Monday، March 31، 2008

یه کسایی یه روایی تووی زندگی آدم بودن..بعد اینا به قدری محترمانه و دست نخورده و جنتل بودن که ادم هربار یاداوری خاطره شون واسش با کلی سلام و صلوات همرا بوده..
بعد تو فکر کن همین آدمو در طی 14 اس ام اس چنان خودشونو و شخصیتشونو به گ.. میکشن که تو می مونی که چتو این ادمه 7 سال توو ذهنت بصورت یک آدم تقدیس شده وجود داشته..




دیشب رسمن شک کرده بودم که این آیا خودشه؟شاید گوشیش دست کسیه!



..
همیشه که اینجور نمی مونه..با خودت فک میکنی باز زودی این تعطیلات تموم میشه و تو باید برگردی به دنیای تنهای خودت..باز باید برگردی توو اون شهر دود گرفته ..توو اون خونه ی کوچیک که شبونه های تنهاییت تویی و چراغای میلاد و همت ..
باز باید برگردی و به خودت بگی که اینه زندگی که در جریانه..خودت و پرت کنی میون کارا و درس و مشقا و یادت باشه که واس چی داری تلاش میکنی..



همیشه اینجوری نمی مونه..
تو میری و تنها می مونی با اون گلدون کوچیکه و اون پازل نصفه کارهه که منتظرته تمومش کنی..
میری و تنهاییاتو با صدای شیطنتای پسربچه ی واحد کناری تقسیم میکنی..
دلم واسه اون خونه ی کوچیک تنگ شده..خونه ای که تورو نداره,این خیابونا رو نداره,این آدما رونداره,این مهربونیا رو نداره,خونه ای که دریا نداره,کوه نداره...



..



من چه لوس شدم باز...

Sunday، March 30، 2008

کیوان تووی این پستش مسائل جالبیو مطرح کرده,منم دیشب برنامه ی اپرا رو دیدم,و راستش حسرت خوردم وقتی دیدم چقده این مسئله ها و حرفا واسشون حل شده ست و چقده راحت با این مسئله برخورد میکنن و آدمای این مدلی رو به چشم ادمای فضایی نگاه نمیکنن,
توو کشوری که حتا حرف زدن درباره س.ک.س توو خانواده ها ممنوعو منسوخه انتظارداریم بیان توو صدا سیمای ملی شون از آدمایinter-s.e.x حرف بزنن؟
..


اس ام اس میدی که خداحافظ..
به همین سادگی..داری میری..اومدی و داری میری..بدون این که حتا لحظه ای توو تموم این بودنه من همراه لحظه هات باشم..
داری میری..میگی ساعت 2:30 باید بری فرودگاه..و باز سفر ..سفر..سفر..

میدونی..آدم واس خودش میگه نباید ,آدم واس خودش میگه ببین این خط..این خط قرمز..که هی پاتو بزار اینور..ولی دله چی..دلمو که نمیتونم دستشو بکشم و بگم هی اینور !اینور!
اون که نمیفهمه..


گاهی ادم یه چارچوبایی واس خودش میزاره ولی دله رو نمیتونه تووش جا بده..
این حسه دیشبه من بود..دلم برات تنگ شده بود...


..
..




تو,تووی تموم زندگی من هستی ,اما,تموم زندگی ِ من نیستی..






..

Saturday، March 29، 2008

..


پیرزن زنگوله پا
کی میای خونه ی ما
برامون قصه بگی
بهمون پسته بدی
مارو شاد شاد کنی..





..
دیشب وقتی برگشتیم mb2داشت unfaithful میداد,واسه صدهزارمین بار نشستیم به دیدنش..گرچه با اون کات های بیخود وخنده دارش..
این بار که می دیدمش,یه حس عجیب غریبی داشتم,نمیدونم چی,شاید منتظر بودم از تووش یه جوابی واس خودم پیدا کنم..اینکه خیانت توو چه وضعیتی و تا کجا واس آدمو و وجدانش راحته..

گاهی اصن نیاز به اون کمبوده نیس..گاهی اصن معنیه خیانت کم گذاشتن طرف مقابل نیس,حتا ذره ای دوست نداشتنش,گاهی خیانت که میکنی حتا یهو احساس میکنی بیشتر همبسترتو دوست داری ,بیشتر ازون آدم جدیده..گاهی خیانت هیچ معنای جدید نداره..من این حسو میشناسم..در پی دنیاهای جدید..تجربه کردن ها..

واس خودم بزرگ نوشتم ادم بعضی چیرا رو فقط انگاری با یکی باید تجربه کنه..جوونیه شاداب و بازیگوش من اما فقط نمیشناسه ,تجربه نمیشناسه..بعد هی میگهthis moment is ur life..
..

پ.ن.نه من خیانت میشناسم,نه خیانت منو..این حسه اما..همیشه..بوده..خیلی نزدیک..
گاهی باید به زندگی چسبید..
..


شیش نفری می ریزیم توو یه پراید فسقلی..من میشینم عقب با سه تا ادمی که یکیش ابعادش نرماله و دو تای دیگه ماکس هستن..ازونجور وقتاست که همه چسبیدین به همو و تو هر تکونی که میخوری یه تاثیری داری رو بقیه و گرماها میرسه به همدیگه و تو دوباره اون لبخنده میاد سراغت..زندگیه انگار باز این..

با هم میریم دم آیس پکیه و با کلی شلوغ بازی میریم توو..دیدن اون همه ادم توو خیابونا ,اون آقا پیره که اومده یه آیس پک گنده ی سیب ترش گرفته و اون کوچولوی خوشگل شیطون که هی با کله میاد میکوبه خودشو به شیشه و همه ی اون خنده هه..با خودت میگی هی ..این زندگیه ها..

اینکه صدای بالا کشیدن های ته پک رو در بیاری و هی اهنگای دره پیتی بزارین یعنی کلی خنده و تو بترکونی و ساعت 12 شب تموم بلوارو من اگه نباشم بخونی با صدای بلند و برقصی و با تموم الگانس سبزا از دور بای بای کنی..که تو هی وول بخوری و بقیه هی بزنن توو سر کله ت و بالا پایین بپری توو اون یه گله جا و ..

