Thursday، May 29، 2008

صلات ظهره و من بساط صبحونه رو چیندم..دستام از زور سابیدن این ظرفا بدون دستکش مور مور میشن همینجور..

..

قراره این تعطیلات رو به سمت خونه ی پدری برم..دفعه پیش که برگشتم بعدِ یه هفته,تموم خونه بوی تعفن میداد,چون یادم رفته بود آشغالا رو بزارم بیرون,بعد شانس آوردم همسایه ها زنگ نزدن 110 بیاد جنازه پیدا کنه..اینه که الان از صب دارم ظرفای هفته ی اخیر رو میشورم و آشغالا رو ازینور انور جم میکنم و رخت و لباس میشورم و آشپرخونه رو میسابم..اینه دیگه..
ازونور که داری میای باید انورو جم و جور کنی,ازینور که میری اینورو..بعد موندم که من چه جور میخوام یک خانمِ خونه بشم..ازونا که بقول عمه جان خونه ش از تمییزی پرپر میزنه!!
..
..


نخیر..سر باز ایستادن ندارد این باد و رعد وبرق و کوفت و زهرمارش..
و ما قلبمان از زور هول خوردگی در کف پایمان میباشد .


..

Wednesday، May 28، 2008

..



تنهایی یعنی همین..یعنی این رعد و برقای پشت هم و ضربان قلب تو که رووی هزاره..که هی خدا خدا میکنی زودتر تموم شه و آروم بگیره ..تنهایی یعنی همین که اینsmsهای کوفتی دلیور نمیشه..تنهایی یعنی همین که از ترس در حال سکته زدنیو و دوستات هم همه مردن به سلامتی..


..

آخه این همه ابر و باد و رعد و برق از کجا اومده قاطیه این هوا شده خوب؟


..


پ.ن.وای این چی داره میگه آخه؟؟یعنی یکی به من بگه این یارو چی داره میگه توو شب شیشه ای؟!..یعنی تمووم ترس و اینام یادم رفت الان توو بهتم!!


!
..



فک کنم تو هم این هورمونات یجورایی بالا پایین میشه,گمونم تو هم یجورایی یه سندرومی چیزی داری,گمونم هر از چن گاهی جریان هورمون و اینات به هم میریزه..هر چقد من این هورمونام کمترین اذیتو دارن واسم برعکس تو, توو یه ماه سیصد بار مغزت پر یود میشه و من باید تغییر حالتاتو بش ربط بدم,

یهویی توو یه روز صد تا smsازت میرسه که توو نودتاش قربون صدقه رفتی در حالت شدید و صدویکیش با عشقم شروع و با گنجیشکه تموم شده,
سه روز بعدش از صب هیچ خبری ازت نمیشه و دم غروب smsمیزنی که "نظر درتو میکنم ای بامداد,که با همه ی جمع, چه تنها نشسته ای.."
یه هفته بعدش سر صب زنگ میزنی و در حالت عصبیت میگی که اعصاب خودتو هیچیو نداری


..

واس خودت که نمیدونم ولی این دوره های ماهانه ت واسه من که با کلی درد و خونریزی همراهه..



..

Tuesday، May 27، 2008

..



واقعن چی میشه که بعضی وقتا که داری همینجوری حرف میزنی من گوشیو میزارم پایین و میرم لاک پاک کن بیارم که گوشه ی لاکمو که خراب شده پاک کنم و دوباره بزنم؟


..

Sunday، May 25، 2008

..



+من دیوانه ی توام
_آخ..
+چی شد؟؟
_جای شاخام درد میکنه..


..

Saturday، May 24، 2008

..


همیشه یه بهونه ای پیدا میکنی..قوه ی خلاقه ت هم که مثه دستگاه گوارشت همیشه به روزه و آماده ی بلع و هضم..اینه که همیشه یه بهونه ای پیدا میکنی..



..

Friday، May 23، 2008

..



