Wednesday، April 29، 2009

.
سلام عزیزکم!دخترکم..
خوبی؟
خوشی؟
روزهات خوب میگذرند ؟بی من؟بی ما؟بی اینجا؟
خوب میگذری بدون این خیابان ها؟کوچه ها؟قرارهای خدامی؟سه نفره ها؟شش نفره ها؟
خوب میگذری بدون این آدم های نامهربان و بداخلاق این شهر؟بدون این همه روح خشنی که جریان دارد تووی این شهر؟
خوب میگذری بدون آن بستنی های متری قیفی که باهاش خیابان بالاپایین میکردیم؟
خوب میگذری بدون تمام آن شبانه ها که سرت را میگذاشتی رووی پاهام,نویرت را مزه مزه میکردی و برایم حرف میزدی تا خود صبح؟که خمار و خواب و دیر بزنیم به اتوبان و برسیم به کلاس ها؟
خوب میگذری بدونِ آن شیطنت ها و دویدن هامان؟بدون آن آیین رقص دوتایی مان با آن همه اداها و سبک مخصوص خودمان؟
خوب میگذری بدون آن راندِوو هایمان و غش غش خنده و دیوانه بازی هامان؟
بدون آن همه راه رفتن ها و حرف زدن ها ؟
بدون آن گلووله شدن هامان پیش هم؟بدون آن همه زندگی مان تووی آن سال ها؟

خوب میگذری عزیز من؟
خوب میگذری دوست سال های من ؟
راستش دلم برایت تنگ شده
از همان روزی که با هم رفتیم تا از استاد.ر. معرفی نامه بگیری دلم برایت تنگ شد..
از همان روزی که با هم رفتیم دفترش و کلی با هم شوخی کردیم و او پای معرفی نامه را امضا کرد و مهرش را زد من دلم برایت تنگ شد
از همان روزهایی که با هم رفتیم دنبال خرید های خرده ریزت..از همان روز که آن چمدان خوشگل قرمز را یکهویی رفتیم با هم خریدیم
از همان روزهایی که منتظر ویزا بودی و پیشت بودم که ویزات دستت بود و با هم نگاهش میکردیم و حرفی نمیزدیم..
از همان روزی که خانه تان بودم و با هم شام درست کرده بودیم و خندیده بودیم و تو پس فرداش پرواز داشتی و پدرت یکهو بلند شد از پشت میز و مادرت که گریه ..از همان وقت دلم برایت تنگ شد..
و فهمیدم که رفته ای..
فهمیدم که تو رفته ای..میروی..و دیگر نمی مانی..
فهمیدم دل کنده ای..و دلم برای تو و برای تمام لحظاتمان تنگ شد..
حالا هم اینجام و تو هی برایم عکس میفرستی,نامه میدهی..چیزمیز میفرستی و دلتنگی های من هی بیشتر..
و بعد فکر میکنم به این زندگی لعنتی,به این جبر جغرافیایی مزخرف که تکه پاره کرده دوستی هامان را ,عشق هامان را..که هرکداممان را پرت کرده یک گوشه ی این دنیا ..که تووی گوشی مان پر شود از کدهای گوشه گوشه ی دنیا..
که تمام دنیا بشود گستره ی ما که دوست هامان را,عزیزهامان را ..
بی خیال عزیزم
تو خوبی؟
دلم برایت تنگ شده
...

Tuesday، April 28، 2009

.

همانا که ماشین لباسشویی همانند سلامتی ماند.چو داریم قدر ندانیم و چو از کف رود آه افسوس از نهاد برآید که چه نعمتی داشته و شکر بر جای نیاوردیم.

.

Sunday، April 26، 2009

.

