Saturday، August 30، 2008

..

میشود همینجور که سرم را قایم کرده ام تووی انحنای میان شانه و گردنت آرام آرام نوازشت کنم که خوابت نبرد؟
میشود چشم هات را ببندی اما به خواب نروی و من رووی موج نفس هات که به آرامی بالا و پایین میبرد سینه ات را زندگی کنم؟
میشود شیطنت کنم با دست هام رووی تنت؟
میشود کم کم,کم کم ,یواش یواش خودم را بالا بکشم از زیر گردنت و برسانم به گونه هات,به لب هات؟
میشود همینجور یک ریز و ریز ریز ببوسمت؟بوسه های کوچک؟
میشود تو همین جا کنار من تا همیشه ی زندگی جا بمانی؟


..

Friday، August 29، 2008

..
کنارِ هم روو سکوهای جلوی میلادنور نشستیم منتظر..میاد جلو و با یه صدای خیلی آرومی فال هاش رو مقابل صورتم میگیره و میگه فال میخری؟..نگاه میکنم به صورت آفتاب سوخته و چرکش..چشم ها و موهاش منو یادِ پاشا میندازه..با خودم فکر میکنم پاشا حتمن الان پشت پیانوش نشسته و داره درسای جدیدی که گرفته رو تمرین میکنه..توو کیفم دنبال پول خرد میگردم و بهش میگم برمیدارم اما اگه بد بود باید دویست تومنمو برگردونیا...میخنده..چی؟
میگم اگه بد بود!میگه فالای من بد نیس..دستشو برمیگردونه:ازین وریا بردار..خوبن..من که برمیدارم و با خنده بلند میخونم
مزن بر دل زنوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
بقیه بچه ها هم ازش یکی یه فال میخرن..میبینم که همه حواسش به ذرت توو دست بچه هاس..میگم میخوای واست ذرت بخرم؟سرشو بالا میگره:نه..خوردم!
-اسمت چیه؟
-بهزاد!
ندا میپرسه مدرسه میری؟
با سر اشاره میکنه که نه..میگم بهزاد کوچیکه هنوز,نه بهزاد؟چن سالته؟
پنج نا انگشتشو میاره بالا:پنج سال!
میپرسه ساعت چنده؟
ندا میگه یه رب به دو..
چشماش دنبال یه پسر بچه کوچیکه که دست خواهر کوچولوی نازشو گرفته و دارن با هم ذرت میخورن..
-تو خواهر داری بهزاد؟
-آره کوچیکه,هر شب که میرم خونه واس خودم بستنی میخرم گریه میکنه,
میگم چرا؟مگه واسه اون نمیخری؟
-نه!
-اااا..چرا؟
میخنده..میگم بازم خواهر داری؟
میگه داداش دارم, اسمش آرینه!
بعد یهو با ذوق میگه:دیشب دندون نداشتا!امروز صب دو تا!! دندون در آورده بود!
از داداشاش و خواهراش حرف میزنه
دوباره میپرسه ساعت چنده؟میگم نزدیک دو!
میگه تا شب چقد مونده؟
میگم مونده..باید بشه 8اینا تا شب بشه!کسی میاد دنبالت؟
اول میگه نه,بعد میگه آره..داداشم!
متین میپرسه خونتون کجاس؟
با دستش انگاریکه بخواد به یه جای خیلی دوور اشاره کنه میگه فرحزاد!
متین میگه خب تا تو بزرگ شی کلی خونتون گرون میشه ها!
یکم با بچه ها حرف میزنه و من نگاه میکنم به بچه های اون دورور بر با تمووم لباسای مارکشون و دمپایی های بهزاد..
میگم بهزاد بستنی میخوری؟
دستشو گرفته به میله و میچرخه..
- نه بستنی الان سرده!!میخوام برم رانی بخرم!
میگم اووهه..حالا چرا رانی؟میگه دوس دارم!
ندا میگه چقد پول داری؟میگه نهصد تومن!! و یجوری میگه که انگار گفته ده میلیون!
میگم بهزاد من اگه جای تو بودم میرفتم آبمیوه میخوردم الان با بقیه ش شب واسه خواهرم بستنی میخریدم!
با سر اشاره میکنه که نه!
- میتونی به جای یه رانی سه تا آبمیوه بخری!
با غرور میگه پول دارم!
ندا میگه پولاتو خرج نکن خب,نگه دار,بزرگ که شدی زیاد که شد انوقت خرج کن..
میخنده..
دوباره میگه میخوام رانی بخرم.
ندا به من و ساکای توو دستم اشاره میکنه..اینم مثه توئه..همه ی پولاشو میده چیز میز میخره..
بهزاد به من نگاه میکنه:اینا رو ازین توو خریدی؟اشاره میکنه به در ورودی میلاد
میگم آره..بعد سریع میگم اما واسه تو که چیزی نداره .. میگه همش دختره؟
میگم آره همش دخترونه س..کفشه..پیرهنه..شاله..میخنده و میگه دخترونه!میگم آره..ولی تو پولاتو جم کن ,زود بزرگ شو,همه شو خرج کن

