Saturday، May 30، 2009

.
پشت چراغ قرمز بودم و حواسم مث همیشه به آدما بود..ادمایی که رد میشن..من دوس دارم این تماشای آدمارو ..این که بتونی یه جا باشی و نگاشون کنی بی اون که بدونن..که خودشونن..خیلی خووبه..اونم پشت چراغای طولای سرو..نگام افتاد به دختر پسر توو خیابون..که دختره بطری آب و ا کرد و داد دست پسره و پسره همینجور که بطری و برد طرف دهنش دیدم که دستاش تووی هوا گیج و منگ میگردن..پی دست های دختره..دختره دست های پسرو توو هوا گرفت..
انتظار دارین چی بگم دیگه واستون؟
اصن چی می مونه که من بگم..که آره..من با این صحنه همچین بغض کردم که نفسم گیر کرد..که چراغ سبز شد و من مثه بچه آدم رد شدم اما دلم مووند پیش دختره و پسره که گند زدن به روزم..که من دلم خواست یکیو که باشه اینجا کنار دستم..که اصن هوس کردم یکی دستاش توو هوا بچرخه دنبال دستای من..
اصن من اینارو چرا به شما میگم..شما که ندیدین..شما که یهو همه تون نریخت..شما که یهو همه عشق دنیا رو بیخودی هوار نکردین توو دستای پسره..
آره ..من اینجور آدم رمنسی هستم که با دستای یه پسر که توو هوا موج گرفته بغض میکنم..اصن میدونین..همه ی من دنبال بهونه س..همه ی همه ی من نشسته به تماشای آدمای این شهر..به تماشای همه دو نفره های این شهر که بگرده واس خودش غصه بخوره..
آره..
.

Friday، May 29، 2009

.

من از دست غمت
من از دست غمت
عزیزم
چه مشکل ببرم جان


.

Wednesday، May 27، 2009

.

فوتبال که نگاه میکردیم,رو زمیین ولو میشدیم پای ذرتای چس فیل شده و آب انبه و چاک چاک , اون لم میداد تکیه به مبل و من ولو میشدم درست جلوش یجوری که وقتی سرمو میگرفتم بالا بخورم زیر چونه ش..گل که میزدن جیغ که میزدم میتونستم چرخ بخورم توو بغلشو و ماچش کنم زیادتا..میشد حتا گاهی نزاشت دیگه بازیو ببینه ..که گله کار خودشو میکرد..
که فوتبال نگاه کردنمون کلی عشق بازی داشت پاش..که من میشستم قربون صدقه مسی برم یا رونالدو..که کلی بشینیم با هم تیپ شناسی شون کنیم و ببینیم کدوم مناسب تره منن..
که من امشب پای این بازی که هی همه اینارو داره تنها بشینم نگاه کنم که چی بشه..که فوتبال نگاه کردن وقتی نباشه هیشکی که وقتی تیمتون گل میزنه بالا پایین بپرین و توو بغلش ذوق مرگ شین و ماچ مالیش کنین به چه دردی میخوره..
اصن من نمیخوام امشبو..
.

Tuesday، May 26، 2009

.
یه پیشنهاد دارم براتون
آلبوم جدید سهیل نفیسی رو گوش کنین حتمن..ترانه هایی از جنوب با لهجه ی محشر و موسیقی ای که واسه من خیلی دلنشینه..

.
.

تصمیمای بزرگ آدمای بزرگ میخواد..
.

Saturday، May 23، 2009

.

خیلی بده..خیلی بده بعد این همه سال..بعد این همه زندگی..بعد این همه آدم..پشت همه این ادعاها هیشکی نباشه کنارت..کنارت تووی همچین وقتایی که آرومت کنه..
من نمیخوام صدای آدمامو پشت تلفن..من نمیخوام میلای آدمامو توو میل باکسم..من نمیخوام مسیجای آدمامو توو فیس بووک و مسنجرو گوشی م..
من از این تلفن..از گوشی م..از اینترنت..متنفرم..
من میخوام آدمامو که بگیرنم توو بغلشون..لعنتی.

.

Thursday، May 21، 2009

.

من امشب هیجان زده ام و اگر شما یک امریکن آیدولی نباشید منظور من را نمیفهمید و من برایتان متاسف میشوم!
.

Sunday، May 17، 2009

.

