Tuesday، December 30، 2008

.

ای خاطره ات پونز, نوک تیز ته کفشم..
.

Monday، December 29، 2008

بچه های غزه این روزا خاطرات جنگ کودکی مارو تجربه میکنن..تلخ..تلخ..تلخ..
.

!

آقای محترم پشت فرمان ازرای سفید خود وقتی بعد گذشتن از یک چهارراه موفق نشدند انتقام لایی که خورده بودند بگیرند در پشت دومین چراغ قرمز وقتی به سختی خود را در مجاور بنده قرار دادند پس از اشارات فراوان که شیشه را پایین بدهم با حالتی سرشار از احترام و خونسردی فرمودند:..ده خانم,رانندگی بلد نیستین اون طور میپیچید جلوی ماشین!؟ و من در حالت لبخند و سکوت از اینکه به عنوان یک ..ده به فعل جمع و خانم خطاب شده بودم خوشحال شده و شیشه را بالا دادم.

.
دیشب در طول کنسرت من بیش از سه بار ار گاسم شدم!

.

Sunday، December 21، 2008

..
واقعن چه جوریه آقایون؟
شما عایق بندی شدین؟کوره مرکزی دارین؟گرمایش از کف دارین یا که چی؟
چیه که اصن سرما رووتون اثر نداره و همیشه انگاری یه بخاری تووتوون روشن کردن؟

.

Friday، December 19، 2008

.


بگویم چقدر هوایی تو میشوم وقت تماشای این کوه های به برف نشسته؟
بگویم چه دلتنگ تو میشوم تووی ترافیک هر طرف که بر میگردم تووی ماشین ها,خیابان ها این همه میبینم که دوتا..که لبخند..که شاد..
بگویم چه غصه ام میشود تنهایی مینشینم تووی آن کافه ی دوست نداشتنی و تووی خودم مچاله میشوم بس که دلم پا میکوبد و لج میگیرد؟
بگویم چقدر درد دارد که من بی لبخند کنار بکشم از آن برنامه های زوجانه که نشوم وصله ی ناجور؟
بگویم؟
بگویم میمیرم تووی خرید کردن هام که تنهام..
که آرام کیفم را بگیرم تووی دستم,یک دستم را که همیشه یخ زده بکنم تووی جیب پالتو و با غصه ای قدر دنیا آرام راه بروم و ویترین ها را نگاه کنم و تووی شیشه خودم را ببینم که انگار روح غمگینی توو دلم و ببینم آدم ها را که خنده..که شادی..
که من این روزهای دلتنگانه ام را کجا ببرم چال کنم ..که این روزها که دلتنگی ام اوردوز میکند کجا بروم خودم را سربه نیست کنم بس که خدا فکر کرده من چی هستم که تحملم قدر ندارد؟که نمیترکم؟
که خیال کرده من چی هستم که زخم هام سرباز کنند و او هی نمک بپاشد و من همان دخترک آرام باشم و لبخند بزنم ..
که من را چه فرض کرده..
که می آید و تصویر تو را می اندازد رووی کوچه..خیابان..مغازه..که می آید و ردت را میکشد تووی این شهر..
که میبرد عطر تنت را میچسباند به تن آن مردی که دخترک سفت بازوش را گرفته و تووی تندیس میچرخند که من دیوانه شوم و بو بکشم و دنبالشان بیفتم که تو را این همه کم دارم..
خدای من مهربانی هاش را کجای صندوقچه اش برای من پنهان کرده؟
که جا گذاشته مرا..جا گذاشته مرا ..


.

Wednesday، December 17، 2008

.

دیگر زندگی به چه کارم می آید..وقتی دست هام را باید توو جیبم بگذارم که یخ نزنند..بس که تو نیستی..

.

Monday، December 15، 2008

.
اتفاق هیجان انگیزه اینه که من امرز غروبی آقای توکا رو دیدم ال کافه و این که من نمیدونم چرا فک کردم که همه باید بشناسنشون که تا رفتم توو کله مو کردم توو بچه ها که هی این آقاهه و هی همه میگفتن کدوم آقاهه..و اینکه من اذعان میکنم که تمووم این حرف ها که آقای توکا اونقد که توو عکساشونه گنده و اینا نیستن یه خالی بندی بیش نیس و ایشون به صورت قابل توجهی عظیم هستن در این حد که وقتی پا شدن که پالتوشونو بپوشن من احساس کردم یک نقطه هستم..