بعد میبنی انگار زندگی همینه..همین گرمای چسبیدن به هم و صمیمیته و نگاه یجورایی تووش محبت دارو تو که خودتو میندازی روو شونه ها و..گاهی باید خودتو بچسبونی به زندگی..تووی صندلی عقب یه پراید فسقلی میون سه تا ادم گنده...

Friday، March 28، 2008

..



..





”نور خورشید نمی دانست چه خبر است؛ تا اینکه به دیواری برخورد کرد“




..

لویی کان


..
...
بدیش اینه که وقتی همیشه اون لبخنده رو لبت هست و همیشه حرف هات عطر خنده میدن و شادی وقتی یه بار ,تووی تموم این همه روز,یه بار,دلت رفته رو موج دلتنکی,برای هیشکی,و فقط برا ی خودش,می مونی توو جواب پس دادن به اون همه آدم..

انوقت هی باید ببینی که میان میپرسن که چرا ساکتی؟که چی شده؟که حرفت شده با کسی؟که همه چی؟

بعد تو مجبوری بهونه بیار ی که دلت درد میکنه,و راستش اصن دلت درد نمیکنه,که تنگه , فقط دلت میخواد آروم باشی,و وقتی میون اون همه هیاهو و آدم حوصله ی هیچ کدومشون رو نداری مجبوری زل برنی به تلویزیون و به مزخرف ترین برنامه ها میخکوب نگاه کنی و وقتی صدات میکنن وانمود کنی که نشنیدی,

مجبور میشی واسه رهایی ازون جو سنگین گوشیتو بگیری دستتو هی الکی به عالم و ادم smsبدی که همه تعجب کنن ازت..

بدیه اون لبخنده که همیشه رو لباته همینه..ادما رو پرتوقع میکنه,گاهی باید پاچه بگیری ,گاهی باید اخم کنی,گاهی باید غم بریزی توو صدات..تا اونقد عادی بشی واس همه که نیان بپرسن از لبخندی که نیست..

..

من همیشه توو ی همین جمع ها,وقتی همه کنار هم به حرف مشغولن و بیخودی هی بلند بلند میخندن و چیزای مسخره واسشون جوک میشه مهمترین تصمیم های زندگیمو میگیرم..ازون تصمیما که تووش فقط خودمم و هیچ کسه دیگه رو به هیچی حساب نمیکنم,ازونا که فقط خودمو میبینم و خواستنا و دلخوشیامو..

من دیشبیکی از بزرگترین تصمیم های زندگیمو گرفتم..
و از امروز دارم مقدماتشو فراهم میکنم..

سه سال دیگه تصمیمم عملی میشه و تا اون موقع باید امادگی شو کاملن بدست بیارم..
..

Thursday، March 27، 2008

به بامداد:

خوب حقیقتش اینه که موضوع دقیقن این نیست,کلن اینه!
موضوع طرح یه چیزی تو مایه های معبده,که قرارا بود بشه و نشد,بعد اومد و شد خلوتگاه ,یه جورایی مکان آرامش هر کسی,
یه جایی که هر کسی بتونه تووش اروم شه,برسه به اون امنیته,حالا بحثش و نحوه ی رسیدن به همه ی اینا خیلی زیاده و خیلی طول کشیده,

بعد رسیدیم به بحث هنر و شد یکی ار عامل های ارامش,
بعد دیدیم اصن آدما واس همین ارامشه روو میارن به هنر

حقیقتش اومدیم یه فضایی رو بوجود اوردیم,یه مکانی!
شولتز میگه یک مکان به مفهوم واقعی کلمه فضایی است که ویژگی مشخصی دارد... . معماری یعنی تجسم بخشیدن به روح مکان و معمار وظیفه دارد فضاهایی خلق کند که دارای معنی باشند.

ما اسم این معنیه رو گذاشتیم خلوتگاه,که همه جور هنر تووش عرضه میشه,ولی آخرش میرسه به همون چهاردیواری , یعنی میگذره از همه ی اینا و میرسه به یه معبد,حالا گرچه اسمش معبد نیس,یه جور اتاق کودک درونه..
بعد اینجا شد یه جایی مثه طبیعت ,یعنی توو دل طبیعته,و در عین حال تووی هیاهوی شهری
یه سایت بزرگو برداشتیم همه رو کردیم پارک مجموعه,

حالا اگه بخوام همه رو توضیح بدم زیاد میشه,بحث کثرت و نسبیت و و حدت و مربع و طواف و هفت و ماندالا و گشایش و حس تعلق و شخصیت و خاطره انگیزی و همه ی اینا که خیلی بحث شد رووش..
مطلب مورد نیاز بحث در مورد اون هنریه که تعالی بخشه, هنری که به اوج میرسونه,هنری که میتونه خالقشو به خودش,و درونش نزدیک کنه..مثه خلق یه قطعه موسیقی,یه نقاشی..
خیلی دوسش دارم طرحمو,و حالا نمیدونی به طراحیش رسیدم دارم چه عشق میکنم..

..

پ.ن.مرسی که یه جورایی کمک کردی مرورو کنم ذهنیاتمو..

..




شمال این روزها عطر عیدانه های کودکی میدهد..یکهو باد می اید میپیچد,یکهو آفتاب میزند ,گرما تنوره میکشد,به خودت که می ایی پای دریا ایستاده ای و خودت را تووی موج ها تماشا میکنی..





..

این هوا را نفس میکشم ,عمیق, و نگه میدارمش برای دویدن ها و نفس تنگی های ولیعصر...




..

Wednesday، March 26، 2008

..




میبینی گذر زمان با آدما چیکار میکنه..از این رو!به آن رو!





..


هی..




..
این روزهای عید که از قبل برای تکمیل رساله ی محترمه ی پایان نامه طراحی شده بود بیشتر شبیه تعطیلات عیدانه ی یک آدم مرفه بیکارِ بیدردِ تعطیلات ندیده ی ِ قاط زده میباشه.
خوب حقیقتش اینه که بعد این همه کرختی و بی حالی و سکون و درس و مشق ,توو این تعطیلات ,با این هوای محشر شمال,با این همه دوست و آشنا که از راه دور و نزدیک اومدن,با این همه لیخند و خنده و حرف و تازگی,آدم نمیتونه دلشو بسته بندی کنه و چشماشو میخ کنه به LCDو به این فک کنه که آرامش بخشی هنر رو با این همه حرف و مطلب و منبع و مرجع چه جوری توو سی صفحه خلاصه کنه..



