Wednesday، February 27، 2008

از بس هی خودمو دیدم و بسی خندیدم نتونستم اینجا هم نیارمش:

-باید مسیر لایی را از فاصله‌ی دور برنامه‌ریزی کرده باشید. مثلاً اگر پنج‌تا ماشین را می‌خواهید یک‌نفس درو کنید، باید از فاصله‌ی دور مسیر را برنامه‌ریزی کرده و ابتدا و انتهای عملیات مشخص باشد.


-دقت کنید که لایی یک حرکت پارتیزانی است و به منظور پیش‌روی انجام می‌شود. آن را با رقص بندری که به منظور دلبری انجام می‌شود اشتباه نگیرید.


- شما باید به نحوی لایی بکشید که بعد از اتمام یک راند، از همه‌ی آن ماشین‌ها جلوتر باشید، نه اینکه مثل بز، پشت یک نیسان زامیاد یا خانوم دکتر گیر کنید و همه‌ی ان ماشین‌ها خیلی خونسرد دوباره از شما جلو بزنند.

بهتر است فرمان را دودستی بگیرید. ولی نیمه‌ی پایین فرمان را بگیرید، جوری‌که دست‌های شما از بیرون معلوم نباشد. ترجیحاً شیشه‌ها بالا باشند تا فحش‌های احتمالی را وقتی به چراغ قرمز می‌رسید، نشنوید.


-اگر کسی از بیرون شما را نگاه کند، حرکت ماشین باید اسموت و یکنواخت باشد. از ترمزهای ناگهانی خودداری کنید و همیشه مقداری گاز برای روز مبادا نگه دارید.


-وارد صندوق عقب ماشین جلویی نشوید. یعنی آنقدر نزدیک نشوید که چانه‌ی شما پس گردن راننده‌ی جلویی قرار بگیرد. بیشتر از دوبار -با فاصله- نوربالا نزنید و سریعاً راننده‌هایی را که بطور مادرزادی به کسی راه نمی‌دهند شناسایی کنید.


-لایی کشیدن شما باید در شرایط ایمن انجام شود. نباید راننده‌های دیگر را مجبور به ترمز یا مانوور کنید. نباید خودتان را زورچپان کنید. باید سریع باشید و قبل از اینکه طرف احساس کند جلویش پیچیده‌اید، از آنجا رفته باشید



-لایی را مثل فیلم‌های هنری باید با پایانی باز به انتها رساند. یعنی قبل از آنکه حرکت شما تبدیل به یک دست و پا زدن مذبوحانه شود، دوباره به جمع راننده‌های نرمال بپیوندید.


آزموسیس
یکی از مشقت بارترین و تهوع اورترین چیزای دنیا اینکه تو با یه سردرد کوفتی از خواب پاشی,اونم توو روزی که یه عالمه کار سرت ریخته!..
..
گوشی رو که برنداشتم میگه تو چی از جون زندگی من میخوای..لبخند میزنم..صداش عصبیه..به شدت عصبی..آروم میگم بله..داد میزنه..تو چی از جون زندگی من میخوای..اینبار میخندم,فک میکنم من الان چیکار باید بکنم خوب..خدایا تمامی دختران سرزمین من را به راه راست هدایت فرما!
..


میگم امروز یه دختره زنگ زده یهو بی هوا میگه تو چی از جون زندگی ی من میخوای
میگی ای بابا بش گفتم کولی بازی درنیاره ها..دختره غربتی..
!!!
..







حتی یادم میره دست هات رو بگیرم..





..

Tuesday، February 26، 2008




این آدم دلش یکی ازینا میخواد,با طرحای سفارشی خودش ترجیحن!
میخواین بهتون بگم مملکت چرا پیشرفت نمیکنه؟؟



خوب من اینروزا درگیر یه پروژه تحقیقاتیم توو شمال ,و این پروژه هم وقت زیادی میبره هم پول,خوب بعد واس این پروژه ما مجبوریم به شهرستان ها,بخش ها و دهستان ها سر بزنیم,بی خیال دهستان و اینا بشیم یه چیز جالب بگم,توو این ادارات اگه برین سر صب با این صحنه ها مواجه میشین:
کارمندا دونه دونه تشریف میارن,حوالی 9,بعد میشینن و با هم کلی سلام و احوالپرسی میکنن و از احوال زن و بچه و سهمیه بنزینو وام و برگه ی مرخصی و حقوق و عیدی و اینا حرف میزنن ,بعد یه اقایی واسشون چای میاره,و من امروز خودم این صحنه رو دیدم ,کور شم اگه دروغ بگم,آقاهه اول نون بربریشو از لای مجله اداریه برداشت و پهن کرد رو میز,بعد پنیرشو که توو یه کمده توی یه پلاستیک بود که دورشم یه روزنامه پیچیده بود کشید بیرون و باز کردجلوش بعدم یه کشویی که کلید هم داشت قفلشو باز کرد و جاشکریشو در آورد,حدود دو گالن شکر توو چاییش ریخت و در حال گپ و گفت با آقای همکارش چایش رو هم زد,و بعد اروم آروم,در کمال آرامش واس خودش لقمه لقمه نون پنیر درس کرد و میل کرد,در برابر چشمان گرد شده ی ما که حسابی هوس کرده بودیم,این پروسه یه نیم ساعتی طول کشید,و بعدشی,کار؟هه..بعدش تشریف بدن از اتاق بیرون و تقریبن با کل اداره خوش و بش کردن و صحبت,باور کنید,باور کنید در این روز کاری که من اینجا بودم این جنابان به ندرت برای کار اداری پشت میزشون نشستن مگه در حد امضا کردن چند برگه!همین دیگه,مملکت پیشرفت نمیکنه!





