Monday، September 29، 2008

.

باز دور روز ما نبودیم برداشتین دهن این میدون سروو صاف کردین؟که ملت به هوای میدون گازشو بگیرن و نبینن چراغارو هی و کیپ تا کیپ 17 دقیقه دور میدون ماشینا تکون نخورن حتا یه میلو و بپیچن توو هم هی؟
یعنی اصن که چی؟
.
امروز ,پارک وی,یه 206زد به یه دونه ازین سروان های راهنمایی..موندم توو اون ترافیک با چه سرعتی زد که سروانه افتاده بود و انگار شاید بیهوش بود..
.
یعنی عاشقتم تبلیغِ روزانه ی پارک وی که همیشه لبخند داری کلی..جتا بعدِ کلی بار..

خانم گشت ارشاد!شما ساعت 9 صبح در خیابان چه میکنید آیا؟؟
چمران 7:45 یعنی یه پارکینگ واقعی
..
.
این بود خیابان نویس های امروز من
نقطه

Sunday، September 28، 2008

.

من دارم میمیرم الان ازین همه تبریکای خوشگل دوستای مجازی نازنین.. و یه آدمای عزیز و دوست داشتنی ای که من اصنشم فکر نمیکردم وبلاگ منو بخونن...بدونن..
مرسی از این همه موجی که محبت شده اومده دورِ من میگرده..مرسی..
.
کاش بودین..
کاش امروز میون اون کوچه پس کوچه های دوست داشتنی بودین..کاش دست میکشیدین مثه من رووی آجرا و سنگای دیوار..رو شاخ و برگای ولو شده ی درختا ..
کاش بودین امروز میون اون همه باد..اون همه برگایی که میرقصیدن و میچرخیدن دورِ آدم..میون اون همه نم بارونی که قاطی باد میومد مینشست روو صورت..رو گونه ها..رو لبات..
که پاییزه اومده و خودشو جا کرده توو دل این شهر..
که این همه باد ..خاک..آب..
این همه زندگی..
عاشقتم خدا که ازین گیفتای خوشگل میفرستی واسم ..
عاشقتم یعنی ها..!!

.

Saturday، September 27، 2008

.
کم نبوده روزهای تولدی که دور از خانواده بودم..از17سالگیم تقریبن هر تولدمو توو یه شهر و با آدمای مختلفی بودم..
اما نمیدونم چیه این تولده انقده دلگیره اندفعه..
شاید واس این که حتا اون آدم جورواجورام هم نیستن دیگه و روز جمعه ای دوسته رو که گذاشتیم فرودگاه من دوباره اومدم توو این تنهاییه..
انقدر سنگینه تولده که من همین که پامو از در شرکت میزارم بیرون یه بغض بیاد قد هندونه بشینه توو گلوم..
که من هی هر کی زنگ میرنه واسه تبریک بگم چرا هیشکی پیدا نمیشه توو چشمام نگاه کنه و بگه تولدت مبارک..
باید امروز وسط ولیعصر داد میزدم تولدمه امروز..
که توو گلوم موند و ومنم که هی طاقت ناراحتی خودمو ندارم رفتم یه کیک کوچولوی خوشگل نسکافه ای واس خودم خریدم با شمع و سیستم و اینا..
بعدم الانا میخوام دیگه واس خودم تولد بگیرم..
شامپاین هم که نداشتیم جاش دلستر دارم..
خلاصه که جاتون خالی دارم همین جا هم قر میدم با این آقای ساسی مانکن, قر دادنی..
.
.
.
.
یادتون هست فیبی؟
که تمووم سی سالگیش فکر میکرده سی و یک ساله بوده؟
هووم؟
خب من تمووم بیست و سه سالگیم فکر میکردم بیست و چهارسالمه..
تموومِ بیست و سه سالگیم!
و خب عکس العمل فیبی یادتون هست؟
هرچی بیشتر میگذره میفهمم که چرا دوستان میگن که من در درون خودم یک فیبی دارم!
.

حس میکنم بیست و سه سالگیمو گم کردم..
.

پ.ن.ها دنیا..فیبی درونمون هم وارونه س هی یعنی..؟

Thursday، September 25، 2008

.
من چشم هام را جا میگذارم اینجا برای تماشای تو..
.
.

