Saturday، February 28، 2009

.
لحظه های خاموشی بی صدای من همین لحظه های اشک ریزان پشت فرمان است..باید اینکاره باشی تا بدانی آرام و بی صدا اشک ریختن پشت فرمان یعنی چی..باید بغض چند وقت مانده تووی دلت داشته باشی..باید کلی حرف خورده ی بی جواب مانده تووی دلت داشته باشی..باید کلی خاطره ی نیمه سوخته داشته باشی..
بایدکلی دلتنگی خفه ات کرده باشد..باید کلی زخم زبان و طعنه کنایه توو دلت مانده باشد..باید کلی شکستن تووی دلت مانده باشد تا بفهمی تووی نیمه تاریک ها ی دم غروب که میرسد به ساربان نامجو اشک هات بریزند همینجور بی هوا یعنی چه..باید دلگیر باشی..دلتنگ باشی..باید جمعه باشد..
غروب باشد و لیلای من کجا میبری تووی گوشت بپیچد تا بدانی اشک ریختن پشت فرمان یعنی چه

Wednesday، February 25، 2009

.


عاشق اون لحظه های بعد فرندزم که عضله های صورت آدم منقبض شدن انگار,و همینجوری جای خنده ها و لبخندی که کلی از شروعش روو صورتت جا مونده و اون کش اومدن صورته و اون چن وقتی که میگذره لبخندت جمع شه..

Sunday، February 22، 2009

.


اصلن این روزهای یواش برفی آدم نباید ماشین داشته باشد..اصلن باید که ماشین دست خواهر آدم باشد..اصلن باید که آدم زیر همین برف برای خودش آسه آسه راه برود..اصلن که آدم باید سرش را بگیرد سمت آسمان و دانه های کوچکش را بگذارد که بلغزند رووی گونه ها..رووی لب ها..
این روزهای برفی آدم باید همینجور بی خیال و سربه هوا راه برود..سبک..بی خیال..
این روزهای یواش برفی آدم باید آهسته,نرم,خرامی کند برا ی خودش..بخندد و سایه ی دانه ی برف را رووی گونه هاش ببیند..
باید که نگاه کند به آدم ها..که عجله دارند.که خسته اند..که انگار میخواهند بروند تووی خانه هاشان..که انگار تووی دلشان بگویند برف بی موقع..
این روزهای برفی آدم باید آهسته آهسته تجریش را پایین بیاید..تووی آن هیاهو..و فکر کند که این روزهای یواش برفی آدم نباید ماشین داشته باشد..که تووی ماشین که باشی..برف ها که نپاشند رووی موهات..صورتت..شالت..هیچ نمیفهمی این حجم غریب دلخوشی را..که آن وقت باید فحش بدهی هی به برف و ترافیک و برف پاکنت هی برف ها را از جلوی چشم هات آب کند..آب کند..

.

Saturday، February 21، 2009

.

انگار که داشته هام را زده باشم زیر بغلم و راه افتاده باشم تووی این زندگی..تووی تمام این فرازها..نشیب ها..
انگار که راه افتاده باشم پی تو..تویی که دوور..تویی که نبودنت را میبینم تووی تمام این بالا و پایین کردن ها..
راه افتاده ام و پی کسی میگردم انگار..
راه افتاده ام و میگردم انگار که یک چیزی را بردارم بنشانم تووی جات که خالی مانده مدت ها و از دور صدات می آید و رد میشود از تووی جات..
انگار که دوره بگردم و بخواهم که چنگ بیندازم به یک ریسمانی شاید که نگهم دارد تووی این زندگی که بی تو..
انگار که بگردم و بخواهم یک آدمی که بیفتد تووی زندگیم و هر روز دم غروب دست هام را بگیرد مرا بکند از ان کنج همیشگی و بردارد ببرد بچرخاند ..بردارد ببرد تووی تمام سوراخ سنبه های دنیا را نشانم بدهد ..ببردم به تمام گوشه های پرت زندگی..
انگار دلم بخواهد یک آدمی که تو..که بغلش امنیت باشد و زیر گردنش را داده باشد قالب گرفته باشند برای من..که انگار خودِ من..

