Monday، April 28، 2008

..





همه اش این نیست..یک وقتی میبینی انگاری که همه اش این نیست..


..
..




خوبیه باد اینه که بی مقدمه ست و یهویی..یهویی میاد و میپیچه و زیرو رو میکنه
بعد همینجوری که تو دلستر لیموت توو دستته و یه شاسی پر کاغذ توو دستت میاد و یهو دسط دانشگاه کاغذاتو میپیچه و میبره و تو می مونی و اون همه کاغذ و اون همه آدم به تماشا و اونایی که کاغذایی که به دستشون میرسه میگیرن واست و تو که میشینی رو جدول و یه عالمه خنده و یه عالمه سر خوشی و موهاتو نگاه میکنی که بی هیچ ترسی توو دست باد اینور انور میشن ..




.

Sunday، April 27، 2008

..




دروغ چرا، من دل‌بسته‌ی تکاتکِ همين آيين‌هام. دست‌خطِ من را دارد هر کدام‌شان، دست‌خطِ تو را. و فکر کن هزار سال هم که بگذرد، ردِ من و تو توی تمام آيين‌های پَرت و پلامان جا می‌ماند تا هرباره‌ای که زن ِ توی آينه موهايش را بالای سرش جمع کند بی‌که حتا طره‌ای جا بماند.



...

هزارتوی آیدا




..



سارا غمناک
سارا نوستالژیک
سارا مموریال




..
دوست نامه:

..




سمیرا,عزیزم..

رابطه حرمت داره,آدما حرمت دارن,اون پرده هه که کنار رفت,حرمته که له شد,انوقته که باید فاتحه ی اون رابطه رو خوند,دیگه تموم دنیا رو هم که توو دست هات بزاره انگاری واست کدره..تاریکه..مرده ست...




..

Saturday، April 26، 2008

..
میگم اینکه به آدم بگن پشت لبخند نجیبش یک سگ پاچه گیره بهتره تا بگن پشت سگ ظاهری یک فرشته ی ساده ی نجیب قایم شده؟
..

Friday، April 25، 2008

..



در پی کشفیات باغ گرایانه:

باغ های شرقی باغ های مرکزگرا هستن,مثه عرفانش, دنیاش,دنیایی که حول یک محور می چرخه ,اونم قدرت برتره
کسی که وارد باغ شرقی میشه ناخودآگاه خودشو به مرکز پارک میرسونه,بعد یه عالمه راه و طواف و گردش میرسه به مرکز,به یه گشایش,انگار که به یه مامن رسیده باشه و میون سایه ها و صدای آب ها به آرامش می رسه
باغ های دیگه اما شما رو به مرکزی راهنمایی نمی کنن ,هر گوشه ش جذابیتی واسه دیدن هست,
هر لحظه شمارو به یه طرف میکشونه و تو این سرگردونی و جذابیت شمارو درگیر خودش میکنه..


..
..






Would u forget about me...





..


.
..






بعضی وقتا یادم میره زندگی بدون تو هم ممکنه..




..

Thursday، April 24، 2008

..

بارسلون - منچستر داره میده بعد آقاهه که تحلیل میکنه میگه اگه توجه کرده باشین اکثر بازیکنای منچستر ته ریش دارن!همین کریس رونالدو!این یعنی اینا خیلی واس بازی تمرکز دارن!این یعنی بازیکن حرفه ای!


!!

یعنی من اون کریس رونالدوی ته ریش دار رو هم!!!
..

Wednesday، April 23، 2008

..

خوب مثه اینکه دعاها و نیایش های ما من باب بوجود اومد یک فقره مراسم عروسی کنون در خانواده ی ما به بارگاه الهی رسید و یک عدد فامیل نزدیک در شرایطی که عمرن فکرش هم نمیشد کرد و در شرایطی که فکر میکردیم تا سال های سال ایشون که در دیار غربت هم هستن برنمیگردن چه برسه که بخوان ازدواج کنن ,دارن برمیگردن به خاک وطن که مزدوج بشن و دوباره بروند!

اینه که موضوع جدید واسه صحبت پیدا کردیم و تموم وقتی که همو میبنیم یا تلفنی صحبت میکنیم یا smsمیدیم در مورد نوع درسینگ و میک آپ و هایلایت و شوز و اینا صحبت میکنیم!اونم در فاصله ی حداقل سه ماهه تا مراسم !

