Thursday، July 31، 2008

..

تو توییکسِ منی!

..

Tuesday، July 29، 2008

..


باید تنی به آب بزنی و بعد بیایی همین جا کنار من ,لم بدهی و نگاه کنی به این همه آفتاب که پهن شده روی تنمان..که بعد این همه وقت..که بعد این همه موها که مدام روسری,که دست هات,که پاهات,که سینه هات..بعد این همه وقت که آفتاب می آید و مینشیند رووی تنت و آرام میلغزد,که تو خودت را رها میکنی تووی این همه سرخوشی و رهایی و لذت, و نگاه میکنی که چطور خورشید مهمان شده رووی پوست تنت,که برق میزند,میدرخشد و باد که می آید و آهسته از میان تنت عبور میکند ,و نگاه میکنی به این همه چیز که با تو در جریان است..این همه نور,آب,باد...خدا..
و با خودت میگویی که باید بروی..شاید برای همین آفتاب که تووی این مملکت دریغ میکنند ازت,شاید برای همین پرتوهای مهربان و و تند و طلایی که رووی نرمی تنت میرقصند..
شاید حتا برای همین بهانه های کوچک..
برای خودت,برای تنت,برای موهات,و شاید برای آن انگشت هایی که آرام از روی گردنت سر میخورند و پایین می روند..باید بروی انگار..جایی که آفتاب بیگانگی نکند با تنت..جایی که موهات برق بزند و باد با پوست تنت عشقبازی کند..جایی که بیشتر,بی دغدغه..دوست بداری خودت را..تنت را..زنانگی ات را..


..

Sunday، July 27، 2008

..

خوب چی میشه توو این سال نوآوری یه شکوفایی کنین و بیاین یه کولری اختراع کنین واسه خیابونا,که آدم توو این گرما دهنش سرویس نشه و خیابون با آدم مثه سونا رفتار نکنه؟
..

Saturday، July 26، 2008

..
بالاخره به یکی از آرزوهای بزرگم رسیدم!

آیتمزهای آن ریده گودرم به صفر رسید!!



..
پ.ن.اگه نازلی امون بده!
..
گاهی فک میکنم تا کی..تا کجا..

توو تموم این سالا بهم یاد دادی توو لحظه زندگی کنم..بهم یاد دادی که زندگی همین لحظه ست که من بستنیتو از دستت میدزدم و تو تووی کوچه میزاری دنبالم..بهم یاد دادی زندگی همین منم و تو ..همین من و تویی که کنار هم میشینیم..همین منی که با صدای تو به خواب میرم..همین تویی که دم ساحل واسه دل من آتیش روشن میکنی..همین لحظه ی بودنمون..همین لحظه که دست های تو بین موهای من موج میگیرن..
اما گاهی..گاهی یهو..یهو میبینم سال هایی رو که از راه میرسن..سال هایی که دور نیست ,سال هایی که میاد تا مارو کیلومترها از هم دور کنه..تصمیمای ما واسه آینده مون..رویاهای بزرگمون..که انگاری راهامونو دوور میکنن از هم..

انوقت فک میکنم به همین لحظه ها..لحظه هایی که تورو ندارن...

..

Thursday، July 24، 2008

..