..
پ.ن.راستی کسی مطلبی در مورد ارتباط آرامشو هنر نداره به ما تقدیم کنه ؟

Tuesday، March 25، 2008

..





در آغوشم آهسته مي‌لغزيد، شايد هم مي‌رقصيد.

هزارتوی کیوان




..
توجه کردین یا واستون پیش اومده این آقایون ِ زمانی مجرد فامیل که کلی شر بودنو و از سر و کول هم بالا میرفتینو شوخی های انچنانی و اینچنانی میکردین با هم و کلی شرارت میکردینو و یللی و تللی و توو این زمانات تعطیلات یکبار در سالانه و دور هم جمع شدنای خانوادگی میترکوندین جمع و چتو یهو که مزدوج میشن و نامزد دار و پای خانوم محترمه به خانواده باز میشه خودشونو جم میکنن و یهو یه آقای کت و شلوار پوش ِ مودب ِ خانواده دوست میشن که از کنار خانوم جم نمیخورن و لبخند های کوتاه و ملیح میزنن و در مباحث جدی و اینا شرکت میکنن و موقع حرف زدن خانوم عشقولانه نگا ش میکنن چه؟




بعد شما انور فقط خنده و چشای گرد شده که اون پسر بچه هه کجا رفته پس؟بعد هی خنده تون میاد؟


خوب ما الان یکیشو داریم..

Monday، March 24، 2008

...






تموم دنیا یه خانومه س و یه آقاهه...تمومِ تمومِ دنیا...








...
_خورد خورد خورد
_نگران نباش بخوره صدا میده

_خوب میدونی چیه,معمولن جاده با خیابون فرق میکنه,باید بیشتر احتیاط کرد!
_اتفاقن بهتره,هم درازترو پهن تره هم اینکه راننده های توش حرفه ای ترن و هر بچه 14ساله ای توش ویراژ نمیده!

_تو دقیقن میدونی ترمز کدومه دیگه
_آره
_بعد میدونی دقیقن باید کی ازش استفاده کنی دیگه,ها؟
_در مواقع اضطراری

_ترمزت ABS دیگه,ها؟

_ببین تو دقیقن مجبور نیستی از هر سوراخی رد شی

_ببین متوجه که هستی دنده ی سه و چهار هم وجود داره؟

_ببین گاهی تو لاین کند بودنم خوبه ها,میتونیم با آرامش کلی با هم حرف بزنیم

_همین الاناس که عقربه سرعته دراد از جاش

_کمربند ایمنی تون راستکیه؟



خوب اینا مجموعه ی مکالمات دیشبه ی من با آقای فامیل میباشه که واس اولین بار کنار دست من نشسته بود توو ماشین,
و البته که من همونقدر که خرانه در وقت پیاده بودنم تووخیابون میچرخم در همون حد هم بصورت خرانه میرونم!
..

Saturday، March 22، 2008

..



من الان یه نامه دارم که به قول این پست کلی نامه اسکاتلندیه و من الان لولِ لولم..





..

Friday، March 21، 2008

..


چشمان تو گل آفتاب گردانند!به هر کجا که نگاه کنی,
خدا آن جاست!




..


حسین پناهی



..

حتا نفهمیدم کی سال تحویل شد..
..

بهار از راه رسیده و هوای این روزهای این حوالی از همیشه بهاری تره..انگاری بانوی بهار با پیرهن بلند و سبزش رد شده از اینجا و دنباله ی پیراهنش کشیده شده به این همه خیابون,کوچه,درخت,دشت,دریا..و اینجا..بهاریه..
همه ی بقیه ی آدم ها هم مثه ما از همه ی نقاط کشور سرازیر شدن به سمت شمال و اینه که اینروزا اینجا غلغله ست و هی ماشینا توو هم میلولن و ادما توو هم میچرخن و همه با هم مهربونن به شدت..
یکی از تفریحات من از بچگی م دید زدن ادما بوود توو خیابون تووی روزهای اول عید که همه خانوما خیلی بسیار از آرایشگاه در اومده ن و موها همه هایلایت و لولایت و رنگ و مش و اینا و همه چیتان پیتان و آقایون همه کت شلوارای تازه و کفشای واکس زده و اینا..حالا من یه چیز جالب بگم در این باب که من هنگام خروج از تهران به قصد شمال تمامی البسه ی بهاری خود را در خونه گذاشتم و با یک پالتو به تن و یک بووت به پا و یک کوله ی گنده از تهران خارج شدم و حالا اینجا در حدی هستم که هیچی ندارم بپوشم و مثه این بدبختا از خواهر و مادر و دخترعمه و دوست آشنا برام البسه میرسه و هی رفتم خریدم هی باز کم دارم ,و اینه که من خیلی الان سر و قیافه ی مضحکی دارم!
دیروز که اینقده عصبی شده بودم همینجور با این تونیک جدیده ی بنفش قاطیه پریدم توو ماشین و هی ملت منو با چشمای گرد نگاه کردن,
..

سال خوبی رو اغاز کردم ,اون بغض گنده هه انگار خالی شده و من آروم ترم..آروم تر..
..

اون بغل تو,تووی اوون دقایق کوتاه کارخودشو کرد و من یهو انگار پیدا کردم اون گمشده ی این چند وقته رو..دوستت دارم..

Wednesday، March 19، 2008

چند دقیقه دیگه اخرین روز این سال هم سپری میشه و من چشم انتظار رسیدن سال جدید هستم..
و اومدم بگم که دقیقن نمیدونم الان ایجا چیکار میکنم در حالی که اتاقم به علت عملیات مورد نقاشی واقع شدن بصورت آراسته ی نامرتب میباشد و بنده کلی کار کرده و نکرده دارم و اینا و کلی نامه ی ننوشته دارم که باید به کلی ادم بنوسم!همین دیگه..


کاش خدا رنگ شادی بزنه به امسال همه مون و برسیم به همه دوست داشتنی هامون..


..