که دلم آدمی را بخواهد که با من دست هاش را بزند تووی رنگ و بکشد رووی دیوار..که بخندیم..که بخندیم..
یک آدمی مثل تو که سیب زمینی ها را که جلز ولز میکنند تووی تابه به هم بزند و من که دست هام را از پشت حلقه کرده ام به کمرش یواشکی ببرم دست هام را و سیب زمینی داغ را بردارم که با قاشق بزند رووی دستم که ناخنک ممنوع!
و دلم بخواهد یک آدمی که تو..که با هم پرت شویم تووی برف ها که جای هم آغوشی مان بماند تووی برف های میان حیاط..
..
که دلم یک آدمی را بخواهد که همین جور که لم داده تووی کاناپه تماشا کند مرا که از راه رسیده ام و همینجور که برایش از اداهای دختر ه ی جدید همکار و آقای رئیس حرف میرنم شال و مانتوم را بیندازم رووی مبل و همینجور غر بزنم و بطری آب سر بکشم و هوار برنم که تو ساندویج نصفه ی دیشب منو خوردی؟

که دلم یک آدمی را بخواهد که دلگیر که میشود ازم تنبیه م کند به سی و هفت بوسه..پشت هم..بی وقفه..
که دلم یک آدمی را بخواهد که تو..که از خستگی بنشیند تووی مغازه رووی صندلی و من هی شال پشت هم سرم کنم که دانه دانه اش را بخندد..که تو هر چی سرت کنی بهت میاد.
که دلم یک آدمی را بخواهد که تو..که فردین شود تووی بام ,پالتوش را بیندازد رووی دوشم..که سرفه هاش تمام شب بند نیاید و مجبورم کند که بیفتیم تووی شهر دنبال اکسپکتورانت براش و هی پرتقال ها را دانه دانه بدهد دستم که آب بگیرم براش که: تو میخواستی منو بکشی..
که دلم یک آدمی را بخواهد که کنارم که مینشیند تووی ماشین که هیچ ازم نپرسد که کجا میرویم و راه های خاکی و بن بست را بروم نیاورد و گم که میشویم تووی 60 کیلومتری خانه که من دنبال یک جاده ی میان بر خوشگل بودم بگوید که من یک دانه کله خرم که لنگه اش تووی تمام دنیا پیدا نمیشود..
یک آدمی که بلد باشد به دیوانه بازی هام بخندد . با من بیاید رووی لبه ی پنجره بایستد که خل خلی ترین عکس دونفری دنیا را با هم بگیریم..
یک آدمی که من لباس های او را تنم کنم و او لباس های من تووی تنش بترکند..
یک آدمی که بلد باشد سس پاستای مخصوص دو نفره مان را درست کند,بلد باشد ده تا کتاب انتخاب کند از تووی قفسه که همش کتاب های من..که یک پلییست بنشاند تووی مدیا برای وقت هایی که کز کرده ام گوشه ی دیوار و نت هام را مینویسم..که سرحالم بلد باشد بیاورد..
یک آدمی که بداند کی,کجا مرا باید ببرد..
یک آدمی که بداند مرا..
یک آدمی که پنج سال بزرگ کرده باشد مرا..بزرگ کرده باشد مرا...
که یادم هست:دارم قد کشیدنتو میبینم..
که من برگردم و هیچ کس نباشد..که هیچ کس نباشد..
که تمام این همه..با تمام بودنشان..قدر یک لحظه ی تو نباشند.که تو از آن سوی دنیا حتا..ازین آدم ها بیشتری..
که تو حتا جای خالیت بیشتر است از تمام این آدم ها که کم..
که تو نبودنت سر است..
که تو نبودنت بیشتر از بودنِ این هاست..



.

Friday، February 20، 2009

.

اگر از بیماری کلیّه مُردم بر سنگ مزارم بنویسید آنکه مثانه ی خویش را فقط در توالت منزل خود خالی میکرد.
.

Tuesday، February 17، 2009

تبلیغ میکنیم
.
نمایشگاه زیورآلات آران ابراهیمی
1-2 اسفندماه1387,گالری بنفشه,10صبح تا 9شب
مکان: ملاصدرا,ابتدای شیراز جنوبی,کوی بهار,پلاک50
.

Sunday، February 15، 2009

..