یک جایی هست..همین دوروبرها..توی همین سرزمین مادری..یک چیزی هست اینجا..تووی این شهر..که مرا نگه میدارد یک لحظاتی کنار خودش..یک چیزی هست که عمیق,که دلپذیر..یک چیز نرم و سبک که مرا مینشاند کنار خودش..شهری که دوست نداشتم هیچ گاه لحظاتی اما مرا میانه ی خودش نگاه میدارد,مرا میان دست هاش میگیرد و یک چیزی را تووی وجودم بیدار میکند..این که من تمام خاطرات نوجوانی و جوانی ام دور ازین شهر بود..اینکه تمام قصه های و عاشقانه هام جایی به وقوع پیوسته اند که اینجا نه..این که گوشه گوشه ی شهرایی دیگر برایم سراسر خاطره ست و اینجا جز خاطرات محو کودکی و جز خاطرات تلخ وداع ها و از دست دادن ها برام نداشته..با همه ی این ها..یک چیزی تووی این شهر هست که مرا نگه میدارد..یک چیزی تووی روح این شهر هست که مرا میبرد میان خودش,نه از جنس شر و شور و شیطنت و زمختی ِ لطیف تهران است نه از جنس غربت ِ خانگی ِ همدانِ همیشه برفی..نه از جنس هیج کدام از شهرها که همخانگی کردم باهاشان..
یک چیزی هست از کودکی هام..یک چیزی از هویتم..یک چیزی از تولدم میان این شهر جا مانده که هر از گاهی مرا میکشد کنار خودش که پارک کنم یک گوشه ی خیابان های شلوغ این شهر و بنشینم به تماشای لحظه ها,آدم ها,نگاه ها,حرف ها,خنده ها..و یادم باشد..زندگی چیزی را تووی این شهر از من دریغ کرد..چیزی از جنس حسِ زادگاه..برای منی که هیچوقت هیچ تعلقی به نام هایی چون وطن,زادگاه,میهن نداشته ام..زندگی چیزی مثل حس تعلق را از من گرفت و جاش عشقی داد به وسعت تمام سرزمین ها که روزی قدم زده ام میانشان.

..
ها!یه چیزی!

از توصیه های دفاعیه ایی:

اگر اساتید محترم هیئت ژوری گیر هستند و مدام و پشت هم ازتان سوال های فلسفی میکنند حتمن و حتمن سوال هاشان را یک گوشه بنویسید برا ی خودتان که بعد از اتمام سوال هاشان که شروع به جواب دادن کردید یکی از سوال ها یادتان نرود که جواب بدهید که بعد سر دلتان نماند هی و روز و شب دهان خودتان و اطرافیانتان را که چرا آن جواب دهان شکن آماده را نداده اید سرویس نکنید.
..
تعطیلات واس منی که همیشه درگیر بودم یکم مفهومش غیرقابل درکه کلن..یعنی دقیقن نمیدونم چیکا باید بکنم الان:ی
مرداد رو تعطیلم اما دوباره بعدش کار شروع میشه و دوباره کتابا و جزوه ها که میان جلو چشم که بشینم بخونم واس فوق ..به نظرم مثلن باید توو تعطیلات بشینم کلی گردش و تفریح کنم و اینا , بدون وقفه و بدون عذاب وجدان البته!..کلی کتاب دارم که توو این مدت خریدم یا هدیه گرفتم یا بم پیشنهاد شده و همشون موندن روو هم اون گوشه کنار کتابخونه هه..یه عالمه عالمه ی عالمه فیلم دارم که باید ببینم و پس بدم به صاحاباشون..کلی charmed و summerland..دو تا پروژه دارم که به بهونه پایان نامه هه ردشون کردم و الان دوباره بم پیشنهاد شدن..کلی کلی جا هست که باید برم و کلی کلی آدم هست که باید ببینمشون و کلی دلم براشون تنگ شده..با یه مهمونیه گنده ی گنده ی گنده..
اووهه..
این که نمیشه تعطیلات..تعطیلات آدم باید دراز بکشه زیر باد کولر.. پاشو بزاره رو هم..هلو مزه مزه کنه..همین...خوب منم الان همین کارو میکنم هی و هی..

..