میره سمت پله ها..
میگم کجا میری رانی میخری؟
با دست اشاره میکنه به دکه ی انور
رو پله ها با بازی پایین میره نگاهش میکنم..پسربچه هه که با خواهرش نشسته با شیطنت ذرتای توو قاشقشو ازون بالا روو سر بهزاد که ازون پایین نگاشون میکنه میریزه..
مامانشونم اون کناره..با ناراحتی و عصبانیت و یکم بلند که بشنوه میگم با این همه دک و پز مادره بچه هه یه ذره شعور نداره..
ندا میگه بچه س..داره بازی میکنه...
میگم این اسمش بازیه یا تحقیر..
- اونا بچه ن, با هم کنار میان..
بهش میگم نه عزیزم مشکل اون خانواده اییه که به بچه ش یاد نمیده که اینا هم انسانن و ما اون اربابه ی برتر نیستیم!که دنیا همیشه اینجور نمیمونه..که همه ی زندگی ساکای توو دست من و مارک کفش و ساعت و دستبندم نیس..
-شایدم الان وقت یاد گرفتنش نیس..
-ولی من مهدکودکی بودم که بابام یادم داد..و خیلی بعدتر ازونم مدام بهم میگفت,همیشه ,که ارزش آدم ها رو داشته های مادیشون تعیین نمیکنه..
ندا معتقده من دارم سخت میگیرم و الان احساساتی شدم.سر میگردونم..بهزاد رفته..
هر کدومِ ما میتونستیم کودکی های بهزادو داشته باشیم اگه یکم محاسبات و نوشته های اون خداهه اینور انور میشد...
هر کدومه ما..
نبالیم به ماشینامون..به محله هامون..به مارک شلوارمون..به تفریحاته پرخرجمون..که فردا که پا شدیم شاید مثه دندونای داداش کوچیک بهزاد باشه یا نباشه...

Tuesday، August 26، 2008

..
داشتم فیلمی که بچه ها از جلسه دفاع گرفتن میدیدم بعد به یک سری چیزهایی پی بردم..
اینکه بنده علاوه بر اینکه در حرف زدن مدام از دستم استفاده میکنم و مثلن وقتی میگم مکعب با دستم یک مکعب در هوا رسم میکنم یا وقتی میگم مرکزگرا یا دست هام از طرفین به مرکز میام یا وقتی میگم اسپیرال دست هام را میچرخونم یا وقتی میگم نور با دستم پرتوهای نور رو نشون میدم و خیلی خیلی چیزای دیگه,یک خصوصیت تازه کشف شده ای دارم که بدنم رو هم,همراه با همون حرکات دست ها و تقریبن در هماهنگی باهاش حرکت میدم..که مثلن وقتی میگفتم گردش آب در سایت بدنم رو از کمر با چنان قری چرخوندم که خودم چشام چارتا شد یا وقتی میگفتم تعادل در مجموعه دو تا دستم رو در طرفین به نشانه ی احتمالن ترازو گرفته بودم و خودم رو به چپ و راست موج میدادم..یا وقت میگفتم حرکت روان مثل یک ماهی دست هام و در ادامه بدنم رو موج میدادم..یعنی اگر بدون صدا حتا به فیلم 45 دقیقه ا ی دفاع من نگاه کنید میتونید اونو به یک نمایش رقص سولوی درجا ربط بدین..

