دلی که برایت تنگ...
برام دور نیس یاد اوردن روزایی که درد کشیدنت رو میدیدم و فکر میکردم که دوباره برمیگردی,که دوباره همه چی مثه قبل میشه,که دوباره لبخند میزنی و واسم ا زنوشته های دفترت میخونی و منو پای ساحل دریا میبری دم غروب های جمعه که دلتنگی هامونو تقسیم کنیم,فکر میکردم برمیگردی ,از رو اون تخت بلند میشی ,کت و شلوراتو میپوشی,موهاتو به سمت راست شونه میکنی,پشت فرمون ماشینت میشینی و روو فرمون ضرب میگیری..فک میکردم دوباره بلند میشی راه میری,لبخند میزنی و از من در مورد واحدها و درس ها و برنامه هام میپرسی,بهم قول ها ی جورواجور میدی,سر صبی از خواب بیدارم میکنی که بپرسی کی میخوای برم..فک میکردم بلند میشی..
اما تو هیچوقت بلند نشدی..الان روزهاست که دلم میخواد باشی,با همون ابهت و مردونگیت,روزهاست که ساعت که از 3میگذره منتظر شنیدن صدای در میمونم ,که تو بیای با صدای بلند سلام کنی به همه مون قبل اینکه ما فرصت کنیم , روزهاست که دلم تنگ شده پای اون میدون منتظرت واستم که بیای دنبالم و تو مثه همیشه دیر کنی و من تا خونه بات غرغر کنم و تو بخندی,روهاست دلم میخواد پای اون بستنی فروشیه واستیم و تو سنت بستنی خریدنتو ادا کنی,که من لج بگیرم تو جاده ی شمالو و تو کلی راه رو دنده عقب بیای که واسم بلال بخری..روزهاست که دلم میخواد دست پختم و مسخره کنی و به غذاهای من در اوردیم بخندی ,روزهاست که دلم میخواد با هم توو آشپزخونه املت درست کنیم و ببینیم کی حرفه ای تره و لم کار دستشه,
روز هاست که دلم میخواد بیام دم اون شرکت دنبالتو واست توو ماشین از خواهرا گله کنم,روزهاست که دلم میخواد اذیتت کنم و کاغذا و حساب کتاباتو هی بهم بریزم و تو بین مبلای خونه بزاری دنبالم..روزهاست که دلم میخواد صبا ی جمعه با سروصداهات از خواب بیدار شم و اعصابم خورد شه,روزهاست که دلم میخواد مجبورم کنی بات بیام تا به خواهره سر بزنیم,روزهاست دلم میخواد نصفه شبی که دارم با تلفن حرف میزنم بیای یه نگاه بکنی توو اتاقو من از خجالت بمیرم,روزهاست که دلم میخواد اون مهربونیتو ببینم اون روزایی که کامپیوتره ویروسی شده بودو و تو غصه ی منو میخوردی و من عصبانی بودم و همش داد و بیداد میکردم که همه کارام و سه بعدیام پریده و تو هی شب پا میشدی میومدی توو اتاق که تو هنوز بیداری..روزهاست دلم میخواد ببینمت که از سمت چپ کوچه سرتو انداختی پایین و داری میای..روزهاست که دلم تنگ شده واس اون روزای بچگی که توو خیابون همینجوری که با هم قدم میزدم تو با سیصد تفر سلام علیک میکردی و من حرصم درمیومد..
روزهاست دلم تنگ شده واس اون همه مهربونیت ,اون همه کمکای بی دریغت به این و اون,اون همه لطفای یواشکیت به این و اون..روزهاست دلم تنگ شده واسه اون همه روحیه و شادابیت توو تموم این سال هاکه با اون مریضی لعنتی درگیر بودی,که من بت افتخار میکردم,دلم تنگ شده واسه روزایی که پز مقاومت و روحیه تو به همه میدادم و میگفتم تو با روحیه ت از پس مریضی برمیای,که شکستش میدی..روزهاست دلم تنگ شده واسه روزایی که تو با تموم دردت به مریضایی دیگه روحیه میدادی و همه تعجب میکردن که تو با این همه درد..روزهاست دلم تنگ شده...دلم تنگ شده واس بودن کنارت با افتخار,دلم تنگ شده واسه صدای پر از خنده ات وقت دادن خبر فبولیم,اون بغضِ خداحافظیت وقتی منو توو اون شهر تنها گذاشتی که بمونم و یاد یگیرم از پس خودم بربیام..دلم تنگ شده واست, واسه همه حرف زدنامون,دور هم بودنامون,قهرامون,دعواهامون,لجبازیامون,دلم تنگ شده که ببینمت..و بدونم که خوبی...
چقدر خوبه که دیگه نمیبینم که درد میکشی,که درد نمیکشم از درد کشیدنت ,که اشک نمیریزم پای غذا نخوردنت , که درد کشیدن توو سکوتت رو نمیبینم,که فقط روزهای آخر از زورِ درد ناله میکردی که چاره نداشتی,که نمیبینم چشم هاتو که بی فروغ میشدن,که دست هات تووی دست هام سست بودن,که نمیبینم که نفست بالا نمیاد ,که نبضت آروم تر و آروم تر میزنه, که بغضم بترکه پای تختت و یادم بیارن که تو میشنوی ,تو هنوز میشنوی..و تو میشنیدی..
یادم هست که بالا سرت بودم,که بودیم,که دیدم نفس نمیکشی,که خودم چشم هاتو بستم,که دلم سوخت..دلم برای خودم سوخت..دلم مرد..همون جا دلم مرد..و کی میفهمید...چقدر خوبه که تو دیگه درد نمیکشی بابا...
الان روزهاست که تو نیستی و نبودنت هر روز خط میندازه روو وجود هر کدوممون,الان روزهاست که نیستی و من دلم لک زده برات..
..
میخوام باشی و من مدت ها نگات کنم,ببینمت که راه میری,که لبخند میزنی,که غذا میخوری,که رانندگی میکنی,که حرف میزنی,میخونی..دلم واست تنگ شده و هیچ کار ی نمیتونم بکنم...من به جسمیت تو احتیاج دارم...
چقدر خوبه که الان جایی هستی که درد نمیکشی,که خبری ازون قرص ها و سرم ها و داروها نیس..چقدر خوبه که اونجا دیگه کسی بزور بهت غذا نمیده,کسی مجبورت نمیکنه نوبتای بیمارستانتو بری, که دیگه نگران ریختن موهای دوست داشتنیت نیستی ,چقدر خوبه که اونجا کسی بخاطر دیر رسیدنت سرت غر نمیزنه,چقدر خوبه که اونجا با کسی دعوا نمیکنی ,که عصبی نمیشی,که با اون حال مریضت پانمیشی بری شرکت,که دیگه اون آنژیو کدای لعنتی دستتو خون نمیارن که من سر بلند کنم ببینم تموم ملحفه ت خونی شده و تو سکوت کردی,چقدر خوبه که دیگه کمرت درد نمیکنه و میتونی راحت دراز بکشی..چقدر خوبه که درد نمیکشی...
.. اما... درد کشیدنه منو میبینی بابا؟میبینی دلتنگی های منو؟این دنیای منه بی تو..دنیایی که مردهاش مردونگی تو رو ندارن ...