سخته..نگفتن سخته..سخته نگم که چقده میخوامت ..سخته نگم که دلتنگ توام..سخته نگمت که توو تموم این سالا دلتنگ تویی بودم که نبودی..سخته نگم که وقتی رفتی جای تو من بودم که توو غربت اینجا,بدون تو,کدر شده بود روزهام..
سخته نگمت که تمووم وقتی که رومو برگردونده بودم و منتظر بودم که بری بغض تویی رو داشتم که باردار دوست داشتنت بوودم توو این سال ها..

حالا من اینجا ایستادم و تویی رو نگاه میکنم که از من دورتر و دورتر میشی..سخته نگمت..سخته..اما نمیگم که "تووی تمام این سال ها کسی درون من سراغ تو را میگرفت.."...




..

Thursday، May 22، 2008

..


YESSSS!!!

This is My Manchester!!


پ.ن.کریس جانم دیگر غصه نخور!گندی که زده بودی کسی یادش نمی ماند!من قربان اشک شادیت بروم!
منچستر-چلسی

..

ای بابا این منچسترم زودتر گله رو نمیزنه بریم سر درس و مشقمون پس چرا..

..
..



ای آقای خدا که استاد عزیز را آفریدی و به او یاد دادی که من را میان یه عالمه ی عالمه ی عالمه مطلب خونده و نخونده ,آلترناتیوهای با کانسپت و بی کانسپت و خط خطی های داغونم ول کنه تا دریابم چه خاکی باید بر سرم بریزم لطفا به من یک عالمه وقت , یک عالمه انرژی و یک ماگ گنده ی نسکافه بده تا بتوانم تا صبحگاهان بیدار مونده و پس از آن با انرژی در محضر ایشان حاضر شوم.
با تشکر



..

Wednesday، May 21، 2008

..

بارون بهاری ..یه شاسی پره کاغذ..یه فرحزادی ...همش میشه اون همه خاطره که جا گذاشتیم با هم رووی اون سنگفرشا..همش میشه دوسال قبل و من و تویی که هیچ حواسمون به رفتن و دلتنگی نبود..حالا تو خیلی دورتری..الان تو با من راه نمیری زیر این بارون,ولی من میبنم جفتمونو که مثه دیوونه ها میدوئیم..که مقنعه هامون خیس شدن و موهامون چسبیده به سرمون و سر ایران زمین میزنیم توو سر و کله ی هم..که مثه خل و چلا پاهامونو با اهنگ aquaریتم میدیم و کلی میخندیم و چی توز میخوریم..دلم قنج میزنه واسه اون همه با هم بودنمون..اون همه دوستی که انگار هزارساله..


غروبی بت زنگ میزنم ..صدات دور و شاده..داد میزنی وای سارا دیشب اینجا یه بارون خوشگلی اومد!کلی با جیسی ازت حرف زدم و یاد خاطره هامون افتادم..



دلم واست تنگ شده..حالم به هم میخوره ازین زندگی که تورو اینقد ازم دور کرده..که دخترک شیطون و پرحرفه منو برداشته گذاشته انقد دوور که من واسه دیدنه یه ذره ش اینجور اشکام گوله گوله شن بیان پایین..


..

Tuesday، May 20، 2008

...



مانا راس میگفت,ما چن نفر عادت کردیم به خرحمالی به خدا..از بچگی مون یاد گرفتیم تموم زندگیمونو بریزیم توو یه کوله و با خودمون اینور انور کنیم هی ..یاد گرفتیم دو دقیقه ای کوله ببندیم و خیالمون جم باشه که همه زندگیمون پشتمونه و هی بچرخیم دورِ خودمونو دنیا و هر جا که رسیدیم بساط زندگیمونو پهن کنیم..هنوز که هنوزه این کوله هه پشتمونه و مثه گوژپشت نتردام شدیم ..
امروز که برمیگشتم از دانشگاه کوله هه انقده سنگین شده بودکه رسمن داشت اشکم درمیومد و حس میکردم مهره های کمرم دونه دونه دارن همچین میشکنن میان پایین..بعد هی خنده م میگرفت ازین همه زندگی که اینقده سنگین شده ..که بچه تر که بودیم کوله هه چه سبک تر بود انگار..چارتا تیکه لباس و مسواک و دوتا دونه کتاب و دفتر و خرس پشمالوهه و اینا..بعد الانا کلی خنده س اگه تووش رو بگردیم..امروز توو آتلیه که دره کوله هه رو باز کردم شارژر گوشیو در آرم دیدم کوله هه در حال انفجار شده و داره همه ش میریزه بیرون,یه دقه پشیمون شدم و کیف لوارم آرایشه و مایع لنزه رو چپوندم توو ولی ازونجا که خیلی حرفه ای هستم توو این موارد,از یک حفره ی کوچیک دستمو داخل کوله ای به عمق کیلومترها بردم و در پنهانی ترین لایه هاش شارژره رو کشف کردم..

