Saturday، January 31، 2009


.

آدم به همه چیز عادت میکنه..
به شیرکاکائو و کرن فلکس صبحونه,به ماشینای صنعت تجریش,به اتوبان تهران قزوین,به استاد مربوطه ی دوست داشتنی,..
به صندلی های ناراحت آتلیه,به دوربین مصدوم,به موبایلی که در برابر smsعکس العمل نشون نمیده,به ترافیک همیشگی یادگار-چمران,به ناهارای دسته جمعی شرکت,به موس شکلاتیِ شیرین ,به پیاده روی های مهستان,به سربالایی شهرداری,به اون پارکه,به بلاگری که بالا نمیاد,به قبضای جریمه,به آپولو,به نسکافه و ریتر,به لوآکر,به کوله ی سنگین,به هانس ,
به آدما,به خونه ,به قاب عکس جدید,به عوض کردن جای چیز میزای تووی کابینت توسط مامان,
به بووی سوختگی ماکارونی,به آسانسور همیشه در سرویس,به تفکیک از مبدا,به so u think u can dance,به خنده های خانه هنرمندان با دوستان,به کافه عکس,به دلتنگی از خونه و مامانه, ,به سروکله زدن با کارفرماهای زبون نفهم,
آدم به همه چی عادت میکنه..
این چیه پس که من به دلتنگی تو عادت نمیکنم بعد این همه وقت..روز..ماه..سال...

..

Thursday، January 29، 2009

.
 

من خدای لالایی خواندن برای بقیه هستم..

.

 

 

Tuesday، January 27، 2009

.

مامانه تعریف میکنه کوچولو چن روز پیش واستاده جلو آیینه که: واقعنی خوشگلم ها!!

.

Sunday، January 25، 2009

.

سلام پسرک دیروز..پدر امروز..