دسته جمعی میخوایم یه میل بزنیم به جناب پسرعم جان و ازشون بخاطر این که موضوع چنین نابی در اختیارمون گذاشتن تا اوقاتمون رو یکسر باهاش بگذرونیم تشکر کنیم.
من همین جا اعتراف میکنم که یکی از قوی ترین پوینت هایی که باعث شد من این موضوع رو بردارم واس پایان نامه,آیدا بود و پایان نامه ش !


پ.ن.نگفته بودم؟
“I consider clothing not only as a metaphor for shelter and social space, but mainly as a case study for architectural cladding systems.”
Elena Manferdini





Tuesday، April 22، 2008

..



یه موضوعی که عمیقن ذهن منو مشغول کرده اینه که واقعن اگه جناب عطار منطق الطیرو نمی نوشت و هفت شهر عشق رو اختراع نمیکرد مبانی نظری این پایان نامه های محترم معماری بر چه اساسی شکل میگرفت؟
!


خیلی بسیار جدی !
...
کسی که شکلاتش را به کس دیگری میبخشد او را در رازهای پنهان و تاریک خود سهیم کرده است.
..

زلمان

Monday، April 21، 2008


Paper Architecture

Shigeru Ban

..



دوستت دارم چون وقتی با توام خودمم. همون خود خاک گرفته‌ی قدیمی، ته انبار.


..

نازلی
..



لوگوی روز زمینِ پاک یاهو رو دوس داشتم با اوون دو تا اوی بازیافتی..
..




حرف هامو میزارم لای اون دفترچه جلد بنفشه,فقط یادت باشه این بار که بی هوا اومدی توو اتاق و دفترمو جابجا کردی مواظب باشی حرفام از تووش بیرون نریزن..






..

Sunday، April 20، 2008


یعنی من از صب دارم توو اتاقه ریخت و پاشای این یه هفته و نیمه رو جم میکنم,تموم زندگیم کف اتاق پهن بود و امکان نداشت با چشم غیر مصلح بتونی از تووی آت و آشغالا قالی رو ببینی..یعنی میشد فهمید من توو این مدت چی پوشیدم(اعم ار شلوار,مانتو,شال,جوراب و..)چی خوردم توو اتاق,چه کتابایی خوندم,شیت هامو با چی راندو کردم,کدوم فیلما رو دیدم,چیا هدیه گرفتم,چه متریال هایی در آراستن اینجانب استفاده کردم و همه ی اینای دیگه رو..
رسمن سرویس شدم!
من نه کینه میشناسم..نه دلخوری..

من ادم به دل سپردن کینه نیستم..من ناراحتیامو به محض وقوعشون از یاد میبرم..واس همینه که گاهی بعد یه دلخوری با هیجان بت زنگ میزنم که بگم mbc2داره فلان فیلمو میده..من ادم کینه های موندگار نیستم..من عشق میشناسمو دوست داشتن..به من یاد ندادن از ادما متنفر باشم..به من بد اومدن یاد ندادن..من یاد گرفتم یا ادم ها رو دوست داشته باشم..یا نسبت بهشون بی تفاوت باشم..خاک منو به مهر سرشتن..من ادم لبخند های غمگینم..من یاد نگرفتم وقتی ازت دلخورم رابطه رو تبدیل به یه میدون جنگ کنم که زره به تن کنم,به جنگی بیام که برنده ش باشم..من کلمه هام ,کلمه های اروم و بی ازاری هستن..آدم های اطراف من به سختی عصبانیت و ناراحتی منو دیدن,من خشم نمیشناسم....من قهربلد نیستم جز لجبازی اونم با کسایی که دوستشون دارم..

من آدم ِ دوست داشتن های موندگارم,رابطه هایی که گذر زمان رد فرموشی روشون نمیزاره..


شاید واسه همینه که رنگ کینه و دلخوریه تورونمیشناسم..شاید واسه همینه که نمیفهمم دوست داشتنی رو که تووش دلخوریا موندگارن..که روزها که بگذره دلخوریه رشد میکنه..


من بانوی دوست داشتن ام..
..




من الان یک کیفی دارم که تووی تموم دنیا فقط من دارمش!یعنی توو تموم دنیاها!!




..

Saturday، April 19، 2008

..



تا دو کلمه حرف حسابی میایم بزنیم میگه ازین افاضات وبلاگی تحویلم نده که خودم دوجینشو بلدم!