چنان میرقصیدم در میانه ی میدان که خودم هم باورم نمیشد..آدم یه وقتایی به یه زوایایی از خودش پی میبره که نمیدونه خوشش بیاد..خوشش نیاد..خوبه..بده..

لبخند دار بود شدید..
..

Monday، August 25، 2008

..


در راستای مرضی که ما داریم من نمیدونم چرا برای کسی که نمیخوایمش,برای کسی که میدونم اگه پا جلو بزاره قبولش نمیکنیم,برای کسی که اگه بهمون پیشنهاد بده رد میکنیم,برای کسی که میدونیم که نه,چرا هی عشوه می آیم و دلبری میکنیم؟
چرا واسش ناز می آیم و چشم ها رو میگردونیم و لبخند میزنیم و موهارو تاب میدیم و تنمون رو موج میدیم و کلی از جاذبه های فیزیکی و شیمیایی!!مون استفاده میکنیم؟
چرا اینجوره؟میخوایم چی رو به کی ثابت کنیم؟میخوایم چی رو نشون بدیم؟میخوایم سوزش طرف رو بیشتر کنیم یا که چی؟


..

هیچی دیگه,رفتیم انقلابو یه سری منبع های ارشدو که نداشتیم گرفتیمو الانم چیندیمشون دورِ خودمون و شادیم,مثه اون وقتامون که کتابامونو تازه میگرفتیم و عطرش مستمون میکرد و جلد میکردیم و اینا..
اینه که فعلن بساط سفارت و دانشگاهو برچیدیم و داریم میخونیم تا ارشد ببینیم چی میشه..

Saturday، August 23، 2008

..
تازه سه سالش تمووم شده

دستشو هی میبره طرف آتیشِ زیرظرف..
- رَهام جان نکن..عزیزم نکن!دستت میسوزه ها..
سرشو تکون میده:ولم کن,بزار بسوزم تا آدم شم!

!!

Friday، August 22، 2008

..

خوب من باید بگم به آقای خدا که من حاضرم هر 10سال به 10سال هم عروسی بشه توو خاندانمون عوضش اینجوری باشه و اینقده ی زیاد به همه مون,همه ی همه مون خوش بگذره و بدون نقص باشه همه چی و هی همه چیشون به همه چیشون بیاد و هی همه چی با همه چی جور باشه..
بمونه که 1ساعت و چهل و پنج مین در مسیر غرب به شرق در حال حرکت بودیم و کم کم داشتیم میرسیدیم به خودِ دماوند بس که اشتباه رفتیم..
با اون تالار خوشگل و مهمونای خوشگل و اون BMWی خوشگل و اون لباس عروس خوشگل و عروس داماد خوشگل ..
..
تو خوشگلی..آره!
..
اینه که من شدیدن دچار جوزدگی شدم و تا پاسی از شب اوون وسط واس خودم قر میدادم قر دادنی..و البته که کسایی که منو میشناسن میدونن من هر جایی و هر قدی نمیرقصم ,اینه که بد جوی بود آقا بد جوی..این آقای ساسی مانکنشونم مارو گیر آورده بود ازمون حسابی استفاده ابزاری کرد واسه گرم کردن مجلس..
..
چه جوری؟
اینجوری؟
..
یعنی من مُردم واسه آقای پسرعموهه و عروس زیبا و شادابش با اون لباس عروس ساده و خداش,با اون همه زیبایی و پرفکتی..
که من بعد 11 سال اون یکی پسرعموهه رو که بروز چارتا کلام فارسی حرف میزنه رو ببینم و ببرمش اون وسط و قر نده هیچ و من ندونم این همه مدت اون ورا قر هم یاد نگرفته بده خوب؟
با اون همه قشنگی همه چی و منِ نخورده مست و ..آخرشم کلی دلتنگی و عروس و دامادی که نمیمونن و میرن و کلی غصه ی قاطی با شادی و کلی همون توو لحظه و کلی پسرعموهه ی سایلنتِ خوش تیپ و داداش دومادِ من..
بعد الانش من یه دونه افسرده م..
..

Tuesday، August 19، 2008

..