خوبی؟
شنیده ام قرار است پدر شوی!راست است؟
خوب معلوم است که حقیقت دارد.راستش هرچقدر تووی آدم های دوروبرم میگردم هیچ کس را پیدا نمیکنم که احتمال پدر شدنش این همه برایم موجه باشد.
خبرش را که شنیدم شوکه نشدم..لبخند زدم و فکر کردم که توی کله خراب چطوری پدری میکنی و راستش تصورت کردم که داری پمپرزش را عوض میکنی و بچه یکهو میشاشد بهت و حقیقتش را بخواهی یک کمی هم از سر بدجنسی خندیدم بهت.
نمیدانم حالا این خواست خودتان بوده بعد این دو سال نشده از ازدواجتان یا اینکه از آن خطاهای درصدی کا ندوم بوده یا اصلن شاید دیر کشیدی و زود کشیدی و اصلن به من که ربطی ندارد اما خوب میتوانم تصور کنم از آن تیریپ زن وشوهرهایی باشید که خبر بچه را که شنیده اید حالا خواسته بوده یا ناخواسته کلی ذوق کرده اید و اصلن زنت را تصور میکنم که نشسته تووی خانه با کیک و شیرینی و منتظر آمدنت و جواب آزمایش را حتمن گذاشته رووی جعبه شیرینی و مطمئنم تو در شیرینی را باز کردی و اصلن هم حواست به برگه آزمایش نرفته و بعد یکهو زنت گفته که کوچولو در راه است و تو یکهو گل از گلت شکفته و میدانم که اینجور وقت ها چشمات برق میزنند و انگار که میخندند و بعد پریدی و ماچ بارانش کردی..
و میدانم اگر هم ناخواسته بوده و وقتش نبوده درصدی هم فکر نکرده اید که نمیخواهیدش و اصلن گمانم جسارت فکر کردن بهش را نداشتید و مطمئنم به تنها چیزی که فکر نکردید بچه و آینده و بزرگ کردنش بوده عوضش کلی ذوق ننه بابا شدنتان را کرده اید و میدانم که زنت عمرن بتواند تصور کند که بچه را نخواهد و اصلن کلی هم رویاپردازی میکند براش و از الان مادر بالفعل شده و نه حتا بالقوه!
و چه میدانم و باز هم به من مربوط نیست!
و میدانم که از آن مردهای خانواده دار میشوی و سعی میکنم یادم نیاید روزهای کذایی مان را که ..و فکر میکنم به آینده خودمان بعد رابطه ی هیچوقت به سرانجام نرسیده ..بعد فکر کن من را که می آمدم برگه آزمایش را پرت میکردم جلوت و میگفتم که زنگ زده ام دکتر وقت گرفته ام برای سقط و تو حتمن خنده ات میخشکید و حتمن آن شب یک دعوای مفصلی داشتیم و کو نمان را میکردیم به هم و میخوابیدیم..
و اصلن فکر که میکنم به زنت که انگار که خواسته باشی پوز مرا بزنی و هرچقدر فکر میکنم میبینم بچه دار شدنت آیا به زدن پوز من ربطی دارد یا نه و یادم هست بعد عقدت بود که یک روز آمدی زیر مجتمع و من که از در بیرون آمدم نوربالا زدی و من هنوز یادم هست که خیالم راحت است که زن داری ..و تعهد داری شعور به خرج دادم و لبخند زدم و از زنت گفتی..و از خانواده و از روزگاران گذشته و من..و من فکر میکردم من اینجا تووی ماشینت چه میکنم و زنت که زنگ میزد جواب نمیدادی و دیدم انگار ترسیدی.انگار یک کاری را برای دلخوشی و آرام کردن خودت کرده باشی و بعد ترسیده باشی..
و دیدم این زنجیر پایت را میزند و دیدم من باز دارم نقش آن دخترک را بازی میکنم که می آمد بین دو تا آدم و همیشه له میشد میانشان و دیدم نمیتوانم و راستش نفسم گرفت و بخدا که بغض نبود..
و چه کسی باور میکند که باهات آمدم کت و شلوار بخار داده ات را از آن هاکوپیان بالای هتل بگیریم یک روز پیش از جشنتان و من به پارک دوبله ات خندیدم و یادم هست میخواستم آرامت کنم که انگار نمیشد و میفهمیدم که نباید..و خنده ام میگرفت و انگار قرار بود بمیری..
..
و اصلن با این خبر پدر شدنت همه ی این ها آمد تووی ذهنم..تووی ذهن لعنتی ام..
از ان همه سال های قبل که خاطره شده و از منی که دیگر جواب ندادم به زنگ هات..میل هات..که تمام شدم..تمام کردم خودم را..که نخواستم گیر کنم..گیر باشم..که زنت مرا نگاه نکند به چشم دشمن..
که نگاه هات را میدیدم..

و اصلن همه ی این ها را گفتم که بدانی خوشحالم از پدر شدنت و امیدوارم بچه ات پسر باشد و اسمش را به یاد آن پسرک فامیلتان که دوستش داشتی زیاد و دلت میخواست بگذاری ایمان و میتوانم تصورت کنم چه پدر دوست داشتنی و کولی میشوی و تروخدا آن سیگارت را ترک کن که برای مادر و بچه ضرر دارد و من چرا بگویم حتمن خودت میدانی..
و همین ها دیگر..مواظب مادر کوچولو باش و بهش بگو یادم نرفته آن لحن تند و خشنش که انگار میخواست لقمه ی نخورده را از گلویم بیرون بکشد و بهش بگو که یادش باشد که بغضم تلخ بود و یادم نمیرود..

مواظب خانواده ات باش..پدر کوچک..

..

Saturday، January 24، 2009

.

تمام زندگی دونفره مان خاطره ساختیم که چه؟
که این روزهای سرد و سنگین مرا مچاله کنند تووی خودشان؟

..

Friday، January 23، 2009

.