..
خیلی خیلی خوشحالم که مجبور نیستم با توجه به تحصیلاتم کار اداری بکنم!و مجبور شم بشینم به سرو صدای دهن اقای همکار وقت صبحونه خوردن,شرح مریضی دختر خانم همکار و حقوق و مزایای دم عید حرف بزنم..چه خوبه که توو اون شرکت کوچولو میتونیم دور هم بشینیم و دوستانه از دنیاهامون بگیم که هیچ ربطی به زندگیای روزمره مون نداره...
..

بچه ها همشون وقتی چن روزشونه یه شکلن ..همه شون خدایی زشتن و هیچی از سروته شون معلوم نیس..حالا چه جوریه که فک و فامیل تشخیص میدن اعضا جوارح بچه شبیه کیه دیگه خدا میدونه..

Monday، February 25، 2008

..


حوب انگاری که سلیقه ی موسیقیایی مون با آقایون اسکار ده کلی یکی میباشه!


..




..
هی پشت هم,ما هی شنیدیم no country for old menهی no country for old menهیno country..
جالبه که چشات در حال با چوب کبریت باز مونده باشن و تو هنوز به تماشا مشغول!
..



آدما یه ظرفیتی دارن بالاخره,یه روزی,یه روزی توو همین روزها,تو,وامیسی جلوی من,توی چشم هام نگاه میکنی و میگی که رابطه با من واست تبدیل به یه جهنم واقعی شده,و تو ترجیح میدی بری گم شی قبل اینکه توو این جهنم بسوزی,بعد من حتمن باید لبخند بزنم و آروم سرمو برگردونم و نگاه نکم که داری میری...



..
..




سپر باش میان من و دنیا,که دنیا در تو تجلی خواهد کرد...






..

Sunday، February 24، 2008

..


فک کن!!وندرروهه میگفت من نمیخوام جالب توجه باشم میخوام که خوب باشم..می توو..
اونجا هست که داد میزنه
There is no other there is no other
No other love can take your place
or match the beauty of your face
I'll keep on singing til the day
I carry you away

بعد من عادت دارم به زمزمه کردن و همزمانی خوندن و اینا بعد همش توو ماشین میخونم و اهمیت نمیدم باقی چه فکری میکنن,ولی این ته خنده بود که شیشه پایین بود و پشت چراغ قرمزو یهوی رسید اینجاشو منم طبق عادت مالوف و ,این بود که اقای دویست و شیشیه و خانوم محجبه ی سمنده و آقای افسر به صورت بر و بر من رو نگاه میکردن..
دوستان فرت و فرت اس ام اس مرحمت میکنن که مهندس روزت مبارک,نه ازین فورواردیا,هرکی به زبون خودش برای من,و من ذوقم میاد که این همه آدم تووی دنیا دلشون قدر یه روز منو یاد آورده,..این خیلی خوبه که تووی ذهن ادمای دورو ورت موندگار شی..

Saturday، February 23، 2008

..




قیمت عشق,همیشه, بیش از تحمل آدمیزاد بوده است..










..
من فک میکنم کوتاه کردن مو,واقعنی ها,نه ازینا که من سرمو باش گول میمالم,واقعن اعتماد به نفس میخواد,یعنی کسایی که موهاشون یه مدتیه بلنده و یهو میان تا بالا گردن میزننش ادم قوی و جسوری هستن که قدرت تصمیم گیری بالایی دارن,همه اینا یعنی من خیلی غیر قوی و غیرجسور هستم و اصنم جراتم زیاد نیس و الان تقریبن از پنجم دبستان هست که موهام جز حدود 5سانت در سال کوتاه نشده و من میمیرم اگه موهام کوتاه شه و صدبار با دیدن مدلای خگشل و اینای موهای کوتاه توو مجله ها و فشنا دلم قنج رفته که موهامو کوتاه کنم و بعدش سریعن یکی زدم پس کله ی خودم که بیجا میکنی و اینا همش برمیگرده به همون کلاس پنجم کوفتی که من موهام بلند بود و آرایشگاه بودم و خانمه قرار بود موهامو یه کم کوتاه کنه ولی به دستور مامانم همشو کوتاه کرد و هیچوقت اون غم و غصه و بغض و گریه ی بعدش یادم نمیره..

اصولن کسی میدونه چرا آرایشگرها به کوتاه کردن مو علاقه ی عجیبی دارن؟من این تجربه رو از دهن خیلیا شنیدم که همیشه وقتی به یارو میگی یکم زیرشو بزن تا زیر گردنت میاد,اونم با یه لبخند گنده!

اینه که من از حدود 12سالگیم موهامو به هیچ آرایشگری نسپردم!بجز همین دو سال پیش که اونقد که وسط کارش جیغ جیغ کردم و هی گفتم ببینم و زیاد نزدی و اینا که یارو اعصابش تعطیل شده بود رسمن و تقریبن اصن دست به موهام نزد!







همش این که من الان چن وقته کرم مو کوتا کردن افتاده توو جونم,یکی منو ازین کرم درآره لطفن!




..
من مردی رو که وقتی عصبی میشه تن صداش به هر میزانی بالا میره و یادش میره که"فاصله ارتفاع صدا را..". تحمل نمیکنم,واسه من قدر یه در ماشینو باز کردنو بیرون پریدنه....




..

