Sunday، June 28، 2009
.
اینروزهای هیاهو و درگیری و اغتشاش! راستش یکجورهایی خودِ خودم آمد روو..
راستش یکجورهایی فهمیدم کدام آدم های زندگیم برام مهم ترند اینجور وقت ها..راستش اینجوری بود که من گوشی را برمیداشتم و زنگ میزدم به آدم هام..آن ها که تووی بطن اتفاقات..که تووی خیابان های همین شهر زندگی میکردند..
اینجور شد که من زنگ میزدم به آدم هام..که بدانم اوضاعشان را..که بدانم که خوبند..روبراهند..
من برمیداشتم حتا زنگ میزدم برای آدم هایی که ماه ها بی خبری بود ازشان..من به آدم هایی زنگ میزدم که بس که به هم فقط اس ام اس یادم رفته بود تن صداشان را..
اینجور شد که من زنگ میزدم به آدم هام..و خدا میداند چه حس غریب خووبی بود..که دلم میلرزید برای آدم ها..که دوست داشتنم که میریخت تووی دلواپسی هام تازه دستم می آمد که هی..این آدم من است پس..همینی که من دلم بالا پایین میشود که بشنومش..که آن یکی را که 7ماه است ازش بی خبرم را خبربگیرم..که میدانم سیاسی است و میدانم تووی ستاد خاتمی بوده آنوقت ها و دستم بی هیچ تردید برود سمت تلفن,بی آن که حتا یادم بیاید آخرین بار کی با هم حرف زدیم و چه گفتیم و چه شد که قطع شدیم..و این ها اصلن مهم نبود که بودنشان..سلامت و امن بودنشان..
ومن الان انگار که دوست هام را گلچین کرده باشم..که وقتی میشنیدم که شلوغ میشود و درگیری و تیر و گارد..وقتی بچه ها میرفتند و به هر ضرب و زوری خبر میرساندند که نیایید..تیراندازی..من گوشی را برمیداشتم که هرجور شده خبر بدهم به آدم هام..که نروند..و اینجوری بود که من آدم های زندگیم را انتخاب میکردم این روزها..این روزها میدیدم که موج نگرانی هام کجاها سوار است..و میدیدم چه دوست میدارم این آدم هام را..
که من این مجموعه ی آدم ها را که اسمشان هی تووی دایلد کالزم است را دوست میدارم..عمیق..عمیق..عمیق..
.
اینروزهای هیاهو و درگیری و اغتشاش! راستش یکجورهایی خودِ خودم آمد روو..
راستش یکجورهایی فهمیدم کدام آدم های زندگیم برام مهم ترند اینجور وقت ها..راستش اینجوری بود که من گوشی را برمیداشتم و زنگ میزدم به آدم هام..آن ها که تووی بطن اتفاقات..که تووی خیابان های همین شهر زندگی میکردند..
اینجور شد که من زنگ میزدم به آدم هام..که بدانم اوضاعشان را..که بدانم که خوبند..روبراهند..
من برمیداشتم حتا زنگ میزدم برای آدم هایی که ماه ها بی خبری بود ازشان..من به آدم هایی زنگ میزدم که بس که به هم فقط اس ام اس یادم رفته بود تن صداشان را..
اینجور شد که من زنگ میزدم به آدم هام..و خدا میداند چه حس غریب خووبی بود..که دلم میلرزید برای آدم ها..که دوست داشتنم که میریخت تووی دلواپسی هام تازه دستم می آمد که هی..این آدم من است پس..همینی که من دلم بالا پایین میشود که بشنومش..که آن یکی را که 7ماه است ازش بی خبرم را خبربگیرم..که میدانم سیاسی است و میدانم تووی ستاد خاتمی بوده آنوقت ها و دستم بی هیچ تردید برود سمت تلفن,بی آن که حتا یادم بیاید آخرین بار کی با هم حرف زدیم و چه گفتیم و چه شد که قطع شدیم..و این ها اصلن مهم نبود که بودنشان..سلامت و امن بودنشان..