بدترین قسمت تصمیم گیری مال همین اولش است..باقیش تویی و ادعایی که کرده ای و راهی که باید بروی..برای من اما سخت ترین قسمتش همین اولش است..
تو میدانی و من هم, که میمیرم برای کارهای همینجوری که یکهو بهم بریزد تمام مسیر و فکر و آینده و همه چی را ..اما تووی تمام این گردو خاک ها و بریز بپاش ها تو را میبینم که آن کنج خاک گرفته ی خلوت نشسته ای و تماشا میکنی مرا..
میلرزد دست و دلم..نگاهت میلرزاند دلم را,سستم میکند ,انگار یک دیوار میکشد جلوی تمام آن رویاهام..گفته ای کاری نداری..گفته ای تا جایی که پا بدهد پای رسیدنم به خواسته هام میمانی..گفته ای عشق بند نیست..قفس نیست..
گفته ای ولی هرگز نگفته ای که دوری دلتنگی دارد و چه دردی دارد تصمیم گرفتن برای آینده که تو را تووی خودش نداشته باشد..
سخت است من بنشینم پای حرف های نیما,سخت است کارهای گروهی رویا را ببینم تووی دانشکده شان,سخت است امضای کولهاس را پای کتابش ببینم و دلم بخواهد که,باشم,ببینم,تجربه کنم و یکهو تصویر تو بیاید و هاله شود و کدر کند تمام خواسته هام را..بخدا سخت است..
سخت است تنهایی بنشینم و تصمیم بگیرم و بعد هی تو بیایی رد شوی و من لعنت بفرستم به تمام دنیا..

انگار افتاده ام تووی یک حفره ی خالی و هیچ کس جز خودم بالا نمیکشدم..تو هم حتا..



این زندگی لعنتی

..

Monday، August 18، 2008

..



آقای خدواند به من یک سیت در گوشه ای از استخر بازی های Beijing2008 بده و برای ساعت ها مرا در خلسه فرو برده و از خرده فرمایشاتِ من در امان باش..







Just WOWWW!!

arash ashoorinia photography

Saturday، August 16، 2008

..


-اگه قد من یه ده دوازده سانتی بلندتر بود شک ندارم که میرفتم پاریس و مدل میشدم..
-همون قضیه خدا و خر و شاخ و ایناس دیگه!

Royal Ontario Museum
Toronto, Canada
by Daniel Libeskind


you are my GOD Daniel!!

..

آخر هفته اون عروسی تاریخیه داره به وقوع میپیونده!
همونی که ما از فروردین داریم خودمونو واسش میکشیم بس که پتانسیل عروسی توو خانواده ما پایینه و بس که دخترا و پسرامون تن نمیدن به این زوجیته..
اینه که وقتی خبر عروسی یکی میشه همه با دهن باز میگن نههههه!جدن!!!فلانی؟!!!با کی؟؟
و خلاصه که سوژه داریم حسابی!
اینه که من قربون پسرعموهه میرم که بعد 4سال داره میاد و کل فامیلو میخواد جم کنه و جشن بگیره این همسرشدگیشو..
دلمم واسش یه ریزه شده و فک میکنم این موجوده چه جوری حاضر شده زن بگیره و خیلی اصن دوس دارم خانمِ عروس رو ببینم که بدونم این کی بوده که این کله شقو وادار کرده که تن بده به زندگی مشترک..


و این اولین عروسی زندگانیه منه که من یه هفته قبلش با همراهی دوستان لباس و کفشو و اکسسوریم حاضره و درگیره مدل مو و این حرفام..
اینه که شادمه بدجور..

Wednesday، August 13، 2008

..


من میمیرم برای تو و دست هات که قوی و مهربان اند..
من میمیرم برای تو و سینه هات که سر که میگذارم رویشان دست های توست که می آید مینشیند روی موهام وپایین می آید و میرود زیر چانه ام.. و لب هام که..
من میمیرم برای تو و آن دست هایی که زیر شانه هام را میگیرند بلندم میکنند و میچرخاندم که جیغ بزنم و تمام وجودم سرشار شود از ذوق و شادی..
من میمیرم برای تو که یکهو از پشت دست هام را قفل کنی به هم و آرام بلغزی رووی گردنم..
من میمیرم برای تو و بازی ها و شعرها و کلمات اخترعی مان..
من میمیرم برای تو و آن شیوه ی دوست داشتنی آشپزی ت..
من میمیرم برای تو و غرور و اخم ها و شیرینی هات..
من میمیرم برای تو که همه نگاه کنند بهت و من دست بیندازم تووی بازوت و پز تو را بدهم به تمام دنیا و آدم ها..
من میمیرم برای تو,برای مردانگی و مهربانی و زیبایی و غرور و عاشقی ت..
من میمیرم برای تو و این همه سال با هم که زندگی..که عاشقی..
من میمیرم برای تو و چشم هات که این همه عشق..
من میمیرم برای تو و لبخندت که بوسه میشود رووی گونه های زندگیم..