Monday، September 22، 2008

.
نکنید آقاجان..نکنید!

آقایون و خانم هایی که انقد ادعاتون میشه و احساس بافرهنگی و باکلاسی و روشنفکری میکنین,من دیدم خیلیاتونو که با کل خیابون مثه سطل زباله رفتار میکنین,من دیدم که همینجور از زیبایی اروپا و فرهنگ مردمونش حرف میزنین و همونجور پلاستیک نی آبمیوه تونو از شیشه ی ماشین پرت میکنین بیرون,من دیدم که سوار اون ماشینای شاسی بلندتون میشینین و توو جاده ازش خروار خروار آشغال میدین بیرون,من دیدم که دارین قدم میزنین و با جفتتون عاشقانه میگین و اون پلاستیک کذایی پاکت سیگارتونو همینجوری از دستاتون ول میکنین توو هوا تا خداوندگار به یه سطل آشغالی برسونتش,
من دیدمتون که بچه تون که پوست موزشو میده دستتون از شیشه پرت میکنین بیرون اما توو خونتون بچه هه یه نخود بندازه زمین به آتیش میکشینش,
من دیدمتون که خودتون دهن جاده های خوشگل شمالمون رو سرویس میکنین و بعد که میرسین لب دریا به فحش میکشین اون ملتی رو که آشغالاشون رو میریزن توو ساحل و بعدم یه چیزایی حواله ی دولت مربوطه میکنین و غر میزنین که مالیاتی که میدین کجا میره..
و نمیفهمین,نمیفهمین ملتی که هنوز فرهنگ اینو نداره که اون زباله های کوفتیشو همینجوری ول نده توو کوچه و خیابون لیاقت یه شهروند درجه یک بودنو نداره,
اصن ما آدما خودمونیم که لیاقتمونو تعیین میکنیم,خودمونیم که با رفتارمون به بقیه نشون میدیم که چه جورایی مجازن باهامون رفتار کنن,
آره فرهنگی و تمدن یعنی همین,
یعنی همین چیزای به نظرتون کوچیک..
آدمایی که زباله هاشونو میریزن توو طبیعتی که واس خودشونه,آدمایی که کمربند ایمنی شون رو تا میرسن به پلیس راهنمایی با دست نگه میدارن ,آدمایی که دوبله پارک میکنن,آدمایی که با آب لوله کشی کل کوچه رو آبیاری میکنن,آدمایی که توو تاکسی که میشینن خودشونو ولو میکنن رو نفر بغل دستیشون,آدمایی که توو بانک,توو بیمارستان,توو تاکسی با موبایلاشون با صدای شونصد دسی بل صحبت میکنن,آدمایی که تو صف میان و جلو وامیستن,آدمایی که توو صف یکی میاد جلوشون و حوصله ی اعتراض ندارن,آدمایی که تا چراغ سبز نشده شروع میکنن به بوق زدن,آدمایی که سرشونو از ماشین درمیارن و یک چیزهایی همراه با اسامی خواهر و مادر و بالاتنه و پایین تنه به همدیگه میگن,آدمایی که رووی خط عابر وامیستن,ادمایی که توو هر منصبی هستن از بالا به آدما نگاه میکنن و دهن زیردستاشونو سرویس میکنن,آدمایی که به راحتی دروغ میگن,تهمت میزنن,مسخره میکنن,پشت سر این و اون حرف میزنن..

این آدمایی که ما باشیم لیاقت اون کشوری رو نداریم که برقش راس ساعت 10 نره و صفای بنزینش کل بزرگراهو طی نکنه و ترافیکاش نره روو مخت و گشت ارشادش سوهان روحت نشه..

جای این همه تزها و اداها و ادعاها اولش بیایم یکم فرهنگ شهروندی رو یاد بگیریم ...
..
.
.
اینو اگه نگم دق میکنم:

کوچولو با انگشت هاش فرو میکنه توو سینه هام هی:
-این جیمبوولیات* اذیتت نمیکنه؟سنگین نیس خاله لالا؟

!!
*جیمبوولی یک واژه ی کاملن اختراعی و خودساختشه برای خطاب عضو موردنظر!
!