یعنی همش این که زندگیم خیلی سنگین شده این روزا..این گوژپشته زیر این همه سنگینی داره هی خم میشه یواش یواش ..


..

Monday، May 19، 2008

..


نیمه شب بود,
سارا بود,یک عالمه مقش و پیک نوروزی مانده بود,
یک عالمه کار نکرده بود,
یک عالمه بیخوابی بود,
یک عدد کوله ی جم نکرده بود,
و دم صبح عازم دیار غریبِ خویش بود
و هنوز بیدار بود..


..


و قصه ادامه داشت...
..



دارد باران میبارد..
باران برای سنگ مزار تو و گریه های من است که میبارد...




..





علی صالحی
..
وچشم ها ی تو راز آتش است..
..


مدت هاست فکر میکنم به نوع بودن هامون..این همه بی قید ی و لاقیدی رابطه مون..این همه رهایی..این همه با هم بودن ِ بی هم..این همه رابطه ای که رنگ سال ها به خودش گرفته بی اون که لحظه ای حتا درگیر روزمرگی ها بشه..بی اون که فکر کنیم به اینکه تهش چی..توو لحظه بودیم....من و تو..برا ی با هم بودن..به هیچ تعهدی غیر لذت کنار هم بودنمون نیاز نداریم..من برای به همخونگی بردن این حس هنوز کودکم..و تو میدونی این نوع رابطه ها برای همخونگی های دائم خیلی خطرناکن..خیلی خطرناک..


حالا من و تو توو سرمون پره رویاست..پره آرزوهایی که واسه رسیدن بهشون داریم تلاش میکنیم ..حالا من و توییم و یه راه دراز..فعلن که کنار همیم..و قدم بر میداریم..لبخند میزنیم..میخندیم..گاهی میدوئیم و گاهی من جلوتر از تو راه میرم..گاهی تو قدم هاتو کند میکنی که من بت برسم..

اما رابطه ی من و تو به هیچ سند ی نیاز نداره..تا وقتی بتونم پای دوست داشتن این رابطه می مونم..تا وقتی که مجبور نشم تکه ای از خودم را برای با تو بودن از بین ببرم..مگر خودخواسته...

Sunday، May 18، 2008

..



من الان یک دونه خوشحالم!من یک دختروی دوست داشتنی رو دیدنده میباشم!من ذوقیده میباشم!من یک دونه افشاگر میباشم!


!

:D

..
..



اینجور وقتاس که تو زندگیو میگیری توو بغلت و سرتو میزاری یه جایی رووی سینه ش و بهش میگی ازش کلی ممنونی که گاهی همچین لحظه هایی بت میده که تو بتونی تووش میون چن تا آدم دوست داشتنی,میون خنده و حرف و اون همه قشنگی و شادابی آروم آروم بگذری و هیچ حواست نباشه به تمووم اون مشغولیتی که اوون بیرون در جریانه ..


خانم مای لایف,یو هَو بین سو نایس توو می دیز دِیز...


..

Saturday، May 17، 2008

..




آخه چرا..چرا این بلا رو سر مانتوها آوردین...





!!
..



