Thursday، October 30، 2008

.
یکی از چیزهایی که هنوز مرا بعد این همه سال ها تووی این شهر اذیت میکند و متاسفم میکند برای پایتخت نشین هایی که ادعایشان ک..ن فلک را پاره کرده این لفظ فحش مانند شهرستانی گفتنشان است و یک جوری میگویند که انگار طرف مرضی چیزی دارد و وقتی میخواهند کسی را تحقیر کنند یک جوری میگویند از شهرستان آمده بود و وقتی میخواهند بگویند کسی مثلن سلیقه اش بد است یا انتخاب هاش بد و مسخره است و امل است به او تیکه هایی همراه با کلمه شهرستانی می اندازند و من متاسفم برایتان که فکر میکنید روشنفکرید و فکر میکنید به واسطه ی پایتخت نشینی تان حق دارید که آدم ها را بر اساس محل زندگیشان طبقه بندی کنید و نمیفهمید آدم ها,مال هرکجا,هر کشور,شهر,و دهاتی باشند آدم اند و لفظ هایی مثل شهرستانی,دهاتی-سلام خانم مریم مومنی-جز رساندن این که شما از لحاظ شخصیتی در سطح پایینی هستید هیچ معنی دیگری ندارد.

.

Monday، October 27، 2008

.
دکتر قریب

.
نمیدونم تاحالا چقد برخورد داشتین با یه مریضی توو این شرایط,با اطرافیانش,با محیطی که بوجور میاره دورو برش این بیماری..با تن صدا و حالات حرکت,با نوع درد کشیدنش..
اما باید بگم به نظرم یکی از محشرترین کستینگ ها توو این سریال انجام شده,یه شخصه میتونم بگم من تک تک لحظات بیماری دکتر واسم به شدت باورپذیر بود,خصوصن تن صداش و حالت راه رفتن و حتا لبخندهاش..
تحسین میکنم کیانوش عیاری رو میون این همه آبی که بسته شده به تلویزیون جمهوری اسلامی که این همه انرژی و مایه گذاشته واس این سریال که بچه ها هم تووش به شدت طبیعی ان و انقده خوش ساخت شده سریاله..
بعد فکر میکنم به اون شاهکار جیرانی عزیز با اون دیالوگ ها و اکت ها و ری اکت های اگزجره و غیرقابل باورش و همچنین شاهکار جدید سریال های تاریخی سریال یوسف پیامبر و همچنین تمامی سریال هایی که روزانه و شبانه از تی وی ملی پخش میشه..


.

Sunday، October 26، 2008

.

بارون بارونه زمینا تر میشه


.

Saturday، October 25، 2008

.
دوباره برنامه هات بهم ریخت؟
دوباره آن فرشته های بی عرضه و گوش به فرمانت کار دستت دادند؟
دوباره کاغذهات را اینور آنور کردند و تو برنامه هات قاطی شد و یادت رفت مرتبشان کنی؟
دوباره یک ساعت خوابیدی و رشته ی کار از دستت در رفت؟
دوباره یادت رفت خیر سرت خدایی و این دنیای کوفتی را داری میگردانی انگار؟
دوباره گند زدی به این زندگی لعنتی ؟
.

Tuesday، October 21، 2008

.
دختر..دل بده..

بدیش اینه که یه بار زندگی میکنی.بدیش اینه که هرچقدم کله خر باشی و هی همه چی رو با هم و رو هم تجربه کرده باشی بازم میبینی یه چیزایی,کسایی جا می مونن..خیلی بده که همش یه باره کل زندگی..این که باید بگذری یه جاهایی و بعدنا حتا شده واس یه لحظه پیش خودت فک کنی اگه اون راهه رو رفته بودم,اگه اون آدمه رو پذیرفته بودم..اگه اون خطه رو کشیده بودم..اگه و اگه و اگه..آره خوب..حتمن که آدم راهی که تووشه بهترینه,البته که آدم باید اونجا باشه..اما خوب خیلی بده دیگه..نیس؟
کاش میشد هی پلانا رو چید..هی تصویر گرفت ..هی چید ,هی میزانسنا رو تغییر داد..هی عوض کرد و توو همین جابجایی ها زندگی کرد..زندگی کردنی..
.

Monday، October 20، 2008

.
تولدت مبارک جولیا رابرتزم
.
.
میگویم تا به حال کسی از دلتنگی کسی نمرده..میگوید تا به حال کسی اینجور دیوانه ی کسی نبوده..
.
.

Sunday، October 19، 2008

.
حیف بوسه هات نیست که ننشانی رووی گونه های من که تبدار؟

.

