Sunday، June 29، 2008

..


کاش کسی بهم میگفت با دلتنگی یه زن برای مردی که چهل و پنج سال باهاش عاشقی کرده و سی و سه سال, تمامِ هم های خودشو زیر یه سقف باهاش شریک بوده چه کنم..


..
خیلی سخته مامان..میدونم..میدونم توو دلت یه دردِ بزرگ داری..اما کاش بدونی وقتی دم غروب شمع های پای عکسا رو روشن میکنی و خیره میشی به چشمایی که عاشقشون بودی و پزِ داشتشونو به همه مون میدادی و بغض میکنی تموم غم دنیاس که خراب میشه توو دل دختری که فکر میکنه خدا برای تو انگار هیچوقتی عادل نبوده..

..
خدا مدیونِ مامانه به خاطر تمام این لحظه های تنهایی و دلتنگیش..خدا مدیون مامان و تمووم عاشقی هاشه..



..

Saturday، June 28، 2008

..


این یعنی چی که هنوز مهر عقدنامه هه خشک نشده میگه دیوونه نشی عروسی کنیا؟!

؟!
..
..


-اینروزها زندگیم کنارم میشینه و باهام اخم میکنه به تموم این گرفتاریا..گاهی هم دستشو میزنه زیر چونه ش و وقتی غر غر میکنم سرشو تکون میده..
که آره حق با توئه..ولی چیکا میشه کرد..
-ماشین صب مرخص میشه و من دلم میخواد از همون جا سرِ خرو کج کنم و بزنم به جاده و خونه و زندگی اما کلی کار قبلش باید بکنم و این یعنی حرکت یکشنبه!
-سه روز عقبم از برنامه و مخم هنگه..
-امشب تک تک افراد حاضر در مهمونی منو با جملاتی حاوی کلمه ی پایان نامه و وقت دفاع مورد لطف خودشون قرار دادن..
-دروغ چرا,من دارم کلی jealousمیشم که یکی بدون هیچ پیش زمینه ای وقتی توو زندگی عادیش گم شده یه پکیج بیاد دم خونه ش که هی لاتار ی گرین کارت امریکا رو برده انگار!!
کلی هم دپرشنم الان..
-بی خوابم

..

Friday، June 27، 2008

...

با تو حرف میزنم و حواسم به همه چیز هست الا حرف هایی که تو میزنی ..تووی ذهنم دارم تصمیم میگیرم که مهمانی فرداشب پیراهن مشکی بنفشه را بپوشم یا بسنده کنم به همان جین و تاپ همیشگی..دارم به حرف های تو در مورد امتحان هایت گوش میدهم و فکر میکنم میتوان پیراهنه را با آن صندلی که مریم واسم آورده ست کنم ..نگاهم میرود رووی لاک های رووی دستم..این ها را هم باید پاک کنم..سر میچرخانم و میز پشتی را میبینم که دخترک تووی بغل پسر کناریش از خنده ریسه رفته ..باران میبارد ..کاش پیاده آمده بودم.. داری حرف میزنی و من فکر میکنم کاش جای این مانتوی کشی مشکی صبر میکردم کمی و یک چیز آزادتری میگرفتم ..آستین هایم را که بالا میدهم دست میندازی به دستبندهایم و میکشیشان:تو چرا همیشه دو کیلو جینگول پینگول بت آویزونه..لبخند میزنم ..حرف میزنی از دستبند اسپریتی میگویی که نشان احسان داده ای و میخواهد برایت بخرد..سرم را خم میکنم به کفش هام زیر میز نگاه میکنم و یادم به سنگفرش خلوتگاه کذایی می افتد که چقدر دوستش دارم,دویاره ذهنم میپرد تووی شیت ها و زمان بندی ام و به این همه کاری که سرم افتاده لبخند میزنم.:باز کجایی؟


سرم را بالا می آورم..نگاهت میکنم رد دوستی این همه ساله مان را رووی اخم هات میبینم و خوشحالم که هستی..که من روبرویت اینجا بی هیچ دغذغه ای بنشینم و آرام زل بزنم به نم نم باران و دل خوش کنم به گرمی دست تو که میزند رووی دستم..


..
..

ماشینه تعمیرگاه رفتنش با منه,بیرون اومدنش با دکتر بداخلاقش که مرخصش نمیکنه!
منِ بی ماشینو یکی ببره سر خونه زندگیم لطفن!