و اینکه خوب ما چارتایی تصمیم داشتیم وقتی رفته بودن بیرون سیگاری بگیرانن کلاهشونو بدزدیم که بس که هیجان داشت و خواستنی بود!

.

Sunday، December 14، 2008

.

میگه نترس ازین تنهایی,نگران نشو,دلگیر نشو,گاهی لازمه,گاهی باید,گاهی باید انقد توو پیله ت بشینی تا پروانه شدنو یاد بگیری..

.
.

Saturday، December 13، 2008


تووی Grey’s anatomy تووی یه مهمونی توو بیمارستان مردیث در حال رقص با نامزدشه و دِرِک هم با دکترآدیسون,نگاه درک به مردیث چنان عاشقانه ست که مردیث تاب نمیاره به بهونه ای در میره ,بعدش به درک که دنبالش رفته با بغض و عصبانیت میگه:

I cant breathe,I cant breathe with u lookin’ at me like this..

-سر پله های خونه ی متین بودیم,با عجله اومده بودم و یادم رفته بود سوییچ رو بردارم,نگار دستامو گرفت:الان وقتش نیس نگار,نمیتونم ,وقتی اونجور نگام میکنه نمیتونم نفس بکشم..
.
خونه ش یه دونه زیرشیروونی داره..یه دوونه زیرشیروونی که میشه تووش کلی آدم قایم کرد..
خونه ش یه دونه زیرشیروونی داره که شبا تووش باد میاد و صداش میپیچه توو خونه..
خونه ش یه دونه زیرشیروونی داره که خیلی خوشگله..
.

.

Friday، December 12، 2008

.


خواب دیدم آقاهه ازم پرسید چی رو بیشتر از همه توو زندگیت ارزش میزاری؟گفتم خط هامو!!
.


من خسته ام..
و خیلی دلم میخواهد ازین جا به جانب آن رهایی آرامِ بی دردسر بازگردم
آیا تو قول میدهی دوباره من از شوق سادگی اشتباه نکنم؟

.

Monday، December 08، 2008

.

فکر میکنم که یه آدمی مثه تو که دوست چرا نباید بتونه به این همه استقلال تووی زندگی من احترام بزاره,
که چرا نباید بفهمه منی که الان این گوشه برای خودم میرم و میام..میشورم و میپزم..گریه میکنم و میخندم..اخم میکنم..ول میگردم و شادی هام رو تقسیم میکنم..تکیه میدم به پنجره و نسکافه مو میگیرم دستم و زل میزنم به این دکل گنده ای که نورش توو چشم میزنه..این من,این تنهاییش ارزش داره..
بفهم که من,دختر نازپرورده و دردونه ی خونواده م,وقتی بهترین سالای جووینمو صرف اثبات قدرت خودم و زن بودنم و مستقل بودنم میکنم,که من,منی که هیچوقت توو زندگیم 6صب رو ندیده بودم صبا کله سحر پامیشم و میرم سرکار و با هزارجور آدم زبون نفهم سرو کله میزنم..بفهم این من ارزش داره..
که نیا من و نصیحت کن که چرا..
که نیا بگو واس چندرغاز! میری سرکار که چی بشه,که بفهم من میمیرم واسه این طعم استقلال.که مگه من بدم میومد برم بشینم ورِ دل مامانم و بخوابم و بخورم و بگردم و خوش باشم ..که تو میدونی و من هم که نیاز من این حقوق نیست..که من اگه کار میکنم خودمو واس خودم اثبات میکنم..
که تو و امثال تو بفهمین من توو 24سالگی یه عنوان یه زن توو این اجتماع بدون نیاز به مردی تنها زندگی میکنم ,کار میکنم,تفریح میکنم و هزارجور برتری دارم به تو پسری که تا ساعت 11 توو خواب نازی و فقط واس خاطر اسکی و دیزین حاضر میشی از تختت دل بکنی که اسنوبردتو بندازی توو ماشین و با دوستات بری خوش بگذرنی با پول باباهه.. و بعد نیا به منی که توو جمع شدنای دوستانه از کارم حرف میزنم بگی که ارزش نداره و بخندی که پاشو برو خونه ت خوش باش ..که من یکی ازون لبخند تلخامو تحویلت بدم و دلم بسوزه واست که این همه تلاش منو واسه خودم بودن نمیبینی..

