Tuesday، March 31، 2009

.

این یک تشکر ویژه است:
کلاه قرمزی همیشه دوست داشتنی,پسرخاله ی دلچسب,گیگیلی که من غش میروم برای حرف زدن هات,جناب پسرعمه زا که مرا ذره ذره میکنی,آقای طهماسب,آقای جبلی,من از شما متشکرم.
من از شما متشکرم که به نام دوباره زنده کرده شخصیت های دوست داشتنی مان به خاطراتمان گند نزدید.
من از شما متشکرم که مرا بردید گذاشتید تووی رووزهای شیرین و دم کرده ی کودکی.
من از شما متشکرم که اینقدر هنوز دوست داشتنی.
و من تشکر ویژه تر از محمدرضا هدایتی که عمیقن او را عاشق تر!که عمیقن او را خارش!

.

Saturday، March 28، 2009

.

یادم رفته بود..
راستش را بگویم؟
یادم رفته بود وقتی از دوور میبینمت که ایستاده ای,منتظر,وقتی میبینمت که میبینی ام..میشکفی..میشکفم..وقتی دست هات را باز میکنی..وقتی کودک میشوم ..وقتی رها میشوم تووی بغلت..بعد این همه وقت..این همه روز..که چه آرامشی..چه آرامشی..که دنیا می ایستد..که دنیا می ایستد..که من تووی آغوشت و همین جا ته دنیاست..

.

Thursday، March 26، 2009

.

بیماری میبایست خیلی خر باشد که در روزهای نخستین عید یقه ی آدمیزاد را به طرز آبریزش واری بگیرد.و من کم مانده گریه ام بگیرد بس که غصه ام شده ازین صدایی که کیپ شده عمیقن و یک سری سرفه های آدم خفه کنی که به محض ورود به رختخواب شروع و تا زدن سپیده ادامه دارند..
و الان مثل قاطر نشسته ام غر میزنم به جان زندگی و خودم را بسته ام به یکسری درمان های خودگرانه ای..که همی مانده بعد نود و بوقی دیدار و بوس و بغلمان تووی فین فین های من بگذرد-سلام مونیکا
اعتماد به نفس جهانی م که به کمکم می آید با چشم های وزغی بیرون زده و دماغ آویزان و دست و پایی که میکشند رووی زمین و موهای هپلی میگردم تووی جمع و خنده میپراکنم و هی آدم ها اخم میکنند که: مریضمون نکنی روز عیدی..و باز منم و حجم عظیم پررویی و این ها..

.

Monday، March 23، 2009

.

بهار همین خنک آهسته و آرامیست که سر میخورد رووی گونه ها..همین بی خیالی کرخت و رخوتناک ظهرهای کش آمده و تنبلانه..همین روزهایی که میرسند و همهمه میشود میان خانه مان,که خنده ها,که شادی ها,که این در هم لولیدن های دلچسب..که این مهمان های خوانده و ناخوانده..که این کمپینگ مهمان های به شمال رسیده..که این دیدارهای تازه..که این از پیله درآمده گی..که این چهره های تازه و رنگ به رنگ..که این بهار مرا به آغوش کشیده,مهربانی ارزانی ام میکند..که من این روزهای پرهیاهوی پر لبخند و خوشی را دوست دارم..
که من دل میکنم از کنج تنهایی..که میگذرانم روزهام را..که تو از راه برسی..تووی این رووزهای نزدیک..

.

Thursday، March 19، 2009

.