..
خسته م..و بیشتر از هرچیزی ازین بی برنامگی همه چی حالم داره بد میشه..

..

Thursday، June 26، 2008

..



کوچولو:بلم اتاق لالا جون(ساراجون)
من:بری چیکار؟
کوچولو:بلم فوضولی!


!
..


افاضاتِ دوستان در بابِ پایان نامه ی اینجانب:

+آپولوهه بود,شیش ماهه میخوای هواش کنی..بالاخره چی شد؟

+ااا تو هنوز پایان نامه تو ندادی؟بابا ملت دکتراشونم گرفتن

+خوبه حالا قرار نیس بسازینش وگرنه میرفت توو برنامه صد ساله!

+فیل هم بود تا حالا هوا کرده بودنش!

+تو هم..مارو با این پایان نامه ت

+ما که داریم میریم ویلا..اوخی تو هم که پایان نامه داری نمیتونی بیای



تو مایه های پایان نامه ته؟!!آخی_سلام فالشیست _


..

Tuesday، June 24، 2008

..



دلم یه مهمونی میخواد,یه مهمونی بزرگ و شلوغ,ازونا که هیشکی رو تووش نشناسم و هیشکی منو تووش نشناسه,دلم یه مهمونی بزرگ میخواد که یه پیراهن بلند آبی کمرنگ بپوشم ,ازونا که دامنش یه ذره همچین پف کرده و یقه ش از یه جایی پایین تر از شونه م شروع میشه..
دلم یه مهمونی بزرگ میخواد که یه محفل رقص گنده داشته باشه که همه دوتایی تووش والس برقصن,بعد من اروم از پله ها بیام پایین و همه راه رو باز کنن واس من..بعد من اروم برم جلو و یکی از همون اقایون جنتلمنی که نمیشناسم منو به رقص دعوت کنه و من باهاش والس برقصم و وقتی کمرمو خم کردم و گردنمو کشیدم زیر گردنمو ببوسه و بعد منو بیاره بالا و بچرخونه و دست به دست یکی دیگه بده و من همینجور با تموم اون آقایون خوش تیپ برقصم..بدون اینکه بشناسمشون ,یا اونا منو بشناسن حتا ..
دلم یه مهمونی بزرگ رقص میخواد که ساعت ها تووش والس برقصم بدون اینکه موقع رقص کسی بام حرف بزنه یا حواسش بره به یقه ی باز پیراهنم..دلم یه محفل رقص میخواد که با همه آقایونش دست به دست شم و واس همشون چرخ بزنم و طنازی کنم..دلم یه مهمونی رقص میخواد که آخرش یهویی ,وقتی دارم با آخرین آقای خوش تیپ میرقصم بچرخم و بچرخم و آروم دست هاشو رها کنم و برم..
دلم یه مهمونی رقص میخواد که وقتی دارم میرم یه لنگه از کفش ابی های کمرنگمو که روش سه ردیف بندینک داره جا بزارم روو پله آخره..


..

دلم یه مهمونی والس میخواد..


..
..

به نازلی:

تو جولیا رابرتزه منی!



:D
..


یه لحظه س..یه کلمه فقط..یه نگاه..یه سر چرخوندن..یه پلک زدن..همه ش یه لحظه س..اما واسه کلی وقت زندگیتو میسازه..



..

Monday، June 23، 2008

..


جم کنیم خودمونو دیگه..

میگم بریم طرفدار روسیه شیم اصن,هان؟



..

عالیجناب سیزف لطفن به ما در گفتن دردهامان یاری رسانید!

..

Sunday، June 22، 2008

..



اون از پرتقال ,اینم از هلند,آخه آدم دردشو به کی بگه..




..
..



کوچولو تازه زبون باز کرده
اومده خونمون مامانش اومده دنبالش که ببرتش میگه لیلا دوساعت دیده بعد
لیلا(مامانش) : دو ساعت که من نمیتونم اینجا واستم منتظرت
کوچولو: نندلی..تُب بچین..(صندلی هست,خوب بشین)



..

Friday، June 20، 2008

..


بازگشت به خانه ی 3-
بیشترین جمله ای که وقتی میرم خونه ی پدری میشنوم:
اوون کمد نیستا!یخچاله!


..

Wednesday، June 18، 2008

..



پسری که ندونه فرق بین کیت کت دارک و ریتر اسپرت چیه و فک کنه که ریتر اسپرت مارک یه نوع لوازم ورزشیه آیا اصن میشه باهاش هم صحبت شد؟خدایی میشه؟؟


؟؟
..
..