فکر کن که نشسته باشم و دست هام را زده باشم زیر چانه ام و دماغم را که چسبانده ام به شیشه یخ کرده باشد و نوکش قرمز شده باشد و خنده دار شده باشم و تمام شیشه ی جلوی چشم هام بخار گرفته باشد و نبینم خیابان را ..کوچه را..و انتظارِ تو را..
فکر کن که نشسته باشم ,آن ژاکت بنفشِ درشت بافتم را پوشیده باشم که آستین هاش می آید تا رووی انگشت هام و دست هام را زده باشم زیر چانه ام و انگشت هام پیدا نباشند زیر کشبافت آستین بنفش..
فکر کن که نشسته باشم و جوراب های حوله ای طوسی ام را پام کرده باشم و پاهام را جمع کرده باشم تووی شکمم و آرنج هام رووی زانوم باشد و دست هام را زده باشم زیر چانه ام و نوک دماغم که چسبیده به شیشه قرمز شده باشد..
فکر کن که نشسته باشم و شلوار طوسی گشادم را پام کرده باشم و چتری موهام چسبیده باشد به پیشانی م و از سرما گلووله شده باشم رووی صندلی سبزه ی کنار پنجره ...
فکر کن که نشسته باشم و زمستان رسیده باشد و سوز بیاید و من از تماشای عکس تو از روی دیوار کنار پنجره آمده باشم,نشسته باشم اینجا,گلووله شده باشم و تنم یخ کرده باشد و ژاکت بنفش درشت بافتم مرا بغل کرده باشد و لرزیده باشم..بغض کرده باشم..
فکر کن که نشسته باشم و بغض کرده باشم..بغض کرده باشم..
فکر کن که بغض کرده باشم..

..

Wednesday، January 21، 2009

.

بیایید همه با هم به swiss familia سجده کنیم

.

.

وقتی میگم بچه پسندم دقیقن منظورم بچه س ها!
نه فکر کنی پسر 19و20 ساله!نه!
دقیقن رنج سنی 4 تا16 سال!

.

Sunday، January 18، 2009

.

آقای دوست داشتنی
از کیلومترها دور,
ساعت حدود 3 بعد از نیمه شب
نما داخلی-ولو شده کنار رادیاتور
تلفن زنگ میزنه,من,خسته ,داغون,بیخواب,بعد 3ماگ گنده نسکافه خوردن,
آقای دوست داشتنی با هیجان و صدایی کنجکاوانه:
اون خرسه بود توو اون کارتونه که اون ببره تووش بود که اندام فشن داشت و اینا اسمش چی بود؟!؟


!

Friday، January 16، 2009

.

من نمیتونم,
این یه اعترافه,
من عادت کردم به خوب بودن,عادت کردم به لبخند,
من عادت کردم که به درددلای همه گوش بدم,
من عادت کردم همیشه چیزای خوبه یه مشکلو واسه کسی که واسم حرف میزنه بگم ,من عادت کردم انرژی رو بچرخونم دور آدمای اطرافم,
من حتا اگه به چیزی مطمئن باشم طرف مقابلمو ناامید نمیکنم,
دوست ها ی من همیشه وقتی توو یه مشکل گنده دست و پا میزنن منو واسه دردل انتخاب میکنن,نه به خاطر اینکه کمکشون میکنم,واس خاطر این که حرفی میزنم که باید بشنون,
واس اینکه هیچوقت نمیگم نمیشه,نباید,نمیتونی,
واس اینکه همیشه میگم میشه,شاید,تو میتونی,
واس اینکه یاد گرفتم بگم تو باید باور داشته باشی به خودت
واس اینکه همیشه گفتم بدترین اتفاق هم تا ما بش باور نداشته باشیم نمیفته,
واس اینکه هیچوقت نفی نمیکنم,
واس اینکه لبخند زدم به مشکلاتشون,
دوستای من هر وقت به چیزی احتیاج دارن اولین کسی که یادشونه منم
چون همیشه میگم میتونم,
چون همیشه میگم دارم,
چون همیشه میگم میتونم پیدا کنم واست,
چون همه ی راها رو واسه کمک امتحان میکنم,
چون از همه چیم مایه میزارم
دوست های من به من به عنوان یه حامی نگاه میکنن
کسی که لبخند میزنه و به خودش باور داره,
کسی که میتونه..

من وقتی یه مشکلی دارم,کسی رو دوروبر خودم پیدا نمیکنم که باش حرف بزنم,
به من یاد ندادن دردل کنم,
به من یاد ندادن دردهامو داد بزنم,
دوست های من بلند نیستن از من حرف بکشن,
دوست های من از نگاه های من غممو نمیفهمن,
دوستای من گاهی اگه اون لبخنده روو لبم نباشه آخرین حرفشون اینه که پر یودی؟
دوست های من ,دوست های خوب من,بهترین دوست های دنیان,
این منم که یاد نگرفتم از دردهام حرف بزنم,
من سکوت میکنم,چون میدونم اگه حرف بزنم هیچ کس بم نمیگه میشه
میدونم اگه حرف بزنم یا میشنوم تقصیر خودت بود یا میشنوم تو واقعن میخوای اینکارو بکنی یا دیگه کاریش نمیشه کرد یا چقد بد شد یا هر چیزی که دوست ندارم بشنوم..