بعله..من عید را دوست دارم..بعله من حض میکنم ازین همه رنگ و نور و سرخوشی و بی خیالی..
بعله من این همه تعطیلات را که قلمبه تحویل آدم میدهند دوست دارم..بعله من رفته ام مووهام را کوتاه کرده ام!و راستش وقتی عمق فاجعه را درک کردم که سابق بر این ,این حوله های سر را که دمشان را میپیچدم دم مووهام همیشه یک وجب از مووهام بیرون میماند که من تا میکردم جا میدادم تووی حوله و اینکه الان نه تنها یک وجب بیرون نمی آید که حتاتر حوله یک وجب دو وجبی هم خالی میماند و من غصه اش را که نمیخورم..چون قیافه ام شده مثل این بچه های سه ساله و کل صورت اندازه ی فندقم الان مو ریخته و من خودم را شیفته هستم..
حتا من موهام را رنگ کردم و حتا هی جلوی آیینه می ایستم و قربان صدقه ی خودم میروم..
الان هم منتظرم فردا شود,بروم بچرم میان آدم ها و هی خودم را خوشم بیاید..و منتظر که مسافر بی قراری هام از راه برسد..و مسافرم که از راه برسد من از زورِ خوشی می می رم..
.

ها!عید همگی مبارک!خوش باشید شدید!
.

Wednesday، March 18، 2009

.
اگر هنوز درک درستی از آمدن نوروز و بهار ندارید سری به تجریش زده و جنون نوروز را ببینید و بشنوید و ببویید.
.

Monday، March 16، 2009

.

من ازینجور آدم ها هستم که هرسال آخر اسفند که میشود,از ته کشوی میز,از میان یک سالنامه ی عهد بوق یک برگه ای در می آورم,مینشینم پشت میز,آهسته میخوانم,گاهی لبخند میزنم,گاهی در هم میروم,گاهی لب میگزم..بعله من ازینجور آدم ها هستم که آخرهای اسفند که میشود و عطر عید و بهار که می آید مینشینم پشت میز برگه ی سال پیشم را بیرون میکشم,بعضی شماره هاش را تیک میزنم..بعضی ش را یک خط تیره کنارش میکشم که یعنی ای..هووم..تا یک جاهایی..بعضی هاشان را هم ضربدر میزنم..گنده ,این هوا,که یعنی نشد,حالا نشد یا نخواستیم یا نتوانستیم یا نشد که بخواهیم و این ها..بعد کاغذ را میگذارم کنار,از بسته ی آچهارها یک برگه میکشم بیرون مینشینم پای کاغذ و رویا میبافم..رویا میبافم آرام,آهسته,شیرین..مینشینم همین جا,خودکار در دهان میچرخانم..بالا پایین میکنم,میخورد به دندان های بالاپایین , ترخ ترخ صدا میدهد و ما غرق میشویم تووی خواستن هامان..رسیدن هامان..بعد هم ازین تیپ آدم ها هستیم که معتقدیم حضرت والایی چون ما چیزی را که بخواهد محال است که نشود,ما که بخواهیم,از خاطر مبارکمان که گذر کند,تووی انگشت هامان که بپیچد,رووی کاغذ که بنشیند,نطفه میبندد.حالا بعضی هاشان سقط ممکن است بشوند این وسط ها,اما رووی کاغذ که بیایند جان میگیرند..من آب و دان میدهم..پرباز میکنند,پرواز میکنند..هووم..
کاغذ 87مان مشعوفمان کرده به شدت..که همچین لبخند گنده ای رووی لب هامان آورده از ته دل با حجمی از غرور و افتخار و سرمستی..
کاغذ گذاشتیم روبرومان,1388هجری شمسی..میل گرفته ایم دستمان,رویاهامان را رج میزنیم..

.

Saturday، March 14، 2009

.

از نیم ساعت مونده به 7 هی ساعتو پاییدم که باز دیرم نشه,زودتر از همیشه حاضر شدم هم حتا,نشون به اون نشون که دقیقن!دقیقن 20 دقیقه در حال گشتن دنبال جاکلیدی م بودم.
یعنی از عصبانیت و اعصاب خوردی به در و دیوار و میز وصندلی بدوبیراه میگفتم
حتا دو بار رفتم کنار در,تصور کردم که از بیرون اومدم و تمووم کارایی که همیشه میکردم و کردم!حتا دستشویی هم نگاه کردم!حتا!
و بعد بیست دقیقه جاکلیدی رو رووی سینک ظرفشویی پیدا کردم!
بهله!
خودتونین در ضمن!

.