Tuesday، July 22، 2008


..
همه چی خوب بود تا وقتی رفتم خوونه و تا وقتی اومدم ریخت و پاشای یه هفته ای ساخت ماکتو جم کنم و انوقت یکی یکی که کاغذا و مقواها رو میریختم توو کیسه زباله و گاهی میگفتم نه اینو ننداز دوور لازمت میشه باز و بعد یکی دیگه تووم میگفت که دیگه تموم شد برا چی چی لازمت میشه و یکی اینور میگفت حالا تا فوق..و اون یکی میگفت کی مرده کی زنده..و این یکی میگفت ولی چه دورانی بود و اون یکی میگفت ولی بهتر که تموم شد خیالت راحت شد و این یکی میگفت که چقده دلت واسه دانشگاه دوس داشتنی و بچه ها و اساتید تنگ میشه و اون یکی میگفت بی خیال و این یکی دلش لک میزد واسه اون جمع ها و دوستی ها و آتلیه های طرح و پرزانته ها و ناهارای دسته جمعی و اتوبان تهران-قزوین و اون همه حادثه و اتفاق..اون همه کورس گذاشتنا و لایی کشیدنا ..این یکی هی دلش تنگ میشد واسه اون همه جسارت و خلاقیت کلاسا..واسه اون همه راه اینور انورا کردن توو اون دانشگاه گنده و اون سراشیبی داغونه بین سلف و دانشکده که هرچی خورده بودی میاورد توو دهنت..واسه تموم اون راه رفتنا و کارت زدنا و امضا گرفتنا و آرشیو و کتابخونه و بانک و سلف و پارکینگ و ماشینا و دانشکده و طبقه چهارم..واسه اون همه اینور انورای دسته جمعی....واسه اون همه اخراج شدنای دسته جمعی از کلاس.واسه اون همه دیر رسیدنا و پشت در موندنا..واسه اون همه روزها..لحظه ها..خاطره ها..واسه اون همه عاشقی ها و خواستن ها..واسه اون همه لبخندها.. اون همه لجبازیا و پررو بازیا و قصه ها..واسه تمومِ این دورانی که با هم زندگی کردیم..زندگی..

الان من یه دونه غمگینم..
..

Monday، July 21، 2008


اممم..جلسه دفاع خیلی خوب بود..البته من در حالت خواب و بیداری مبسوطی بودم به علت چندین شبانه روز بی خوابی و دقیقن نمیفهمیدم چی داره دورو برم اتفاق می افته..ولی یادمه جمیعن در کفِ ماکت بنده بودن که در پی تلاش شبانه روزی به وقوع پیوسته بود که ااا..آفرین,عالی شده که آفرین که خودت درست کردی ماکتتو..و یادمه که جناب لپ تاپه به ویدئو پروجکشن اتصال نمیافتن و ده مین سرِ اون معطل شدیم و به این ترتیب هیئت ژوری محترم که همیشه میومدن و مینشستن و اینا این بار حدود ده مین در میانه ی شیت ها و ماکت ها بنده پیاده روی کردن و زیر و زبرشو ریختن بیرون..بله..
و یادمه که هی همینجور حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم و 15مینی که گفتن شد نیم ساعت و صدای هیشکی درنیومد..بعدم باز یادمه که فیلم کوتاهه پخش نشد و باز یادمه سرِ پاورپوینت ِ آخری اون آهنگه که میخواستم پخش شه پاش باز بالا نیومد و من کلی غصه م شد و مطمئنم تا همیشه حسرتش بام میمونه گرچه خواهره گفت بهتر که توو سکوت پخش شد..
و یادمه که هی سوال کردن و من هی جواب دادم محترمانه و آقای استاد دوست داشتنی یه لبخند روو لب داشتن بسی مایه ی دلگرمی..و باز یادمه که یکی یکی اساتید رو از دور خارج کرده و ناک اوت کردم و تیکه هایی انداختم که بعدها دوستان یادم آوردن..و یادمه که رفتیم بیرون و وقتی برگشتیم اون آقا بداخلاقه گفت خانم مهندس فلانی ورودتون رو به جامعه مهندسان معمار تبریک میگیم و یادمه که من در حالت دو نقطه دی عظیمی بودم..و یادمه که نمره م ممتاز شد ..
و استاد دوست داشتنی و تعاریف و قربون صدقه و اینا..دوستان و حرف و حرف و مستی و راستی..و خیلیا که دوس داشتم توو جلسه دفاع باشن و نبودن..

و بعدش خواب و خواب و خواب و خواب..


..

Sunday، July 20، 2008

..

آدم است دیگر,
گاهی فردا دفاعیه اش است.


..

Saturday، July 19، 2008

..


خبر یهویی بود..
مردِ هامون
مرد خانه ی سبز چهارشنبه ها شبکه ی دو
مرد نامه های ری را
مردی که نوجوونیم توو صداش گذشت ..
..

داریم بزرگ میشیم..

..

