Saturday، August 29، 2009
.
واستادم کنار اپن مشغول قاچ کردن هندونه و نگام به سایه محو توو تاریکیشه که از پشت شیشه ی بالکن هیبتشو میبینم که توو تاریکی خیره شده به یه جایی تووی این شهر شلوغ ..آتیش سر سیگارش افتاده میون سایه ی دستش توو شیشه..
صدای محو رایس یه جایی از خونه پیچیده و من نگام به شونه هاشه که میون مرز تاریکی و روشنی تی شرتش معلومه..
صدای فریاد خنده و هوار ندا میاد که انگار میخواد یه چیزی رو بزور از دست امیر بگیره و من دست هام کنار ظرف هندونه س و نگام به سایه ی دست هاشه رووی شیشه که تکیه داده به نرده ی بالکن..
واستادم و نگاه میکنم به سایه ی محو پشت شیشه ش..
بچه ها کنار در بالکن دارن تخته بازی میکنن و من محو سایه ش رووی شیشه م..
.
.
واستادم کنار اپن مشغول قاچ کردن هندونه و نگام به سایه محو توو تاریکیشه که از پشت شیشه ی بالکن هیبتشو میبینم که توو تاریکی خیره شده به یه جایی تووی این شهر شلوغ ..آتیش سر سیگارش افتاده میون سایه ی دستش توو شیشه..
صدای محو رایس یه جایی از خونه پیچیده و من نگام به شونه هاشه که میون مرز تاریکی و روشنی تی شرتش معلومه..
صدای فریاد خنده و هوار ندا میاد که انگار میخواد یه چیزی رو بزور از دست امیر بگیره و من دست هام کنار ظرف هندونه س و نگام به سایه ی دست هاشه رووی شیشه که تکیه داده به نرده ی بالکن..
واستادم و نگاه میکنم به سایه ی محو پشت شیشه ش..
بچه ها کنار در بالکن دارن تخته بازی میکنن و من محو سایه ش رووی شیشه م..
.
.
0 نظرات:
Do you have any idea? Click here and post a Comment