ومن الان انگار که دوست هام را گلچین کرده باشم..که وقتی میشنیدم که شلوغ میشود و درگیری و تیر و گارد..وقتی بچه ها میرفتند و به هر ضرب و زوری خبر میرساندند که نیایید..تیراندازی..من گوشی را برمیداشتم که هرجور شده خبر بدهم به آدم هام..که نروند..و اینجوری بود که من آدم های زندگیم را انتخاب میکردم این روزها..این روزها میدیدم که موج نگرانی هام کجاها سوار است..و میدیدم چه دوست میدارم این آدم هام را..
که من این مجموعه ی آدم ها را که اسمشان هی تووی دایلد کالزم است را دوست میدارم..عمیق..عمیق..عمیق..
.
| 0 نظر »
Friday، June 26، 2009
.
ای کاش
ای کاش
ای کاش
ای کاش
داوری
داوری
داوری
در کار بود
.
.
کاشکی
کاشکی
کاشکی
کاشکی
قضاوتی
قضاوتی
قضاوتی
در کار بود
.
.
ای کاش
ای کاش
ای کاش
ای کاش
داوری
داوری
داوری
در کار بود
.
.
کاشکی
کاشکی
کاشکی
کاشکی
قضاوتی
قضاوتی
قضاوتی
در کار بود
.
.
| 1 نظر »
بیانیهی جمعی از وبلاگنویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن
۱) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانهی حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان میدارد «تشكيل اجتماعات و راه پيمايیها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
۲) ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریی مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدیبخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایرانی
Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events
We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam
We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.
Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government
A part of the large community of Iranian bloggers
July 26, 2009
| 0 نظر »
Thursday، June 25، 2009
.
دلتنگم..اینروزها بیشتر از هر وقتی دلتنگ توام..اینروزای دود و آتیش و گلوله بیشتر از هر وقتی دلم واست تنگ میشه..اینروزایی که بیشتر از هر وقت دیگه ای میبینم همه ی خودتو که جاری میکنی توو این سیمای تلفن..توو این کلمه ها..از خودتی که نگرانی..از خودتی که میدونی..از خودتی که نگرانی و میدونی هم که چقدر من میترسم ازین همه خشم و وحشی گری..که میدونی سارایی که از صداهای بلندم وحشت داره وقتی میون این همه آدمی که دشمن میدونن ماهارو میگرده یعنی چی..که میدونی سارایی که وحشت داره از ناامنی وقتی زل میزنه به باتوومی که روو سر دوستاش فرود میاد یعنی چی..که بخدا که میترسم..که من آدم جنگ نیستم..که من وحشت دارم ازین نگاهای پر از نفرت اینا..که من وحشت دارم ازینا که با این همه کینه میزارن دنبال آدما..که واستم سر بلوار که هرکی از راه میرسه واسش فندک بگیرم و کاغذ آتیش بزنم..که من ,منی که کوچیک..منی که حتا الانشم از تصور همه لحظات این چندروزه م یخ میزنم..همین من..همین سارا ..
که خسته م..که پشیمونم..بخدا که پشیمونم..که واسه معدود بارای زندگیم حس میکنم که تصمیم اشتباه گرفتم واسه آینده م..ازون اشتباهایی که جبران نداره..خسته م..ازین همه ناامیدی خسته م..ازین همه درگیری خسته م..ازین همه حجم خبرای پر از خشم و دروغ و درگیری خسته م..که دلم یذره آرامش میخواد..که دلم یذره امنیت میخواد..دلم یذره مهربونی میخواد..دلم یذره میخواد از نو لبخند که میزنیم تلخ نباشیم انقد..دلم تورو میخواد..دلم تورو میخواد نه یذره اما..دلم تورو میخواد..زیاد..زیاد..