Sunday، September 21، 2008


این تصویر بک گراند زندگی من است این روزها_سلام Mister Blackboard-

Saturday، September 20، 2008

.
.
برای ثبت در تاریخ:
امروز یکی از بهترین اتفاق های زندگی من رخ داد!اتفاقی که یک تغییر بزرگ و عالی خواهد بود!
اتفاقی که با شنیدن خبرش به مدتی طولانی با کوچولو شعرهای دامبولی خوانده و رقصیدم دیوانه وار!

.
کوچولو در فاز هایپراکتیوه و مشغول سرویس کردنه دهنمونه
من آروم رو به خواهره:پدرسوخته ببین چه پررو و سرتق شده دیگه گوش به حرف نمیده
کوچولو ازون طرف:زشته خاله لالا!حرف بد نزن..من شنیدم!یاد میگیرما!..
.


پ.ن.دوسال و چهارماهشه!!

Friday، September 19، 2008

.
دلم نیمخواد اینو بگم ولی سختش میشه آدم خوب..هی روزای اول همه چی گل و بلبله و بهت میرسن,نازتو میکشن,واست میارن,میبرن,میشورن,نازک تر از گل بت نمیگن و ته جمله هاشون یه عزیزم و خوشگلم و قربونت برم میچسبونن..بعد اما کم کم که میگذره وقتی تو همونجور که از تخت درمیای ولش میکنی..وقتی جورابات اینور و انور ولو میشن ,وقتی نصفه شب به اسنک خوری میفتی و ظرف و ظروفو ول میکنی توو سینک..وقتی ساعت 2شب صدای فیلمه رو میاری بالا ..وقتی یهو میزنی زیرِ آواز..وقتی گاهی دلت نمیخواد صبونه,ناهار یا شام بخوری..وقتی جای آیین های صله رحم خانوادگی ترجیح میدی توو اتاقت بشینی و پازل جدیده رو تموم کنی..وقتی حوصله ی سوال جواب پس دادن نداری..وقتی میری بیرون و ساعت برگشتتو با شروع غر زدنا تنظیم نمیکنی..وقتی 1شب میری توو پارکینگو یهویی میزنی بیرون..وقتی تحمل 3تا نظرِ دیگه رو دوروبرت نداری,همه ی اینا همین میشه که تن صداها میره بالا,گله میکنن,غر میزنن,عصبانی میشی,غر میزنی,اعصابت خرد میشه میری تو اتاقت,همه ی اینا یعنی اینکه تو باید بری توو جنگل زندگی کنی بس که تحمل زندگی اجتماعی رو نداری..بعد میشه همین که میگی گورِ بابای تعطیلاتو و تا میتونی بهونه جمع میکنی که زودتر برگردی و واس خودت ول شی توو اون خونه ی فسقلی..
.
.
میفرمایند چه جوری؟
ما بایستی در هر شرایطی اعم از ایستاده,نشسته,لمیده,قری به کمر خود داده و بگوییم :اینجوری!

Wednesday، September 17، 2008

.

باید چیزی بنویسم..باید چیزی بنویسم که یادم بماند این روزها را..
این روزهای کرخت و ملس را..این روزها که منم و تویی..
این روزها که آفتاب مرده ی شهریور می آید مینشیند رووی دست های تو و من که رد نور را دنبال میکنم رووی تنت..
باید چیزی بنویسم برای این روزها..این روزهایی که تو تووی زندگی من انگار کش آمده ای و من هرجا که عبور کنم تو را میبینم..که راه میشوی..فرش میشوی..
این روزها که تو قدم به قدم با من می آیی و این برگ ها که آهسته می ریزند جلوی پاهایمان..
باید چیزی برای این روزهای ساکت و ولرم و آراممان بنویسم برای بعدها..روزهایی دیگر..تووی آن شهر شلوغی که تو را ندارد بس که غربت دارد و دلتنگی ..باید بنویسم این روزها را تا یادم بماند و بعد وقتی آرام تکیه داده ام به دیوار و زیرلب میخوانم که دلم گرفته است..دلم عجیب گرفته است..این روزهایم را بیاورم زیر دندانم و با خودم مزه مزه کنم..که شاید لحظه ای..یک لحظه ای حتا آرامش این روزها بیاید تووی آن همه کلاف دلتنگی..
.