بعد مدت ها که صداشو میشنوم از کیلومترها..از سرزمینی که دوره..که هواش,آدماش,رنگاش با اینجا فرق داره مثه این می مونه که یکی برداره منو بزاره توو تموم اون سال های گذشته..حرف میزنه و حرف میزنه یهو که میخنده دلم قنج میره و هی میگم بخند..بخند..بخند واسم باز..صدای خنده هاش آرومم میکنه..میخندم باهاش..بی دلیل..با هم میخندیم..بی دلیل..بی اون که بدونیم چرا..از خنده ی هم باز خنده مون میگیره و میخندیم..و من یادم میاد که با تو میشه به همه چیزو هیچ چیز خندید..هی.




..

Friday، May 16، 2008

..





نمیدونی وقتی چشمات پر خوابه..به چه رنگه..به چه حاله..

مثلِ یک..جام شرابه..




...
-بازگشت به خانه ی2



...

خونه و زندگی مستقل علاوه بر موارد ذکر شده ی گذشته یه سری چیزای جالبناک دیگه هم داره!
مثه اینکه وقتی بعد مدتی میری خونه بنا بر عادات وقتی تشریف میبرین توالت در و پیکر رو باز میزارین یا وقتی میخواین لباس عوض کنین همینجوری میکشین پایین(ایضن بالا!)یا وقتی میرین حموم و حوله تونو یادتون رفته مثه چی سرتونو میندازین پایینو میرینو از توو کمد برمیدارین..

!

سازگاری سخته آقا..سازگاری خیلی سخته..


..

Wednesday، May 14، 2008

به همکلاس عزیز:

..




دلم میخواس میشد که با هم میرفتیم پیش اون آقاهه..دلم میخواس که بهم میگفتی که میای..دلم میخواس وقتی دعوتت کرده بودم بهم میگفتی که دوس داری و میای..دلم میخواست عصر پنج شنیه دوتایی با هم راه میفتادیم توو اوون کوچه هه...دلم میخواس یه کم فقط شیوه ی زندگیت..تعاملت با آدمای دوروبرت اینجوری نبود..
دلم میخواس بدون این که بت بگم بفهمی که چقده دلم میخواس که میومدی..ولی تو نمیفهمی و من مجبور میشم بت بگم..
و تو اصن به هیچیتم نیس..من نمیفهمم تورو اینجور که میشی..
دلم میخواس می موندم و میرفتم ازون مغازه هه ی اون پایین که ازین چیز میز الکیا داره یه جفت ازون گوشوارا میخریدم که دوس دارم.
اما تو نیومدی و من نموندم..نه واس خاطر این که تو نیومدی ..واس این که یکی یه جایی دلش میخواس من بیام..دلم نمیخواد انوفت که یذره فک کنه حتا من نمبینمش هیچ..خودشو و خواستنشو..




..
پ.ن.فک کنم یه جورایی به این جورآدمای مثه تو میگن بی شعور!




...
..


من بالاخره اون کیف گنده هه رو دارم الان!بصورت یک هدیه!

Tuesday، May 13، 2008

..



برایت قصه میگویم از روزهایی که دور نیست
که دیر نیست
از روزهایی که اردیبهشت ,عطر نارنج های نورسیده ی باغ رامسر میداد و عشق به رنگ شال های رنگ رنگ من بود که میان کوچه های غرق شکوفه از سرم سر میخورد و میان شانه هایم رقاصی میکرد
برایت قصه میگویم از دختری که بزرگ نبود,که سرشلوغی نمیدانست,که مشغله حالیش هیچ نبود
از دختری که تمامی دخترانگیش را میان کوچه های شکوفه فرش میدوید و میخندید و برای تو طنازی میکرد
دختری که از زندگی ناز و نوازش یادش داده بودند و عشوه گری
دختری که کتاب میخواند,نقش میزد, ,قصه میگفت, تار میزد, میان آهنگ ها راه میرفت, میرقصید ,و با تو به تماشای موج ها کنار ان سنگ خاطره ها می امد
حالا اما ان سنگ زیر موج ها رفته,
حالا اما آن سنگ پیدا نیست,گم شده انگار,
مثل دخترانگی دختری که بیست سالگیش را پای عشقبازی و طنازی میان عطر بهارنارنج های باغی گذراند که ثمره اش تو بودی و عشقی که سرشار..
سرت را بگذار همین جا,روی نرمی پاهایم,
میخواهم برایت قصه بگویم
از دختری که زندگیش بازی لوندانه ای بود و روزگارش میان نفس های آزادش ,دست هایی که رهایی را تجربه میکرد و پاهایی که میچرخید و میچرخید میگذشت.."لوند و دلبرانه "ی تو