قرار نبود اینجور بشه..قرار نبود من بمونم اینجور..ازون روزی که من سرمو گذاشته بودم روو پاهات و فلسفه میبافتم..که عشق بند نیست..خودخواهی نیست..که گوربابای اون عشقی که نزاره تو به رویاهات برسی..که من خودمو خفه کنم..که هی میگفتم که عذاب وجدانه کم شه..که اگه من میخوام برم باید که برم..که دوست داشتنی که گل باشه که گیر کنی تووش مال من و تو نیست..
که میخواستم برم..که میدونستی میخوام برم..که هنوز الانم نبود که نشسته باشم اینجا و امتحانمو داده باشم و منتظر باشم که چارتا مربع سرنوشتمو..رفتن و موندنمو بسازن..که قرار نبود تو باشی اونی که بار میبنده.. قرار نبود من باشم اونجا کنار بابات که تاب نیارم و آهسته خودمو بندازم توو بغلت..که بابات وقتی داریم تماشات میکنیم که میری بی هوا بازوهامو بگیره ..
که قرار نبود من بمونم..
که اینا همش خودخواهیه منه..که همیشه موندن سخت تره..موندن درد داره..موندن تلخه..موندن سنگینه..
که من باید بمونم با ادوکلن جا مونده ی تو..من باید بمونم با پارک دوست داشتنی مون..من باید بمونم با این بزرگراه های لعنتی که همشون خاطره..من باید بمونم با تک تک این خیابونا که هرکدومشون یه آهنگ..من باید بمونم با این چراغ قرمزا..من باید بمونم و این کافه ها..مغازه ها..من بمونم و گوشه گوشه ی این شهر ..که تورو یادم میاره..در و دیوار این شهر..
که ببینم چقد خودخواه بودم من..که همه ی اون حرفا واسه وقتی بود که من میخواستم برم.. که رفتن انگار همیشه راحت تره..که تو میری و یهو نگاه میکنی که هیچی نیس که تورو پیوند بده با گذشته ..با خاطره..که همه ی این پاره شدن این تصویرا شاید بهتر باشه..که هیچ خونه ای نیس با پنجره ش که وقتی واستادی کنار پنجره دلت تنگ بشه واس کسی که دس انداخته باشه دورت..که دوتایی واسه آدمای پشت پنجره ها قصه بسازین..

.

Thursday، May 14، 2009

.


بیا منو ببر نوازشم کن
دلم آغوش بی دغدغه میخواد

.

Wednesday، May 13، 2009

.

یکی بردارد مرا ببرد سفر..من دلم سفر میخواهد..من دلم یک سفرِ بی دغدغه ی آرامِ صمیمی میخواهد.
من دلم یک سفری میخواهد که تووش مسئول هیچی نباشم..که راننده نباشم,لیدر نباشم,دلقک نباشم..
من دلم یک سفر میخواهد..آرام..دلچسب..بی خیال..


.

Sunday، May 10، 2009

.

آخر من با این عشق غریبم به این بشر چه کنم
که حتاتر من دیشب بعد از اجرای اخیرwhole lotta loveخواب دیدمش که در یک جمع مصاحبه و اینجور جایی هستیم و من دارم عکس میگیرم هی و هی دارم خودم را میکشم از تووی سوراخ سنبه ها رد میشوم که برسم بهش که یکهو جناب آدام عزیز اشاره میکنند که بیا جلوتر و محبت و عشق و آن چشم هاش من از ذوق تلف میشوم در خواب و ایشان مقادیر زیادی مرا مورد لطف و التفات قرار میدهند و من مرده ی این میشوم که لبخند زیبایشان را از نزدیک میبینم و ایضن در آغوششان فحش میدهم و میخندم به همه ی آنان که این شایعه ی گی بودن این عزیز را پخش کرده اند که اگر بود که من پای عاشقانگی باهاشان چه میکردم و اینکه بعله ما و اتاقشان و اینها.
و از صبح تووی توهم تریپ لاو با آدام هستم و احساس میکنم رابطه ی بسیار نزدیکی باهاش دارم و نگاش که میکنم قنج میروم که انگار شادی او شادی من و اجرای خووبش افتخار من باشد.
بعله خانوم ها و آقایان.گفتم که بدانید و آگاه باشید که نکست امریکن آیدول ایز مای بوی فرند.دن فا ک آف.
.
من یک زرد هستم.

Wednesday، May 06، 2009

.


به عنوان کسی که به کمترین شکل فیلم هایی که دیده,موسیقی هایی که گوش داده,کتابایی که خونده در وبلاگش نمود پیدا میکنن باید بگم که این فیلم dans la ville de sylviaیه دونه از خوب ترین فیلمایی بود که دیدم انقده که نمیتونم هی هیچی نگم ازش,امیربامداد میشه لطفن یکم از طرف من بیای از فیلمه تعریف کنی؟

.

Monday، May 04، 2009

از لحاظ بعله!
از لحاظ نور!
از لحاظ خودمان در وسط!
از لحاظ کیس!
از لحاظ کلیمت!