Thursday، March 12، 2009

پاهاش را که بگذارد این ور همه چیز تمام است..برمیدارم میبندمش به تخت و مجبورش میکنم قول بدهد که دیگر جایی نمیرود..
پاهاش را که بگذارد این ور از گردنش آویزان میشوم و میگویم که مرا مثل قدیم ها کول کند دور دنیا بچرخاند..
پاهاش را که بگذارد این ور برمیدارم میبرمش یک جایی ,آن بالاها,که خودم بلدم و خودش ,دورتا دورمان را آجر میچینم و آنقدر نگاهش میکنم تا ذره دره بمیرم..
پاهاش را که بگذارد این ور دست هاش را میگیرم توو دست هام و قفل میزنم به دست هامان که بی دست هاش نمانم باز..هی..
پاهاش را که بگذارد اینور مینشیم رووی صندلی کنار پنجره و تماشاش میکنم که راه میرود,حرف میزند,میخندد و قول میدهم که از زور سرخوشی و لوس بازی خودم را پرت نکنم تووی بغلش..
پاهاش را که بگذارد اینور..یک زنجیر میخرم..محکم ,کلفت..سنگین..زنجیرش میکنم به زندگیم..به روزمرگی م..
پاهاش را که بگذارد اینور سارای اخموی سر به هوای دمدمی مزاج ِ خل و چل را میگذارم توو کمد قاطی لباس زمستانی ها و میشوم یک سارای آرام و خواستنی..
پاهاش را که بگذارد اینور میروم یاد میگیرم چه جور براش فسنجان ترش درست کنم و وقت درست کردن هر غذایی فلفل دلمه را قاطی نمیکنم دیگر..
پاهاش را که بگذارد اینور میروم چن تا تی شرت گله گشاد میخرم که وقتی می آید و من لباس هاش را خیس میکنم ملحفه نپیچد دورِ خودش بس که لباس هام اندازش نیست..برمیدارم دو تا تی شرت سایز بزرگ میخرم که تنش کند و شب هایی که نیست بپوشمشان که عطر تنش مانده رووشان..
پاهاش را که بگذارد اینور میروم اسپری آسمم را میگذارم تووی کیفم که دیگر وقت درکه و گرمابدشت نفسم گیر نکند و گند نزنم به احوالات خوش گذرانی مان..
پاهاش را که بگذارد اینور یاد میگیرم که بارسلون را دوست داشته باشم و تووی بازی هاشان براشان جیغ بزنم و هیجان در کنم.
پاهاش را که بگذارد این ور یخچال را پر از بستنی های کاله و نویر و کیت کت دارک میکنم و آب انبه هم فراموشم نمیشود..
پاهاش را که بگذارد اینور وقت سبقت از راست هام دوربین ها را میپام و با آقایان پلیس لاس نمیزنم..
پاهاش را که بگذرد اینور زندگی ام را برمیدارم میچینم دانه دانه در مسیرش..
پاهاش را بگذارد اینور کمی از خودشیفتگی موروثی م کم میکنم,منم هام را میگذارم تووی کوزه..
پاهاش را اگر اگر بگذارد اینور ..
پاهاش را اگر اگر بگذارد اینور ..

.

Tuesday، March 10، 2009

.

لطفن میشود که کم کم پیدایتان شود؟

.

Monday، March 09، 2009

.

سلام تجربه های مشابه:D

اینجورها هم نیست که هرکسی تووی ماشین کناریتان مثلا کانگورو بالا و پایین میپرد عاشق چشم و ابرو و دست فرمانتان شده و میخواهد شما را به یک رابطه دعوت کند..بله با شما هستم!اگر یک آقایی توو ترافیک دستش را مثل گجت دراز کرده و به شیشه تان میزند و شما ابرو بالا داده اید و زیر چشمی ماشینشان را نگاه میکنید که ببینید شانستان روو کرده یا نه و آقاهه داد بزند که کلینیک نور بالاتره؟!و اینجور میشود که شما باید به طرز احمقانه ای هول شوید شیشه را بالا پایین کنید و بعد با یک صدایی شبیه خروس بگویید که نمیدونم..و آقاهه یکجوری نگاهتان کند..و شما 20ثانیه بعد که مختان رفرش شد بفهمید که نور پایین تر بوده که!