بعله..من بالاخره اسباب هام را کشیدم به خانه ی جدید..من خانه ی جدید خویش را دوست دارم و ازین کشیدگی خانه در حالت خوشحال هستم..
من دچار جو شدم و در حالی که در پایان اسفند قرار بود به خانه ای در مجاورت خانه ی پیشین نقل مکان کنم به صورت ناگهانی یک تصمیم انقلابی گرفته و خودم را به یک جایی در میانه ی کوه و خارج از نقشه منتقل کردم.
و دچار کمتر شدن مبالغ اجاره و رهن شده و ازین جهت مسرورم..
گرچه که این خانه ام نورش کمتر است اما بیشترتر دوستش دارم و ازینکه باعث شده من اینجور دچار صرفه جویی شوم ازش متشکرم.
بزرگترین مشکل من اما این است که این خانه ام طبقه ی همکف است و من احساس میکنم کف زمین نشسته و مشغول به زندگی ام.
اینجور است که من از طبقه ی پنجم پهن زمین شده ام انگار و فقط شمایی مرا درک میکنی که بدانی سقوط از طبقه ی پنجم به همکف یعنی چه.و ازین جا پشت پنجره نشستن یعنی تووی محوطه جلوی مجتمع بودن دراین حد که من اگر پشت پنجره بنشینم و چی توز موتوری ام را بخورم انگار که تووی این باغچه ی جلوی خانه در معرض عموم نشسته ام.
و هم اینکه دیگر از پنجره ی خانه ام میلاد که پیدا نیست حتا و گم شده پشت بلوک روبرویی و البته که فقط ماشین پیداست که پارک کرده اند راه به راه!
و یک درد بزرگی که شما چه میدانید من چه عذابی متحملم که دیگر آسانسور مرا جابجا نمیکند.که من نیمی از فان های روزمره ام را تووی آسانسور و آیینه اش و آدم هاش داشتم..و با صدای آن خانمه که کلی دوست بودیم با هم.
و الان من چطور تاب بیاورم که آسانسور باشد و مرا حمل نکند..که من ریخت و قیافه ام را کجا چک کنم..شالم را که برعکس سر کرده ام کجا بفهممش..که دگمه ها را یکی در میان بسته باشم که موهام را کجا اینور آنور کنم..که کجا دیگر برای خودم ادا دربیاورم..اخم کنم..شکلک باشم..تووی سکوت ادای آقای همسایه را دربیاورم..ابروهام را که درآمده اند چک کنم..که اصلن تکیه بدهم و با خانمه حرف بزنم که طبقه ی پنجم.
و این درد است..این ها همه درد است..سوزش دارد..که من دلم برای آسانسور تنگ شده..که من حالا فکر میکنم دلم برای همسایه واحد کناریم هم تنگ شده..که دلم برای سرایدار پر اخممان هم تنگ شده..که دلم انگار برای پنجره ی طبقه ی پنجم..برای میلاد..برای خانه ی خاطرات دوسالانه ام تنگ شده..که از در و دیوارش هم آغوشی میبارید انگار..

.
..حالا اینجا نشسته ام,یعنی فرو رفته ام تووی این هپی چیر تووی خانه ای که چیدمش و دوستش دارم و کم کم باهاش صمیمی تر میشوم و بیخودی وسط این حرف های خانه ی جدید و و قدیمم دلم برای تو تنگ شده و انگار که هیچ حرفی م نمی آید که تووش تو خودت را جا نکرده باشی..جا نکنی..

.

Wednesday، April 22، 2009

.

دستم به نوشتن نمیره..که اگه بنویسم همش میشه غرغر..همش میشه این همه خموشی و رخوت..که همش میشه من که نشستم وردل خودم..دستم به نوشتن نمیره..
خونه مو دارم عوض میکنم..

.

Monday، April 20، 2009

.


خاکستری..


.

Thursday، April 16، 2009

.

من که بهانه نمیگیرم,لج که نمیکنم..من فقط از خیال دوباره ذوب شدنت تووی فاصله ها از دیشب بغض کرده ام..من بغض کرده ام و اصلن با حرف ها و این لوس کردن هات آرام نمیشوم.. من نشسته ام از دیروز..بهانه که نگرفته ام اما بغض کرده ام و دو کلمه ام که با تو می آید همه اش یکهو فروخورده میشود..که من میگردم دوروبرت..لبخند میزنم با یک بغض غریبی که تو نگاهم که کنی..که تو چه میدانی حال مرا..که تو چه میدانی من که اینجا..
که من اینجا نشسته ام و نگاه میکنم به تو که فردا که بگذرد دیگر نیستی..به تنهایی هام که هجوم می آورد,آوار میشود رووی سرم,که من تووی بغلت که سر میخورم دلم میخواهد گلووله شوم,دلم میخواهد جدا نشوم,رها نشوم,دلم میخواهد فردا نرسد..هیچ فردایی نرسد..با تو میخواهم همیشه لحظه باشد..همین لحظه..

.

Tuesday، April 14، 2009

.

هوای تخماتیک بهاری!

.

Sunday، April 12، 2009

.