Friday، February 22، 2008

خوب این تعطیلات هفتانه ی زمستونی بنده کم کم داره تبدیل یه تعطیلات فصلی میشه,لطفن یک آدم خیر بیاد دستمو بگیره منو ببره سرِ خونه زندگیم عجالتن!
..


بعد تموم این سال های عاشقانه ,هنوز که هنوز ,وقتی تو رو با اون لبخند غریزیت میبینم که واستادی,جایی,منتظر من ,باز,همیشه,همون حس تازه و بکر اون روز برفی ,پای اون ماشینا و آدما میاد سراغم,که برای اولین بار,که میون اون همه آدم..انوقته که هر بار ,هی میخوام بپرم بغلت و لبخندتو ببوسم و بگم که تموم سال های قبل زندگیمو"که زشتند..چون خطوط اندام تو را به یاد ندارند" دلتنگ تو بودم...





..
..


خوب من الان یه بغل گنده میخوام که توش بمونم و جم نخورم,ببین کی بت گفتم!زود خودتو برسون!


!

Thursday، February 21، 2008

..

ازون سر دنیا,اونم وسط حرف ها,..یهو..اس ام اس تو..چینی شکسته ,دیگه نمیشکنه..تو اینو خووب میدونی..






..


..


تهران یک سیگار خیلی بزرگ است.

..
..



آیا مقدار ته ریش با میزان مردانگی و جنتلمنگی ارتباط مستقیم دارد؟

پاسخ :در صورتی که موجود موردنظر شما یک گربه سان بوده که پس از زدن ریش و سبیل های خود تعادل فیزیکی و روانی خود را از دست بدهد ,بلی,جواب مثبت است.


..
..


آدامس خرسی نوستالژی دوران کودکی منه و عطرش,اون عطرش,وای..اون عطرش..



توو گروهمون توو دانشکده یه پسری داشتیم که تقریبن تموم روزش با آدامس خرسی میگذشت..پسره گنده..بعد یعنی هر ساعتی اینو میدیدی آدامس توو دهنش بود,اونم آدامس خرسی,و ملتفتین که ادامس خرسی رو باید حتمن به پهنای صورت باد کرد تا بترکه و بچسبه به صورت,کار سختی هم هست این عملیات با ادامس خرسی,بعد این پسره در هر حالتی که بود اگه وضعیت جویدنیه ادامسه مناسب بود و زمینه ی باد شدن داشت بادش میکرد,حالا هرجا..توو کلاس,ردیف اول,یا پای کرکسیون کاراش,وقتی استاد داشت با دقت یه چیزی رو براش توضیح میداد..صد بار خودم زدم پس کله ش یا با ایما و اشاره که نکن,زشته,و واقعنم دست خودش نبودا,یعنی اصن دقیقن نمیفهمید چه کاری میکنه..
بم میگفت وقتی میره بوفه دانشکده یا هرجایی میگه بقیه پولشو همشو آدامس خرسی بدن..هییی..دلم واسش و واس عطرش,که همیشه یه عطر امیخته با عطر آدمس خرسی بود تنگ شده..

حالا همه اینا رو چرا گفتم..هیچی دیگه آدامس خرسی دیدم و اینا و بعدم غم گنده اینکه ادامس خرسی ببینی و نتونی بخوری بخاطر فک و اینا دیگه خیلی زور داره..






!!



پ.ن. هه!دنیا مثه چرخ دوچرخه میمونه!در پی دلتنگی ما برا ی آقای همگروهی اسبق,ایشون با تاخیر سه ساعته با بنده تماس گرفتن برای یکسری نقشه! و جالب نیست آیا که ایشون هم با خوندن کتابی به یاد من افتاده بودن؟
حالا دیگه من میگم یه مورچه هم الکی راه نمیفته این ور اون ور و آدم حس میکنه که انگار یه چیزی مثه نخ کاموا همه چی این زندگیه رو وصل کرده به هم,که مثلن اگه من امروز آدامس خرسی نمیدیدم آقای همگروهی هم توو اون کتابه که قراراه هم واسم بیارتش یاد من نمیفتاد و هم اینکه به من زنگی نمیزد و من انقد شعفناکه این امتداد زندگی نمیشدم!

Wednesday، February 20، 2008

...

Goodbye my lover..goodbye my friend..u have been the one for me…



..
..


به یه رفیق ناخودآگاه 6ساله

درک میکنم و از درک بی دلیل اندیشه های شماست که دلگیرم...



دلم گرفت...دلم خیلی گرفت..
خوشحال بودم,از اومدنت خیلی خوشحال بودم,توو دلم یه کسی,یه چیزی بالا پایین میپرید..که تو داری میای..و این بار قراره ما,جایی,با همدیگه تصادم کنیم..باورت میشه؟من..تو..بعد این همه سال ها..سال ها ی خوب بودن,بعد پشت سر گذاشتن اون همه رفاقت,کل کل,حرف,بحث,دوست داشتن,عاشقیت..بودن!موندن!
خوشحال بودم چون فکر میکردم باید تورو بزارم گوشه ی تاقچه خاطراتمو با یه لبخندی ,شبیه لبخند آدمای کلی سن دار که واس نوه هاشون از خاطرات جوونیشون تعریف میکنن,به تو نگاه کنم و یادم بیفته همه روزهامونو..ولی با حرف تو..شوق دیدنت..

دنیا خیلی مزخرفه پسر...