احترام بزاریم به این دخترای مستقل اطرافمون..

.

Friday، December 05، 2008

همین جوری های جمعه
ابن روزهای سنگین دلتنگی

Thursday، December 04، 2008

میگم که ما داریم میریم کنسرت علیزاده..هیشکی نمیخواد بیاد؟بلیطا تمووم میشه ها!

Tuesday، December 02، 2008

.



عشق مان قد کشیده..
همین روزها پنج ساله میشود..
دیگر آن کودک بی سر و زبانی نیست که تا گشنه اش نشود صداش درنیاید..که خرج گریه اش یک آغوش گرم باشد و یک شیشه شیر..
عشق مان قد کشیده..دارد بزرگ میشود..زبان درآورده..لجبازی میکند..دیگر با توپ و تشرهامان رام نمیشود..دیگر آن کودک تپل و همیشه خندان نیست که به شکلک درآوردن هامان بخندد و ساعت ها با یک قورباغه ی سبز پنبه ای سرگرم شود..
عشق مان همین روزها پنج ساله میشود و یاد گرفته لجبازی کند..یاد گرفته وقتی چیزی میخواهد پاهاش را رووی زمین بکوبد و لج کند..یاد گرفته حق گرفتنیست..از پا نمینشیند تا به خواسته هاش نرسد..دیگر گوش به حرف نمیدهد..میدود سمت ظرف شیرینی با عجله یکی برمیدارد زبان درازی میکند و میدود..دایره ی لغاتش گسترده شده..جواب میدهد..گاهی هم توو رووی آدم می ایستد ..سوال میپرسد..مدام سوال میپرسد..گاهی میزند زیر همه چیز..گاه آنقدر چرا و چرا میکند که میمانی چرا..تمام این سال ها چرا..گاهی هم لم میدهد گوشه ی دلت و ازت میخواهد برایش از آشنایی ها بگویی..
دردسر درست میکند..دیگر آن کودک ملوس همیشگی نیست..دست هاش را گلی میکند و میکشد به ملحفه های تازه شسته شده..که تو عرق ریخته بودی پای سابیدنشان..زدودن چرک هاشان..گاهی با کفش های گلی ش میدود تووی اتاق..جا پایش لک میگذارد رووی تمام زندگیت..گاهی توی جمع بلند بلند میزند زیر آواز..گاهی یکهو وسط یک مهمانی داد میزند که میخواهد برود دستشویی..لجباز شده کودک..راه نمی آید باهامان اینروزها..بدو بیراهایی که از بچه های همسایه یاد گرفته با احتیاط لای حرف هاش میپچاند..میدود روی مبل ها..نقشه هات را خط خطی میکند..جای تو با دیگران حرف میزند..هرچه را بگویی نکن میکند..یک جا بند نمیشود..زیرپایی بهت میزند و در میرود..همه را شاکی میکند و ککش هم نمیگزد..
کودک همین روزها پنج ساله میشود و یکجا بند نمیشود..شب ها اما,وقتی خسته و کلافه,با کفش و شلوار می افتد رووی تخت و موهای چتری خوش رنگش میریزند رووی پیشانیش,باز میشود همان بچه ی آرام و رام..که تو به تمام دنیا نمیدهی همین لحظه های کوتاه که بروی کنارش رووی تخت بنشینی ,موهای روی پیشانیش را عقب بزنی,آهسته و گرم ببوسیش..و او خودش را آرام بهت نزدیک کند و گرمی تن کوچکش بپیچد تووی وجودت ,دست های کوچکش را بگیری..موهاش را نوازش کنی و آهسته براش شعر بخوانی..

عشق مان قد کشیده..دارد پنج ساله میشود..
میپرستم کودک پنج ساله ی شیطانم را..

.



.
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.