متاسفم اینو میگم,ولی من نمیتونم,
نه میتونم نه میخوام که واست بگم از کلافی که این روزها گره خورده به زندگیم..

..

Wednesday، January 14، 2009

.

حالا,
حوالی همین روزهای مثل هم
برای دورافتاده ترین دختر دریاها
از نشانی مه آلود مسافری بنویس
که روزی
از سمت سرشارترین بوسه ها خواهد امد
دستش را خواهد گرفت
و او را
با زورق پریان پرده پوش
به خواب بی پایان گل سرخ و پروانه خواهد برد

..
علی صالحی

..

Sunday، January 11، 2009




خب بعله!تعطیلات بود و ما به منزل پدری تشریف برده بودیم
و اصولن نمیشود آدم برود منزل پدری و بعد بنشیند تووی منزل,اگر تعطیلات هم باشد
و خوب یک روز اتفاقی هوای قدری خوب شد و ما یک تعطیلات داشته ی دیگر را نشاندیم ترکمان به قصد دریا که بدجور دریاخواهیمان باد کرده بود!
و راه افتادیم که برویم یک گوشه ی دریا را پیدا کنیم که تووش آدم نباشد ,خانه نباشد,موجود زنده و غیره زنده نباشد و خوب باید بیایید و ببینید تا باور کنید این خط ساحلی تکه تکه اش صاحاب دارد و ما در حال خارج شدن از مرز بودیم که یک سوراخی پیدا کردیم که تهش یک چیز آبی ای پیدا بود و ما انگار که سراب دیده باشیم راه افتادیم و خوب آنجا دریا بود و اتفاقن تا شعاع هوار کیلومتری هیچ علائمی از حیات دیده نمیشد و خوب ما ذوق کردیم
و خوب هوا سرد بود میدانید..ما هم میدانستیم تووی این سرما نباید راه افتاد پیاده ساحل متر کرد و راستش ما همینجور با ماشین رفتیم و خوب شن بود,میدانید که ساحل علاوه بر گوش ماهی چیزی دارد به اسم شن و اینجور چیزها که اینها خیلی نرم و روان هستند ..