نخیر
اصلن هم اینطوری نیست!
اصلن چه کسی گفته تو اگر آنجا باشی و خوب باشی و خوش باشی و باشی همه چیز روبراه میشود؟
اصلن چه کسی گفته همین که تو باشی کافیست؟
چه کسی گفته همین که من بدانم تو هستی و تو بدانی من هستم همه چیز مرتب است؟
اصلن هم اینجور نیست!
تو باید باشی!اما اینجا!
همین جا!لم داده باشی تووی آن کاناپه ی همیشگی مان!
که من بیایم رووی پاهات بنشینم و از پشت ولو شوم یکجوری که سرم جا بگیرد زیر گردنت!
بعد تو مووهام را که پخش شده تووی صورتت کنار بزنی,دست هات رو دورم حلقه کنی و من همنیجور که با انگشت هام,با انگشت هات بازی میکنم با تو حرف بزنم,خودم را لوس کنم,کش بیایم تووی بغلت..
باید که من جمع شوم تووی بغلت!
وگرنه که نمیشود..
و اصلن غلط میکند هر کسی بگوید که همین که تو باشی برای من کافیست
تو که باشی و لب هات,دست هات,بغلت,بوسه هات,شانه هات,عطر زیر گردنت نباشد این همه دوست داشتن کجا سرازیر شود؟
چه جور بیاید زیر انگشت هام؟
که لمسش کنم,جنسش را..جنست را...


..
.

بابا برداریم کم کنین این وقت امتحاناتونو..اصن آدمو بزارین توو مضیقه,اصن بگین هرکی یه دور زد جوابارو دیگه نمیتونه برگرده نگاه کنه و چک کنه..اصن هرکی رو دیدین برگ آخر سوالاشه واستین بالا سرش که پاسخنامه شو بگیرین..این چیه خب آدم دو ساعت وقت اضافه میاره و هی میشینه سوالا رو نگاه میکنه و جواباشو و توهم میزنه هی درستاشو غلط میکنه..ولله..

.

Saturday، February 14، 2009





.

Tuesday، February 10، 2009

.


شمایی که در خانه را باز کنی میبینی تمییزی خانه ام چشمت را میزند این روزها..بس که همه چیز برق میزند,
که سرامیک های کف آشپزخانه را بس که سابیدمشان رسیده ام به بافت های میانی شان به درز و بستشان..به پوکه معدنی و شن نخودی و شن و ماسه شان ..و درس مقاومت مصالح ام را عملی در حال پاس کردنم!
برداشته ام یک چیزی خریده ام اسمش اتک است,برمیدارمش میریزم تووی دستشویی و می افتم به جان توالت و مخلفاتش,
تمام لباس ها را بیرون ریخته ام از کمدها و کشوها ,تا میکنم,با روش های محیر العقول و هر کدام یک مدل,میچینمشان تووی کشو,جا که کم بیاورم از نو همه را در می آورم یک نوع دیگر تا میکنم و میچینم..جوراب هام را!!
جوراب هام را دانه دانه برداشته ام جمع کرده ام از گوشه کنار خانه,از زیر تخت,از کنار رادیاتور,از تووی جیب شلوار خانه هام,از کنار در,از پنهانی ترین زوایای کمد,از پشت میز,
همه شان را برداشتم ریختم تووی ازین ظرف های گنده که تووشان لباش میشورند,مایع لباسشویی را خالی کردم رووشان و انقدر سابیدمشان که همه شان کم مانده بود لیبل بزنم بهشان برگردانم به مغازه..حالا یک اعترافی بکنم که جوراب هام را اتو زدم!
یک نگاهی به ریخت و سر و شکل من بیندازید میفهمید من آدمی به شدت از اتو گریزانم,
که لباس هام اتو را به سختی به چشم دیده اند .
که معتقدم اتو وسیله ای تجملی و برای مرفهین بی درد است!
بعد من رفته ام دانه دانه جوراب هام را اتو زده ام!شال هام را اتو زده ام!اتو را میزنند یا میکشند؟
بعله من رفته ام شال و جوراب هام را اتو زده ام,شلوار هام را,و بلوزها و تی شرت هام را,صور قبیحه و غیر قبیحه را..من یک روز نشستم کل زندگی را اتو زدم..من حتا رومیزی میز گرده را اتو زدم!
بعد این که شمایی که زندگی مرا میدانی بیایی و ببینی در هیچ ساعت شبانه روز هیچ ظرفی تووی سینک نیست حتا یک دانه قاشق کوچک,
که از در بیای تو و ببینی کفش هام را مرتب چیده ام آن کنار و رووی اپن آشپزخانه بس که مرتب و تمییز است آدم حالش بد میشود
که لیوان و این ها در هیچ جای خانه نیست,هیچ کتاب و کاغذ و سی دی و پوست چیپس و چی توز موتوری و چاک چاک و تووییکس و ام اند امز و غیره..
که هیچ بالشی ولو نشده هیچ جایی و هیچ شارژری بدون اتصال رها نشده آن وسط
که هیچ جایی حتا یک دانه تار موو پیدا نمیکنی..
بعد حسام در را که باز میکند و یک سرک که میکشد تووی اتاق ها و یک نگاه که به من بکند که تووی آشپزخانه گاز را در حال ماله کشیدنم و عقب برود که ببخشید من اشتباهی اومدم انگار!
که بعله درست حدس زده اید!
بنده چند روز دیگر امتحان دارم!
و باید بگویم با یکی از آن معجزات شفاف قرمز رنگ در حالت خلا مبسوطی هستم!