من میمیرم برای تو..یکی از همین روزها من میمیرم برای تو...


..

Tuesday، August 12، 2008


مارمولک کشف شده توسط جناب امیرمهدی در حیاط ویلای مربوطه

Monday، August 11، 2008

..

اگه شما هم یک سری مهمونِ عزیز دارین که نمیدونین چه جوری از پس این همه خستگی همراه با ذوق کنارشون بودگی خلاص شین,اگه خونه پدری شما در روزهایی از سال در حکم هتل قرار میگیره,اگه صداتون گرفته بس که جیغ و داد زدین,اگه زانوهاتون ترکیدن بس که رانندگی کردین و کلاچ و ترمز گرفتین,اگه دیگه تحمل جک گفتن ها و داستان سرایی ندارین,اگه دهنتون سرویس شده تا هی هر روز یه جای جدید پیدا کنین که برن و بترکونن,اگه خسته شدین بس که واسه آقابون دختر جور کردین و و اسه خانوما بسترو مهیا کردین,اگه مردین تا بساط عیش و نوش و فیلم و هندونه رو هر شب واسه یه عده جوور کنین تا دو ساعت نفس بکشین,اگه مردین بس که ازینور به انور کشیده شدین و نقش GPS رو بازی کردین واسشون,اگه از بچه ی 2ساله تا مرد 40ساله بهتون به عنوان اسباب بازی نگاه میکنن,خوب بهترین راهش اینکه که یه پازل سه هرازتایی بخرین و بریزینش روو میز ناهارخوری و جماعتی رو مشغول و خودتون نفس راحتی بکشین..
با این سرعتی که پیش میرن گمونم البته دو روز بیشتر دووم نیاره این آرامشه..
..
حالا من کاری ندارم ولی این صاحبان مشاغل که به کارکنان و کارمندان و اساتید و مهندسای خودشون مرخصی های 10 روزه و 14روزه میدن اگه به فکر کاروبار خودشون و چرخه اقتصادی مملکت نیستن حداقلش به فکر اون عده ای باشن که این افراد مرخصی گرفته به منظور سپری کردن تعطیلات در کنارشون اتراق میکنن!


..

پ.ن.واسه تک تکشون میمیرم و این لبخندای خوشگل و ذوق و شادابیشونو با دنیا دنیا آرامشِ تنهایی عوض نمیکنم!

Sunday، August 10، 2008

..


بعضی چیزا شخصیه,مثه حوله,مسواک,لپ تاپ,موبایل,..مثه وبلاگ..
بعضی چیزا عمومیه,مثه روزنامه,خیابون,کتاب,سینما..مثه اینترنت..

...

Friday، August 08، 2008

CHina Central Television Headquarters
by OMA

Finally done!

..

میگه من از این در که برم بیرون از یاد تو و تمام آدم های اینجا میرم..شما کنار هم میشینین,حرف میزنین,میخندین و انگشت هاتون رو رووی لبه ی فنجون های قهوه تون میکشین و یادتون نمیاد به ادمی که همین جا کنار شما نشسته بود و وقتی حرف میزد تووی چشم هاتون نگاه میکرد و لبخند که میزد از ته دل بود انگاری که یک نفر میبوسدتون...


...

Thursday، August 07، 2008

..


زنگ زده شرکت آب ناحیه,میگه آقا یعنی ما مطمئن باشیم آبمون تا یه ساعت دیگه میاد؟ازونور امیر مهدی داد میزنه نگران نباش,تویی که من دیدم اگه خوب تمرکز کنی کارِ ده دقیقه ست واست..

من: (:/

...

