Sunday، November 30، 2008

.
دایره المعارف بی نزاکتی یا چطور کفر مامان رو دربیاریم

تقریبن تمام مواردی که توو این کتابه ذکر شده رو کوچولو انجام میده طوری که ما کشف کردیم آقاهه اینو از رووی شخصیت اون نوشته
اینا هم مواردی هستن که اگزکتلی انجام میده !

اگه دلت واسه مورچه ها تنگ شده شکر بپاش روی فرش!
بچه ها تووی زندگیشون حیلی بیشتر از بزرگ ترها به رنگ احتیاج دارن,هرچیزی رو که از خودش لکه به جا میزاره پرت کن اینور انور
وقتی مامان تو رو میزاره تووی ماشین و میره درها رو از توو فقل کن و راهش نده
هرکار بدی کردی بنداز گردن همبازی خیالیت مامان به قوه تخیل تو افتخار میکنه
همه میگن حمام شیر برای پوست خوبه
اگه مامان رو مجبور کنی وقتی یه عالمه بار داره تورو هم بغل کنه بعد از مدتی مامان میتونه بره توو سیرک استخدام بشه
به مامان نشون بده از ظرف پر غذات میتونی به جای کلاه استفاده کنی
ته بستنی قیفی جایزه هست اول ته شو بخور
اگه گفتی کاغد توالت چند متره
وقتی یه چیزی توو یه چیزی نمیره انفد فشارش بده که بره
اگه لوله ی خمیردندون رو خالی کردی اصلن نگران نباش مامان میتونه دوباره پرش کنه
اسباب بازی هاتو بزار رو کاناپه و ازشون کوه درست کن مگه میشه کوه نوردی نکرد
به مامان یاد بده که خونواده بچه دار نباید فرش روشن داشته باشن
..
و حتا بیشتر!
.

ترافیک ترافیک ترافیک..ربط بارون به این قشنگی با این همه ترافیک چیه؟

Saturday، November 29، 2008

آخرین قطار شب
.
.
من سکوت
.


نه که از صب نشسته باشم سر درس و مشقم ,نه..نه که وقتی خسته مونده از کار میام خونه دست و رو شسته نشسته بشینم و کتابامو زیر و رو کنم..نه..
نه که حواسم پرت این باشه که اون فصله رو نخوندم و کوه کتابام هی کمتر و کمتر شن..نه..
راستش اینه که دقیقن دو هفته س که از کتابام فقط قیافه شون جلو چشمامه و دوخط هم بزور ازشون خوندم و اونم با هزارتا بدبختی و تادیب..
فقط نمیدونم چرا عصری که داریم برمیگردیم و بچه ها پیشنهادهای رنگی رنگی میدن و گالری و سینما و بام و دوناتیه و چپ دست و اینا رو میکنن توو چشم آدم من باید اون مدلی سرمو برگردونم که نه,من درس!
و بعدم بیام خونه و بیفتم گوشه خونه و کتابامو از دوور نگاه کنم و فیلمایی که با کلی ناتوانیِ مقابله با هوا و هوس گرفتم از آقای فیلمی رو یه ذره بالا و پایین کنم و هی توو دلم بگم درسات و بعد الکی کلی وقت صرف شام و تمییزکاری خونه کنم و بعدم که ساعت 1 اینا میشه حتمن باید بخوابم که فردا صبش خواب نمونم..
در نتیجه من الان به صورت یه عذاب وجدان مصورم که از عذابش فقط ول نگردی هاش بهم میرسه و گمونم اگه حداقلش جای این اداهای من درس دارم برم و مثه بچه آدم تفریحات سالم و ناسالممو داشته باشم خودم واس خودم مقبول ترم...

.

Friday، November 28، 2008

.

به هم صنف ها و غیر هم صنف ها:
برین ببینین این پردیس سینمایی پارک ملت کار دانشمیرو..
برین ببینین و لذت ببرین..
برین ببینین و بگین که حقش بوده جایزه معمارِ امسالو ببره..
برین ببینین و ازون همه جزئیات و دیتیلینگ های نو و طراحی شده درس بگیرین..
برین ببینین و فکر کنین که چن تا خلاقیت دانشمیری بیشتر داشتیم و چن تا بودجه ی درس حسابی شهرداری آقای قالیباف چقده میشد ازین ساختمونا که آدم که تووش راه میره لبخند میزنه بیشتر داشت..
برین ببینین و یکم بعد مقایسه ش کنین با سینماهایی که رفتین و یکم هم مقایسه ش کنین با شاهکارِ سینما آزادی و پله برقی هاش که آدمو تو طنزِ موقعیت قرار میدن..
برین و ببینین و بعد بفهمین که این ساختمونه چه احترام گذاشته به شعورتون , به چشم هاتون..
..