وآها!تئوری آخر سال:
همانا یکی از سخت ترین قسمت های خانه تکانی,چیدن دوباره ی کتابخانه ی تکانی شده میباشد!
هشتادو شش سیاه پوش..


امسال رو دوست نداشتم..من چیزی از خودم رو تووی این سال لعنتی جا گذاشتم,چیزی از قلبم,جوونیم,عشقم,هویتم,..من چیزی از خودم رو در میانه ی این سال جا گذاشتم..چیزی که قسمتی از من بود,چیزی که من رو ساخته بود..من قسمتی از خودم رو در نیمه این سال جا گذاشتم..و حالا..نه دنبال اون قسمت میگردم,نه اون قسمت از وجودم جایی در انتظار منه که پیداش کنم..


..
من امسال رو دوست نداشتم..من امسال اما..قد کشیدم..من امسال اما..بزرگ شدم..
من امسال اما..واستادم..رو پاها ی خودم,من امسال اما,فهمیدم,تنهایی اونقدرها هم که میگن سنگین نیس...

امسال خاک مرده پاشیده بودن رو زندگیه من..



..
پ.ن.من سال هشتادو هفت رو دوس دارم!من این سال رو دوست دارم و مشتاقانه انتظارشو میکشم,من خودمو,اطرافمو آراستم و منتظر آغاز سالی هستم که میدونم!میدونم دوسش دارم!سالی که برای منه!
توو این روز واپسین سال,در پی پست های تحریک آمیز نازلی در باب رنگ و نارنجی و این ها و با الهام از دیزاین های نقش ایوان آقای اولدفشن ,من در پی یک اقدام ناگهانی دیوارهای ابی اتاق را با رنگ های قرمز ,زرد و نارنجی آراستم و با شابلون های اختراعی اشکالی بس محیرالعقول آفریدم!



..



پ.ن.الان حسه یه بچه ی کوچیکو دارم که بش اجازه دادن رنگای گواششو روی میز خالی کنه و رنگ بازی کنه...

Tuesday، March 18، 2008

از تو:

..



نگاه کن,به این همه زندگی که در جریانه..نگاه کن به سبزه های پای پنجره..نگاه کن به خنده ی پسر بچه هه..نگاه کن و ببین..ببین..صداهارو میشنوی..میبینی..چشم هاتو ببند و حس کن. .این همه زندگی..این همه دوست داشتن..این همه زیبایی..این همه حس,رنگ,بو,هوا..ببین و بزار جریان زندگی تورو با خودش ببره....



..
..



"کارش تمام بود.حتی به زحمتش نمی ارزید که به ماداگاسکار برود.دیگر نمیتوانست دل از او بکند"




...




خداحافظ گاری کوپر
نشستم به نگاه کردن پیشی کوچیک همسایه که بالای دیوار جاخوش کرده و داره آفتاب میگیره, یه مرد با کیسه های میوه به دست از عرض کوچه رد میشه,مادری دست دختر بچه شو گرفته و خیلی جدی داره براش حرف میزنه,سبزه ی خانم همسایه پای پنجره معلومه که قد کشیده..الهه کوچولو ماهیاشو گذاشته تووی بالکن که هوا بخورن..بهار داره از راه میرسه و من چونه مو تکیه دادم به پنجره و نگاه میکنم که ببینمش..بهار من کی از راه میرسه..

آقای خونه کنجیه آخرین پرده های شسته شده رو وصل میکنه و من لبخند میزنم به شلوارک راه راهش ..این اولین خونه تکونیه مشترکشونه..اتاق من هنوز مثه بازار شامه و مامانه دست به اتاقم نزده..اتاق منو هیشکی دوست نداره بس که غاره تنهاییه..بس که همه چیز تووش بی نظمیه و همه چی منظمه..بس که یه کاغذ تیکه پاره هم ارزشه اوون توو..صدای مزخرف بخارشوی مامان که قطع میشه صدای جارو برقیشه که میره روی اعصاب نداشته..صدای جاروبرقی عصبیم میکنه,مثه بامداد که از اضطراب صدای جاروبرقی میگفت..صدای جاروبرقی بیشتر ازونی که عصبیم کنه منو میترسونه..تمرکزمو ازم میگیره..میچسبم به شیشه که خاک به تنش نشسته و آقاهه رو نگاه میکنم که هنوز مشغول نصب پرده ست..به خانومه فکر میکنم که احتمالن اون پایینا جایی واستاده و نگرانه باقیه خونه تکونیشه,نگرانه اینه که میرسه تمومش کنه یا نه,که لباس چرکای توو سبد زیاد شدن,که مهمونی فردا امشبو باید اون لباش بنفش ِ تازه خریده رو بپوشه,که آقای همسر چی میخواد عیدی بش بده..
الهه میپره توو بالکن و تنگ خوشگل ماهی قرمزاشو میبره توو..صدای جارو برقی قطع میشه..
امسال نه سبزه دارم نه هفت سین..
امسال تو رو هم ندارم..
امسال حتا نمیدونم عید چند شنبه ست..

Monday، March 17، 2008

دلی که برایت تنگ...





برام دور نیس یاد اوردن روزایی که درد کشیدنت رو میدیدم و فکر میکردم که دوباره برمیگردی,که دوباره همه چی مثه قبل میشه,که دوباره لبخند میزنی و واسم ا زنوشته های دفترت میخونی و منو پای ساحل دریا میبری دم غروب های جمعه که دلتنگی هامونو تقسیم کنیم,فکر میکردم برمیگردی ,از رو اون تخت بلند میشی ,کت و شلوراتو میپوشی,موهاتو به سمت راست شونه میکنی,پشت فرمون ماشینت میشینی و روو فرمون ضرب میگیری..فک میکردم دوباره بلند میشی راه میری,لبخند میزنی و از من در مورد واحدها و درس ها و برنامه هام میپرسی,بهم قول ها ی جورواجور میدی,سر صبی از خواب بیدارم میکنی که بپرسی کی میخوای برم..فک میکردم بلند میشی..