حالا اما دخترک,کز میکند گوشه ی دیوار,حقیقت و زیبایی بابک احمدی میخواند ,یک نت گذاشته کنار دستش که بنویسد برای رساله ,گوش میدهد ,گاهی سر میگرداند و زل میزند به ماگ خالی نسکافه و تووی سرش میپیچد که برود پرش کند,تووی فکر جلسه ی فردای خانه هنرمندان است,به طرح حیاط ویلای گرمابدشت آقای ایکس فکر میکند و گاهی نگاهی به ساعتش می اندازد بیخود و به این فکر میکند که پسرعموهه را که فرستاده بود برود پی تحقیق در مورد پذیرش از یک دانشگاه مناسب آنجا چرا خبری ازش نیست,
بعد تو می آیی توو ی ذهنش ,مجبور میشود کتابه را ببندد ,نت بگذارد جلویش و خودنوشته بنویسد و به این فکر کند که رفتن همیشه معنای خراب کردن نمیدهد..که رفتن همیشه هم بد نیست..

تو را میبیند و دلش یک آغوش طلب میکند که پایش بگوید گوربابای درس و مشق و پذیرش و مهاجرت و همه ی کوفت و زهرمارهای دیگر...و دلش هوای کوچه باغ های آمیخته با عطر بهارنارنج بکند و آن همه دخترانگی..




..

Monday، May 12، 2008


آدم هایی که دست های کوچیکی دارن بدون استثنا اگه معمار باشن معمارای بزرگی هستن!
این البته معنیش این نیس که آدمایی که دستای بزرگ و یا حتا نرمال دارن نمیتونن معمارای بزرگی بشن,این یعنی اینکه تموم کسایی که دستای کوچیکی دارن معمار بزرگی هستن!
این طبق اماری که من گرفتمه رووی خودم و اقای تری دی و خانوم مریمه..







پ.ن.من خودشیفتگی دارم ,شما چطور؟
..



خیانت چیزی جز هیجانِ سر به سر گذاشتن یه عشق قدیمی نیس..





..

Sunday، May 11، 2008

..





حاشا نکن عشق تو از چشم تو پیداست




...



.
..


ناخنم گیر کرد به در ماشین آقای همکلاسی شکست..الان انگشتم احساس یک بچه ی زشت دماغوی چرک و چیلی ِ بدون اعتماد به نفس دار در میان خواهران ِ با کلاس و زیبارو و دامن پف پفی را دارا میباشد.

..!
..

بعد این همه وقت ندیدنِ کوچولو..زنگ زدم خونه یهو دیدم یه صدای ظریفِ کُشنده ی کودکانه ی منو به ذوق آورنده گوشی رو برداشته که الو دلام..یعنی از فرط شیرینی و دلبریش داشتم میمردم..باهاش حرف زدم و فک نمیکردم توواین مدت که ندیدمش اینقد یاد گرفته باشه با آدم مکالمه کنه..میگه: لالا دلم بلات تنگ..دیگه من دارم میرم بمیرم واسه این موجود الان..



..

Saturday، May 10، 2008

..




من همون فیبی ام که تموم بچگیش دلش یه دوچرخه میخواستو هیچوقتم دوچرخه سواری بلد نبود..







..
..



هوای دونفره ی امروز و کوه ها با اون نقش برف رووشون و زلالیه هوا و تویی که صدات نپیچید و بارونی که آروم میومد و میزد رووی تن شیشه..همه با هم منو انداخت توو یه موج دلتنگی.. واسه لحظه هایی که محتاج توان تا منو به اوج برسونن..


..