-آقای آتلیه میگفت که دانشمیره خودش اصن توو دفتر خودش فاز دو نمیکنه و این دیتیل ها رو هم دستی میکشه میده دست آقای فاز دوش که باز میگفت توو جریان این پروژه باش دعواش شده و اینا به من چه اصن اینا,
ولی من آرزو کردم ای کاش همی توو شرکتِ یه دونه دانشمیر بودم که اصن فاز دو یعنی سرویس شدن دهان.

.
.

یک خانه پر ز مستان..


.

Thursday، November 27، 2008

.


تو آرام باش و دست هات را بکش به زندگی من..
تو آرام باش و بگذار پرده ها را باد تکان دهد و تمام آرامش زندگی گلووله شود تووی هوای من..
تو آرام باش و بگذار همین جا پشت پنجره صورتم را بچسبانم به خنکای پنجره و بگذارم موج خیال تو بیاید و مرا تا هر جای دنیا که میخواهد ببرد..
تو آرام باش و ببین که آرامشت با دنیای من چه میکند..


.

Tuesday، November 25، 2008


.
توصیه میکنم:

ای یارم بیا..دلدارم بیا..

کار مشترک نامجو و کیوسک!

من رسمن عاشقشم!

.
.

Monday، November 24، 2008

.


"من با عشق مواجه شدم سارا…همه ی نشونه ها درسته.."


.

Sunday، November 23، 2008

.


یه دونه نازلی..


نشستم پشتش و نگاه میکنم به دست هاش که آروم قلمو رو گرفته دستش و رنگ ها رو میزاره رووی بوم..آروم آروم..و یه کمی زیر لب با لبخند غر میزنه..
نشسته با یه لبخند گنده و انگار که مرکز تمووم دنیاس..
نشسته و انگار که میون اوون کلاس با اون همه آدم ,اون همه رفت و آمد هیچ کس دیده نمیشه..
انگار تمووم اون کلاس تووی یه هاله رفته باشه ..
انقد حضورش قویه که کل کلاس انگار تحت انرژیشه..
انگار تووی یه مرکز نشسته باشه و خط کشیده باشن ازش به گوشه گوشه کلاس..
انگار همه ی شادی و آرامش دنیا رو ریخته تووی لبخندش و تعارف میکنه به این آدم های بی حالت و سرد..
که انگار میون اون همه آدم جادو میکنه با لبخندش..که انگار ملکه ی اون کلاسه..
اینارو من که بگم نمیفهمی..
اینا رو من که بگم حس نمیکنی..
باید باشی اونجا و نگاه کنی به دست هاش که قلمو رو دستش گرفته و رنگ ها رو میزاره رووی بووم..آروم آروم..

دختری که با لبخندهاش جادو میکنه جولیا رابرتزه منه ..

.

Monday، November 17، 2008

.

کاش می آمدی با دست هات یک سوراخی چیزی درست میکردی ,اینجا,بیخ گلوم,اینجا,پای گردنم..
کاش می آمدی و یک سوراخی درست میکردی اینجا که وقتی نیستی و این حجم بزرگ لعنتی گیر میکند تووی گلوگاهم درپوشش را بردارم و بیاورمش بیرون که امان بدهد به نفس کشیدنم..


.

.

Sunday، November 16، 2008

.
.
الان شبه و من دلم گرفته و یه دونه جود لاوی my blueberry nights میخوام که برم بشینم توو کافه ش و هی با هم حرف بزنیم..کم,آروم..که همه چیزکیکا و موس شکلاتی ها و پای سیباش تمووم شده باشه و بشینیم دوتایی بلوبری پای بخوریم..
الان شبه و من دلم گرفته و یه کافه میخوام و یه جود لاو که خودمو هل بدم توو بغلش و آروم گریه کنم..

الان شبه و من دلم گرفته و یه دونه جود لاو میخوام با یه بلوبری پای..
الان شبه و من دلم گرفته و یه دونه جود لاو میخوام..
الان شبه و من دلم گرفته و یه دونه بغل میخوام..

الان شبه و من دلم گرفته..


.

Saturday، November 15، 2008

.

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
درین سراب فنا چشمه ی حیات منم
وگر به خشم روی صدهزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده ی رضات منم
نگفتمت که منم بحرو و تو یکی ماهی
نرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قوت پرواز پرو پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تپش و گرمی هوات منم
.
.
.
.
منم..

با هم نشستیم و eklimler رو نگاه میکنیم..سرش رو تکیه داده به پشتی کاناپه و دست هاش سیگاری رو گرفته که فقط یه پک بهش زده و به تهش رسیده..

-با پاش میزنه به پهلوم که نشستم رووی زمین..کنار پاش و و پاهامو دراز کردم زیر میز,سر میگردونم ..که چیه..لبخند میزنه..ازون لبخندای غمگین خودش..

-فهمیدی این منم و امین؟که داستان زندگی من و اونه که داری میبینی؟انقد واقعی..

-همه ی همش نیس اما..

-همه ی همشه...آخرشم همینجور تمووم میشه.. میدونم..

زن فیلم میون برف انگاری بغض داره قده دنیا ..