دلتنگ توام ..که من وقتی علیرضا میگه خیلی شلوغه نیا نمیتونیم مواظبت باشیم کلی باهاش بحث میکنم که من نیاز به مواظبت شماها ندارم و انوقت میشینم پشت گوشی تلفن و دلم میخواد وقتی میگی مواظب خودت که هستی پهن شم توو بغلت که نه..تو مواظب من باش..
که تو بروم نمیاری..که تو تمووم لجبازیامو واسه نیومدن بروم نمیاری..تو همه ی دلیل ها و منطق هامو واسه این یه سال بروم نمیاری..که من انوقت واست هزار و یه دلیل میاوردم که چرا الان نمیتونم..که چرا ترجیح میدم بمونمو ..که هزارتا دلیل خانوادگی و شخصی و مادرانه وکارانه و درسانه داشتم که برات بیارم..
الان اما واسه اومدن پیشت یه دلیل هم بسمه..دلتنگت ام..
.
دلتنگم..اینروزها بیشتر از هر وقتی دلتنگ توام..اینروزای دود و آتیش و گلوله بیشتر از هر وقتی دلم واست تنگ میشه..اینروزایی که بیشتر از هر وقت دیگه ای میبینم همه ی خودتو که جاری میکنی توو این سیمای تلفن..توو این کلمه ها..از خودتی که نگرانی..از خودتی که میدونی..از خودتی که نگرانی و میدونی هم که چقدر من میترسم ازین همه خشم و وحشی گری..که میدونی سارایی که از صداهای بلندم وحشت داره وقتی میون این همه آدمی که دشمن میدونن ماهارو میگرده یعنی چی..که میدونی سارایی که وحشت داره از ناامنی وقتی زل میزنه به باتوومی که روو سر دوستاش فرود میاد یعنی چی..که بخدا که میترسم..که من آدم جنگ نیستم..که من وحشت دارم ازین نگاهای پر از نفرت اینا..که من وحشت دارم ازینا که با این همه کینه میزارن دنبال آدما..که واستم سر بلوار که هرکی از راه میرسه واسش فندک بگیرم و کاغذ آتیش بزنم..که من ,منی که کوچیک..منی که حتا الانشم از تصور همه لحظات این چندروزه م یخ میزنم..همین من..همین سارا ..
که خسته م..که پشیمونم..بخدا که پشیمونم..که واسه معدود بارای زندگیم حس میکنم که تصمیم اشتباه گرفتم واسه آینده م..ازون اشتباهایی که جبران نداره..خسته م..ازین همه ناامیدی خسته م..ازین همه درگیری خسته م..ازین همه حجم خبرای پر از خشم و دروغ و درگیری خسته م..که دلم یذره آرامش میخواد..که دلم یذره امنیت میخواد..دلم یذره مهربونی میخواد..دلم یذره میخواد از نو لبخند که میزنیم تلخ نباشیم انقد..دلم تورو میخواد..دلم تورو میخواد نه یذره اما..دلم تورو میخواد..زیاد..زیاد..
دلتنگ توام ..که من وقتی علیرضا میگه خیلی شلوغه نیا نمیتونیم مواظبت باشیم کلی باهاش بحث میکنم که من نیاز به مواظبت شماها ندارم و انوقت میشینم پشت گوشی تلفن و دلم میخواد وقتی میگی مواظب خودت که هستی پهن شم توو بغلت که نه..تو مواظب من باش..
که تو بروم نمیاری..که تو تمووم لجبازیامو واسه نیومدن بروم نمیاری..تو همه ی دلیل ها و منطق هامو واسه این یه سال بروم نمیاری..که من انوقت واست هزار و یه دلیل میاوردم که چرا الان نمیتونم..که چرا ترجیح میدم بمونمو ..که هزارتا دلیل خانوادگی و شخصی و مادرانه وکارانه و درسانه داشتم که برات بیارم..