Tuesday، September 16، 2008

.
ابتکار صدا سیمای جمهوری محترم اسلامی در پخش مراسم توزیع مدال بچه های والیبال پارالمپیک( که قهرمان شدن و به نظرم کار خیلی مهم و ارزنده ای کردن) در نوع خودش جالب و دیدنی بود!
آقایون برای اینکه ماها توجهون به خانم های آستین حلقه ای و دامن کوتاه جلب نشه و مبادا که در گناه بیفتیم در هنگامی که این خانم ها توو شات نزدیک تصویر قرار میگرفتن در یک اقدام مبتکرانه تصویر رو در صحنه هایی از بازی فِید میکردن تا ما تمرکزمون رو بر خانم های یک شکل و کپی پیست شده ی چینی از دست داده و دچار گناه نشیم!
واقعن من به این همه خلاقیت تبریک میگم!
.

اینجا امروز به ثانیه ای سیل شد و به ثانیه ای آقتاب زد..

Saturday، September 13، 2008

من که بد نیستم اما تو خوبی..
تو خوبی و من همیشه باید پای مهربانی های تو کم بیاورم..


..
من اخم میکنم ,سرمو برمیگردونم و گوشمو تیز میکنم که بفهمم چیکار میخوای بکنی..سکوت کردی ,سرمو برمیگردونم و نگاهت میکنم ,هنوز روو صندلی نشستی ,پاتو گذاشتی روو میز و دست هاتو زدی به سینه ت و به من نگاه میکنی..با همون حالت همیشه ی خودت..با اون لبخندِ غریزیت..

یه چیزی هم که یاد گرفته باشم توو این سالا همینه که آدم اگه چیزی میخواد بیجا میکنه که ادا درمیاره..که آدم اگه دلش کسیو میخواد بیجا میکنه اخم کنه روشو برگردونه..که من اگه میخوام سر بخورم زیر گردنت بیجا میکنم از اتاق میزنم بیرون و میام و میشینمو تلویزیون و روشن میکنم و انگار که اصن حواسم بت نیس..که تمووم حواسم هس و منتظرم که پاشی بیای و من هی باز خودمو لوس کنم و ادا در بیارم..توو این سالا یاد گرفتم اگه من میخوام که بپرم توو بغلت با یه عالمه بوس و بغل بیخود میکنم اگه فک کنم الان باید خودمو لوس کنم و محل ندم بهت..
بیخود میکنم وقتی ازت ناراحت میشم,که همشم دو دقیقه بیشتر دووم نمیاره بات حرف نزنم و یجوری ادا در آرم که انگاری اصن نیستی..
که یاد گرفتم حتا اگه ازت ناراحتم یادم که هس بغلتو با دنیا تاق نمیرنم..که یادم باشه امن ترین جای دنیا بغل توئه..که یادم باشه توو بغل تو میشه همه ی دنیا رو ریخت توو سطل آشغال..
که یاد گرفتم آدم اگه چیزیو میخواد به دستش میاره..که سارا دیر نباش!دیر نباش..
همه ی اینا یعنی من دووم نیارم یه دقه و بیام و هوار شم روو سرت و تویی که از تموم دنیا سَری..
.
.