سویی شرت سبزه رو میپوشم,جوراب مشکی نارنجیه رو پام میکنم و لم میدم به این هپی سیته و دستمو که سیاه شده واس موندن روو نقشای روو پوستی میکشم روو پاهام و هی نقش میزنم باهاش و فکر میکنم به روزهایی که منتظر منن ..قکر میکنم به شیت های دستی که میخوام تحویل بدم..فک میکنم به آخر هفته و خونه ی پدری..فک میکنم به تولد کوچولو و واس خودم لبخند میزنم که ازش که پرسیدم چی میخوای واس تولدت و گفت:لوچخه..آبی!!..حتا گفته کیکشم آبی باشه..فکر میکنم به شهرداری منطقه دو..و تازه یادم میفته به مدارکی که باید استعلام میکردم و میگرفتم..فک میکنم که چقد گشنمه و چقد دلم میخواد الان پا شم و یکی ازون غذاهای من درآوردیمو درس کنم..با کف دستم میکشم روو طرح های اسپیرالم و پا میشم و چراغ آشپزخونه رو روشن نکرده شماره ی آقا پیتزاییه رو میگیرم..میگم هر چی زودتر حاضر میشه..با دلستر هلو..



..

Friday، May 09، 2008

...


اصلا زندگی شاید گاهی به کرگدن احتیاج دارد.



..


+

..
..




در فراسوی مرزهای احساسم
تو زمانی نداری
زمان تو منم
در فراسوی قطب نمای دستانم
تو بعدی نداری
تمامی ابعاد تو منم
زاویه های تو..دایره های تو
منحنی هایت
و خطوط راست تو.


..
نزار قبانی



..
..


به آقای همکلاسی:


دوسِت دارم..میدونم..با تو بودن رو دوس دارم..با تو میتونم حرف بزنم خیلی..با تو نوام..جدیدم..با تو خودِ خودمم..با تو عاشق نیستم..با تو عشوه نیستم..با تو شهوت ندارم..هوس ندارم..با تو خودمم..با تو لبخندم..با تو آرومم..با تو کودکم..با تو میشم همونی که باید..با تو من از همه چی حرف میزنم..بدون این که فکر کنم تو چی قضاوت میکنی.با تو به زندگی فک نمیکنم..با تو به آینده فک نمیکنم..با تو به لحظه ای که از راه میرسه فک نمیکنم..با تو میخندم..با تو خوبم..

دوسِت دارم و میدونم این دوست داشتن جنسش قد یه حس گنده و صمیمیه که به تموم ادما و حرف ها و حدیثا نمیدمش..
دوسِت دارم و واست آرزوی یه آینده میکنم پره چیزایی که دوس داری..


باش..



..
..


دیشب لرز کردم بدجوری..انقدم واس خودم ترسیدم و دلم سوخت واس خودم که نصفه شب smsدادم که لرز کردم!
که اون طفلی هم جواب بده که بیام ببرمت دکتر؟
و من هی بخزم زیر لحاف و دلم بگیره از تنهاییام..
همه ش گمونم واس خاطر دیشب و اتوبان گردی و لایی کشیدن های تو و سر من بود که بیرون پنجره بود و باد میرفت میچید بین موهام و شالی که روو سرم نبود و موهایی که موج میگرفتن و منی که معلق شده بودم..بی زمان و مکانی..
و همین که بود بهم احساس رهایی میداد..

از صب خودردمانی رو شروع کردم ..توو این واویلای درس و مشق همینم مونده که بیفتم توو بستر بیماری..سرم سنگینه..تنم داغه..ولی خوبم..


..

Thursday، May 08، 2008

..




بعد الان چه مشکلی هس که Google reader من دو سه روزه که باز نمیشه انوقت؟؟
..


فکر کنم مسله خیلی ساده تر ازین حرفاس!
باید مثه خر بشینم سر درس و مشقم,همین..




..
..