!!

..
تووی تمام این کنار هم نشستن ها,با هم خندیدن ها,حرف زدن ها,یک چیزی هست که ما را میچسباند به هم,یک چیزی قدر خاطرات چندین ساله..

کنار شماها که مینشینم دلم قنج میزند برای کودکی هایمان,
برای موهای طلای خوشرنگ تو که همیشه تا زیرگوشت میرسید و سر صف که میرفتی چیزمیز بخوانی سر صب تووی آفتاب برق میزد,یا دست های تو که دست های من تویش جا میگرفت و با هم راه میرفتیم گوشه ی حیاط و حرف میزدیم و کودکی هایمان را تووی دست هایمان میگذاشتیم و بهم قرض میدادیم..برای تو که همیشه تووی سکوت به ماها و شیطنت هایمان سر راه پله ها نگاه میکردی و نجیبانه راه میرفتی و لبخند میزدی..

وقتی میبینمتان کودکی هایی برایم زنده میشود که دغدغه تووش هیچ معنی نداشت و عشق شعرهای دسته جمعی ما بود که دست های هم را میگرفتیم و دایره که میشدیم میچرخیدیم و میخواندیم...

قسمتی از گذشته ی من هستید که وقتی میبینمتان, هیچ نمیفهمم چقدر گذشته و چقدر زندگی هامان عوض شده..هنوز همان حس کهنه ی قدیمی سرمیکشد از لای دست هایمان و از زیر پوستمان میدود میان خنده های سرخوشانه مان...
..

Friday، April 18، 2008

..


فکر کنم در طی امسال هر دختری یه عطرD&G توی ردیف عطرهاش داره!

من که به شخصه نیمی از بانوان اطرافم به مناسبت هایی اعم از تولد,عید,سالگرد دوستی,و ولنتاین یک رقم از این برند دریافت کردن و من تعجب نمیکنم اصن وقتی توو جمع های دوستانه میشنوم که اِااِ تو هم D&Gزدی؟




..
!

دختره اومده یک ساعت داره تعریف میکنه از یه یارویی که خیلی باحاله و خیلی مایه داره و خیلی جذابه و که خیلی دلش میخواد باش تریپ و اینا داشته باشه ,میگم خوب ,بت پیشنهاد هم داده؟میگه مشکل همینه دیگه,خودش یه دوس دختر داره,خیلی هم دوسش داره,دختره هم دیدم,خیلی خوشگله!





!!

Thursday، April 17، 2008

...




بعضی اتفاقای بد زمانی میفتن که خیلی خوبه..

بعضی اتفاقای بد زمانی میفتن که آدم فک میکنه اگه این اتفاق فلان موقع افتاده بود چقده بد میشد و چقده خوبه که الان این اتفاق افتاده..
بعضی اتفاقای بد رو خدا باید نگه داره یه موقع هایی پیش بیاره که خودش میدونه اگه اون موقع پیش نیاد ادم تاب نمیاره..
یعنی این که این یکی از معدود دفعاتیه که خدا اون بالا نشسته,وقت صرف کرده,حساب کتاب کرده,بعد به این نتیجه رسیده که واسه گند نزدن به احوالات عده ای اون اتفاقه رو بندازه یه زمانی که بار منفی ش خیلی کمتر میشه,
واقعن خیلی لطف کرده!

فک نمیکردم اینقده رووی کیس ما هم وقت بزاره!



..
..



میگه تو ازون شخصیتای پدرشوهر پسند داری!



..
!!
..
این چن وقته که اینجام شبا با تی تی میرم پیاده روی,بعد مدت ها که پیاده روی شبونه رو تعطیل کرده بودم,خب خیلی خوبه و کلی سرحال میام و دیگه تقریبن دارم بش عادت میکنم ,کلی با هم راه میریم و از زندگی میگیم و یه قسمتایی از دنیاهامونو با هم شِر میکنیم ؛یه جورایی سبکم میکنه این کار..رفتم خونه م باید یه پایه پیدا کنم که بام همپا باشه و همچنین توانایی یک ساعت تا دو ساعت شرو ور گفتن و خنده های الکی و قصه بافتن و آواز خوندن و اینا رو داشته باشه و همچنین اداهای مسخره و خل خلی بازی های منو تحمل کنه!

Wednesday، April 16، 2008

...