دلم گرفت..دلم خیلی گرفت..فک میکردم با تو همه چی فرق داره,فک میکردم نوع بودنمون با همه دنیا فرق داره,فک میکردم جنسمون با همه دنیا فرق داره,و چه اشتباه میکردم..نمیدونم اثر این مدت خستگی و کوفتگی و ضعف و دل گرفتگی و دلتنگی بود,یا شکستن اون همه خاطره..که آروم بغض کردم و با خط خط حرفات اشکام اینجوری ریخت پایین..و یهو..دیدم آروم آروم دارم اشک میریزم..
یهو دیدم چقده ما یهو شدیم مثه همه..یهو دیدم چه دوتایی بزرگ شدیم,تو داری مرد میشی,مرد زندگی,و گور بابای هرکی گفت تا همیشه,که بی تا,که دوستی..گوربابای دوستیایی که یه اخم عاشقانه میتونه زهرمارش کنه..گوربابای دوستی که شیش سال خاطره ش پای یه تصمیم گنده واسه یه زندگی جدید حروم میشه..گور بابای همه چی..

میدونی ..همین الان,درست همین الان تونستم حس اون مرد ِاولیه ی زندگانیم رو ,وقتی من بش از یه عشق گفتم و گفتم که شاید نباید,درک کنم..یعنی اونم بغض کرد پای نوشته های من...
این چرخ زندگی چقده مزخرفه..چقده همه چی انگاری برمیگرده به خودِ آدم..و چقدر همه چی ..
درک کردم و دلم گرفت..و یه چیزی توو دلم یهو ریخت پایین..میون این همه آدم,تو یکی از همیشگیا بودی..یکی که همیشه میشد روش حساب کرد,یکی که هر وقت دلت از زمین و زمان میگرفت,یهو برمیگشتی و میدیدی اونجاس..حتی بعد رفتنت هم..همونقد بودی که باید..کم نبودی,همیشه بودی,به موقع بودی,..و بودی..

حالا واسم قصه میگی از دور شدن..دست های منو گرفتی و میچرخونی..میچرخونی..که یهو ولم کنی و من همینجور بچرخم و بچرخم و بچرخم که یهو بیفتم و چشم که باز کنم ببینم نیستی..این اصن جالب نیس..اگه قراره اینجور باشه ,من چشم هامو میبندمو سرمو برمیگردونم..تو حتی لازم نیس عجله کنی..


...کارای بزرگ,آدمای بزرگ میخواد...


فعلن و تا همیشه..
خوشبخت باشی
.

....




پ.ن.چه خوبه که توی من هستی که وقتی تموم دنیا هم ترکم کنه بتونم بیفتم توو بغل صدات ,بی هیچ حرفی,بی هیچ توضیحی حتا.

Tuesday، February 19، 2008

..




رابطه با تو یکی از بزرگترین چالش های زندگیمه..که میدونم اشتباهه..میدونم نباید..ولی لذت بودنشو انگاری نمیتونم عوض کنم با اون منطقه...








..
..



نام مرا صدا کن..یکباره و چندباره..
مرا به نام بخوان ..
نامم را میان کوچه های شهر فریاد کن..
نام من پاک و مطهر است..میان دهان ها که بچرخد تمام لب ها عطر یاس و بوسه خواهد داد..
نامم را بلند بخوان..و لب هایت را"به نوازش لب های عاشق من بسپار.."



..
..





میدونی بدی ی خاطره ها همینه که تو یهو از کنار اون رستورانه رد میشی و یهو انگاری بلندت کردن و گذاشتنت توو 5سال پیش..بغض که نمیکنی فقط فکر میکنی ارزش داشت؟..بعد یادت میاد زندگیه و که اگه اون روز اونجور نه شاید الان اینجا ..اینطور..روتو برنمیگردونی از رستورانه زل میزنی تووش و میزه رو پیدا میکنی!په..لبخند میزنی ,نه ازین الکیا,لبخند میزنی و زندگی رو میبینی که چقده جریان داره,شاید 5سال دیگه دختر روو اون میز ازینجا رد شه و انوقت اون لبخند بزنه به همه خاطراته..




...

Monday، February 18، 2008

..





"if u r fightin',stop fightin'..
if u r marchin',stop marchin'..


come back to me..

..


come back to me.."
..




واسش میکم از اینروزهام و حرف ها و حدیث ها
میگه:کرم از خود درخته..کاش بت بگم این درخت سربزیر سال هاست کرمی به خودش ندیده..تقصیر من نیس اگه هر کی از کنار این درخت رد میشه هوس میکنه رو تنه ش یه چیزی یادگاری بنویسه...



..
راه رفتن ادما عین ِ عینِ شخصیتشونه!یعنی آدما رو میشه توو راه رفتنشون تحلیل کرد,البته من که معمولن اینکارو میکنم و الگوهای راه رفتن آدما واسم تعریف شدس..و اینم اینکه میشه از راه رفتن همون ادما که شخصیتشون از راه رفتنشون معلومه در شرایط خاص پی به وضع روحیشون برد و اینکه الان چه جورین,بر اساس ریتم راه رفتنشون!
من نمیدونم حالا چرا توی خنگ توو محوطه ی اون ایستگاه تحقیقاتی,وقتی من اونجوری راه میرفتم و چشم به گوش ماهی های جابه جا قایم شده لای شن و ماسه ها بود و سرم پایین و تو پشت سرم میومدی نفهمیدی که من تووی اون لحظه واقعنی چی میخواستم ازت توو اون گرمای مرده ی ظهر زمستونی..
..
تو خنگی,من خنکم,ما خنگیم...