خوب این یکی از مفیدترین دیدارهای پایان نامه ای بنده با جناب استاد دوست داشتنی بود,کلی دیدم نسبت به موضوع باز شد و اصن از هر کلمه ای که جناب استاد میگفتن کلی آلترناتیو نو میومد توو کله م..صحبت از کاغذ و اتودهای من شروع و به خیلی جاهای خوبی رسید!..
خوشحالم که با یکی از استادهای محبوبم تونستم کار کنم و انقد موضوعم جوری هست که بشه کلی ساعت در موردش حرف زد..

الان یه چیزی هست تووی مداد دومیلم که منتظر منه..



!

البته بماند که در بازگشت با دیدن دونات های جام جم هر چی توو کافی شاپ پایین خورده بودیم از یاد بردم و به سوی خانمه روان شدم و حسابی به شکمم رسیدم و خانم دوست رو که منتظرم بود فراموش کردم!


..

Wednesday، May 07، 2008

..


من اکرم سادات آقای توکا رو دیدم,ولی ازش لیف نخریدم..کار بدی کردم؟




..
..

بعد یعنی من موندم اگه تموم این پازلای ravensburgerاسکانو خریدم و هیچی نموند ,من بدون پازل چیکا کنم انوقت؟






پ.ن.ونسان را عشق است!



..

پ.ن.آره!من دقیقن وقتی خیلی سرم شلوغه رامو به سمت اسکان کج میکنم!


!
..




من امروز به تنهایی با آقای باد عشقبازی فرمودم!






..
..


برعکس من که همه آهنگام واس خودشون اسم و رسم دارن ,همه آهنگاش به صورت شماره دار سیو شده,میپرسم آهنگ فلانت کدومه؟میگه نمیدونم هفت داره,بعد حالا فک میکنین چن تا هفت میتونه داشته باشه؟
Track-7
Track-07
Track-71
Track7
Track07
7
07

!!
تازه از 17 تا 97 ش هم بماند دیگه..یعنی جدی دارم میگما!!کور شه اگه دروغ بگم!



..

Tuesday، May 06، 2008






Studio Granda
Hof Residence
Skakafjordur fjord, Iceland




..





نگفته بودم؟من تورو دوس دارم!







..

Monday، May 05، 2008

..


دوستام رفتن امروز صبح و دوباره جو افسردگی و اینا داره میگیرتم.. بعد رفتن دوستان که نگات میفته به میز بهم ریخته ی شام دیشب و فیلمای پخش و پلا پای سیستم و کیسه های خرید و پلاستیک چیپس و بستنی و خوردنی جات و مسواک جا مونده و همه ی اینا یهو میگی با خودت که چقده دوس داری این جماعتی رو که از تو نیستن اما با توان..بعد میشینی و کاغداتو باز در می آریو و طرحاتو که میبینی کلی غصه ت میشه و تازه یادت میاد که چقده کار و چقده دیر و چقده باز همه چی دیلی میشه...



..

Sunday، May 04، 2008

..


خولیو گذاشته
میگه یه کم سالسا بیا ببینیم,میگم همین جوری که نیس,خرج داره!
میگه یه ماچ بدم خوبه؟میگم ببین! واس همون ماچه که باید کلی بیشتر خرج کنی !





!


..
..


با تو بودن خوب است اما یک چیزی تهش هست که نمیگذارد آرام بگیرم پای خندیدن ها و شیطنت هایم با تو,یک چیزی هست که سارای سر به هوا و شیطان را آرام مینشاند سر جایش که تو هی انگشت هایش را بپیچانی میان دست هایت و بپرسی که چیزی شده و سر تکان بدهد که نه..و سرش را بیندازد بیرون از پنجره و بگذارد که باد بیاید و برای لحظه ای یادش نیندازد این حس دور و تلخ را که از خودش هی مدام بپرسید دختر!تو اینجا چه میکنی..و هیچ چیزی نیاید تووی ذهنش که توجیه شود برای خودش و آن دخترک ورِ اخموی درونش و مجبور میشود چشم هایش را هی به هم فشار بدهد و یکهو برگردد سمت تو و باز بخندد و باز حرف بزند و دست هایش را تووی هوا هی تکان بدهد و فکر نکند و لحظه اش را پاس بدارد و تو را قدر بداند..که بدانی هنوز هستند کسانی که تو را ببرند میانه ی شادی هایی از جنس خودت و کودکی هات که یادت نیاید ..یادت نیاید..