بعد یکهو میبینی انگاری که زندگی همین است,لم بدهی تووی حیاط,زیر آفتاب و از پشت عینک به درخت آلبالوی همسایه سلام بدهی..






..
..


من وقتی اینجام,یعنی شهر کودکیام یه جورایی خودم کودکم,بعد این میشه که من دیشب یه مسیر طولانی رو از خونه و از توو کوچه ها با یه توونیک و یه شال رو شونه طی کردم تا خونه ی دوسته و البته که من کله خرم ولی واسم جالب بود که هیشکی توو اوون خلوتی کوچه ها نه تیکه و متلکی بم انداخت نه هیچ کاری دیگه ای بام کرد!فقط یه آقای پیرمردی یک لبخند خیلی مهربانانه بم زد در این حد که بفرمایین منزل!!

Tuesday، April 15، 2008

..





من میتونم از رو این اس ام اسای شبونه م یه رمان شونصد صفحه ای در آرم...





..
در باب ایفا کردن نقش آشپز


..



من امروز فهمیدم که میخوام یه رستوران بزنم بعد بشم مسئول قسمت سس !
واس مهمونیه خواهره یه سسی درست کردم که رسمن انگشت هارو هم میشد باهاش خورد_بعله آقای اولدفشن,حقیقت داره_بعد خودم اینقد با خودم حال کرده بودم که نصف سس غذاهه رو خالی خالی خوردم واس خودم و هی هم به همه میگفتم چه سس خوشمزه ای !

..
بدیش اینه دیگه,وقتی تصمیم میگیری قرار استاده و پایان نامه و اینا رو با مهمونی آخر هفته تاق بزنی ,همگام با اون ذوق و آماده شدن واس مهمونی و اینا باید دختر خوب مامانه باشیو بسابی و بشوری و وردلش بشینی هی و با هم حرفای خاله زنکی بزنینو واس مهمونی ناهار خواهره نقش آشپز و نظافت چی رو بازی کنی..

Monday، April 14، 2008

..






عشق فقط هماغوشی نیست.اگر این طور بود میشد کاری کرد.عشق زندگی است که میخواد شمارو گرفتار خودش بکنه..






...

خداحافظ گری کوپر
..




تکرار معجزه میکند!



..

اینو پشت جزوه ی شیمی دبیرستانمون, استادمون خودش نوشته بود و داده بود دستمونو صدبار واسمون میگفت هی ..من عاشق استادمون بودم,رشته م ریاضی بود,ولی توو کنکور شیمی رو نود زدم...



..


راس میگفت..
خوب من فردا با آقای استاد دوست داشتنی قرار داشتم و میخواستم اتودهامو ببرم نشونش بدم ولی خودمو مشاهده میکنم که هنوز اینجا نشستم و دارم فکر میکنم که قرار آخر هفته ی دوستان قدیمی رو ترجیح میدم به رفتن سر خونه زندگی و درس و پایان نامه و استاد و خلوتگاه و اینا...

Sunday، April 13، 2008

من پی اش نرفتم,من چشم هامو بسته بودم که اتفاق افتاد..


من چشم هامو بسته بودم و تووی هراس از هر نوع عاشقانه ای دست هامو دور گردنت حلقه کرده بودم و توو سکوت منتظر حادثه ای بودم..

چشم هام بسته بود که اتفاق افتاد..و تموم اون عاشقانه ها رو کسی ساخت که من نبودم,کسی درون من,از جنس من و با قلبی که هنوز عاشق بودنو تجربه میکنه رووی تن تو موج گرفت و با هر نفست نت عاشقانه ای رو ساخت که همگام هارمونی تنت نواخته میشد..
من نبودم کسی که تووی بغل تو بعد این همه وقت به لرزه افتاد..

کسی هست درون من که این وقت ها ,دست هاشو دور بدنت حلقه میکنه گرماتو حس میکنه ,چشم هاشو میبنده و با تو سفر میکنه..کسی هست درون من که این وقت ها هر لحظه عاشق تو میشه..

کسی درون من هست که عاشقانه ای رو میسازه که من بهش پشت میکنم و پوزخند میزنم..



..

اینی که درون من هست,باز,هوس جای کوچیکش میون گردن و شونه های تورو کرده...

Saturday، April 12، 2008



..



There must be an angel,with a smile on her face..




..
..


من از پل عابر پیاده خیلی میترسم ,یعنی در حد تیم ملی بقول نازلی و اینا!