ایتالیا یک ترکاننده میباشد!



شیییییرررررررهههههه!!!



..

پ.ن.نه آقای هلند..نه!نمیشود عاشقتان نبود!


..
..


واسش مینویسم همیشه همینو میشنوم,که خوش به حالت که تنهایی,که خوش به حالت که هرکاری دوس داری میتونی بکنی..که به کسی سوال جواب پس نمیدی..
ولی تو نمیدونی چه حالیه که واست مهم نباشه کی برگردی ,که هیشکی توو خونه منتظرت نباشه,که وقتی از دل درد داری به خودت میپیچی هیشکی نباشه یه لیوان آب بده دستت,که وقتی ساعت 11شب برق میره و تووی تاریکی زل زدی به پنجره چه هول مزخرفی میپیچه توو دلت,که شبا که واس خاطر یه خواب بد از جا میپری سر که بچرخونی خودتیو خونه ی خالی..
اینو تو نگو..تنهایی همیشه خنده و شادی و آواز خوندن و رقصیدن و ریخت و پاش و 3شب بیرون زدن نیس..تنهایی گاهی غصه میشه روو دلت که تو فقط یه نگاه میخوای که نظاره ت کنه و لبخند بزنه..



..

Monday، June 16، 2008

..



ببین آقای خدا,این همه به روال افتادن کارا منو مشکوک کرده,یعنی میدونی چیه,انقده که اساسن دهنمونو سرویس کردیو همیشه یه جای کارمونو لنگ گذاشتی که بت آویزن شیم که تروخدا درستش کن اینه که من الان یکم بت مشکوکم.
میخواستم از الان بت بگم که دو روز دیگه یقه مو نگیری همه خوشی هامونو از حلقمون بیاری بیرون,باید بدونی که این تو بودی که باعث شدی اون آدمه یهو دم صب سرو کله ش پیدا شه و یهو همه چیز رو,توجه داری ؟همه چیز رو روبراه کنه ..
الانم که دارم میرم که با افتحار و سرزندگی سرمو بالا بگیرم و به باقی کارام برسم باید بگم که یادت باشه!یادت باشه که من بت گفتم!من بت گفتم که اگه کلکی تو کارته همین الان روو کن!من بت گفتم که من اینا رو همه رو یجور نشونه ی خوب میدونم نه بستر سازیه تو واسه گند زدن به روزام..پس لطفن اوون دفترچه تو بردار و تووش یادداشت کن که چی بت گفتم که فردا موقعی دبه نکنی..


..

Sunday، June 15، 2008

..
من قهرمانِ بالش بازیه دنیام!


!

:D

..


دلم گرفته بود....همین..که یهو زنگ زدی و گفتی حدودای 6صب میرسی..


..

بیا نقاشی کنیم..میخوای خلوتگاتو من واست اسکیس کنم؟

..
دست هات را گذاشتی روی گودی زیر گردنم و شروع به خط کشیدن کردی..دست هات پایین آمدند و میانه ی تنم چرخیدند ..انگشت هات طنازی میکرد روی تنم و نقش میزد و من به رقص دست هات نگاه میکردم و مدهوشِ خطوط تو بودم که میانه ی تنم رقم میخورد..
دست هات میانه ی کمرم که چرخیدند و بالا امدند خطوط نقا شی ات آشکارتر شد..و من با هر خط تو تنم موج میگرفت میان هرم نفس هات..

..




Saturday، June 14، 2008

..

تا حالا ساعت 2شب مجبور شدین بیفتین به جونِ خونه ؟که فرداش یه مهمونه عزیز یهویی داشته باشین؟تجربه ی شیرینیه واقعن!!

..
.



بیماری جدید گوشیم بعد از مرض مزمن عکسل العمل نشون ندادن به smsهای وارده:
سند کردن مجدد smsهای دریافتی در فاصله های زمانی حدود یک ساعت
یعنی این که اگه یه نفر یه smsرو در ساعت 8 صب داده باشه گوشی من تا جایی که خون در بدن داره اون smsرو ری سند میکنه به خودم!و با توجه به مرض قبلیش که باعث شده به صورت حسی سراغ گوشی برم و یهو ببینم که smsدارم فکر کنین با توجه به بیماری جدید چه حال مبسوطی به آدم وارد میشه وقتی گوشیشو نگا میکنه و میبینه اون عکس کوچیک پاکتو اون بالا و بره توو inboxش و ببینه شونصدمین ری سنده یه sms مزخرفه..