..
...



هوای باز گذاشتن درو پنجره و خوابیدن زیر لحافه ها..





...
..

نرید آقا!نرید!نرید این نمایشگاه کوفتیه بدون جای پارکو!نرید آقا..لااقل وقتی میرید بچه های یه ساله تونو با خودتو نبرید!یا اگه بردید دیگه با کالسکه ش نرید توو شکم مردم!

نرید آقا !نرید!یا اگه رفتید جون مادرتون همه با هم نچسبید به این باکسای کتاب!یا اگه چسبیدید قبلش یه پرفیوم درست حسابی بزنید!

نرید آقا!نرید!لااقل وقتی میرید یاد سیب رمینی سرخ کرده های اون نمایشگاه دائمیه نیفتید در سال های جوانی!یا اگه کردید دیگه نوستالژیک نشیدو وسط اون شلوغی و بی آنتنی زنگ نزنید به دوستان که من الان یاد تو افتادم و اونم بگه من دیتم الان!

نرید! آقا نرید!اگه رفتید مثه ما متشخصانه برید سالن کتاب های خارجی و در برابر تمام متلک ها و تنه هایی که در طول راه خوردید یه نفس عمیق کشیده و به عنوان سرگرمی و الواتی پسران خوش تیپ و کراوات زده ی انگلیسی دان را تماشا کرده و وقتی یک عدد خوش تیپشون دلش واسه دستای پرتون میسوزه واسش خودتونو لوس کنین و بعدم یک تریپ دوستی سافت و سووییت واسش بیاین!
و زندگی زیبا میشود!


من غرفه ی اون پسر خوش تیپ را میخارم!-نازلی جاش خالیه حسابی_




..

Saturday، May 03، 2008

..


دوستایی هستن توو دنیا که آدم بودن باهاشونو به پاستای رستوران ایتالیاییه ترجیح میده,این یعنی خیلی مهم!!





..
..



یه شب خوب..یه آقای همکلاس دوست داشتنی..یه عالمه راه و ترمز دستی..یه عالمه حرف و خاطره..یه عالمه ضعیفه نبودگیه من.. یه عالمه خنده و دربند وجای پارک ..یه عالمه شیشه ماشین پایین و باد توو راه فشم..یه عالمه پادرد و خستگی و دزدیده شدگی..یه عالمه پررو و کیس و گم شدگی..یه عالمه دیر رسیدگی و پشت در موندگی..یه عالمه آقای سرایدارو بیدار کردن که بیا قفلمون باز نمیشه و پیچ گوشتی و این حرفا..همه ی همه ش..میشه من و تو یه عالمه خوشی و شیطنت و فرشنس..من و تو و ها کردنا ی من و مستی پریده..



و منی که کیفور ..و اینکه هی سارا زندگی همین لحظه ست..هی سارا دل بده..دل بده به این زندگی که لبخند میزنه..




..

Thursday، May 01، 2008

..



ازین زینگولا هست بالای در میزنن در که باز میشه میخوره بش چیلیک چیلیک صدا میده,من ازونا خیلی دوس دارم,ریتمای مختلف و صداها ی مختلفشم دیدم و داشتم و به شدت دوست میدارم,مخصوصن اونی که صدای زنگوله ی بزغاله میده,بعد من الان دیگه ازینا بالای در خونه ندارم..چون به محض اینکه کوچکترین صدایی ازش بیاد در هر نقطه ای از خونه که باشم به صورت جنگی میپرم بیرون و زل میزنم به در.. و بعد توی دستشویی ,حموم,اتاق,کمدو غیره و ذلک و حتی زیر تختو نگاه میکنم,فک کنم دچار فوبیای دزد شدم..


..

..
چگونه ارتفاع دید خود را به موضوع افزایش دهیم؟
چهارچایه ای زیر پای خود گذاشته و از ازتفاع حدود 1متری به شیت های خود بنگرید!
!
..
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.