یعنی من بدترین استرسای زندگیمو موقع های رد شدن از پل عابر داشتم!از کودکی تاکنون و کافیه یکی از کسایی که این وحشت منو میدونه همراهم باشه در این رد شدنه!فقط جیغ جیغ منه و اون که منو میترسونه و خنده ی اون شخص سادیسمی!یعنی که من کلن از کودکی با سلام و صلوات رد میشدم از پل عابر و همیشه فک کردم که الانه که زیر پام خالی شه و تلپ بیفتم میون ماشینا و اونا هم خیلی ریلکس با صدو چهل تا از روم رد شن!و این نظریه نه تنها در طی مراحل رشد و بزرگ شدنم تغییر نکرد بلکه در پی پاس کردن واحد عظیم مقاومت مصالح با خودم به این نتیجه رسیدم که به هیچ سازه ای نمیشه صد در صد اطمینان داشت!
توو اون قضیه برف پارسال آیا در طی عبور مرور از پل موجودی رو ندیدن که در حالت کوآلا مانندی از نرده ها آویزن باشه ؟!خوب من بودم اون!چون ترس زیر پا خالی شدگی با ترس لیزخورگی +زیرپا خالی شدگی همراه شده بود!
و اگه هم در هر ساعتی از شبانه روز در طی رد شدن از پل عابر میدون صنعت موجودی رو دیدین که آروم و شمرده قدم برمیداره و مستقیمن به روبروش نگاه میکنه و دقیقن از وسط راه میره و شما وقتی میخواین از کنارش رد شین باید زاویه ی 45 درجه بگیرین و اینا بدونین اون منم!



!
حالا!حالا شما یه همچین ادمی رو تصور کنین که در سفر اخیرش به شمال با یه پل عابر سقوط کرده مواجه بشه!یعنی سقوط کرده ها!

خوب من که ماشین برخوردگی رو به زیر ماشین لهیدگی ترجیح میدم الان دیگه!

Friday، April 11، 2008

..
از وقتی این آقای لپ تاپ جدید وارد زندگیمون شده تموم سیستم رو بهم ریخته نه تنها لپ تاپ قدیمیه دپرس شده حاد و دست بقیه کار نمیکنه حتا موبایل,ام پی فور,دوربین موردنظر و حتا فلش کوفتیه هم دچار امراض مختلف شدن و بصورت نیمه مرده کار میکنن!اینه که من هی باید بشینم این گوشیمو ناز کنم و بش بگم همه چی مرتبه و من هنوزم مثه گذشته دوسش دارم و اگه بخواد خودشو با مهمون جدید مقایسه کنه مثه این می مونه که هندونه رو با پرتقال مقایسه کنه و اینا هیچ ربطی به هم ندارن و لپ تاپ قدیمیه رو تحت درمان پزشکی قرار بدیم با آجیه و f10کنیمش که دوباره جون بگیره و صدبار ام پی فوره رو اسکن و کوفت و زهرمار کنیم که باز بگه ویروسیه و اینا..اینه که این چن روزه تموم ادوات دیجیتال و الکترونیکال موجود در زندگی بنده دچار پوکیدگی شدن!


گمونم بهتره اقای لپ تاپ جدیدو یه مدت ازین جم دور کنم که افسردگی نگیره!
..


فک کنم خدا عکس منو زده رو یخچال خونه ش و هر وقت سر صب داره در یخچالشو وا میکنه که یه لیوان شیر واسه خودش بریزه منو که میبینه تصمیم میگیره یه حال اساسی بم بده و روزمو سرویس کنه..



..

Thursday، April 10، 2008

..


هنگامي كه نخستين جفت بشر بصورت گياه ريباس پديد آمد آنچنان به يكديگر پيچيده بود كه بازوهاي آنها از پشت شانه هايشان آويخته و اندامشان بهم چسبيده بود و نمي شد تشخيص داد صاحب هر بازو و هر اندام كداميك از ايشان است.پس آندو چهرة بشري يافتند و روح در آنها دميد.در اين فاصله درخت رشد كرده و ثمري ببار آورده بود كه از آن انواع دهگانه مردمان پديد آمدند.
آنگاه اهور امزدا به مشيه و مشيانه چنين گفت : شما بشر و سر دودمان جهانيد.من شما را پرهيز كار و پارسا آفريدم با پارسايي قانون را به كار بريد نيك بپنداريد، نيك سخن گوييد، نيك رفتار كنيد و ديوان را نپرستيد.مشيه و مشيانه چون دريافتند كه هر دو بشرند بدنيا قدم گذاشتند و نخستين كلماتي كه بر زبان راندند چنين بود :

اهورامزدا زمين و آب، چهار پايان، ستارگان، ماه و خورشيد و ديگر چيزها ي نيك را آفريده است و آفرينش او حاكي از مهر و داد او مي باشد



..
..