Sunday، February 17، 2008

..
مل مل پای تلفن..
میشه یک ساعت و هجده دقیقه باهات حرف زد و یه زیر چرندیات گفت..بدون دغدغه..
میشه باهات به جدی ترین چیزای دنیا خندید ..میشه باهات در مورد رنگ چشای بچه های نبوده و نیومده حرف زد,میشه باهات رفت تو تجسم سال هایی که میاد..میشه باهات رفت به سالا گذشته ی بادبادک هوا کردن...
رفیق قدیمی..دوست دارم..
..




بعد چندین روز و وقت متوالی دیشب ساعتمو زنگ نزاشتم و خوابیدم,نمیدونین این یعنی چی!اونم وقتی داری گوشیتو زنگ میزاری بعدش میگه ایتز فلان قدر ساعت لفت و تو می می ری!!!


..

Saturday، February 16، 2008

..



سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود





..
..



تا حالا وقتی خونه این دزد اومده؟

امروز صب وقتی من در خواب ناز بودم یک عدد دزد نازنین اومده و حدود نهصدهزار پول نقد از خونه سرقت کرده,تا من باشم پولم رو از فرط بی حوصلگی واسه در صف بانک موندگی در اتاق ولو نکنم!





نمیدونین چه حس مزخرف و دلهره اوریه اینکه بتونی باور کنی که تو وقتی خواب بودی یه ادم غریبه وارد خونه شده و از جلوی تو که زیر لحاف خودتو چپونده بودی رد شده و کارشو کرده و رفته,همش دارم فکر میکنم اگه من احتمالن اون موقع بیدار میشدم و اون ادمو میمیدم چه برخوردی میکردم,احتمالن از ترس سکته میکردم,یا اصن اون چه برخوردی میکرد,شاید با چن تا ضربه چاقو کارمو میساخت..
اینه که منی که همیشه احساس امنیت میکردم توو خونه بس که خونه مون چفت و بست داشت الان با هر صدایی از جا میپرم و فک میکنم اگه یه بار دزد اومده بارم میتونه بیاد و نمیدونین چه حس گند و دلهره آوریه حس عدم امنیت..

تموم دیش کابوس یه ادم قد کوتاهو با یه کاپشن طوسی آبی میدیدم که پای درگاهی اتاق واستاده...




و میترسم..به شدت میترسم...


..


پ.ن:من پول ندارم!من حقوق ماه اینده مو به صورت مساعده دریافت کرده بودم و اینطور شده که خوشحالی چن روزه م و انواع برنامه ریختگی م برای پول قلمبه ی در دست دود شد رفت هوا..
لطفن:آدم خیری پول موبایل من و مقادیر متنابهی وجه نقد مبذول دارد تا بقول آیدا پروژه ی خرید درمانی که در سر داشتیم به انجام برسه..

Friday، February 15، 2008

...


نیمه‏شب والنتاین را باید تنها در وسط خیابان راه رفت و به تمام کسانی که حدس می‏زنی هیچ‏کس آن شب قصه‏ی عشقی برایشان نمی‏خواند، تبریک گفت.



مطرود
مانایی اومده میگه give me a hint that love is not always happyو اصولا چون من ادمی هستم با گیرایی بسیار بالا و هوشی برابر دلفین صدباری ازش خواستم بتوضیحه
...

Its just a moment,just a moment..when u all feel love around u.when all the happiness and kindness of ur love around u, then,there is just a moment,just a moment..when all ur world is as a one love and all the one is all ur world,..then..its just a moment..that happen..
Just a moment..when ur smiling,when u r most happy,then a moment,just a sound,a music, a looking,such a smell,,just a dream..and then..it happen..just a moment and then all the world s pain come to u,,all the pain..its just a moment..but it happen..and ur love,ur strong love..u just fall down,,in the past past past days…and there is nothing..just u and an old dream..its a moment..just a moment…
..
من یه جورایی نسبت به بعضی مواد قابل خوردن آلرژی دارم,یعنی در هر شرایطی که باشم در صورت مشاهده شون قادر نیستم خودمو کنترل کنم..هر کی یجور مرضی داره خوب..تعداد این اقلامم اصن کم نیستا و خیل زیادی از خوراکی ها رو در بر میگیره..
حالا فک کن..با این فک در رفتگی اینجانب که دکی جان توصیه نمودن دهانمو بیش از نیم سانت برای مصارف بلعشی باز نکنم و اگه باز کردم هی باز و بسته نکنم بنده یک بسته ی خوگشل پاستیل دریافت کردم و طبق سنت خوردن این مورد که باید در دهان به قطعات کوچک یکی میل در یک میل در بیایند و بعد آب شوند حساب کنین فک بنده چه حالی فرمودن..اینجوریاس که فک مربوطه از صب در حال سرویس اینجانبه .

Thursday، February 14، 2008

توو این مراسم اوارددادون بریتیش و اینا هروقت که این Atonement رونشون داد من هی دلم اون موسیقی شو خواس و هر وقتمno country for old men رو دلم خواس ببینمش از بس شنیدم ازش اینروزا,تا دست خیری باشد که این فیلم را به ما برساند!

گمونم جایزه ها رو درو کردن!
من مرده ی این لوگوی ولنتاین یاهو میباشم,مخصوصن اون جوجو آبیش!

قراره 28اسفند یه سمیناری برگزار شه توو خانه هنرمندان با عنوان"معماری و سلیقه",گمونم خیلی جالب بشه سمیناره,مهموناشم ایرج کلانتری و دانشمیر عزیز و کامران افشار نادری هستن,


چن وقت پیش مریمی یهویی بم گفت هی تو یه شلوار داشتی,خیلی خوشگل بود,Lacoste بود,لبه ی کمرش سبز بود,تیره بود,یادته؟!منم هی توو مخم گشتم که خدایا من اصنش شلوار اینجورکی نداشتم از من انکار از اونم اصرار که نه تو داشتی و من یادمه و چرا نمیپوشی و اینا ومنم خنده که خوب خودم میدونستم چی دارم و ندارم و مطمئنم بودم این یه قلم توو بساطم نیس.
..