پاهات را از در بیرون نگذار..آن بیرون که خبری نیست..من میمیرم تووی نداشتنت..
همینجا بنشین گوشه ای ازین خانه که بعد روزها تووی هواش نفس هات جریان دارد..
بنشین و نگاه کن مرا که نگاهت را کم دارم رووی تنم..
آن بیرون خبری نیست عزیز دل من..هیچ چیز از وقتی که تو نبوده ای تغییری نکرده است..
هرچه هست سرِ سارای تو آمده که رد رفتن و نبودنت که افتاد رووی زندگیش تازه دید که انگار تو را بیشتر میخواهد از تمام آن چه که به خیالش زندگی..
هی مرد..آن بیرون خبری نیست..رها کن آن دستگیره ی سرد در را..که من بازوهات را بگیرم آرام بچرخانمت..هوس شوم برات..داغ شوم برات..بهانه شوم برای ماندنت..لب هام را بهانه کنم برات..لبخند را بهانه کنم برات..قصه بافی هامان را..
باش و ببین که چطور با تو زندگی کردنم رنگ دارد..موج دارد..وزن دارد..انگار که زندگی م با تو رقص باشد..که انگار میانه ی بازوهات برقصم..بکشانمت ..بیاورمت..به آن راه کوچک میان مبل و آشپزخانه..و آهسته دورت بچرخم..دورت بچرخم..سرگیجه شوم..سرگیجه شوی..که یادت بیندازم آن بیرون هیچ خبری نیست..نه آغوشی و نه بوسه ای..نه آرامشی نه امنیت خانه ای که تو جریان داری تووی هواش..

.

Saturday، April 11، 2009

.

آنوقت های دیگر ِ نوعاشقانگی گمانم این بود که هیچ کسی تووی دنیا دیگر اینجور سرش را نمیگذارد زیر گردن کسی که دست هاش,انگشت هاش رووی سینه های معشوقش آرام بالا و پایین بروند که لحظه ها آرامش..
آنوقت ها فکرم این بود که ماییم فقط که من اینجور سرم را رووی سینه ات میگذارم و گونه ام رووی پوست سینه ات و تو با دست هات رد بازویم را بالا پایین میروی..
گمانم این بود که من قهرمان این قصه ی معشوقگی و هم آغوشی ام که هیچ جای دنیا اینجور که ماییم نه..که من فقط میدانم چه جور انگشت بکشم رووی لب هات بیایم خط بکشم زیرچانه ات ببوسمت..آنجور که انگار تووی تمام دنیا منم که بوسیدن را بلد شده ام..
که منم فقط که اینجور داغ میشوم میان آن فاصله ی کرخت تن هامان که حرارتش میخورد زیر بینی ام ..که هرازگاه سرت را پایین بیاوری ..بکشی به گردنم..به لب هام..
که فقظ منم که آنجور تنم قوس میگرد پای بوسیدن گردنت..شانه هات..بازوهات..
که این دست های توست تووی تمام دنیا که بلد است وقتی همهمه ی لب هامان در جریان است رد بیندازد رووی تنم..بچرخد از گونه ام..گردنم..بپیچد بین مووهام..رد شود از میان ی شانه هام..سینه هام..ردپاش داغ بیندازد..
و گاهی میان تمام آن حضور هم آغوشی باید بپرسمت که آنهای دیگر هم همینطورند..این لذتی که آغوش تو روانه ی زندگیم میکند را آن بیرونی ها هم میدانند که چیست؟
که خودخواه میشوم که بدانم آن بیرونی ها هم میدانند لذت ان لحظه های عمیق سرخوشی را..که من این همه مستی مدام هم آغوشی ها را برای خودم میدانم..
که تمام دنیا هم که همین..که تمام هم آغوشی ها که این شکل..که آغوش تو که مال من باشد..که تمامت که بپیچد میان دست هام..من میمانم و تو و تمام آن دنیایی که نمیدانند لذت هم آغوشی با تو که من..که هیچکس ندارد..که میان ملحفه ها که بپیچد تن هامان من میدانم که این ثانیه های من و توست که میان تن هامان ..که تمام دیگر دنیا نمیدانند..بلد که نیستند..تن مرا..تن تو را..

.

Sunday، April 05، 2009

.