Friday، September 12، 2008

.
.
به تو

برایم نوشته ای که دنبالم میگردی..
برایم نوشته ای که جابجای آن شهر دود گرفته را دنبال نشانی از من میگردی..
گفته ای که می ایستی نبش مهستان هر روز ساعت 5 که من طبق عادت مالوف بیایم و رد بشوم ,سرخوش,بی خیال,سر به هوا..
برایم نوشته ای که شهر مرا کم آورده ..و من لبخند میزنم..
میگویی نمیتوانی..
برایم نوشته ای که روزهات سختند..
برایم نوشته ای که میخواهی پیش بیایی اما یک سنگی انگار بسته اند به پات..برایم نوشته ای که میدانی,که میدانم هیچوقت دیگری نمیتوانی عشق را برگردانی به یک رابطه ی دوستی ساده..
برایم نوشته ای که میترسی و سخت دلتنگی..
برایم نوشته ای که میترسی پیش بیایی و پایت یک جایی گیر کند..
برایم نوشته ای که تووی تمام این روزها..
برایم نوشته ای و من حتا لبخند هم نمیزنم دیگر..
برایم نوشته ای و من حتا دیگر وقت خواندن میل هات ناراحت نمیشوم..دلخور نمیشوم..
حتا دیگر خنده ام نمیگیرد..حتا دیگر به سماجت های عاشقانه ات فکر نمیکنم..
حتا دیگر به آن لجبازی های کودکانه ات که روزهامان را به باد داد فکر نمیکنم..
دیگر حتا دیدن نامت تووی میل باکسم مرا تکان نمیدهد..
حالا که میل میزنی من میلت را باز میکنم..میخوانم..میبندم..حتا دیگر مثل چند وقت پیش پاکشان هم نمیکنم..دیگر آن همه حس های قدیمی هیچ کدامشان نیستند..
آن روی بی تفاوتی من است که این وقت ها رابطه ام با تو را پیش میبرد..دیگر جزئیات تو,چهره ات,خاطراتمان تووی یادم نمی آید..دیگر حتا تو برایم خاطره هم نیستی..
حالا من میل هات را میبینم و میگذرم..عکس هات را میبینم و میگذرم..ردپات را میبینم و میگذرم..
حالا انگار روزها و ماه ها و سال هاست که من تو را گذاشته ام و گذشته ام..
حالا دیگر برایم هیچ شده ای..برایم عادی شده ای..و تو میدانی من به کجا میرسم که یک آدمی برایم عادی شود..و تو میدانی که آدم های زندگی من همه شان برایم فوق العاده اند..دانه دانه شان..


و تو میدانی الان چقدر سقوط کرده ای؟...

Thursday، September 11، 2008

.
اوی خره، امروز چی؟ يک امروز را که زنده‌ای، ها؟
آیدا
..
.
بهاره خانم مدرسه‌ی ما
ساسان.م.ک.عاصی
.

Wednesday، September 10، 2008

.


با تو امنم..با تو امنیتم..با تو نگران نیستم..با تو تنهاییم را ترانه نمیخوانم..با تو خاطرم جمع است..با تو دنیا هم با من مهربان تر است..
.

Monday، September 08، 2008

.

هر کسی در زندگیش به نوعی از آدم احتیاج داره که یک وقت هایی,به شونه هاش تکیه کنه و بشنوه که همه چی مرتبه..

آدمی که شوهر نباشد,مادر نباشد,خواهر نباشد,دوست نباشد,همسایه نباشد,همکار نباشد,همکلاسی اسبق نباشد,آدمی بدون هیچ منصبی و نسبی..

Sunday، September 07، 2008


.
رمضان همیشه برایم دوست داشتنی بود..چه زمانی که کودک بودم و شوق روزه داشتم و چه بعدترها که روزه گرچه نداشتم اما عطر رمضان که تووی شهر میپیچید لذتم میشد...مناجات ها با آن آهنگ دلنشینشان و آن اذان دوست داشتنی موذن زاده مرا یادِ هرچه که خوب بود می انداخت..
..
حالا اما رمضان برایم سخت سنگین و دلگیر است..
حالا رمضان که از راه رسیده دلم لک نمیزند برای برای افطاری های شلوغ خانه ی مادربزرگ,برای سفره های افطار,برای دسته های تازه ی سبزی,برای نان تازه و چای داغ که بخار میزد..
حالا دلم لک نمیزند برای دل ضعفه های کودکانه ی دم افطار و مادر که میگفت بخوابم تا گشنه تر نشوم و میگفت که فرشته ها تووی خواب به بچه ها افطار میدهند..
حالا دیگر دلم لک نمیزند برای آن سحری های خواب آلودِ من که میترسیدم خواب بمانم و مادر نگذارد که روزه بگیرم..
حالا دیگردلم لک نمیزند برای مناجاتِ دم افطار..
برای اذان..و برای آن سیری دلچسب بعدِ اذان..
حالا رمضان که شده..امسال..چهره ی تو یاد می آید که سالِ پیش, وقتی مناجات ها را میشنیدم زل میزدم به آن همه درد ِپنهان تووی صورتت و دعا میکردم!دعا میکردم برایت که معجزه شود,که تو یکهو از جا بلند شوی..لبخند بزنی و من برایت سفره ی افطار بیندازم..
حالا ,امسال,موذن زاده که اذان میزند وجودم بغض میشود از آن غروب دلگیر رمضان پارسال که تو پای همین اذان کنار من,دست هات تووی دست های من,نفس هات دیگر بالا نیامد..
حالا رمضان مرا یاد چشم های عسلی تو می اندازد که دست که کشیدم رووش,دیگر باز نشد..
حالا رمضان که میشودتمام وجودم پر از بغض میشود..ویکجور کینه ی عمیق ,از خدایی که برای دل های ما هیچ کار نکرد..نتوانست..
از خدایی که برای معجزه ناتوان بود..
از خدایی که خدایی بلد نبود..