پ.ن.فک کنم گوشیم به صورت داوطلبانه این کارو انجام میده تا بهم بگه عزیزم احساس تنهایی نکن!من اینجا هستم و میتونم برای ساعت ها اُسکلت کنم!


!

..

Friday، June 13، 2008

..


این ایتالیا به این وضع دفاع زیبا و قشنگ و نازنینش,اصن زیباتره که محترمانه حذف بشه ..من میتونم الان دونادونیه بی شعور و پانوچی احمق رو با دستای خودم ریز ریز کنم!


!

..
..


میگه میخوام بزرگ بشم, برم مدرسه,بعد برم دانشگاه,بعد برم امریکا عروسی بشم ازدواج کنم!

..

Thursday، June 12، 2008


..



مرسی آقای ساسان.م.ک.عاصی!
نمایشگاهه روزمونو ساخت!
من ممنونم از خانم ابراهیمی نازنین که به شدت خانم ِ دوست داشتنی و نازی بودند و مدام هی به ما لبخند میزدن و ازشون تشکر میکنم که باعث شدن ما تقریبن نیمی از موجودی کیفمون رو به عنوان بیعانه تقدیم کنیم و کلی هم شاد باشیم!ازشون تشکر میکنم که باعث شدن من از خریدم لذت مبسوطی ببرم!
و اینکه آقای عکاس هم به شدت خوش برخورد بودن و کلی با هم خندیدیم و صحبت کردیم که کاش ازینا فقط چن تا مدل محدود بود و پس فردا اینا رو توو گوش و گردن ملت نبینیم!
و قابل توجه آقای بامداد که فرموده بودن که اون خانمه ی توو پوستر هم اونجا هستش آیا,جواب پرسش شما مثبت است!



بزودی که ست هامو تحویل گرفتم از شدت خوشحال بودگی و خودشیفتگی عکساشو میزارم و تایتل هم میزنم:گوشواری از دو گیلاس سرخ همزاد_سلام آقای اولد فشن_
جفت همینو که توو عکسه رو هم گرفتم:


..

..



این خونه با تموم دلتنگیش,با تموم کوچیکی و تنهاییش,واسه من خود زندگیه..


خونه ی من کوچیکه اما گرم و صمیمیه..درو دیوارش پره عکس و نقاشی و خط خطیای خودمه..یه آشپرخونه کوچولو داره که همیشه تووش لیز میخورم و ولو میشم,عوضش یه حموم بزرگ داره که من با تموم دنیا عوضش نمیکنم..خونه ی من کوچیکه اما تموم زندگی تووش جاریه..پنجره ش کوچیکه اما به درد شبای تنهایی میخوره که من می مونم و چراغای همت و میلاد که هم تنهاست..من خونه مو دوس دارم.. خونه ی ناهارهای نخورده و خوابیدنای سر صبحه..خونه ی کله شقیا و دیوونه بازیاس..یه خونه ی کوچیک که پره دردسره..خونه ای که خانواده نداره تووش اما هر روز یه آدم جدید تووش پیدا میشه..خونه ای که پره دوستیای منه و پره عشقبازیام..



دوسش دارم و تمووم روزهامو تووش جشن میگیرم..




..

Wednesday، June 11، 2008

..


میگم این فوتبالیستا بعد این که گل میزنن و میرن توو اعضا و جوارح همو یه سری اعمال شنیع و ناشایست دیگه انجام میدن چی به هم میگن؟
مثلن مرسی,دستت درد نکنه؟یا زحمت کشیدی بازم گل بزن؟یا ایول زدی پوزشونو زدی بعدیو من میزنم؟یا قربون کله ت برم چه ضربه ی سری زدی؟یا مثلن من عاشقت شدم وقتی لنگتو بردی هوا و توپه رو زدی توو گل؟یا مثلن چی؟
جدی یکی بهم اطلاع رسانی میکنه؟



پ.ن.حالا اصن من که کاری ندارم ولی شما که اون لبخندای گوگولی و ادا اطوارای گوگولی ترِ کریس رونالدو رو دیدین همانا هر چه بیشتر به حرف های خورشید خانوم ایمان نیاوردید که این فوتبال لعنتی هنوز ورزش زیباییه؟
..