الان من باید به خودم بگم تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز..







..

Wednesday، April 09، 2008

..



حرمت نگه دار!دلم!
گلم!
که این اشک خون بهای عمر رفته ی من است!
میراث من!
نه به قید قرعه,
نه به حکم عرف!
یک جا سند زدم همه را به حرمت چشمانت,
به نام تو!




..

حسین پناهی



..
صبح امروز که اون جنازه رو توو مسیر تجریش صنعت دیدم باید حدس میزدم خبر بدی توو راهه..

به همین سادگیه!باور کن!مرگ همین نزدیکیه!
امیدوار بودم این سال 87 رو با تموم اشتیاق و شادمانی که آغاز کردم به زیبایی پیش بره..
فک میکردم دنیا با این همه زیبایی دیگه دلش نمیخواد خاکستری بزنه به روزام..
حالا اما 3روز نشده از رفتنم سر زندگیم ,یه خبر,یه خبر سرد و مسکوت..
که ازت میپرسم چرا و تو میگی پیمانه ش پر شده بود..
همه ی این ها باعث میشه برگردم باز به اون شهر که دیگه انگاری تموم داشته هامو داره ازم میگیره...
.
.
بیشترش بخاطر توییه که هنوز یک هفته نگذشته دلم هوای چشم هات رو کرده...

.
.
باید زود برگردم..

..

Tuesday، April 08، 2008

من علی سنتوری رو ندیده بودم,یعنی اصن علاقه ای به دیدنش نداشتم,مخصوصن با اون حرفه اون یارو که حلال نیستو اینا که به نظرم خیلی چیپ بود حرفش,دختر عمه هه فیلمه رو آورده بود توو تعطیلات واسم ولی اینقد توو خونه موند تا من برگشتم و ندیدم,ولی دو روز پیش توو رویال که داشتم میومدم فیلمه رو گذاشت و منم دیگه مجبور شدم ببینمش!

در مورد فیلمه که حرفی ندارم بزنم,ولی اونجا دعوای گل شیفته و علی و اون تن صدای گل شیفته واس من خیلی خاطره انگیز بود,
اونجا که میگف به من دس زدی نزدیا من یهو پرت شدم به یه جای دور...
..
من خیلی وقته دلم میخواد یه دختر بچه داشته باشم, شبیه اونی که توو اتوبانه تهران کرجه بعد میگه آهسته برانید,کودکانتان چشم براه شما هستند,
یعنی عاشقشم!
..

به نظرم خیلی بیلبورد موفقیه...
..



دل کندم..بالاخره دل کندم ازون شهر کوچیکِ صمیمی..بالاخره برگشتم به دنیای خودم,دنیایی که تمامش مال خودمه..
گلدون کوچیکه برگاش همه افسرده شدن و همینجوری زرد شدن افتادن,


خونه بوی غمناکی میده,باید بهارو بیارم توو این خوونه!



..

Saturday، April 05، 2008

..


بالاخره معلوم شد این اضافه وزن دو کیلوویی مربوطه, کجا,کی,و در چه موقعیت حساس و سنستیوی توانایی رو کردن خودش رو داره!


..


یکی از لذت بخش ترین اختراع های خداوند شکلاته ,و من ادمی رو که بتونه در برابر این اختراع خودشو کنترل کنه اصولن درک نمیکنم,دورترین خاطره ی من از شکلات برمیگرده به اون شکلات گاویایی که در اون دوران قحطی موجود بودن و تنها تبلتهای موجود در ایران بودن گمونم, و بعد هم سوپر جردن برای من نماد شکلات بود با اون حجم عظیم چویس هایی که داشتیو و میتونستی خودتو غرق کنی توو شکلاتا و اقاهه..