نمیشود دست هات را همینجور که روی بازوهام آرام بالا و پایین میروند جا بگذاریشان؟
نمیشود دست هات را همین جور که دست هام را محکم گرفته ای که مبادا آب تووی دلم تکان بخورد بگذاری و آنوقت بروی؟
نمیشود همینجور که دست های مرهمت رووی چشم هام که درد دارند نشسته است زمان بایستد و دست هات جا بماند رووی چشم هام؟
نمیشود همینجور که دست هات آرام رووی پشتم میلغرند و پایین می آیند ,همینجور که انگشت هات دانه دانه میرقصند دنیا را نگه دارم و دست هات بماند و من؟
نمیشود دست هات همینجور موهام را که میگیرد میانش و میچرخاند که ببوسی و ببویی و سرمست شوی بماند و کات شود همه ی زندگی و من و تو که با من..
نمیشود دست هات همینجور که روی گودی کمرم مینشیند که برقصیم و بچرخیم و آرام بخوانیم با هم بماند و بماند و هی زمان نیاید که رد بشود؟
نمیشود دست هات همینجور که مثل کاشفی دوره گرد وجب به وجب تنم را رصد میکند داغی ش رد بگذارد و بماند و زندگی را نگه دارد برای من ,برای تو؟
نمیشود همینجور که دستم را که گرفتی و فشار میدهی,فشار میدهی,فشار میدهی تا دادم دربیاید و بگویی که همینقدر دوستت دارم دست هات قفل شود تووی دست هام و در نیاید؟

نمیشود دست هات را,دست های عزیز و مهربانت را,دست های بزرگوار و سخی و مردانه ات را همینجور دورِ من حلقه کنی که من خود مچاله شوم میان آغوشت و زندگی را,تمام زندگی را جا بگذارم آن بیرون و از تمام دنیا دست های تو را بخواهم که برایم شعر عاشقانه اند..

نمیشود دست هات..که دست هات...

.

.
.

..که بنوشمت
گوارا میشوی,شراب میشوی..لب گزانه..خمار..
که ذره ذره,قطره قطره,جا میمانی تووی گلووی این لحظه ها..
.

Saturday، April 04، 2009

.

آن لحظه کدام بوده..آن لحظه ی غریبی که سرریز شدی تووی دلم؟
پای کدام لحظه بوده که یکهو دیدم که بی تو زندگی خودِ مرگ بی صداست؟
که دیدم دوور که میشوی نفس هام به شماره می افتند..
کی بوده که خواستمت کنارم,که حرف بزنی,لبخند باشی..راه بروی..خمیازه بکشی..دست هات را تکیه گاه سرت کنی..
کی بوده خواسته بودمت..که ببینمت..تماشات کنم تووز زندگی..که پشت فرمان..که وقتی دنده عقب میروی..آن صورتت را که برگردانده ای و به پشت نگاه میکنی..نیم رخت را..
که تماشات کنم که گرسنه میشوی..که غر میزنی..که غذا میخوری..که لیوانت را تووی دست هات نگه میداری..
که ببینمت که می ایستی پشت سینک..ظرف ها را دانه دانه با دقت میشوری..دانه دانه را میسابی..انگشت میکشی که ببینی صدا میدهند..
کی کدام لحظه بود که من شیفته ی این شیوه ی تماشای تو تووی زندگیم شدم؟
که دیدم بی تو که نمیشود..که دیدم تو که نباشی پای زندگیم بغض میکنم و کز میکنم گوشه ای ..
که عادت نشدی..که انگار میکردم نبودنت کم میکند ازین همه میل به خواستنت..که نشد..که بعد تمام این روزها..
که من عاشقانه مینویسم برات..تووی این صبح خوش عطر و مخمور بهار..که میان تخت آرام گرفته ای بعد هیاهوی روزانه مان,شبانه مان..بعد تمام روز. شبی که هر ثانیه ش با تو ..دو شدن..
برات عاشقانه مینویسم که آرام بگذارمش کنار بالشت..لوس کنم خودم را..که بیدار که میشوی لبخندت شود..که عاشق ترم تو را بدانی..که عاشقم میکنی از نو..هر روز..

.

Wednesday، April 01، 2009

.


این اشتیاق ذوق وارانه ی من برای سر رسیدن این تعطیلات نوروزی,این شوق رنگی من برای برگشت به خانه ی کوچکم,که میزبان تو میشود رووزهاش..
که دلم قنج میرود برای خانه ام و مهمانی که تو و من..و تمام روزهایی که از راه برسند و تو باشی..و تو هستی..
.

Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.