندکش خیر سرمون یه گوشه شو تلفیق کنیم با فرهنگ خودمون...با فضای خودمون..ولله با این نرم افزارای طراحی دیگه هر حجمی رو میشه درآورد خوب..مداداتونو دسستتون بگیرینو کله تونو کار بندازین"

برگردان ادبیک فرمایشات بنده در جمع در حال خنده منفجر شده ی جلسه ی خود نقدکنون ٍ چند نفره مون!

Thursday، January 10، 2008

آیا برای نور فرقی میکند که ناظر یکی از اتاق ها آن را آبی ببیند و دیگری سبز؟آیا برای آسمان فرقی میکند که انسان آن را آبی ببیند؟برای شقایق چطور؟
"یک"
"مسعود ناصری"
و بعدش کلی جالبناک!
بنابر تجربه های چند ساعته :توی این هوای سرد و یخما,تو این همه شلوغی و همهمه و قاطی پاطی بودگی..میون انقلاب و هنر تهران مرکز,سرخوردگی ها و سرعت یک سانتیمتر در ساعت,...پیشنهاد میکنیم:
در خانه های خود پای رادیاتورها و شومینه های خود نشسته و قهوه ی ترک خود را آرام آرام مزه مزه کنید!

Wednesday، January 09، 2008

عشق بازیمان می آید...
...

یه چیزی میون این نما کشیدنه بگم,این نمایشگاه "به رنگ افریقا "ی خانه هنرمندان به صورت بدجوری منو جذبید,واسه کسایی که رنگ ها رو دوس دارن و مثه من فک میکنن رنگ یعنی زندگی برن و ببیننش..عکسا فوق العادن..




پ.ن:مطلعیدم که نمایشگاه تا بیستمه!

Tuesday، January 08، 2008


what shoul i say now?




just miss u...



from MR.OLD FASGION
علی کوچولو تو قصه ها نیست..مثه من و تو اون دوردورها نیست...

....
به صحرا شدم,عشق باریده بود..چنان که پای به برف فرو شود ,به عشق فرو میشد..
...



دلم دستای بزرگ و گرمتو میخواد که از پشت حلقه شه دور شونه م میون سفیدی این همه برف که با هم راه بریم تو اون کوچه هه ی خاطره و آروم تو واسم بخونی یواش..یواش..و من سرمو قایم کنم یه جا میون دستت و سینه ت و هی گرم شم با تو..
حالا تو..جایی دور میون اون همه برف..من,اینجا میون این همه برف..و گرمای تن تو که نیست..من و این همه غصه که بزرگ..من اینجا هی مجبورم صورتمو یه وری بچسبونم به شیشه ی سرد پنجره هه و زل بزنم به اون آدم برفی گنده هه ی تو کوچه و دلم تورو بخوادو شوق بودنتو و با هم بودنمونو که یه آدم برفی درس کنیم قد تو تا من شال گردنمو هدیه کنم بش که سرما نخوره..



....

Monday، January 07، 2008





جناب اولدفشن
....

به تو..تنها به لحظه ای از تو..



...
اصولا این زندگانی هم خیلی جالبه ها..آخه این همه روز..این همه دوشنبه!چرا فردا باید کل کشورو تعطیل زمستونی کنین,ها؟آخه چرا؟!...




آقای خدا این پایان نامه رو ختم به خیر کن!

Sunday، January 06، 2008

شهرداری منطقه ی دو خر است.
این حالاتیه که واسه من اتفاق میفته این وقتای زنانه:
احساس سرخوشی عاشقانه ,احساس عشقولانه ی شدید که کاملا تواناییشو دارم که تو این مدت انواع خریت های احساساتانه رو از خودم بروز بدم .. و در پاره ای از امور در حد حال بهم زن رمنس میشم,احساس بالا پریدگی و پایین پریدگی شدید,فعالیت در حالت حاد,انواع جامپینگ,ذانینگ,دنیسنگ ,جینگولک بازی های شدید,خوندن گوشخراشانه ی انواع آوازهای شادو شنگولی,انجام چندین و چند کار یه طور همزمان,ویار انواع غذاها ,اردورها,دسرها و هله هوله ها...
فک کنم یه جوز سندروم برعکسه..مثلاO.A Syndrome*