Friday، October 17، 2008

.

میدانی یکی از بدی های این تنهایی چیست؟
این که وقتی مریض میشوی و زیر لحاف میخزی و هی برای خودت دماغت را بالا میکشی کم می آوری آدمی را که با یک بشقاب گنده ی سوپ از راه برسد بالای سرت و تو سر بچرخانی به آن طرف و با آن صدای توو دماغی خنده دارت بگویی که نمیخورم و آن یک نفر دست بکشد رووی موهای در هم پیچیده ت و لوست کند و آرام یک جوری نوازشت کند که تو همان جور که زیرلب غرغر میکنی تووی جای خودت نیم خیز شوی,یک ذره ادا بیایی,قیافه ات را یکجوری کنی,و بعد سینی را بگیری که گوشه اش دو تا قرص هم هست و آن آدم بگوید که میخواهی قاشق قاشق بگذارد دهنت و تو با یک ناز مفرطی سر تکان بدهی که نه و با یک بی میلی شروع کنی به خوردن..
من الان این آدم را کم آورده ام و تمام ناز و اداهام را گذاشته ام لب تاقچه و با همین صدای مسخره ی به هر کسی که زنگ میزند میگویم که حالم خوب است و من که دیگر بچه نیستم..
ولی خودم میدانم بیشتر از یک بچه دلم دست نوازش میخواهد و یک عالمه ناز که رها کنم ..
..

Wednesday، October 15، 2008

.


خوب از عمده تغیییرات من بعد از این معاشرت دو ماهه با کوچولو اینه که اگر قبل ها هنگام ظرف شستن,حمام کردن,تمییز کردن خانه,اتوکد,قدم زدن,و خوش خوشانک هام برای خودم مثلن زمزمه میکردم

You're beautiful. You're beautiful
You're beautiful, it's true.
I saw ur face,in a crowded place,and i dont konw what to do
cause i 'll never be with u..

یا
where have you been,where are u goin' to
i wanna know what's new,i wanna go with u
what have u seen?
what do u kbow that's new
where r u goin' to?because i wanna go with u..



در حال حاضر در حال تمامی افعال ذکر شده برای خودم با صدای بلند و قر دادن های مخصوص میخوانم
گیتاری دارم خیلی قشنگه وقتی که میزنم اینجور صدا میده دیدیری دیدیری دیدیری دیدیری دی دی دی
..
توپ سفیدم قشنگی و نازی حالا من میخوام برم به بازی
..
باز میشیم بسته میشیم..باز میشیم بسته میشیم!
و حتا:
هوای مارو داشته باش هباتو! دارم
من توی عپاچقی کم نمیارم
و حتاتر:
با من نبوندی برو عالشو ببر,با من نبوندی,برو عالشو ببر,با من نبوندی برو عالشو ببر. صد هزار بار دیگه با من نبوندی برو عالشو ببر!!

!

Friday، October 10، 2008

.