.

Sunday، February 08، 2009

.
 
 

مریم مامهر بیا ماچت کنم.

 

.

.

فک و دندون عقل محترمه در حال سرویس کرد دهان بنده هستن ,همچنان!
بعد من نمیفهمم چه متابولیسمیه منی که با یه کدئین میرفتم فضا و مایه ی تفریح و مضحکه ی دوستان بودم الان با سه تا مسکن همچنان از درد در حال وول خوردن در خودم هستم!
در کمال هوشیاری!
گودر در نقش مسکن بهتر عمل میکنه گویا!

.
قبل سومین کدئینه واس اولین بار توو زندگیم دلم میخواس از درد زار بزنم!
.

Friday، February 06، 2009



.

من خسته م..خیلی خسته ..
من دلم یه عالمه خواب میخواد..یه عالمه خواب بدون هیچ آلارمی..بدونه هیچ پاشدن سر صبحی و آماده شدنی..
من خسته م.. خیلی خسته ..دلم میخواد لم بدم و بیفتم روو این کاناپه جلو تلویزیون الکی کانالا رو بالا پایین کنم و هر وقت دلم خواست سرمو تکیه بدم و بخوابم..
من خسته م..خیلی خسته م..
دلم میخواد ساعت ها زل بزنم به زنگوله ی بالای در اتاق و از جام جُم نخورم..
من خسته م و دلم میخواد همین جور که سرمو گذاشتم روو پاهات دستات بیان روو مووهام و من بشم همون گربه هه که زیر دستت خوابش میبرد..من خسته م..
من خیلی خسته م ..خیلی خسته ..و برای تمووم این خستگی ها دلم تورو میخواد..
که نیستی..
من خسته م..


..

Thursday، February 05، 2009

 
.
 
دوري مي تواند بوي تو را با خود ببرد

اما بودنت را نه !

دوري مي تواند صدايت را با خود ببرد

اما

تكرار نام تو را در حفره هاي مغزم

هرگز!

من مي توانم بي تو زندگي كنم

اما

نقاشي هاي بسياري مي ميرد

شعرهاي بسياري سروده نمي شود

و من

هر شب

پاهايم را به ديوار مي كوبم

تا دردشان كمتر شود

من مي توانم بي بوي تو

بي شنيدن صدايت

بي دستهايت زندگي كنم

اما...

من مي توانم اما

دشوار است

دشوار! "

 

 
.

Wednesday، February 04، 2009


.
"در ایران سیاست مردم را دو دسته میکند..عده ای را قاتل و عده ای را مقتول
راه وسط هم ندارد
آنکه قاتل است روزی مقتول میشود
و آنکه مقتول است ,فرصت پیدا کند قاتل بالفطره ای میشود.."


چقد راس گفته امیرکبیر!
..

Monday، February 02، 2009

.
خدایی هم اگر وجود داشته باشد در انتخاب آدم های آزمایشی پروژه های میزان تحمل و صبوری آدم ها در برابر درد ,بیماری و از دست دادن عزیز هایشان به شدت ضعیف و گشاد است و ترجیح میدهد به جای تجربه های نوین همان نمونه های قبلی را به کار بگیرد.

.

Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.