حالا اما توو همه مارکت های شهر و روستا و دهستان و اینا انواع شکلات خارجی پیدا میشه و میشه دیگه نگران پایین اومدن شکلات خون نبود,و اینه که من در پی تبلیغ کیت کت زیر زبونی ایدا وقتی داشتم یخچالو واسه توییکس با نگاه زیر و رو میکردم این موجود رو در ته یخچال اقا واحدیه پیدا کردم و مثه موجودی که کشف عظیمی کرده فریاد برآوردم که اون!من اونو میخوام!









Friday، April 04، 2008

..


هیچ می دانستی؟ چیزی که جایش خیلی خالیست، عشق نیست، تویی.

کیوان35درجه






..
هر کسی که یکی از دو مدل زنانه ی عینک Police2008 را بخرد خر است!

Thursday، April 03، 2008

..






کاش زندگی یه راه باریک بود..یه جاده ی باریک خاکی..از میون مزرعه های کوچولوی سبز..کاش زندگی قد یه جاده بود که از وسط جالیزای برنج رد میشه که وقتی باد میاد ساقه های برنجش تو باد میرقصن و آدم خودشونو با ساقه ها پیچ میده و به موج درمیاد..کاش زندگی یه جاده ی باریک بود..یه جاده ی باریک خالی که از میون دشتای سبز رد میشد که تا چشم کار میکرد سبزی بود..بعد اون وسطش یه درخت بود..که درخت تنها..کاش زندگی یه جاده بود..یه راه خاکی ..که از میون یه عالمه دشت و مزرعه میگذشت..
کاش زندگی یه راه بود..یه راه باریک..از میون مزرعه هایی که تازه به بار نشستن..از میون باغای بهارنارنج..از میون دره های عمیق..از میون یه عالمه خدا...کاش زندگی یه راه باریک خاکی بود..که عرضش میشد اندازه من و تو..کاش همه ی زندگی میشد یه راه باریک خاکی طولانی از میون جالیزای برنج که ساقه هاشون تو باد میرقصه و من و تو که اندازه عرض اون راهه بودیم با هم..کاش من و تو ..یه کوله مینداختیم رو دوشمونو توی اون راهه که عرضش اندازه من و توئه راه میرفتیم..با هم..کاش اون قد جاده هه باریک بود که مجبور بودیم سفت به هم بچسبیم..

کاش زندگی یه جاده ی طولانی باریک خاکی بود..قد من و تو...




..
رقص برای من آیینی تمامن احساسی ست..
..
یکی از رویاهای من رقصیدن توو خیاوبونو کوچه بازاره ..از دوران کودکی..نمیدونم اینی که میگم چقده ملموسه ولی خوب من رقصیدن وسیله ای برای ابراز احساساتمه..بسته به شرایط روحیم هم نوعش فرق داره , بعد شده گاهی از شدت خوشحالی,یا شنیدن یه خبری دلتون بخواد از زور خوشحالی جیغ بکشین؟من خوب رقصیدن واسم اینجوره,و بارها شده توو خیابون,توو رستوران,توو یه مهمونی دوستانه یا کاری,یه چیزی شنیدم از یکی,یه جمله یا خبری که همون جا دلم خواسته پاشم و خودمو تخلیه کنم با رقصیدن..
و اینکه من نوع رقصیدن هر کسی رو هم نشونه ی شخصیتش میدونم!در راستای همون نوع راه رفتن..
..
خوب بعد سال ها تلاش و کوشش گویا بالاخره پروژه به ثمر نشست و پول مارو پرداخت کردن!
..
آقای کارفرمای محترم ِ مهربون ِ لبخند قشنگ لطف کردن واس گروهمون نفری یه دونه ازین تقویم "من" ها خریدن که واس من یک نارنجی خوش رنگی میباشد!من اقای کارفرما را عاشق میباشم!

Wednesday، April 02، 2008

در راستای بحث های فرهنگی اقای طلایی ما:


..


فکر کن برادران کوئن اعلام کنن تووی رسانه های بین المللی که حلال نمیکنن کسایی رو که نشستن پای شبکه سه و بدون این که پول بلیط و کپی رایتو اینا رو بدن no country for old menدیدنو بعد یه شماره حساب اعلام کنن که ملت برن پول بلیطو بریزن به اون حساب..


..
بدیه سیزده بدر اون دل پیچه ی آخر شبشه همراه با اسهال و تهوع,یعنی من تموم روزای سیزده فروردین شبش از شدت مصرف خوراکی و اشامیدنی! شبش با یه معده ی باد کرده و با زور نبات و مسکن و اینا خوابیدم..
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.