اما تو هیچوقت بلند نشدی..الان روزهاست که دلم میخواد باشی,با همون ابهت و مردونگیت,روزهاست که ساعت که از 3میگذره منتظر شنیدن صدای در میمونم ,که تو بیای با صدای بلند سلام کنی به همه مون قبل اینکه ما فرصت کنیم , روزهاست که دلم تنگ شده پای اون میدون منتظرت واستم که بیای دنبالم و تو مثه همیشه دیر کنی و من تا خونه بات غرغر کنم و تو بخندی,روهاست دلم میخواد پای اون بستنی فروشیه واستیم و تو سنت بستنی خریدنتو ادا کنی,که من لج بگیرم تو جاده ی شمالو و تو کلی راه رو دنده عقب بیای که واسم بلال بخری..روزهاست که دلم میخواد دست پختم و مسخره کنی و به غذاهای من در اوردیم بخندی ,روزهاست که دلم میخواد با هم توو آشپزخونه املت درست کنیم و ببینیم کی حرفه ای تره و لم کار دستشه,
روز هاست که دلم میخواد بیام دم اون شرکت دنبالتو واست توو ماشین از خواهرا گله کنم,روزهاست که دلم میخواد اذیتت کنم و کاغذا و حساب کتاباتو هی بهم بریزم و تو بین مبلای خونه بزاری دنبالم..روزهاست که دلم میخواد صبا ی جمعه با سروصداهات از خواب بیدار شم و اعصابم خورد شه,روزهاست که دلم میخواد مجبورم کنی بات بیام تا به خواهره سر بزنیم,روزهاست دلم میخواد نصفه شبی که دارم با تلفن حرف میزنم بیای یه نگاه بکنی توو اتاقو من از خجالت بمیرم,روزهاست که دلم میخواد اون مهربونیتو ببینم اون روزایی که کامپیوتره ویروسی شده بودو و تو غصه ی منو میخوردی و من عصبانی بودم و همش داد و بیداد میکردم که همه کارام و سه بعدیام پریده و تو هی شب پا میشدی میومدی توو اتاق که تو هنوز بیداری..روزهاست دلم میخواد ببینمت که از سمت چپ کوچه سرتو انداختی پایین و داری میای..روزهاست که دلم تنگ شده واس اون روزای بچگی که توو خیابون همینجوری که با هم قدم میزدم تو با سیصد تفر سلام علیک میکردی و من حرصم درمیومد..
روزهاست دلم تنگ شده واس اون همه مهربونیت ,اون همه کمکای بی دریغت به این و اون,اون همه لطفای یواشکیت به این و اون..روزهاست دلم تنگ شده واسه اون همه روحیه و شادابیت توو تموم این سال هاکه با اون مریضی لعنتی درگیر بودی,که من بت افتخار میکردم,دلم تنگ شده واسه روزایی که پز مقاومت و روحیه تو به همه میدادم و میگفتم تو با روحیه ت از پس مریضی برمیای,که شکستش میدی..روزهاست دلم تنگ شده واسه روزایی که تو با تموم دردت به مریضایی دیگه روحیه میدادی و همه تعجب میکردن که تو با این همه درد..روزهاست دلم تنگ شده...دلم تنگ شده واس بودن کنارت با افتخار,دلم تنگ شده واسه صدای پر از خنده ات وقت دادن خبر فبولیم,اون بغضِ خداحافظیت وقتی منو توو اون شهر تنها گذاشتی که بمونم و یاد یگیرم از پس خودم بربیام..دلم تنگ شده واست, واسه همه حرف زدنامون,دور هم بودنامون,قهرامون,دعواهامون,لجبازیامون,دلم تنگ شده که ببینمت..و بدونم که خوبی...


چقدر خوبه که دیگه نمیبینم که درد میکشی,که درد نمیکشم از درد کشیدنت ,که اشک نمیریزم پای غذا نخوردنت , که درد کشیدن توو سکوتت رو نمیبینم,که فقط روزهای آخر از زورِ درد ناله میکردی که چاره نداشتی,که نمیبینم چشم هاتو که بی فروغ میشدن,که دست هات تووی دست هام سست بودن,که نمیبینم که نفست بالا نمیاد ,که نبضت آروم تر و آروم تر میزنه, که بغضم بترکه پای تختت و یادم بیارن که تو میشنوی ,تو هنوز میشنوی..و تو میشنیدی..

یادم هست که بالا سرت بودم,که بودیم,که دیدم نفس نمیکشی,که خودم چشم هاتو بستم,که دلم سوخت..دلم برای خودم سوخت..دلم مرد..همون جا دلم مرد..و کی میفهمید...چقدر خوبه که تو دیگه درد نمیکشی بابا...


الان روزهاست که تو نیستی و نبودنت هر روز خط میندازه روو وجود هر کدوممون,الان روزهاست که نیستی و من دلم لک زده برات..

..

میخوام باشی و من مدت ها نگات کنم,ببینمت که راه میری,که لبخند میزنی,که غذا میخوری,که رانندگی میکنی,که حرف میزنی,میخونی..دلم واست تنگ شده و هیچ کار ی نمیتونم بکنم...من به جسمیت تو احتیاج دارم...
چقدر خوبه که الان جایی هستی که درد نمیکشی,که خبری ازون قرص ها و سرم ها و داروها نیس..چقدر خوبه که اونجا دیگه کسی بزور بهت غذا نمیده,کسی مجبورت نمیکنه نوبتای بیمارستانتو بری, که دیگه نگران ریختن موهای دوست داشتنیت نیستی ,چقدر خوبه که اونجا کسی بخاطر دیر رسیدنت سرت غر نمیزنه,چقدر خوبه که اونجا با کسی دعوا نمیکنی ,که عصبی نمیشی,که با اون حال مریضت پانمیشی بری شرکت,که دیگه اون آنژیو کدای لعنتی دستتو خون نمیارن که من سر بلند کنم ببینم تموم ملحفه ت خونی شده و تو سکوت کردی,چقدر خوبه که دیگه کمرت درد نمیکنه و میتونی راحت دراز بکشی..چقدر خوبه که درد نمیکشی...
.. اما... درد کشیدنه منو میبینی بابا؟میبینی دلتنگی های منو؟این دنیای منه بی تو..دنیایی که مردهاش مردونگی تو رو ندارن ...

Sunday، March 16، 2008

..


