..
برایت قصه میگویم از روزهایی که دور نیست
که دیر نیست
از روزهایی که اردیبهشت ,عطر نارنج های نورسیده ی باغ رامسر میداد و عشق به رنگ شال های رنگ رنگ من بود که میان کوچه های غرق شکوفه از سرم سر میخورد و میان شانه هایم رقاصی میکرد
برایت قصه میگویم از دختری که بزرگ نبود,که سرشلوغی نمیدانست,که مشغله حالیش هیچ نبود
از دختری که تمامی دخترانگیش را میان کوچه های شکوفه فرش میدوید و میخندید و برای تو طنازی میکرد
دختری که از زندگی ناز و نوازش یادش داده بودند و عشوه گری
دختری که کتاب میخواند,نقش میزد, ,قصه میگفت, تار میزد, میان آهنگ ها راه میرفت, میرقصید ,و با تو به تماشای موج ها کنار ان سنگ خاطره ها می امد
حالا اما ان سنگ زیر موج ها رفته,
حالا اما آن سنگ پیدا نیست,گم شده انگار,
مثل دخترانگی دختری که بیست سالگیش را پای عشقبازی و طنازی میان عطر بهارنارنج های باغی گذراند که ثمره اش تو بودی و عشقی که سرشار..
سرت را بگذار همین جا,روی نرمی پاهایم,
میخواهم برایت قصه بگویم
از دختری که زندگیش بازی لوندانه ای بود و روزگارش میان نفس های آزادش ,دست هایی که رهایی را تجربه میکرد و پاهایی که میچرخید و میچرخید میگذشت.."لوند و دلبرانه "ی تو
حالا اما دخترک,کز میکند گوشه ی دیوار,حقیقت و زیبایی بابک احمدی میخواند ,یک نت گذاشته کنار دستش که بنویسد برای رساله ,گوش میدهد ,گاهی سر میگرداند و زل میزند به ماگ خالی نسکافه و تووی سرش میپیچد که برود پرش کند,تووی فکر جلسه ی فردای خانه هنرمندان است,به طرح حیاط ویلای گرمابدشت آقای ایکس فکر میکند و گاهی نگاهی به ساعتش می اندازد بیخود و به این فکر میکند که پسرعموهه را که فرستاده بود برود پی تحقیق در مورد پذیرش از یک دانشگاه مناسب آنجا چرا خبری ازش نیست,
بعد تو می آیی توو ی ذهنش ,مجبور میشود کتابه را ببندد ,نت بگذارد جلویش و خودنوشته بنویسد و به این فکر کند که رفتن همیشه معنای خراب کردن نمیدهد..که رفتن همیشه هم بد نیست..
تو را میبیند و دلش یک آغوش طلب میکند که پایش بگوید گوربابای درس و مشق و پذیرش و مهاجرت و همه ی کوفت و زهرمارهای دیگر...و دلش هوای کوچه باغ های آمیخته با عطر بهارنارنج بکند و آن همه دخترانگی..
..