و خوب ما رفتیم و کلی از خودمان جینگول بازی درآوردیم و عکس گرفتیم در حالات ژانگولرانه و بعضن غیراخلاقی و کلی شادمانه در ساحل یک تفریحی برگزار کردیم و آب هم انگار فریزر سامسونگ باشد و انگشت هامان تووش یخ میزد و بله ما به مرحله ی قندیل رسیده و به ماشین داخل شدیم و همینجور که قر میدادیم دوتایی تعریف کردیم که آن دفعه ای که گیر افتادیم تووی شن ها و قاه قاه خندیدیم که فلانی را یادت هست ماشین را درآورد و باز قاه قاه قاه و باز دوتایی یادت هست آن یکی دفعه فلانی با سوناتا میان شن گیر کرد خاک توو سرش که هی میگازید و قاه قاه قاه..
و خوب مارا تصور کنید که بالاخره ترمز دستی را خوابانده و فرمان چرخانده که برگردیم و به آهستگی اقدام به گاز نمودیم بر اساس تجربه..و چقدر رفته باشیم..ده متر خوب است؟خوب ده متر و دیگر ما یک دانه حرکت نکردیم..بنابر تجربه اولش با احتیاط و به آرامی گاز دادیم..ما ملایمت..ما فرمان صاف..ما خانم!
چند دقیقه بعد: ما عصبی !ما گاز در حد جهانی..ما شن ها در اطرافمان در هوا..ما داغان!
و ما پیاده شدیم و دیدیم تا سپرمان تووی شن..
و خوب ما دوتا باتجربه!
ما چوب آوردیم!ما چوب ها را گذاشتیم زیر چرخ ماشین!ما گاز!ما فروتر!
ما چوب ها را دوباره جاسازی!
ما گاز ما فروتر..
و راستش ما دوتا آدم بودیم و هوا غروب بود و ما میخندیدیم هیستریک و چوب جمع میکردیم ..
ما هرچه حرفه ای برخورد باز ماشین فروتر
ما دوتا کم زور!ماشین خلاص!ماشین را هل!
ماشین فروتر
و شما نمیدانید چه حس جفنگی به آدم دست میدهد اینجور وقت ها!
و ما فکر میکردیم که زنگ بزنیم بیایند درمان بیاورند!
و ما به غرورمان برخورده بود که جند بار باید تووی شن فرو برویم تا بدانیم ماشین را تا جایی که آب بخورد به لاستیک هاش نباید پارک کرد!
و یکهو گفته باشم یک فرشته ی نجات؟!
یک آقای بس بسیار خوش تیپ!یک آقایی با یک مگان که میدانست باید بگذارتش آنور شن ها بیاید دریا بینی
و خوب فرشته آمد!
و فکر میکنید فرشته تنهایی کاری از دستش برآمد؟شوخی میکنید!
فرشته آمد و یک کمی مارا نگاه کرد و یک کمی ماشین را!و خواست بوکسل کند و ما میگفتیم فرشته چرا نمیفهمد خودش را هم با ما یکی باید بیاید سر هم دربیاورد آنوقت!
و خوب بهش گفتیم باید هل بدهیم و خوب فکر میکنید زورشان میرسید!نمیرسید که!
و خوب فرشته خوش تیپ و جنتل شلوار را تکاند و رفت که کمک بیاورد در آن برهوت و ما به خیال این که قالمان گذاشته به تکنیک های خودمان ادامه دادیم و خلاصه این که یک ساعت بعد با حضور صف 7نفره ای از فرشتگان ماشین محترمه در جایشان تکان خورده و ما هل داده شدیم تا مسیر غیر شن دار مربوطه!
و درسی که ازین ماجرا گرفتیم :
خوب شما میخواهید ماشینتان را اصلن ببرید بگذارید تووی دریا اگر قرار است یک همچو آقایی بیاید درتان بیاورد!

.

قرار نیست که که بگویم در ادامه چه رخ داد,ها؟

.

Saturday، January 10، 2009

.

یک جاییش باید بایستی..یک جاییش باید باستی..باید درنگ کنی یک لحظه و نگاه کنی به این همه راه آمده..یک لحظه باید درنگ کنی و ببینی تمام آن چه پشت سر گذاشته ای..باید ببینی تمام آن راه آمده..
باید یک جاهاییش بایستی..یک جاهاییش دیگر نفس هات به شماره می افتند..یک جاهاییش دیگر پاهات توان بازآمدن ندارند انگار..
گاهی باید یک لحظه,یک جاهایی بایستی..
گاهی باید یک لحظه ای بایستی برای خودت آرام گیج بزنی..تووی یک خلا مبسوط..آرام بالا بروی انگار که شنا میکنی از آن عمق و میبینی یک چیزی آن بالا میدرخشد و یکهو سرت را بیرون بیاوری..گاهی لازم است اینجوری سرت را بالا بیاوری و هواگیری کنی!
گاهی باید سرت را بیاری بالا و یک نفس عمیق بکشی و دوباره باز بروی آن پایین مایین ها..آنجا که زندگی با تمام راز و رمزهاش پیش میرود..


.
.

کوچولو:بچه های گلم,خاله لالای خوچگلم,قند عسلم, بیا توو اتاقم باهات بازی کنم سرت گرم شه!!


!

Friday، January 09، 2009

.
یک آدم خیری پیدا شود تووی این ماه محرمی بردارد این کتاب بازرنده سازی بناهای تاریخی آقای فلامکی عزیزتر از جان را بخواند,اول و آخر جمله ها را پیدا کند,عبارات را سر هم کند,خلاصه اش کند بعدش بیاید برای من تعریف کند و بنده ای را از گیجگولی و تهوع توام با سرگیجه برهاند.


و در روایات آمده ثواب یک فلامکی خوانی بیش از هفتاد بار فضا زمان معماری و ایضن هنر در گذر زمانِ هلن گاردنر خوانی است!