گاهی دلم میخواد تو باشی و من ازت کتک بخورم و بعد بیام توو بغلت گریه کنم...




..
پیدا کردن خونه توو این واویلای آخر سال مثه انگشت کردن توو سوراخ مورچه ها و پیدا کردن جعفره!



..
پ.ن.من یه پسرعمه ای داشتم,دارم که یه پونزده شونزده سالی ازم بزگتره وخیلی ادم منحصر به فردیه!
بچه که بودیم توو حیاط خونه ی عمه هه مارو گیر میاورد بگردیم دنبال جعفر!اسم مورچه ش بود, بعد ما تموم ذهن کودکانه مون معطوف این بود که این چه جوری از بین این همه مورچه شبیه هم جعفرو پیدا میکنه!چه حالی میکرد با اسکولیت کودکانه ی ما..


..
..


بزرگ ترین گناه انسان در طول قرن ها وقتی بود که شکلات را با شیر قاطی کرد و طعم تلخ آن را گرفت!




..

Saturday، March 15، 2008

..

آدم حتا باید موقع اتخاب شال و مانتو واس پوشیدن و بیرون رفتن با توجه به مسیر قبلش نقشه ی استقرار گشت های محترم ارشاد رو بررسی کنه!


!
..



من دیشب در یه شرایط کامل جوگرفتانه یه ی چک پول دستانه یه عطری گرفتم که الان در باب پشیمانی همانند سگ هستم!


به نظرتون چند تا عدد عطر از نظر عطریایی ادمو ارضا میکنه؟!


..

Friday، March 14، 2008

به بامداد:

جناب دنیل متولد 22 اردیبهشت میباشه!
بعد تو فک کن آیا اصن میاد به آندو که شهریوری باشه؟!!
..




حالا چمدانت را بردار,
آرام و پاورچین از پله ها به جانب آسمان بیا,
ما دوباره به خواب دور هفت دریا و هفت رود و هفت خاطره برمی گردیم,
آنجا تمام پریان پرده پوش در خواب نی لبک های پرخاطره ترانه می خواند ,
آنجا خواب هم هست,
اما بلند,
دیوار هم هست ,
اما کوتاه,
فاصله هم هست,
اماا نزدیک..نزدیک
نزدیک تر بیا..
میخواهم ببوسمت...




..


میخواهم ببوسمت..




..
.



من جناب استاد را دوست دارم و ایشان را به خاطر تمامی محبت,علم,منش,و جنتلمنگیشان ستایش میکنم.




.

Thursday، March 13، 2008

..



زندگی من و تو یه سفر کم داره که من فرصت کنم میون آرامش جاده دستمو رو دست های تو که روی ترمز دستی ماشین همیشه جاخوش میکنه بزارم و واس چن لحظه سرمو بچسبونم به شیشه و چشامو ببندم و زمزمه کنم:


Be my friend
Hold me, wrap me up
Unfold me
I am small
and needy
Warm me up
And breathe me..
...
..
.
..

خوب بعضیا هستن توو این مجازی ورلد که اینقده باهات روزانه شدن که یجورایی انگاری توو زندگیت هستن,حرفاشون,ادبیات زندگی کردنشون و خلاصه همه ی همه ش..
یه کسایی هستن که اینقده خوندیشون توو این 4,5 سال که یجورایی انگاری هستن و باهاتن و با اینکه هیچوقتی ندیدنتو نشناختن تووی زندگیت بودن..یکیش مثه آیدا..

اینجوری میشه که تو هر پالتوی خیلی خیلی قرمزی میبینی مثلن یادشون میفتی, یا فرندز +کیت کت رو همراهشون میخندی,یا اون کرفس و آب نارنگی چکانی رو باهاش تجربه میکنی ناخوداگاه کاملن,


این میشه که وقتی سر میرداماد منتظر اقای کامپیوتر هستی که برین پایتخت ,نمیتونی یادت نیاد پست اسکانه و میفته توو سرت که بری توو واس خودت بچرخی ازو مغازه اولیه ی کنجی یه پیرهن شب بگیری که نه اندازه ت باشه نه خیلی خوشت بیاد ازش فقط واس اینکه بزارتش توو اون ساک زرد مشکیا که عکس روباه روش داره ,ولی تو حتا یه پیرهن پیدا نمیکنی که یکم زار بزنه توو تنت و یکم خوشت نیاد ,این میشه که میری پایین توو لگوئیه و واس خودت یه پازل هزارو پونصد تاییه مونالیزا میخری که توو این واویلای درس و مقش و کار و اینا تا تهشو دلت بخواد درس کنی بدون مکث حتا!



..
..


واسادم جلو آیینه و عشق میکنم با یک فروند شال جدید ِ سبز خوگشل ِ اهدایی از یک آقای بسیار خوش سلیقه!

..

Wednesday، March 12، 2008

..

- آن‌جا سرزمين فراوانی است، پريان خوش‌رو به پيشوازتان آيد و فلک به فرمانتان بگردد و سواران سال‌ها بتازند و هرگز به مرزهای سرزمين‌تان نرسند و در تمام دشت‌ها ميزهايی بی‌انتها با غذاهای لذيذ و بی‌‌همتا و بشکه‌های شراب و
- پنير چی؟ پنير هم هست؟

..

خوب ما یه جینگول ی یه سال و نیمه داریم حوالی مون که عاشق پنیره وتوو ادبیات خودشم بش میگه مونه!بعد من اینو خوندنم و یاد چشای از ذوق درخشان و گرد شده ی جینگول افتادم بعد هر بار مشاهده ی پنیر و اینکه خودم یه بار دیدم بیش از نیمی از این پنیر روزانه های گاوی رو خورد, اینه که حدود یه دقیقه فقط خنیدیم با این پسته!


..
خوب من فک میکردم که فقط گوشی من توانایی تشخیصشو از دست داده و کم کم یکم مرده ولی میبینم کین درد مشترک ویروسیه انگار!
اومده بودیم به کارو زندگیمون و دوست داشتنی هامون برسیم که با این مریضیه نه تنها نرسیدیم بلکم نرسیدیم!
اینه که دوباره تعطیلات بنده داره شروع میشه!پیش به سوی خانه ی پدری!!