.
.


دچار جو شدم و واسه کوتاهی مو آخر اسفند وقت گرفتم..شما قیافه منو دیده باشی..شما عکسای ده ساله ی منو مرور کرده باشی میفهمی واسه کله من وقت گرفتن واسه کوتاهی مو اونم پیش آرایشگری که تا موهاتو از ته نزنه راضی نمیشه یعنی چی..

.

Saturday، March 07، 2009

.

برای من بهار نه با سبزه و سمنو می آید نه با شکوفه ها و بووی تازگی و سرخوشی و نونوارانه..برای من بهار با صدای ترقه هایی می آید که گاه گاهی تووی گوشم میپیچد..
.

Friday، March 06، 2009

.


حجت بر تو تمام شد..
.

Wednesday، March 04، 2009

.
بگویم خالی شده ام دیگر؟
بگویم همه ی این روزها گذشت اما این ماه آخر گلویم را گرفته فشار میدهد؟بگویم دارم بالا می اورم دردهام را؟
بگویم درد دارم از آمدنت؟که میدانم ماندنی در کار نیست؟
میدانی آمدن بدون امید ماندنت درد مرا بیشتر میکند؟
میدانی بلد نشده ام هنوز که فکر نکنم به بعدش؟
بگویم هنوز نیامده ای دردم می آید از رفتنت؟بگویم تووی دلخوشی و ذوق روز استقبالت غرق نشده گیر میکنم تووی بغض پای رفتنت؟
بگویم درد دارم؟
بگویم مسکّن که بشود دو روز ماندنت دردم را که درمان نمیکند؟
بگویم عاشقی کردنم را که زجر کشش کرده جای خالیت؟
بگویم نمیخواهم این ذوق آمدنت را ؟که تهش دردِ کندن باشد؟
که من باز صدپاره شدن را سختم است؟
سختم است؟..
..

Monday، March 02، 2009

.

صداهای بلند آزارم میدهند..به طرز عجیبی در برابر ولوم های بالا حساسیت دارم..صدای آدم ها که میرود بالا من بغض میکنم..
من بی هیچ دلیلی وقتی صدای آدم ها از حد نرمالش بالاتر میرود دست و پام را گم میکنم..
من بارها تووی یک بحثی که میدانستم حق با من است وقتی میانه ی بحث آدمم صداش را یک کمی بالا برده به آرامی,بدون هیچ حرفی خاموش شده ام..تووی دلم بغض کرده ام و شاید حتا اشک هم ریخته باشم..
همیشه تووی بحث هام,تووی خانواده,دوست هام,محل کارم,مدام زیر لب میگویم داد نزن..:من داد نمیزنم..
صداتان را برای من بالا نبرید..من از صداها میترسم..
من صدایتان که بالا میرود میخزم یک گوشه و بغض میکنم..مرا آهسته خطاب کنید..پشت تلفن جیغ نکشید چون من بی هیچ اراده ای گوشی را قطع میکنم..
من از فریادهاتان میترسم..فرقی نمیکند زن باشید..مرد باشید..کودک باشید..گاهی اگر دیدید من آهسته با فنجان چای ام ور میروم و سکوت کرده ام فکر نکنید حرفتان آزارم داده..راستش من وقتی شما صداتان را بالا میبرید دیگر چیزی نمیشنوم..این یک بیماری باشد..یک فوبیا باشد یا هرچیز دیگر..من خط ولومی دارم تووی این ذهن لعنتی ام,صداتان که از خط تراز من رد شود..ضربان قلبم که بالا برود..بغض که کنم..چشم هام که پر اشک شوند,شما دل مرا به درد آورده اید..خواه عاشقانه گفته باشید..خواه فحش و ناسزا..من شما را دیگر نمیشنوم..این شیشه نازک روح من با صوت شما شکسته میشود گاهی...

Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.