Sunday، May 03، 2009

.

اسمش هیپوتالاموس بود یا یک همچو چیزی..انتظار که ندارید آن مزخرفات کتاب های زیست شناسی را یادم باشد هنوز؟
حالا تالاموس یا هیپوتالاموس و این ها یک چیزی بود پسِ گردن که مسئولیت حفظ تعادل و این ها را داشت,من گمانم این هیپوتالاموسم را ندارم احیانن..یعنی اینجور شده که آن قسمت تعادلش را آقای خداوند یادشان رفته جاسازی کنند و گم و گور شده احتمالن..
این است که من مدام که راه میروم تلو تلو میخورم..یعنی انگار نتوانم رووی یک خط مستقیم راه بروم,این را خواهرم میگوید..او میگوید من اصولن بس که راه رفتن یادم رفته از پشت انگاری که یک نفری دارد رووی خط اسپیرال راه میرود.
علاوه بر این یک مشکلی دارم که همیشه میخورم به در و دیوار..یعنی اگر شانس بیاورم و پایم به گوشه کمد,به چارچوب در,به میز و صندلی گیر نکند حتمن که تووی چشم و چال کسی گیر کرده..این است که همیشه انگشت کوچک پام تازگی به جایی خورده ویا قرار است بخورد و اینکه همیشه یک جاییم کبود است..
یک دوستی داشتم قدیم ها که خیلی جدی برایم برنامه ریخته بود که صبح ها نیم ساعت زودتر بیدار شو و ده بار در کابینت را باز کن لیوان از تووش در آر,بگذار رووی اپن,در یخچال را باز کن,بطری آب را دربیاور ,تووی لیوان آب بریز,برگرد,بطری آب را سرجاش بگذار,در یخچال را ببند,بدون این که در این فاصله کله ات به در کابینت بخورد,دستت بخورد به لیوان کناری که ولو شود تووی کابینت ترق ترق,بدون این که لیز بخوری کف آشپزخانه پهن شوی در مسیر حرکت با لیوان,بدون اینکه دستت رووی اپن به چیزی بخورد و کله پاش کنی,بدون اینکه پایت را بگوبی به کابینت و هوار بزنی,بدون اینکه بعد بستن در یخچال صدای افتادن چیزی آن توو بیاید,بدون اینکه آب را بریزی رووی اپن..و اووهههه..
این ها را گفتم که یعنی این روزها که به شدت درگیر اسباب کشی بودم من چندتایی لیوان و چار پنج تا ظرف غذاخوری و این ها شکسته ام,یکبار با روفرشی رفته ام رووی قاب عکس ها که گذاشته بودم زمین روزنامه بپیچمشان,شیشه ی دوتاشان را شکسته ام,تابلوی پازلم را که زده بودم رووی یک میخی که انگاری کوچک بوده برای تحملش دم غروبی دیدم که افتاده پخش زمین و مونالیزا ریز ریز شده کف سرامیک..گلدان پشت شیشه را طی عملیاتی محیر العقول به میان کوچه انداخته ام,برای حفظ تعادلم تووی آشپزخانه یکبار با دستم لبه ی کابینت را گرفتم و پارچه رویش را و همه با هم کجکی شدیم و پارچه هه با ظرف و ظروفی که رووش گذاشته بودم که خشک و بعد مرتب شوند ریخته ام پایین یکجا,کلید جدیدی را که زده بودم تا حد امکان تووی قفل پیجانده ام که شکست تووی قفل,جاروبرقی را از بالای پله های خانه قبلی هل داده ام و شوت شده تا پایین پله ها,پریز تلفن را زده ام تووی برق و وقتی یکهو زنگ زده پشت هم گوشی را برداشته ام که الو و خب سوزاندمش,با پا رفته ام تووی گلدان دم در همسایه کناری,قوطی پودر رخشا را ولو کرده ام رفته افتاده تووی سوراخ توالت+ژانگولر بازی های در آوردنش,پرده ی اتاق را که میزدم پایم را گذاشتم لبه ی پنجره و یک لنگ در هوا سقوط کردم کف اتاق,شستم را سوزانده ام که یک تاولی زده دردناک, ,دستم را برده ام تووی یک شیشه و بریده این هوا,تووی حمام افتاده ام و با لگن خورده ام زمین و همه اش اینکه با چندجای زخم و سوختگی و کبودی و چندین فقره تخریب و نابودی وسایل منزل در خانه ی جدید ساکن شده ایم..

.

Saturday، May 02، 2009

.

نتیجه این که من هر خانم پاترول سواری میبینم دو نقطه دی میشم از لحاظ نسیم:D

.
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.