Tuesday، November 11، 2008

.

.

حالا سال هاست که میدانم مرگ فقط برای همسایه نیست..حالا مدت هاست که میدانم مرگ آدم هات,عزیزهات,هیچ حادثه ی نامنتظری نیست..دیگر مدت هاست که مرگ آدم ها چنان که باید برایم غیرمنتظره نیست..سخت هست اما دیگر پای مرگ آدم ها شوکه نمیشوم..مینشینم و آرام نگاه میکنم..

شایدهمه چیز از ان شب لعنتی شروع شد که گوشی را که برداشتم میان خنده و هوار شادی من کسی از انور خط گفت که رضا مُرد..و من نفهمیدم چطور..و سقوط کردم..و به آسانی سقوط کردم میان حجمی از ناباوری و درد..همان جا بود..همان سقوط بود که دنیای مرا زیرورو کرد..همان سقوط بود که مرا چنین سخت ساخت که تو,حالا,مقابلم,با این چشم های پر اشک بنشینی و من یادم نیاد که آخرین صحنه ای که از آیدین دیدم چه شکلی بود و آخرین حرفی که بهم زد چی بود..همین میشود که تو,مرد گنده, از ناباوری مدام هق هق گریه میکنی تووی بغل من,و من آرام سر میچرخانم و فکر میکنم که این ناگهانِ لعنتی با زندگی من چه میکند..

حالا مدت هاست که باور دارم مرگ ,ناگهانی ترین حادثه ی ممکن است..و نمیدانی چه دردی دارد تووی ذهنت لحظاتی بیایند که مرگ ناگهانی آدم هات را تووش میبینی..

.


.


Monday، November 10، 2008

.

رقصم گرفته بود

مثل درختکی در باد

آنجا کسی نبود غیر از من و خیال و تنهایی

رقصم گرفته بود

پیرانه سر دیوانه وار

تنها

تنها

رقصیدم

دی دیری دی دی


.

Saturday، November 08، 2008

.

توو خیابون ازین کیسه شنای ستاد برف روبی گذاشتن,یعنی میخواد برف بیاد؟(آیکون از شدت خوشحال در حال رقص بندری)

.

Friday، November 07، 2008

.

در پی انتقال یک محموله ی 10گیگی موسیقی از هارد شرکت ,این است که مایی که در طول هفته وقتمان به صورت فشرده فوول است پنج شنبه و جمعه ها-که نعمت های آقای خداوندند-تمام لحظات روز و شب مان -به توصیه دوست همکارمان که اگر حجم موسیقی بالایی دارید که گوش نداده اید همانا بهترین راه شافل کردن است- گوشمان در معرض موسیقی هایی از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب است و ما معجونی از chris rea,alessandro saffina, Charles Aznavour,chet atkins, Youssou N'Dour, Dulce Pontes, Meiko Kaji, و حتاتر Suzan vega,حسین علیزاده,سهیل نفیسی, Cesaria Evora, Madeleine Peyroux,حسین سمندری, Ian Anderson,پیمان یزدانیان,Mariza,..و اتسنترال تر و غیره تر در گوش مبارک فرو میکنیم

.

همانا خداوند به ما سلامتی روحی و روانی عطا فرماید.

.

Thursday، November 06، 2008

.

شوخی که نیست..لازمت دارم گاهی..

گاهی باید باشی و من هیچ هم شوخی نمیکنم..

الان تو حتمن یکجور کجی لبخند میزنی,سرت را یکوری خم میکنی و نگاهم میکنی..من اخم میکنم!میبینی!اصلن شوخی که نیست!!

.

.

 
 

.

خوشبخت آن کسی بود که دیشب ساعت حوالی 8 تووی خیابان بود و زیر باران سیل آسا و رعد و برق های آنچنانی خیس خیسون میشد.

 

من یک دانه خوشبخت!

.

.
در جریان باشین یا نه من سمت چپ فکم کلهم تعطیل بود و هست واس خاطر در رفتگی و آقای دکتر تهدیدم کرده به فیکس کردن و بستن اگه دختر خوبی نباشم و چیزای گنده گنده گاز برنم و ادامس بجوئم و جیغ بزنم که به حمدلله من همشو با هم انجام میدم,اینه که من کلن همه غذاها رو میفرستم سمت راست و میجوئم...

و خوب جدیدن سمت راست فکم هم به میمنت رسیدن دندون عقل محترمه در حال سرویس کردنه بنده س..

اینه که الان دو روزه من عملن فکم تعطیله و نمیتونم از هیچ وره دهنم استفاده کنم و اینه که با زبونم غذا میخورم..بعله...

خوب ادم اینجور وقتا رو احتیاج داره که به خلاقیت و توانایی های نهفته ی خودش پی ببره!واسه اعتماد به نفس آدمم خوبه کلن..

.

Monday، November 03، 2008

.

مرا به من مگذاری که سال ها با هم
نشسته ایم و منت سخت مبتلا شده ام
.
.
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.