Friday، July 18، 2008

..
حتا با وجود صدها فروند پشه در منزل یا محل کار خود,نگران هیچ چیزی نباشید!با حضور سارا شما از هرگونه ی وسیله دفاعی در برابر پشه ها بی نیاز خواهید بود! خواهید دید که تمام نیش ها به سمت او نشانه خواهد رفت و شما در برابر حتا یک نیش نیز مصون خواهید بود!
یک سارا بخرید و برای همیشه نیش پشه ها را فراموش کنید!

روابط عمومی سارا پشه اَترَکشِن
با ما تماس بگیرید!

!


پ.ن.در حال حاضر در فاصله ی مچ دستم تا آرنجم حدود 12تا جای نیش پشه دارم!!

!

Thursday، July 17، 2008

..


آ ماشالله..بیا اون دست قشنگه رو..!!
شُله..شُله ..ها..
اونایی که ته سالنن کت منو میبینن؟؟.

..
سارا در حال تمرین برای روز دفاع:D

..

Monday، July 14، 2008

..

ماهی شده ام این روزها..از دستان زندگی لیز میخورم..


..

Sunday، July 13، 2008

..


آدم به یه جاهایی میرسه واس خودش که احساس میکنه رم کولهاس و رفقاش هم نشستن از دوور دارن واسش دست میزنن..

لیبل:خود در حدِ جهانی بینی!

..

Saturday، July 12، 2008

..

یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانش مرا
از عمق چشمانم ربود

..

Friday، July 11، 2008

..

چشم هایم را که ببندم,تویی که می آیی مینشینی پشت چشم هایم ..برویم لبخند میزنی و سر تکان میدهی به نشانه ی اینکه راه بیفت دخترکِ شیطان سر به هوا..راه بیفت که زندگی لحظه ای را هم محض خاطر من و تو جا نمی گذارد...

..

"به من لبخند بزن
حتا اگر به‌خاطر خستگی
دنيا را تنها بگذارم.
لبخند يادت نرود!"


عباس معروفی

..

Thursday، July 10، 2008

.

میگم چه خبره,این گشتای ارشاد زاد و ولد کردن؟چه زیاد شدن یهو که..


..
..

-صبا میرم سوپر میوه,یه هندونه میخرم,میارم,میشورم,قاچ قاچ میکنم...یکمشو همونجوری ولرم میخورم,میزارم توو یخچال,رووش روکش میکشم..عصری درمیارمش,با یه چنگال میام میشینم پای پنجره..شروع میکنم به خوردن و کم کم توانایی های خودم رو در بلع درک میکنم..تا شب بین مسیر میزم تا دستشویی رو بارها همینجور در گردشم و فردا دوباره..صب میرم سوپر میوه,یه هندونه میخرم,میارم,میشورم...
-شعار روز :برق و آب عمومن از ملزومات زندگی نیستن
-در راستای همون صفحه کلاچ نوئه و هیجان زدگی ناشی ازون: سرعت غیر مجاز+عدم حرکت بین خطوط:20هزارتومان
دچار گشت بزرگراه شدیم دچار شدنی!
اونقد حرکاتمون, شنیع و تحریک آمیز(به گفته ی آقاهه) بود که حتا عشوه خرکی و لوس بازی با آقای افسر هم موثر واقع نشد!
-یکی بیاد تاسیسات منو جم کنه لطفن!
-میزم کنار پنجره س..و اینروزا تقریبن تمام اوقاتمو پشت اون میگذرونم..و دیشب متوجه شدم که در شعاع یک کیلومتری اطراف تمامی همسایگان محترمه مشغولند به تماشا!



..

Wednesday، July 09، 2008

..