دروغ چرا..من آدم های رک رو نمی پسندم..
من آدم هایی رو که رک بودن رو رفتار درست و مدرنی میدونن و در هر زمان و مکانی میتونن رک باشن و مجموعه ای از رفتارها و گفتارهای صریح رو از خودشون به نمایش بزارن نمی پسندم..
من آدم هایی که خط انداختن روو دل آدما واسشون راحته و ترجیح میدن کسی رو ناراحت و جریحه دار کنن عوض این که چیزی رو توو دلشون نگه دارن کمی بالا پایین کنن و با ادبیات و منش بهتری بروزش بدن نمی پسندم..
من ادمایی رو که رک بودنشون رو به رخ میکشن و ازش به عنوان یکی از نمادهای افتخارشون نام میبرن نمی پسندم..
به نظرم هر چیزی حد میانه ای داره..
رک بودن,توو چشم آدما نگاه کردن و دلخور کردنشون,انتقاد صریح و بی مقدمه و بدون بستر مناسب ,اصلن انسانی نیست..
و من اینجور آدما رو تحمل نمیکنم..تا حد امکان ازشون کناره میگیرم و سعی میکنم خودمو در معرضشون قرار ندم..




و تو اگه میبینی وقتی بم زنگ میزنی من هر دفعه سعی میکنم بپیچونمت و حداقل زمان مکالمه رو بات داشته باشم و سر و ته حرفا رو هم بیارم واسه اینه که دوس ندارم اذیت شم..و دوس ندارم شاهد اذیت شدن بقیه باشم..همین..




..

Tuesday، June 10، 2008

..

من شنیده بودم که سهمیه بنزین ماشینایی مثه BMW,Lexus وBenz و اینا قراره قطع شه ,واس خاطر حجم موتورشون و البته مایه داری صاحاباشون..ولی این راسته که قراره ماشینایی مثه زانتیا و پرشیا و رونیز و اینام سهمیه شون تعطیل شه؟انوقت کدوم مرجعی تشخیص داده اونایی که مثلن زانتیا دارن میتونن و باید ماهی شصد هفتاد تومن پول بنزین آزاد بدن؟جدن اینجوره؟

.







پ.ن.میگم این هلندم که ترکوندو و ایتالیام ضایع کرد مارو شدیدن که..این چه وضعشه خب.

..
..



میگه به اون ستاره هه نگاه کن,اونی که نورش از همه بیشتره...اون که از همه زیباتره..اون سال ها پیش مرده..سال ها پیش ..اما هنوز نورشه که به ما میرسه.. نورش,زیباییش زمان رو رد میکنه و به مایی میرسه که اینجا واستادیم و از رفته هامون حرف میزنیم..که بت بگه اونایی که از پیشمون میرن,نورشون تا همیشه ی بعدش زندگیمونو رنگ میزنه ,زیبا میکنه..
فکر کن!به این بی زمانی..این بی مکانی..
زمانی که به هیچ میرسه..بی معنی میشه..وقتی ستاره ت نورافشانی کنه..


..

Sunday، June 08، 2008

..






دوستمون دیشب واسمون یه ظرف گنده آورد پره آلبالوی نورسیده ی باغشون..بعد من امروز در یک اقدام ناگهانی تمامش رو با نمک و گلپر مالی تا رسیدن فشارم به مرز 7نوش جان کردم و وای که نمیدونین چه حال مبسوطی داد که..انقده که ترش و خوش رنگ و آبدار بود..

اینم بقایاشه:



..

Saturday، June 07، 2008

..


عاشقانه های آرام هم میگذرند..
میگذارند و میگذرند..



..
..



بعله..گویا وقت دفاع جلو افتاده به سلامتی..من همین جا از مسئولین محترم گروه کمال تشکر رو دارم که اینقدر واقعن در راه صاف کردن دهان ما تلاش میکنند!

..

!
..


بعد تو یهو میبینی چقده زود میگذره..وقتی به مهمونیه تولد پنجاه سالگیه یه آدم دعوت میشی میبینی چقده رد زمان کمرنگه وقتی کنار هم هستیم..چقد تو نمیبینی اینی که از کنارت میگذره..در سکوت,راه میره,میخنده,شمع های تولدشو با شوق فوت میکنه تووی سراشیبی زندگی چه شادابه و سرحاله..اینقده که تو حتا باورت نمیشه این آدم پنجاه سالشه..آدمی که پایه ی تموم سرخوشی هاتونه و برنامه ی سفرا و تفریحاتونو میریزه وراهی تون میکنه..آدمی که هنوز رویاهای بزرگ داره واس زندگیش و کنار پسر و دخترش که وامیسته میبینی چقده برق نگاهش تووی چشم میزنه..انوقته که میری سراغ آلبومای بچگیو خودتو میبینی توو تولد یک سالگیت که خیره شدی به کیک و این آدم که کنار میز واستاده و با لبخند دست میزنه..
میبینی هنوز جنس خنده هه همونه و برق چشم هاش..
دیگه اعداد واست بی مفهوم میشن انوقت...