.

Tuesday، January 06، 2009

..


آفتاب که بزند ,لحاف زرد و آبی م را که کنار بزنم ,دست راستم را که تکیه گاه کنم,پاهام را که بگذارم رووی کف قهواه ای اتاق..باید بنشینم و بی صدا خودم را زل برنم تووی آیینه ای که درست مقابلم..همین آینه ی کشیده ی قاب دار سرمئی..باید بنشینم و و نگاه کنم به خودمی که موهاش ولو شده اند تووی صورت و پیشانیش..و چشم هاش بس که خواب آلود و خمارند وا نمیشوند انگار..باید دستی بکشم به موهام و همینجور زل بزنم تووی چشم هام..باید خودم را ببینم که بی صدا به خودم نگاه کرده ام و هی انگار خودم را بیشتر دوست دارم..باید بنشینم و خودم را نگاه کنم و یادم بیاید که چقدر این دخترک تووی آیینه را دوست دارم..که چقدر شیفته ی این نگاه خواب آلودشم..که چقدر میمیرم برای چشم هاش که که قرمز شده اند مثل همیشه..که چقدر میمیرم برای دهانش که همیشه ی خدا نیمه باز..که برای دست هاش که موهاش را جمع میکند پشت سرش..برای موهاش که درهم ..برهم..
باید صبح,وقتی آفتاب میزند,آرام,بی صدا بنشینم و این دخترک تووی را آیینه نگاه کنم..همین دخترک آرام را که از خواب که پامیشود پاچه میگیرد..
باید نگاه کنم و یادم بیاید دوستش دارم..که چقدر میخواهمش..و یادم بیاید از همه چیزم باید بگذرم تا بداند چقدر میخواهمش..
باید نگاهش کنم و بمیرم براش..همان جا..وقتی آفتاب تازه زده و دخترک تووی آیینه اخم کرده..همان جا بمیرم براش و بگویم بهش که همه ی دنیا که برود به جهنم من میمانم و خودش و یک عالمه زندگی..که برایش همه کار میکنم..برای یک لحظه لبخند که بیاید رووی لب هاش..لب های همیشه ی خدا نیمه بازش..

..

Sunday، January 04، 2009

نامه های وارده:
..
نبینم اشکات بریزن تووی این شب های سردِ دوری..
پیِ چشم هات نشست میکنند یک وقت..
.

.
در راستای اینکه آیدا و دوستان فکر میکنن که مضرات گودر به گوش آقایونِ مشاغل نرسیده آقای آتلیه در حال توضیح دیتیلینگ نرده ها در حال بلند شدن میفرمایند که ریدرت هم که بازه!



من در حالت شله زرد!

.

Saturday، January 03، 2009

..

خب من هم آدمم..گاهی مخم دوود میکنه,گاهی که نشستم و سه ساعت پشت هم,بی وقفه کله مو کردم توو این کتابه که توو این یه ماه و یذره مونده به امتحانم تازه یادم افتاده که ااا..ارشد!و خب تازه وا کردم کتابا رو و هی مبینم اینا چه نا آشنان پس..

خب انتظار نداشته باش وقتی یهو در میزنی و با یه چیز کیکِ سوگل میپری توو خونه و جیغ و هوار من بتونم مثه همیشه بچلونمت ..خب سختمه..نه که حرف تو درست باشه که من خیلی وقته کرگدن درونم فعال شده..نه که فکر کنی من دوسم نمیاد ولو شم کنارت روو تخت و به حرفات از زمین و آسمون و امیر و خریت ها و خل خلیات گوش کنم..نه که فکر کنی الانمو دوس دارم ..اما درکم کن خب..یذره بهم بگو که حال و روزمو میفهمی ..که من ترجیح میدم ته مونده های حواسمو بدم به این کتابا و همش واس اینه که آخرش اون عذاب وجدانه کمتر باشه..

میدونی..یه جورایی دوس دارم کاری که میکنم کامل باشه..و خاک توو سر این ایده آل گرایی م کنن..

و خب آدمی با این تفکرات بیجا میکنه این همه کم روز مونده به امتحانش یاده درس و مشقش میفته..

تو یذره منو فهمیده باشی همه چی روبراتره ..

..

 

Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.