برام مینویسی که غصه داری توو دلت و من اینور دنیا میشینم پای حرفاتو و دلم لک میزنه واسه بودنت کنارم..واسم از دلتنگیات میگی..میگی میمیری واسه یه دقه قدم زدنِ ولیعصر..میگی میمیری واس اینکه از بالا بیایم و برسیم به ونک و دوباره عقب گرد و خدامی و آفتاب..میگی و من نمیگم که دیگه ونک ِ من و تو اونقدرها هم دوست داشتنی نیس..که اگه ببینی هر طرف برمیگردی یکی ازون ماشین سفید سبزا واستاده به اسم گشت ارشاد که تصمیم داره بهمون امنیت اجتماعی تقدیم کنه و عوضش ماها که میبینیمشون تنمون میلرزه..میگی دلت لک زده واسه اتوبان گردی های شبونه مون و واسه اون همه جیغ و هوارمون تووی نیایش و من بت نمیگم دو چن وقت پیش که با بچه ها برمیگشتیم یکی ازون الگانس سبزا چتو باهامون مثه اراذل و اوباش رفتار کرد...
میگی دلت تنگ شده واسه نشر چشمه که بگردی میون کتابا هی دو ساعت واس خودت نگا کنی ,من نمیگم از مصیبتِ رد شدن از هفت تیر,من نمیگم از اینهمه کتابایی که مجوز چاپ نمیگیرن,ازین همه مطلبی که نوشته نمیشن,ازین همه توقیف ها,ازین همه ترس و خوف,,بهت نمیگم از اعداما و سنگسارا..میگی دلت تنگ شد واسه شبای خونه تون که بشینی توو بغل باباهه و با هم کلی پلی استیشن بازی کنین..میگی دلت تنگ شده واسه دانشگاه..واسه اون استادای دیوونه و شیطنت و نگهبانی دمِ درو آموزش و امور مالی..برات نمیگم..میگی دلت لک زده واسه اینکه ماشینو آتیش کنیمو یه سره بریم تا خودِ ارومیه و برگردیم..خنده م میگیره..نمیگم با کدوم بنزین..تو همینجور میگی و میگی و من گوش میکنم..برام میگی از لندنی که اینروزها برات دلگیره که بعده این همه سال..با اومدن مامان و مهدی دلت یهو واسه تموم تهرون وآسمون و زمینش تنگ شد..میگی میدونی که برنمیگردی اما دلت یه ذره شده واسه خانه هنرمندان و جلسه های شیش نفریمون..میگی دلت تنگ شده واسه آفتاب...واسه گودو..میگی دلت یه ریزه شده واسه باغ فردوس..و بعد با هم یادِ اون پروژه ی کذایی باز زنده سازیه میکنیم و کلی میخندیم..تو حرف میزنی و من نمیگم ازین همه سایه ی ای که اینروزا روو این مملکت افتاده..نمیگم که شاید همه مون باید بریم..ازین جایی که از ما دارن میگیرنش انگار..بت نمیگم..جاش کلی واست انرژی میفرستم و با کلی دیوونه بازی میپیچونم حرفاتو تا برسی به خودتو و دانشکده..که آخرش میبینی دو ساعته داری یه نفس واسم از پروژه ی مرکز گردهمایی زنانت مینویسی و اینکه استاده توو کف بادگیره مدرنِ کارت مونده..
خوشحالم که اونجایی..خوشحالم که نیستی که ببینی..و بعد فکر میکنم من هم اگه برم..دلم واسه میدون ونکی که خانم ها ی چادر به سر پر اخمش که نگاهت میکنن که مبادا زیبا باشی تنگ میشه..؟
..
.

Wednesday، October 08، 2008

.

یک وقتایی مثه الان تو می مونی و یه حس سنگین مزخرفی که نمیدونی از کجا اومده,چه جوری اومده,برای چی اومده..فقط میبینی که اومده..اومده و گند زده به حال و احوالت..
.


صبح,تووی تاکسی,مرد, کنارم,بوی افترشیو لعنتی اش چنان از هوش می.. که هوس بوسیدنش تا ته مسیر دیوانه ام کرد..
.

Monday، October 06، 2008

..

او که میگوید
کلمه همین و تکرار همین و ترانه همین است
حتما بهتر از من میداند
که نجات دهنده ی دیگری در راه نیست

.
علی صالحی
.
.
دلم برای کوچولو تنگ شده,
هنوز جای انگشت های کوچولوی روغنیش بعد خوردنه سیب زمینی رووی لپ تاپمه..دلم واسه بازیامون,شعر خوندنامون,رقصیدنامون,جیغ و فریادامون,واسه قدم زدنامون,چیپس و ماست خوردنامون,واسه خوابیدنش کنارم و انگشت کردنش توو چشم و گوش و همه جام,دلم واسه خوابیدنش تووی بغلم تنگ شده..
دلم واسه خودِ کودکم وقتی باهاشم تنگ شده..
.

Friday، October 03، 2008

.
به خیالت که چه؟مینشینم اینجا و لبخند میزنم که چقدر هوا خوب است و چقدر تو خوبی و چقدر زندگی زیبا؟
فکر کردی که چه؟مینشینم اینجا و دلخوش میکنم به صدات که صبح مرا از خواب های عمیق تنهاییم بیدار میکند و شب ها مرا رووی موج خودش خواب میکند؟
فکر کردی که چه؟تاب می آورم؟
فکر کردی من اینجوری مینشینم که دلتنگی تو بیاید آوار شود رووی سرم؟که له شوم زیرش؟
نه عزیز من..نه..
کله خری که من باشم ساعت 4صبح که آقای همسایه بغلی مان از کار شبانه ی عجیبش برمیگردد شالم را سرم میکنم,خودم را می اندازم تووی ماشین به آقای نگهبان خواب آلود متعجب لبخند میزنم و میزنم به دل جاده که مرا میخواند..
که ساعت 9برسم پشت در و زنگ بزنم و پنهان کنم خودم را از دید آیفون و هی زنگ بزنم و تو هی با آن صدات..صدات..
که بیایی دم در و من ریز بگویم که :میمیرم برات..


.
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.