حالا من یه شلوار Lacosteدارم که لبه ی کمرش سبزه و خیلی هم خوشگله..وقتی اومدم خونه و شلواره رو پوشیدم یهویی یاد حرف مریمی افتادم بعد هی داشتم فک میکردم یعنی اون منو توو آینده دیده بود؟یعنی منو دیده بود که قراره چن وقت دیگه یه شلوارLacosteبخرم که لبه ی کمرش سبزه؟یعنی اگه اون روز مریمی بم نگفته بود من هیچوقت یهویی اینو نمیگرفتم که بیام خونه یاد حرفش بیفتم؟این یعنی چی انوقت؟؟




الانم فک میکنم حتمن وقتی توو این شلوارم قراره واسم یه اتفاق مهمی بیفته,شلوار جادویی...

Wednesday، February 13، 2008




..

واس خودم دارم میشم یه پا فیبی گنده...



..
..

خوب من نمیدونم اگه TTاین شالای چهارخونه و غیزچارخونه ی سفید مشکی رو اختراع نمیکرد ملت چی میخواستن بزران سرشون توو امسال بس که همه سرشونه!


..
..



خوب وقتی مجبور بشی به مدت چند ساعت متوالی یه بچه ی ورجک یه سال و نیمه رو نگه داری این میشه که در پایان روز و تحویل کوچولوی موردنظر نوع ادبیات,را رفتن,غذاخوردن,و هر نوع فعالیت دیگه ت تغییر میکنه


خوب منی که بچه ها رو کلن غیرقابل تحمل میدونستم و به نظرم بچه ها فرشته بودن اگه مال بقیه بودن و از دور میشد تماشاشون کرد و تحمل بچه م ماکسیمم دو ساعت متوالی بوده حالا وقتی تو موفعیتش بودم و مجبور شدم یه بچه ی شیطون جیگرو که بهم اخم میکنه و اسممو با فعلای پرسشی اشتباه میگیره به مدت طولانی نگه دارم باید اعتراف کنم خدا اختراعی زیباتر و عجیب تر و شگفت ناک تر از یه بچه ی یه سال و نیمه نداشته و اینکه آدم میتونه ساعت ها بشینه و این بجه رو که بعد ساعت ها بالا پایین پریدن و آب بازی کردن و خرابکاری کردن و جیغ جیغ کردنو دست توو چشم کردنو قصه خوندن و رنگ بازی کردنو قایم موشک و داد و فریاد و سقوط آزاد و تموم خونه رو به گ.. کشیدن وقتی آروم تووی بغلت میخوابه نگا کنه و ببینه که wowwچقده این موجود زیبا و معصوم و کیوته و وا ی که چقد دلت میخواد قورتش بدی درسته...

انوقت یاد حرفای مامان شین میفتم..و اون بازی عاطفی,باید بگم بازی ی عاطفی رو به شدت توصیه میکنم!
در فاصله ای دور از یه یچه واستین و بغلتونو واسش باز کنین...نمیدونین چه لذتی داره وقتی اون با جیغ و خنده میدوئه سمتتونو توو بغلتون آروم میگیره..اون حسه,اون عشقه,چقده بزرگه...



..


گمونم تصمیم دارم سینگل مام شم!!




..
پ.ن:بش یاد داده بودم بگه برو بابا,بش گفته بودم حتمن باید یدونه بزنه روو بازوی طرفو بگه برو بابا ,بش یاد داده بودم بگه I love uاونم شیرین و ناز میگف اوتوتو,مامانه که اومد دنبالش بش گفتم خوب جیگول چی یاد گرفتی امروز و میخواستم به مامانش بگه I love u تا مامانه ذوق کنه کلی که دیدم زد به دست مامانش که برو بابا..تجسم کنین قیافه ی منو!

Tuesday، February 12، 2008

..




عشق بازی ٍ من مثه خونه خونه های شطرنج می مونه ..یکی در میون سیاه و سفید..
توو خونه سفیده که باشی باید توو لحظه زندگی کنی,و چقده خوبه وقتی توو خونه سیاهه هستی ..ذوق رسیدن به خونه سفیده رو پا بندت نمیکنه..







..
....


این بولاک لعنتی با اون دوییدن لعنتی ش درس موقعی که نباید دلمو پیچوند و منو پرت کرد به روزای خوب و من تازه میفهمم چقد دلم واس بغلت تنگ شده و چقده این روزای من تورو کم دارن..







..
...

در باب محمد مجیدی:



خوب من اگه در مورد این آدم نگم میترکم,و اینکه این آدم جوون خوش صحبت لپ تاپappleدار که من در تموم مدت جلسه به سیب گاز زده یپشت لپ تاپش نگا میکردم خیلی خیلی قابلیت اینو داره که تبدیل به یکی از بهترینا بشه توو کتگوری خودش,