*over activity syndrome

Friday، January 04، 2008

آقا کاتوزیانه میگفت که تو ژاپن یه معبد ذنی هست ,بعد این معبده رو هر بیست سال خرابش میکنن و از نو میسازن..یکی دیگه..بعد چقده راس میگفت که میگفت ناپایداری در عین تداوم..در راستای شخصیت سازی های نوینم کلی با معبده همذات پنداری کردم..
عملیات راه باز کردن از میان توده ی چسبناکی که دنیا نامیده میشود:"
اگر ناگهان یک حشره سر مدادی نشست و مثل یک شعله ی رنگ پریده تپید به آن نگاه کن ,من هم دارم به آن نگاه میکنم ,قلب کوچکش را حس میکنم و صدایش را میشنوم".




قروقاطی

Wednesday، January 02، 2008

"خيلی وقتا مسافرا وسط جاده بی‌خيال ادامه‌ی سفر می‌شن، علی‌رغم اون دوستی خوب و عميق‌ راه‌شون رو از هم جدا می‌کنن و به خوبی و خوشی هر کدوم می‌رن پی کارشون. ديدی يه هم‌چين وقتايی خاطره‌ی اون دوستی‌ه چه همه نوستالژيک می‌شه؟ چه‌قد آدم اسير خاطرات جاده می‌مونه؟ چه‌قدر خلاقيت‌ش به کار ميفته و از هر تيکه‌ی جاده چه همه واسه خودش تصوير می‌سازه؟

يه وقتايی اما تو تصميم می‌گيری، يا دلت می‌خواد، يا هوس می‌کنی، يا به هر دليل ديگه‌ای جاده رو می‌رسونی به يه شهر، به يه سرانجام، به يه دل‌خواسته‌ی قوی، به هم‌خوابگی. اين با هم خوابيدن‌ه می‌تونه س.ک.س باشه، يا عشق‌بازی، يا رفع کنجکاوی، يا رفع تشنگی، يا به دست آوردن اون يکی تن‌ه، يا شايد هم در اون ديگری حل شدن و به تمامی تجربه‌ش کردن.

از اين‌جا به بعد، رابطه‌هه از جاده تبديل می‌شه به يه شهر. تو شهر تو می‌تونی لحظات خوب و بدی داشته باشی، تجربه‌های جديد و متفاوتی داشته باشی، امکانات بيشتری، آرامش و آسايش بيشتری هم؛ اما ديگه رابطه‌ت يه جاده نيست. ديگه به استيج جاده‌بودن هم برنمی‌گرده هيچ‌وقت".
آیدا
توی ماشین بودم و منتظر که یه مسافره جور شه آقای راننده راه بیفته..بچه ها دونه دونه زنگ زدن که جاده خرابه ها..نیای ها..من نمیدونم چرا وجدانه یقه مو گرفته بود که برم سر کلاسه..یه لحظه بود..یهویی..پیاده شدم..راهمو گرفتم و زدم به کوچه های برفی..کلی راه رفتم میون برفا..کلی ذوقیدم..کلی آدم برفی شدم.. کلی یاد تموم خاطره ها کردم و کلی فضا هم که نوستالژیک..دیگه من بودم و دوربینه و یه حس گنده که چقده جات خالیه و چقده کاش بودی..

Tuesday، January 01، 2008

دلم رد جاپامو میخواد میون این همه سفیدی..
"چون او بی نهایت است جایی برای غیر نمی ماند زیرا غیر ,از آنجا آغاز میشود که او تمام شود و او هرگز تمام نخواهد شد.."
یک آقای پسر محترم توی سواری در مسیر اتوبان به دانشگاه بعد از قریب به دو ساعت خیرگی از درون آیینه به چهره و شمایل بنده تحلیل خود را از اینجانب اینگونه بیان فرمودند:
-شرمنده یه چیزی میتونم بهتون بگم
من در خالت خواب آلود ٍ داغون سر صب:ها..بفرمایین
اون با جدیت :شما خیلی اخم میکنی ,این اصن خوب نیس,واس خاطر خودتون میگم!!!!بعدن این پیشونیتون(با اشاره ی دست محترم) چین میفته بد میشه ,واسه چهره تون بده!
من در حالت اوق :مرسی
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.