..

Thursday، June 05، 2008

..


این مسابقه ی moment of truthیجورایی آدمو ناراحت میکنه,من که به شخصه دلم میسوزه گاهی واسه اونی که داره جواب میده,و اونایی که این جوابه بهشون مرتبطه..نمیدونم ماها,من,خودم,چقد میتونم روو اون صندلی بشینم و تروث های زندگیموبکنم توو چش ملت,خیلی سخته..خیلی سخته..
یعنی گمونم واسه ایرونی جماعت که اصولن پنهان کاری و دروغ یکی از اجزای ثابت زندگیشونه خیلی سخت تره..اینکه ماها اصولن همه چیمون توو هاله ست..صادق نیستیم,نه با خودمون ,نه اطرافیانمون.. بعد بیایم فک کنیم اگه قرار باشه یکی بیاد بشینه جلومون و اینجور سوالا ازمون بکنه چقده میتونیم پیش بریم و تا کجا میتونیم جا نزنیم و اصن اطرافیانمون تا کجا این صداقت مارو تاب میارن..
خیلی سخته تصمیم گرفتن واس شرکت توو این مسابقه,خیلی دوس دارم بدونم افرادی که میان و شرکت میکنن واقعن پس زمینه ی ذهنی شون چیه..چه چوری خودشونو راضی میکنن,با چه جور منطقی میشینن جلوی یکی که میدونن هر سوالی ممکنه ازشون بپرسه,از مسائل مربوط به کار و رئیسشون تا مسائل رختخوابی و اینا..یعنی فقط واسه پول و جایزشه؟یعنی می ارزه؟
..خیلی هم اموشناله برنامه ش..
نمونه هایی از سوالاش مثل اینان:
آیا تا به حال واسه پیشرفت توو کارت زیرآب کسی رو زدی؟
آیا اگه دوس دختر سابقت برگرده حاضری همسرتو ول کنی؟
آیا تا به حال با هیچکدوم از دوستای دوس دخترت روو هم ریختی؟
آیا تا به حال عکس لخت از خودت گرفتی؟

آیا هیچوقت توو ذهنت فانتزی س .ک.س با کس دیگه ای غیر همسرتو داشتی؟
آیا هیچوقت واسه س .ک.س پول گرفتی؟
بعضی وقتا قیافه ی عجزآلود سوال شونده و بهت و استیصال اطرافیانش واقعن ناراحت کننده ست..



..


پ.ن.یکی از سوالایی که به نظز من خیلی خیلی جالب بود سوال ی چهارصد هزار دلاریه بود از یه دختره اونم بعد دو تا سوال متوالی با این مضامین که ایا بعد ازدواج با همسرش با کس دیگه س. ک.س داشته و اینکه ایا فک میکنه دوس پسر سابقش کسی بود که باید باهاش ازدواج میکرد یا نه و جواب هردوتاش مثبت بود
بعد این دو تا سوال سوالی پرسید که به نظر ساده میومد:
آیا فکر میکنی آدم خوبی هستی؟
دختره هم بدون هیچ استرسی گفت آره..در حالی که همسرش زیرلب میگفت نه ..نه..
و جالب اینکه جوابش اشتباه بود!یعنی نه تنها بازی رو باخته بود..همسرش رو زندگیشو باخته بود..
قشنگ نکته ی این سوالس..این که یه چیزی درون این آدم بود که مخصوصن با این سوالا اومد رووتر..یعنی این آدم یه خود درونی بش میگفت که خوب نیست اما خودش نادیده ش میگرفت..خیلی تاسف برانگیز بود..خیلی..




پ.ن.2.من شخصن آدم رازمندی هستم و اصلن نمیتونم تصور کنم یه روز توو اینجور برنامه ای شرکت کنم..

Sunday، June 01، 2008

..


کاش میشد گاهی بسته بندیت کرد و گذاشت ته گنجه ,واسه زمستونی که از راه میرسه ..



..
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.