خیلی کاردارم ولی خوشحالم,نمیدونم چرا,الکی واسه خودم خوشحالم,خیلی کار دارم,وقتم خیلی کمه,ولی به طرز عجیبی سرخوشم,هنوز شیت هامو نبستم,هنوز کدی هام کامل نشده,ولی کوله مو میندازم پشتم و از سر فیاضی تا ونکو پیاده گز میکنم و پشت عینک چشم هامو میبندم تا بی واسطه صدای آبی رو که رد میشه بشنوم و هی واسه خودم لبخند میزنم..به درختا سلام میکنم و هی دست میکشم رووی برگا ,دیوار و نرده ها..همه هی بم میگن بجنب..که ااا پوسترت چی شد پس..ولی من بازم شال رنگی رنگیمو میزارم سرم و پشت ویترین مغازه ها ساعت ها وامیستم و هی الکی میرم توو تندیس چرخ میزنم و به زمین و زمان لبخند تعارف میکنم..سرم شلوغه اما باز سر کوچه مون خِرِ اون پسره که یه سگ سفید مامانی داره رو میگیرم و نیم ساعت توو کوچه با سگش هی بازی میکنم و هی میگم ژانتی..ژانتی بیا اینجا..سرم شلوغه..باید زودتر جمش کنم این پایان نامه کوفتی رو..کارم توو هواس..ارشدم توو هواس..رفتنم توو هواس..من ولی باز با امیر از راه پله ها مسابقه ی دو میزارم که کی زودتر میرسه و باز مثه بچه ها خسته که میشم ولو میشم روو پله ها که قبول نیس!از اول!تو جِر زدی!
زندگیم لنگه و من پرم از خنده و آرامش..

زندگیم لنگه و من میشینم رووی تاب کوچیکه و میزارم که باد تا هر جا که میخواد تابم بده ...




..
..

می‌دانی؟ راستش من دلم می‌خواهد خدا هنوز وجود داشته باشد، گيرم در حد يک توهم، در حد يک سودا.

..
هزارتوی آیدا

..

Tuesday، July 08، 2008

..



در طی جلسات کرکسیون :
من حالت یک دونه آدم خیلی ذوق زده رو دارم_سلام نازلی _
آقای استاد فرمودن که من ,در حد خودم,یک عدد آندو بالقوه هستم!!
من در پوست خود نمیگنجم!



:D

Monday، July 07، 2008

..


گاهی انگار خاک میپاشن تووی رابطه..انگاری همه چی میره زیر غبار..همه چی کم رنگ میشه..بی رنگ میشه..گاهی هر چی سر میکشی اون شعله رو نمیبینی که بالا بزنه..انگار همه چی رفته توو یه هاله..همه چی انگار توو یه مه غلیظ فرو رفته..

انوقته که دیگه حتا اون دست ها رو نمیبینی که میان که دست هات رو بگیرن..تو هم هوایی این غبار ,پس میزنی..پس میکشی...

..

Sunday، July 06، 2008

..
آقای خدا,من مطمئنم که شما خیلی کارت درسته و خیلی حالیته و اینا,
فقط اگه میشه یه ایمیلی ,چیزی بزنو به من بگو منظورت از این که گند زدی به فایل های ورد رساله ی من چی بوده,
قول میدم که آدرس میلت رو به کسی ندم و خودم هم هیچوقتی دیگه ریپلای نکنم میلت رو,

..

Saturday، July 05، 2008

..


خستگی جا برای دوست داشتنِ تو نمیزاره..

..

وقتی دنیات کدی میشود

Friday، July 04، 2008

..