پ.ن.پسته درفت موند تا رسیدیم اینجا!
انگاری همه کارا با هم منتظر بودن تا تو یه جورِ مزخرفی سرما بخوری و تموم شب از سرفه و گلو درد خوابت نبره و حالت تهوع امونتو ببره و هی فین فین کنی که بیان سراغتو انوقت تو بمونیو قرارا و رسوندن نقشه و پایان نامه ینصفه نیمه ی تعطیلو کارت سوخت گم و گور شده و عضلات شل و ولو میل به افقی شدنو اینا که دلت میخواد بری پهلو شیشیه ی سرد پنجره قدیه بشینی و آروم آروم بمیری..

Monday، March 10، 2008

..



سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست...!!



..
مواظب یاش توو این پیچ وارانه ها این ویروس لعنتی رو نگیری که بدوبیراهاشو نصیب من کنی!ببین کی گفتما!
سرما خوردیم,سرما خوردنی..
..




تو زندگیم کلن کاری که نکردم تو رابطه هام عمل ضرب و تقسیمه,رابطه های من عمومن بی منطق و بی حساب و کتاب و خارج از عرف سود و زیان بودن,هستن...هیچوقتمم توی باز کردن رابطه های کوتاه مدت و بلند مدت طرف رو نزاشتم توو کفه ترازو که ببینم چقده میتونه واسه من باشه,بیرزه,آدمای زندگیمو من حسی انتخاب میکنم,اونقده که واسه خودشون هستن...و حس من تابع هیچ منطقی نیس خوب..
حالا این وسط,اگه عاشقیت چن ساله ی من ,بر اساس فرمول های تو منطقی نیس و حساب کتابات یا غ ق ق میشه یا طرفین معادله ت با هم جور در نمیاد دیگه تقصیر من نیس خوب..چارچوبای ریاضیتو بشکن و جای اون X,Yمنو ببین و یه حس که همه دنیا..من,که توی هیچ تابعی جا نمیشم....


..

Sunday، March 09، 2008

..




"ای lexus دارن که در صندلی های گرم و نرم خود فرو رفته اید,
باشد که آه های ما شما را در برگیرد,
و بد و بیراه هایمان بر شما موثر افتد,
همانا که خداوند با دویست و شش داران ِ lexus خواه است"



..

Saturday، March 08، 2008

به محض اینکه آغاز به کار می‌کنم، گامی به احتیاط به جلوی گامی دیگر می‌گذارم تا اینکه ناگهان احساس می‌کنم که گویی زمین کم‌کم فرو می‌رود. با یک پا هنوز روی زمین سفتی ایستاده‌ام. زمانی که آدم در چنین وضعیتی با یک پا روی زمین و پای دیگر در فضای خالی قرار دارد، تازه دارد معمار خوبی می‌شود. گاه آدم هر دو پا را در هوا می‌گذارد و این بدان معناست که بنا ساخته نخواهد شد، آدم با صورت نقش بر زمین خواهد شد. فضاحتی این چنین بدین معناست که ایده آدم بسیار افراطی، ویرانگرانه و نامفهوم بوده است. معماری‌ای ادامه می‌یابد که در قالب هنری باشد و به بیشترین اتفاق نظر ممکن نیز تکیه کند.


Jean Nouvel
..

تقریبن میشد کاملن حدس زد که Daniel.Libeskind متولد اردیبهست باشه,اصالت یک اردیبهشتی از کاراش فوران میزنه!


..
توصیه میکنیم:
Herbal Essence,with rose hips

من واس خاطر موهام و حجم و سیستمشون کلن ادم شامپو بازیم و اینکه تموم قسم شامپوهای موجود در بازار رو به صورت یکبارانه و یا چند ماهانه تست و استعمال کردم و این یکی از دستم در رفته بود که در پی ابتیاع و استعمالش مرده ی این افسانه ی یونانی شدم که ذوق جناب تهیه کننده رو نشون میده که پشت شامپوئه نوشته که:

Ancient Greeks believed roses became red from the blood of Aphroditte , who picked her foot on a thorn trying to save her beloved Adonis .

Friday، March 07، 2008

..

آدم با اون آقا کنیائیه هم بستر شه ولی مجبور نشه دو ساعت یک زاپنی رو که انگلیسی حرف میزنه گوش کنه و ترجمه کنه!



یعنی یکی از ناخوشایندترین اصوات دنیا شنیدن یه ادم چشم بادومیه که سعی میکنه!تنها سعی میکنه که انگلیسی رو روان و سلیس صحبت کنه!

توو جلسه ی دیروز قیافه ی ملت وقتی اقا ی ژاپنیه حرف میزد واقعن دیدنی بود!چشم های گرد شده ی مستاصل و درمونده و دست هایی که در پی فشردن خرخره ی اقاهه بودن!
در عوضش آقا انگلیسیه با اون دیسیپلین انگلندیش و نجابت و جنتلمنگی که ازش میبارید چنان انگلیسی صحبت میکردن که انگاری داری با یکی از نجیب زاده های ولز صحبت میکنی ,شمرده شمرد و با لهجه ی سلیس انگلیسی,همونی که جناب امریکن ما به تمسخر میگیرتش دهاتی خطابش میکنه,و غیر دهاتی یعنی قورت دادن نصف کلمات توسط آقای امریکن و توو جلسه کاریه با لحن رفاصه های هیپ هاپ حرف زدن!




و کلن تجربه ی دلنشینی بود و کاش میشد که عکسه رو بزارم اینجا تا ادمانی از ملل مختلف رو که سر یه موضوع به صورت جمعی اتفاق نظر دارن دیده بشن تا ملت فیض ببرن..

..
دیشب رفتم لب دریا..شب بود..سر بود..یه شب سرد زمستون..دیشب رفتم لب دریا..دریا موج داشت و باد بود که میپیچید لای موهام..

دیشب رفتم لب دریا و تووی تموم اون تاریکی و رقص آتیشی که از دور میدیمش آروم ,تنها,واسه دل خودم,خوندم..


دریا
اولین عشق مرا بردی
دنیا
دم به دم مرا تو آزردی

...


من غریبی قصه پردازم

..