حرفاشو خیلی دوس داشتم پای کاراش و کاراشو خیلی هم,و اینکه چقده خوبه که ادم اینهمه وقت داشته باشه که بزاره پای پروژه,و البته توو جواب اینکه وقتی یه سال فقط صرف طراحی پلان میکنه مانی از کجا میاره که امور دفترشو رتق و فتق کنه که گفت حقیقتن طراحی پول زیادی عایدش نمیکنه و پول اجراس که سیستم رو میچرخونه!
و خوب حرفاش در باب ضعیف ترین ها رو قبول داشتم خیلی که گفت ما هرچی میکشیم از ضعیف ترینامونه و نه قوی ترینامون,یعنی هرکسی اگه خیلی بیسته باید بره ببینه توو حیطه ی خودش کی ضعیف ترینه بیاد اونو بکشه بالا,اینکه ما استاندارد ماکسمون پایینه,اونو باید ببریم بالا,..
دقیقنا,اصن ما انگاری خودمونو به حداقلا عادت میدیم,یه جورای خودمونو به تراز دیدمون محدود میکنیم ,حالا نمیفهمیم این سره رو یه نمه بالا بگیریم چی میشه,شاید مجبور شیم دست بزاریم روو شونه یکی که خودمونو بکشیم بالا,یا مجبور شیم بپریم,یا مجبور شیم از کت و کول مردم بریم بالا,ولی باید رفت,باید دید...





و اینکه آهان,دوستان هر سوای در باب مجیدی دارین به شهر کتاب مراجعه کنبن!
این شده بود جوک مراسم که یاروهه گفته بود و مجیدی هم هر کی سوال میپرسید که نارسا میگفت شهرکتاب!!و صد البته منظورش شهر کتاب آرین بود!
خوب به سلامتی وارد بلاگر شدیم پس از سال ها تلاش و کوشش!

Saturday، February 09، 2008

..


باید بگم من کل Atonement رو واس خاطرKeira knightley ش دیدم...
...
Sara ..sara,so easy to look at..so hard to define..
Sara sara..the sweet virgin angel ..sweet love of my heart..
..Beautiful lady..so dear to my heart
..
میدونی,من کلن توقعاتم از آدمای معمولی دورورم کمه..یعنی ازشون به اندازه خودشون توقع دارم..هیچوقتم از کسی,منظورم ادماییه که توو زندگیم بودن,نه کسایی که واسم کسی ی هستن, هیچ انتظاری نداشتم,خواستم و تونستم روو پا خودم واستم,واس همین کمتر آسیب دیدم,ولی میدونی اون قضیه دست و شونه اینجاس که معلوم میشه که من هی بی خیال میشم تو هم انگار نه انگرا,من اصن از تو هیچ انتظاری ندارم الان چون حدتو میدونم ولی گاهی یه چیزایی سر دل ادم میمونه اونم اندازه یه تشکر خشک و خالیه,یا نه اصن قد یه زنگ و سوال که رسیدی یا نه,مردی یا زنده ای,اصن اون همه راه کوبیدن و اومدنو توو سرما دنبال کارات بودنو اون پوله که دیگه رسمن بخوره توو سر من..!.


آدمو پشیمون میکنین از خیلی کارا که میتونه بکنه..

Friday، February 08، 2008

...


امشب حال مرا تو نمیدانی...








..
...


هولدن راس میگف..هیچ جایی انگاری واس دو دقیقه آروم بودن نیس..یهو که همچین آروم داری با خودت یواش میشی یکی میاد بیخ گوشت مینویسه"دهنتو..."

Thursday، February 07، 2008




..

شاید همه میدونستن شاید..ولی اینجور,خبر مرگ..سنگینه..




نیکول فریدنی درگذشت..خبر به همین سادگی بین زبونا میچرخه..به همنن راحتی....






و از خاطرم میگذره..بزرگداشتش توو خونه هنرمندانه...چقدر زود دبر میشه...

آقا دکترای عمران داره..کلی خوش تیپ و معتبر میباشد..دلم میخواست میشمردم چن تا "در حقیقت"در طول بیست دقیقه ارائه ش بکار برد..واقعا دلم میخواس اینکارو میکردم و سرآخر ازش میپرسیدم خوب در غیر حقیقت چی..
باید میشمردم!
من امروز تازه به عمق قضیه پی بردم که هی بهمن!هی آخر ساله ها!!اونم وقتی بود که اتفاقی میون کانالا این آهنگای بیست و دو بهمن خورد به گوشم,و من رفتم به همه اون سالا..
دبستان,این موقع ها که میشد ولی خوش خوشانمون بود,آخه همش وسط کلاسا تعطیل میکردنمونو به صف میکردنمونو و برنامه های دهه فجر که هر سال همون سرودا و نمایشا بود و همون جیغ و فریادای سر صف,..و اون کلاس تزیین کردنا که میزا رو میچیدن کنار دیوار و کلی ازین چیزای زرقی مرقی وپرچم و کوفت و زهرمار بهمون میدادن تا کلاسمونو تزیین کنیم و یه سال هم به بهترین کلاس جایزه دادن,سرکار بودیم عمری ها..

همه هیچی من فک میکنم به این سروده,اون بیست و دوئئئئه بهمن,شکست اههههریمن..میرسد ز ره..که همیشه من توو گروهه میچپیدم و خوشم میومد که اون دوئئئه بهمن و همونجوری بکشم و همیشه خراب میکردم قضیه رو بس که میکشیدم,..

یادمه یه بارم بزور منو مجبور کرده بودن تووی یه نمایشنامه بازی کنم و من یه ساعت مونده به اجرا لج رفته بودم که من بازی نمیکنم و سال بالاییامون مسخره میکنن و اینا که اون خانم معملمه گفته بوداگه بازی نکنی از نمره ت کم میکنم و بادم نمیره با چه بغضی نمایشو اجرا کردم...

خلاصه که دورانی بود,الانم اینجوره ؟توو مدرسه ها؟تزیین و سرود و این حرفا؟

Wednesday، February 06، 2008

..

