.
انگار که داشته هام را زده باشم زیر بغلم و راه افتاده باشم تووی این زندگی..تووی تمام این فرازها..نشیب ها..
انگار که راه افتاده باشم پی تو..تویی که دوور..تویی که نبودنت را میبینم تووی تمام این بالا و پایین کردن ها..
راه افتاده ام و پی کسی میگردم انگار..
راه افتاده ام و میگردم انگار که یک چیزی را بردارم بنشانم تووی جات که خالی مانده مدت ها و از دور صدات می آید و رد میشود از تووی جات..
انگار که دوره بگردم و بخواهم که چنگ بیندازم به یک ریسمانی شاید که نگهم دارد تووی این زندگی که بی تو..
انگار که بگردم و بخواهم یک آدمی که بیفتد تووی زندگیم و هر روز دم غروب دست هام را بگیرد مرا بکند از ان کنج همیشگی و بردارد ببرد بچرخاند ..بردارد ببرد تووی تمام سوراخ سنبه های دنیا را نشانم بدهد ..ببردم به تمام گوشه های پرت زندگی..
انگار دلم بخواهد یک آدمی که تو..که بغلش امنیت باشد و زیر گردنش را داده باشد قالب گرفته باشند برای من..که انگار خودِ من..
که دلم آدمی را بخواهد که با من دست هاش را بزند تووی رنگ و بکشد رووی دیوار..که بخندیم..که بخندیم..
یک آدمی مثل تو که سیب زمینی ها را که جلز ولز میکنند تووی تابه به هم بزند و من که دست هام را از پشت حلقه کرده ام به کمرش یواشکی ببرم دست هام را و سیب زمینی داغ را بردارم که با قاشق بزند رووی دستم که ناخنک ممنوع!
و دلم بخواهد یک آدمی که تو..که با هم پرت شویم تووی برف ها که جای هم آغوشی مان بماند تووی برف های میان حیاط..
..
که دلم یک آدمی را بخواهد که همین جور که لم داده تووی کاناپه تماشا کند مرا که از راه رسیده ام و همینجور که برایش از اداهای دختر ه ی جدید همکار و آقای رئیس حرف میرنم شال و مانتوم را بیندازم رووی مبل و همینجور غر بزنم و بطری آب سر بکشم و هوار برنم که تو ساندویج نصفه ی دیشب منو خوردی؟
که دلم یک آدمی را بخواهد که دلگیر که میشود ازم تنبیه م کند به سی و هفت بوسه..پشت هم..بی وقفه..
که دلم یک آدمی را بخواهد که تو..که از خستگی بنشیند تووی مغازه رووی صندلی و من هی شال پشت هم سرم کنم که دانه دانه اش را بخندد..که تو هر چی سرت کنی بهت میاد.
که دلم یک آدمی را بخواهد که تو..که فردین شود تووی بام ,پالتوش را بیندازد رووی دوشم..که سرفه هاش تمام شب بند نیاید و مجبورم کند که بیفتیم تووی شهر دنبال اکسپکتورانت براش و هی پرتقال ها را دانه دانه بدهد دستم که آب بگیرم براش که: تو میخواستی منو بکشی..
که دلم یک آدمی را بخواهد که کنارم که مینشیند تووی ماشین که هیچ ازم نپرسد که کجا میرویم و راه های خاکی و بن بست را بروم نیاورد و گم که میشویم تووی 60 کیلومتری خانه که من دنبال یک جاده ی میان بر خوشگل بودم بگوید که من یک دانه کله خرم که لنگه اش تووی تمام دنیا پیدا نمیشود..
یک آدمی که بلد باشد به دیوانه بازی هام بخندد . با من بیاید رووی لبه ی پنجره بایستد که خل خلی ترین عکس دونفری دنیا را با هم بگیریم..
یک آدمی که من لباس های او را تنم کنم و او لباس های من تووی تنش بترکند..
یک آدمی که بلد باشد سس پاستای مخصوص دو نفره مان را درست کند,بلد باشد ده تا کتاب انتخاب کند از تووی قفسه که همش کتاب های من..که یک پلییست بنشاند تووی مدیا برای وقت هایی که کز کرده ام گوشه ی دیوار و نت هام را مینویسم..که سرحالم بلد باشد بیاورد..
یک آدمی که بداند کی,کجا مرا باید ببرد..
یک آدمی که بداند مرا..
یک آدمی که پنج سال بزرگ کرده باشد مرا..بزرگ کرده باشد مرا...
که یادم هست:دارم قد کشیدنتو میبینم..
که من برگردم و هیچ کس نباشد..که هیچ کس نباشد..
که تمام این همه..با تمام بودنشان..قدر یک لحظه ی تو نباشند.که تو از آن سوی دنیا حتا..ازین آدم ها بیشتری..
که تو حتا جای خالیت بیشتر است از تمام این آدم ها که کم..
که تو نبودنت سر است..
که تو نبودنت بیشتر از بودنِ این هاست..
.