دیشب رفتم لب دریا..شب بود..سرد بود..و باد میپیچید لای موهام و من میخوندم تنها..
دیشب رفتم لب دریا اما نه تو بودی نه من شوق رفتنم به پای..و دریا بی تو سرد بود..



..

واست کلی گوش ماهی جم کردم..




..

پ.ن.کاش خدا که داره رویاهای ادمو میخونه ,اولین خطو که خوند ول نکنه بره مقدمات اماده کنه,کاش تا تهشو بخونه..

..
..


بعضی مردم به خاطر شناخت یا حوادث اونقد پر میشن که چیز ی حاصل از اون شناخت یا حادثه رو نمیتونن واس خودشون تنها نگه دارن..




آره..

Wednesday، March 05، 2008

..



دوس دارم شب باشه,یه شب سرد..زمستون..پاییز..
ولی یه شب باشه..با کلی باد..باد بیاد..ازونا که من موهام بره توو هوا پخش و پلا شه,بعد من دستامو بکنم توو جیبای شلوارم,تو هم دستتو بندازی دور شونه م..بعد آروم آروم راه بیفتیم بریم سمت دریا..که شبه..تاریک..بعد صدای موجاش میاد هی..
بعد تو اروم دریا اولین عشق مرا بردی بخونی ,بعد من سرمو تکیه بدم به یه جایی بین کتف و شونه ی تو..تو منو بچسبونی به خودت

خوب؟

بعد ما آروم بریم و بریم تا لب دریا.. تو آروم منو از توو بغلت در آری ,بعد من ببوسمت..آروم..آروم..بوسه ی خداحافظی..یادت که هست؟..بعد دستمو تکون بدم و برم..برم..برم توی اب..آب سرده..آب خیلی سرده..ولی من برم..برم برم..تا جایی که مه باشه ..که نه تو دیده بشی واس من,نه من واس تو..من همینجور برم..تو همون جا بمونیا..نری یه وقت..دلم تنگ میشه خوب..


..
همانا بوسیدن ها یواشکی در موقعیت های سخت و در شرایط فیزیکی پیچ وارانه و دور از جمعانه و با نگرانی یهو یکی رسیدنانه یکی از بهترین و به یادماندنی ترین ِانواع بوسیدن ها هستند.

Tuesday، March 04، 2008

نگاه ها,حرف ها,بهانه جویی ها...ادمو میکشونه به دل جاده که شیشه ها رو بدی پایین و داد بزنی..داد بزنی..داد بزنی...









..
..



به خدا من خسته ام..
خیلی دلم میخواهد از اینجا به جانب آن رهایی آرام بی دردسر بازگردم..





..
صب آلارمه که زنگ زد تنها عملی که انجام دادم یک عمل غلت زدن و آف کردنش بود,دوباره که چشم باز کردم ساعت 10بود,زنگ زدم شرکت مربوطه که به رئیس جوان بگم که امروز رو به بنده مرخصی اعطا کنن که گفتن نیستن و مرخصی ان چون حالشون خوب نبوده,زنگ میزنم همراهشون با صدایی از ته چاه دراومده پاسخ میدن ,با یه لحنی میگه مرخصی؟؟! انگاری گفتم ادم کشتم..حالش وخیم تر ازونه که گیر بده و میگه که هماهنگ کنم,زنگ میزنم به اقا ی همکار دوست عزیز تر از جان,ایشون هم پلاس در دانشگاه و کارای اداری مربوطه هستن و بنده در یک حساب سرانگشتی به این نتیجه میرسم که این پروژه بی حضور بنده به یک دیوار گنده برخورد میکند!بعله..

Monday، March 03، 2008

جادوی نوشتن” صدها آدم دوست‌داشتنی را همین طوری آورده به زندگی من…

سایه
..



مرنجان دلم را که این مرغ وحشی..
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی..
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی..



..
فقط ادمایی که اعتماد به نفسشون در حد بز کوهیه خودشونو با ادمایی مقایسه میکنن که هیچ ربطی بهشون ندارن!!
..



بعضی وقتا تحمل دوست داشتنی ترین چیزا هم واست سخت میشه,گاهی آدمه یادش میره کِی و کجا باید چی بگه,چه جوری نگاه کنه,چه جوری کنارت راه بره حتا!گاهی ادمه اصن نمیفهمه ده روزِ پشت همه که تموم حرفاش با گله شروع میشه و آخرش واسه مرهم فقط یه دوسِت دارمه که میچسبونه پشت ِ اون همه گله و بهونه و حرفایی که انگار توهین..ادم دلش میخواد خودشو با این آدمه از یه بلندی پرت کنه پایین و تووی فاصله ی طبقه ی دوازدهم و یازدهم بش بگه دوسش داره...





..

Sunday، March 02، 2008

..






عشق ما دهکده یی ست که هرگز به خواب نمی رود..نه به شبان و نه به روز...








..



بیدار شو!!!
من رسمن طی این چند روز به این نتیجه رسیدم که همانا درست است که میمون هر چه زشت تر است فلذا بازیش بیشتر است.
..


همدیگه رو میبینیم,میون شیش هفتا ادمی که غریبه ن و منو تو مثلن اومدیم اینجا که یه کار مهم انجام بدیم توو دلم میگم کاش یه قراری میزاشتیم که قبل اینکه بیایم همدیگه رو میدیدم,اخه من چه جوری باید خودمو بپام که بعد اینهمه وقتم نخوام که بپرم بغلت و اونقد محکم فشارت بدم که نفست درنیاد و من بترسم که نکنه خفه شده باشی..تا اخرش مجبورم زل بزنم به درو ودیوار و آقای مسئول جلسه که تموم مدت حرفایی میزنه که من رسمن نمیفهمم و خودمو مشغول کنم به خودکاره و دفتره و نگات نکتم از ترس اینکه مبادا و اخرشم اونقد یواش یواش میام طرفت که یادم میره جلسه ستو و کاناپه خونمون نیستو همه دیگه بعله و ....من که بت گفته بودم,توو این وقتا توانایی حماقت رمنسم بالاس...



..
..




بعداز این هم هر روز خستگی و کار و بیدار موندگی و پشت سیستم نشستگی با دیدن مناظر خیابان و آدم ها ذوق زده میشویم!نقطه!
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.