خوب من کم کم دارم شبیه جاده میشم اینروزا..





..
..

برای داشتن بعضی چیزا باید یه چیزای دیگه رو فدا کرد..
باید دونه دونه ارزش گذاشت رو داشته ها..
گاهی برای اینکه بدست بیاری میبینی باید بگذری از یه چیزی ,رد شدی از روش..اون لحظه س که باید واستی ..باید ببینی اون چیزه که انوره واقعا بیشتره..واقعا ارزششو داره..یه نه..
گاهی کلی راه میری..کلی راه میری..بعد میرسی به یه نقطه که باید پا بزاری رو یه چیزی..بعد یهو به خودت میای که نه..این چیزه ارزش نداره بیشتر ازین..حالا معنیش این نیس که تا حال اشتبا اومدبا..
حالا همه اینا وضع منمه این روزا..

..

Tuesday، February 05، 2008

...



کاش توی یکی از همون شبا دنیا توی بغل تو تموم میشد..









..
یار دبستانی من...

..
این دیدار بعد چند ساله حال منو که خیلی خوب کرد تا دوستان چی بگن و اینا..ولی خوب من مرده ی تو بودم توو اون رستوران ایتالیاییه که نشسته بودی آروم و اون شال خوشرنگ سرت بود و منی که دلم میخواست یکمک فقط سرتو بچرخونی تا من ببینمت و اون چن لحظه تموم خاطره های اون چن ساله ی دبستانی اومد توو ذهنم و تموم اون جیغ جیغا و قهر و آشتی ها و دم هره ی پنجره نشستن و یاردبستانی من خوندنائو ,بعد حالا دیدنت بعد 12سال..ووواوو..و اینکه تو برگشتی و من پریدم توو بغلت و چقده که تو ماه شده بودی..بعدم جمع سه نفره مون..همون میز اول همه ی کلاسای دبستان اون مدرسه..من و تو و تو..و وای که چقد به موقع و من چقد الان شارژم الانو و چقده خندیدیم پای عکسا و من چقده ذوق کردم و چقده راحت بودیم و ریختیم وسط حرفامونو و تو چقد بغلی بودی و چقده من جای جلو رو نگا کردن توو ماشین نگام به شماها بود و شانس اوردین که نفرستادمتون قاطی باقالیا و اون جا دم کوچه هه چقده خندیدیدم پای تبرج تو و عکس توی پاسگاتو و ماشین بخار گرفته و ما که توش گم وو..چقده دوستی...


..
حالا جدنی به من بگو اون ظرف گنده ی پاستا رو کجای معده ت جا دادی که بعدش هوس بستنی کردی تا منم بت بگم چتو من و این یکی همون یه ظرفم زیاد اوردیم و در حال بالا اوردن بودیم!
..

Monday، February 04، 2008


..

There must be an angel,with a smile on her face…
But its time to face the true..i will never be with u…





...
..

خوب من الان صاحب یه تئوری هستم که یکی از سخت ترین کارای دنیا سرهمی زمستونی پوشوندن یه بچه یه سال و نیمه س که مثه تانک میمونه و مثه فنر ورجه وورجه میکنه!

Sunday، February 03، 2008

...



در اغلب ادیان " نور نماد عقل الهی و منشا تمامی پاکی ها و نیکی هاست و خارج شدن انسان از تاریکی جهل و تابیده شدن نور معرفت در وجودش همواره یک هدف نهایی می باشد . در اثر تابیده شدن نور الهی به درون کالبد مادی " یعنی جایگاه نفس آدمی است که انسان به رشد و تکامل معنوی می رسد در نتیجه برای نمایش این تمثیل " در معماری اغلب بناهای مذهبی " نور به عنوان عنصری بارز و مستقل از سایر عناصر و مفاهیم به کار رفته در ساختمان به کار گرفته می شود به گونه ای که شعاع های آن به طور واضح در داخل کالبد مادی و تاریک حجم قابل مشاهده است . فضاهای عمیق و تاریک کلیساهای قرون وسطی و یا مساجد اسلامی که با عنصر نور مزین شده اند به خوبی قادر به انتقال یک حس روحانی و معنوی می باشند . انسان در چنین فضاهایی که با نوری ضعیف روشن می شوند با مشاهده سایه های مبهم از اشیا و احجام " در ذهن خود به کامل کردن تصاویر پرداخته و با این عمل به نوعی خلسه فرو می رود که نتیجه آن یک حس نزدیکی به منبع وجود و هستی در درونش بیدار می شود .




...
تلاش من برای حفظ روابطم با تو و نه حتی بهسازیش خورده به یه دیوار گنده,
دیگه بر نمیاد ازم...


اگه پسر بودم حتمن انتخابت میکردم..شاید واسه تموم زندگی..متاسفم که تو این رابطه اینقد تحمل دخترونگیت واسم سخته...
..









برای رسیدن به آیینه البته شکستن مبخواهد..



..

Friday، February 01، 2008

...
اگر تو یار منی پس بگو که دوش چه بود
میان این دل و آن یار می فروش چه بود
..
..
خوب من دیروز توو خانه هنرمندان یه پالتوی خیلی خیلی قرمز دیدم.."یعنی رسمن قرمزترین پالتوی"خانه هنرمندان...!
..
..
خداوندا چرا بعضی گونه از آدمیان را جغد و گونه ای دیگر را مرغ آفریدی و در برهه ای از زمان این دو گونه را در زیست بومی یکسان قرار داده و آنها را هم زیست نمودی تا روال زندگیشان درگیر دعوا و فساد و فحشا شود؟
..
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.