Thursday، October 15، 2009

.

تووی اوج حضور نداشتن میان وبلاگ و گودر و این قسم مجازی جات تووی روزهام چه میشود که شبش خواب میبینم با یکی از آقایان وبلاگستان همخانه ام و ایشان بسیار خوش تیپ و زیبارو میباشند.که میبینم خودم را که از خواب بیدار شده ام و ایشان را که داخل آشپزخانه مشغول خوردن چای یا قهوه یا هر مایعات دیگری هستند و یک روزنامه دست راستشان است که همینجور که نگاهش میکنند مرا میبینند لبخند میزنند مرا میبوسند در حد صمیمت و میفرمایند که بشین صبونه بخور!
و من تووی خوابم حتا تعجب زده بودم که میدانستم این آقا با من هیچ نسبی و تیکی و اینها ندارد چه شده که آمده میان خانه زندگیم با این همه مهربانی و عاشقانگی و در اوج خوشی بودم از لحاظ همخانگی با آقای خوش تیپ برنزه ی پیراهن خوش رنگ پوشِ قد بلندِ چشم های از کودکانگی برق زننده اش.
و اینکه آخر چرا ته روزی که من همه ش تووی کارم ول بوده ام و کلی روز درگیر دنیای واقعی یک آقای وبلاگ نویس تلپ می افتد در بغل ما آیا.از من نمیخواهید که فاش کنم آقای وبلاگ نویس را؟نه,نخواهید دیگر,شاید دوست نداشته باشند بدانید همخانه شده ایم جدیدن:دی
.

1 نظرات:

حالا هویت آقا رو فاش نمیکنی نکن&ولی ماهیت مایعات دیگر رو بگو دیگه!!

Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.