پ.ن.اینروزها منم و یه گله آدم ریز و درشت و بزرگ و کوچیک که به من به عنوان دلقک همه چیز دانِ لیدرِ راننده ی شخصی نگاه میکنن!

Tuesday، August 05، 2008

..

نمیشد این آقای خداوند یه ترتیبی میداد این هورمونای زنانه حداقلش تابستونا برن مرخصی و بیخیال شن؟

..

Monday، August 04، 2008

..

چگونه برنزه شویم یا
بگذارید برای پوستم خودم تصمیم بگیرم


بهش گفتم نکن!
گفتم حیف پوست لطیف و خوشگلت نیس ؟
گفتم یه روزه که نمیشه
باید چن روز متوالی تو دوره های زمانی کم طی بشه این روند
گفتم ماهارو نبین و فک نکن که دو روزه اینجور شدن اینا
گفتم ندا روزی نیم ساعت با کلی روغن و خیس کن و خشک کن نشست تا این شکلی شد
گفتم توو یه روز یهو نمیان 4ساعت بکپن زیر آفتاب
بهش گفتم آخرش فقط پشیمونیش میمونه واستا
گفت نه,من دوس دارم,اصن نصف دلیل اومدنم این بود,مهیارم پوست برنزه خوشش میاد,خودش گفته
گفتم خوب یه هفته بمون
سر وقت ,سر فرصت,ببین من حوصله ی اشک و ناله هاتو ندارما
گفت یعنی چی..اصن بزارین اقلن واسه پوستم خودم تصمیم بگیرم!
الان چهار روزه که نمیتونه به پشت بخوابه ,روزی دو بار واسش زینک اکساید میزنم,تموم صورتش به صورت گوجه فرنگی دراومده,صب تا شب نق نق میزنه و میگه باید زودتر بره تا به کلاسای زبانش برسه,حتا بند سوتینشم نمیتونه رووی شونه ش تحمل کنه..موهاش که میخوره پشتش اشکش در میاد..تمووم تنش داره پوسته پوسته میشه..مهراد خوشش میاد از پوسته ها که یه تیکه کنده میشن,نگاه میکنه به جای پوسته ها ومیگه این که دوباره رنگ خودمه!یه چیز بزن نریزن!!


تحمل یه دهه هفتادی توو این یه هفته یکی از سخت ترین کارای زندگیم بود..نصیبتون نکنه خدا..


..

Sunday، August 03، 2008

..


لباس نیاورده بود با خودش..میگردم توو کمد ..میگه مطمئنی اینا سایز خودته؟احتمالن واسه چهار سالگیت نیس؟از بیبی بنتون میخری لباساتو؟
بزور به تی شرت گله گشاد پیدا میکنم و نگه میدارم جلو صورتش:خویه این؟اندازت میشه؟
نگاش به تاپ سبزه میفته: خدایی شما دخترا اینا رو نصف قیمت میخرین؟خوب اینا که یک چهارمه یه پیرهن کامله..


..
..
کوچولو:یه توچولو صبر .کن.من بیام
من:زود باش ,صبرم تموم شد
کوچولو:یه دونه بزرگ صبر کن!

..
..


خوب تابستونه,گرما داره,خورشید داره,دریا داره,ساحل داره,یه عالمه خوش گذشتن و دوست و آشنا داره,یه عالمه دوتایی ها و چارتایی ها و شیش تایی ها داره,یه عالمه پچ پچ و شیطنت و نقشه کشیدنو و بالش بازی داره..یه عالمه ی عالمه خنده و والیبال و سیخ گوجه و کوبیده و کلی شبونه های دور هم جمع شدن و آتیش روشن کردن و حرف زدن و اعترافات و عاشقانه ها و اشک ها و لبخندها داره ..تابستونه و لم دادنای زیر آفتاب و شن داغ داره ..من عاشق این وقتای سالم که تموم دوست و آشنا روو سرت هوار میشن و انگار که تموم خوشی ها دارن جلو چشات رژه میرن..تابستونه و یه عالمه قیافه های خنده داره ِ آفتاب سوخته..
دوس دارم این روزهامو..آدم هامو..لحظه هامو..حتا این گونه های داغ ودماغای مثه تربچه مون رو..

..
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.