..

Friday، September 05، 2008

.

اگر صبح زودتر از من بيدار شدی
بوسم کن
اما اگر من
زودتر بيدار شدم
بر سينه‌ات
منتظر همان بوسه
می‌ميرم..
.
عباس معروفی
..

رفتم که توو از همون اولش زل زده بود به پاهام..رفته بودم پشت رگالا و نگاشون میکردم که دیدم همینجوری چرخیده و اومده باز زل زده به پاها و صندل من..یه نگاهی به پاهام انداختم که شاید واقعن چیزیشه..پاهامو رقصوندم شاید حواسش پرت شه...
گفتم یه چیزی بهش بگم روش کم شه..
-ببیخشید(هنوز سرشو بلند نکرده)
من دوباره:ببیخشد آقا
-هوومم!!
من:شما دقیقن به چی زل زدین؟
دوباره نگاش میره روو پاهام:به مچ پات..
من:بله؟؟
اون:خوب نیمخوای من الان واست س.ک.سولوژی کنم مچ پاتو که؟
من:!!
اون::d
من:X-(:-&
اون: B-) به سمت دیگر فروشگاه
!

Thursday، September 04، 2008

.

کوچولو:من بزرگ شم,لات بزنم,لژ بزنم,برم بیلون,بننی بتورم!

.
..
تو جاذبه ی زندگی منی که همیشه به آغوشت سقوط میکنم..

..

Wednesday، September 03، 2008

..

نکنید آقاجان,نکنید:D
دختر خانم های محترمی که چندین روزه که به کلاس زبان میرین و خانمتون بهتون گفته با هم انگلیسی حرف بزنین که تمرین شه براتون لطفن فکر نکنین توو یه جمع 15و20 نفریه توو اتاق انتظار تنها خودتونین که اصولن زبان خارجه میفهمین,راستش الان پسر 6ساله ی همسایه ی مام مثه بلبل انگلیسی حرف میزنه ,پس تروخدا حرفای اینچنینی و آن چنانیتون رو در باب سک.سیت آقای خوش تیپ کنار پنجره و انگشتای پای خانم منشی به یه وقت و جای دیگه موکول کنین..من مردم از بس خنده م رو نگه داشتم که نترکم,ایضن آقای کنار دستیم..
زشته بخدا..واس خودتون میگم..

پ.ن. پنجم دبستان بودم و پسرعمه ی بابام با زن و بچه و اینا از دیار فرنگ اومده بودن منزلمون و اولین بار بود که خانمشون میدید ماهارو..بعد مامان اینا آشپزخونه بودن و من به نشونه ی بچه کوچیک فوضوله نشسته بودم کنارشون و اونا دسته جمعی داشتن به زبان خارجه در مورد خونمون,وسایلش,مامانم!,قیافه ی خواهرام,تابلوهای رووی دیوار,رنگ فرشامون و غیره حرف میزدن که یهو یکیشون گفت بابا این بچه شاید بفهمه ,شنیدم بلدن,بعد یکیشون بلند گفت شی ایز سو کیوت,بعد رو کرد به من و گفت عزیزم میدونی کیوت یعنی چی؟خوب موقعیت سختی بود,آخه نمیدونین حرفاشون چقد جذاب بود و چقد میرفت روو قیمتم اگه واس مامان گزارش میدادم چی پشت سرش حرف زدن..بعد برگشتم با یه حالت مزخرف خنگولانه ای با یه خجالت مسخره ای گفتم میشه ساکت..؟!؟اونا هم خوشحال خندیدن که نه اون کوآیِته و بعد با خیال راحت ادامه دادن,و حتا صحبتاشون شگفت انگیزتر شد !!هنوز که هنوزه مامانم یه وقتایی یه چشمه هایی از حرفاشونو میکنه توو چشه عمه م..

Monday، September 01، 2008

تفریح میکنیم!
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.