..
زندگی مثل همین دستورهای اتوکد میماند..
تووی آن صفحه ی یکدست سیاه که برای تو مثل سن تئاتر, مثل استیج رقص است..بعد تمام آن بی میلی ها به این همه برنامه که امده و جای خط هات را پر کرده..بعد آن همه دلتنگیت برای راندوهای دستی وقتی مجبوری ساعت ها بنشینی و زل بزنی به این صفحه که سیاه..
می افتی تووی یک زندگی و برای خودت ان صفحه را که تمام شبانه روز روی Lcdگیرم آن پایین حتا جاخوش کرده میکنیش تمام دنیات..
آنوقت میشود که مینشینی برای خودت فکر میکنی دنیا چه مثل تمام این دستورات میماند انگار..
میبینی بعضی چیزها را هی باید موو کنی هی باید موو کنی و بگذاریشان جای درستشان و هی اگرucsشان را مشخص نکنی میپرند وسط صفحه و بالا پایین میشوند. بعضی چیزها,آدم ها را اصلن باید یاد بگیری لایه بندی کنی و براشان خووب ضخامت خط تووی لایه بدهی که فرداروزی سر پلات گرفتن دردسرت نشوند..
بعضی چیزها,آدم ها را باید بگذاری تووی یک لایه ی مخوفی و لاکشان کنی که هیچ جوره ی این زندگی جابه جا نشوند..اینور آنور نشوند یک وقتی..بعضی چیزها,ادم ها را باید بلکل لایه شان را خاموش کنی برای خودت که هر وقتی اصلن دلت خواست یک نگاهی بندازی بهشان و بگذاری یا بگذری....
..بعض چیزها,آدم ها را باید اصلن برداری ازشان یک بلاک درست کنی که هر جا لازمشان داشتی با یک اشاره انسرتشان کنی و حال کنی با خودت و بلاک هات..بعضی چیزها ,آدم ها را باید دسته دسته جم کنی با هم union کنی..بعضی چیزها را باید بهشان اسکیل بدهی و آنقدر بزرگشان کنی که همیشه پیش چشمت باشند..بعضی چیزها را باید با خودت,همگام با خودت همین طور فیسشان را extrudeکنی و بگذاری باهات پیش بیایند..بعضی چیزها را آدم ها را..به اجبار وقتی می افتند بین دو تا ارزش باید trim کنی..
بعضی ها را هم باید بگذاری برای خودشان تا هر جا بخواهند extreme شوند..
بعضی چیزها ,آدم ها را باید برداری multipleکپی کنی تووی خیلی جاهای زندگیت که مطمئن شوی که هستند! بعضی ها را باید ازشان چندتایی کپی بگیری و گوشه کنار و اینور انور بگذاری که یک وقتی اگر خواستیشان باشند همان دوروبرها..بعضی چیزها را باید از بعضی جاهای زندگیت slice کنی اصلن و desired sectionخودت را انتخاب کنی..بعضی چیزها را باید اصلن یک تیپر فیس بهشان بدهی و راه کنی برای بالا رفتن و رسیدن..بعضی ها را باید shell کنی و از میانشان به دنیات بنگری ,بعضی را باید subtract کنی از زندگیت..بعضی آدم ها را هم باید تا شعاع صد متری دوروبر خودت offset کنی و حالش را ببری..

گاهی وقت ها باید همینجور بنشینی و زندگیت را ,آدم هات را از ویوهای مختلف ببینی,بعضی ها را باید 3d orbitکنی و همینجور بچرخانیشان و زیر و بالاشان را برانداز کنی..شاید ببینی اصلن آنی نبودند که تووی تاپ ویو از خودشان نشان میدادند..بعد میرسی به جایی..یک آدم هایی که خیلی ارزش میشوند برایت که میبینی نمیتوانی همینجور نگه داریشان فقط ,که انگار این آدمه اصلن خیلی باید بیشتر باشد, که دلت میخواهد برداری ببری توو مکس رندرشان کنی..لایت و متریال بهشان بدهی,بعضی وقت ها بعضی ها حجمشان زیاد میشود مینشینی فکر میکنی..دودوتا چارتا میکنی میبینی که انگار ارزش ندارد بیشتر ازین رووش کار کنی..آرام میگذاریش یک گوشه ای برای خودت..برای وقتی دیگر شاید..شاید هم اصلن حالت ازش گرفته شد و پاکش کردی..
بعضی آدم ها را اما باهاشان تا تهش میروی,میندازیشان توو شیت براشان کادر میبندی ,بک گراند میریزی..تایتل میگذاری و پایشان نت مینویسی..بعد میبریشان 70*100ازشان پلات رنگی رنگی میگیری رووی گلاسه ی مات و بعدش میچسبانشان رووی بوم و میگذاری به تماشا..
فقط باید یادت بماند از فایل هات بک آپ بگیری که یک وقتی یک errorی ویروسی چیزی از راه نرسد و تمام فایل های زندگیت را به باد بدهد..


..

Wednesday، July 02، 2008

..


Life is not about finding yourself,
Life is about creating yourself!


نوشته‌ای چاپ‌شده بر يك ماگ در يكی از فروشگاه‌‌های غرب شهر / تهران_سلام آقای یک ذهن زیبا_:ی
..

Tuesday، July 01، 2008

..


همانا یکی از لذت های زندگی صفحه کلاچ نو و تازه است!



..
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.