الان اما واسه اومدن پیشت یه دلیل هم بسمه..دلتنگت ام..
.
موضوع : دل نوشته ها | 0 نظر »
Tuesday، June 23، 2009
.
کله خریه که دومی نداره..اینو ازین روزاش نمیگم..اینو از تمووم خاطرات این چن ساله ی مشترکمون میگم..از تموم با هم بودنا و خل خلیامون ..از تمووم سفرای مشترکمون..از جرات و جسارت غریبش میگم که تا چیزی که میخواد بدست نیاره رهاش نمیکنه...این روزا هر روزه ش که میبینمش یا میشنومش یه ورش آویزونه..که صداش درنمیاد..که چشاش یه جور غریبیه انگارکه سال ها گریه.. این روزا میون آتیش و خون میگرده..که تووی تمووم این روزا وسط جمعیت رفته...فریاد زده ..حقشو خواسته..که امروز که دیدم..سر فرصت حرف هاشو که میزد..با بغض دلم میخواس سرشو بگیرم توو بغلمو و بگم همه چی درست میشه..
که وقتی از حلقه ای که دور ندا زده بودن که بقیه بتونن به زنده موندنش کمک کنن..که از خونی میگه که پخش صورتش..وقتی از هوار مادری میگه از شنبه دربدر پسرشه..که وقتی از محمدشون میگه که بعد یه هفته بی خبری از اوین خبرش رسیده..که وقتی از گیر انداختنشون توو کوچه بن بست میگه که از هر طرف اشک آور پرت میکردن طرفشون..که همسایه ها واسشون لاستیک پرت میکنن که آتیش بزنن..که وقتی از ترسش میگه وقتی توو محاصره شون بوده..که وقتی از فرارش از پشت بوم همسایه میگه..که وقتی از دست بندای کمربندی میگه..که وقتی از بدترین فحش و بدوبیراها میگه که بهشون میگفتن..که وقتی از دوستش میگه که تووی دستاش ,یهو,یهو همینجور بی صدا تمووم کرد..که وقتی میگه ازون تی شرت آبی هدیه تولدش که خونی..که نشسته تش هنوز..که میخواد بمونه..که خون عزیزتریناش..که وقتی از باتومای برقی شون میگه که خورده بوود تخت سینه ش ..که وقتی تی شرتشو میده بالا که کمرشو ببینم که کبود..سیاه..بنفش..
که من بغضم و قورت نتونم بدم..که صدام درنیاد..که توو تمووم مدت تعریف کردناش یه لبخند تلخ روو لبش باشه..که آخرش با ذوق بگه که چندتاشونو زده و موتور سی جی بسیجیه رو آتیش زدن واس خاطر اشک آورا..که بیاد واسم طرز تهیه کوکتول مولوتوف بگه واس وقتی که لازم شد..که من نگاه کنم به اون چشم ها و فکر کنم که چرا تمووم اون جسارت و شهامت و انرژی ش اینجور باید صرف شه..که یاد تمووم ِ شیطنت ها و دیوونه بازیاش بیفتم و فکر کنم..یه لحظه..یه لحظه فکر کنم اگه..اگه همین فردا..همین فردا..دیگه نباشی..اگه همین فردا مثه همون دوستت تو هم از در خونه بری بیرون و نیای..اگه تو هم یهو بشی مسیر گلووله..اگه تو هم..اگه..اگه..یه لحظه..که همون یه لحظه بس باشه که اشکه که گوشه چشممه قل بخوره بیفته روو گونه م..که تو باشی اونی که سرمو میگیره توو بغلش ..که نترس..همه چی درست میشه..
.
کله خریه که دومی نداره..اینو ازین روزاش نمیگم..اینو از تمووم خاطرات این چن ساله ی مشترکمون میگم..از تموم با هم بودنا و خل خلیامون ..از تمووم سفرای مشترکمون..از جرات و جسارت غریبش میگم که تا چیزی که میخواد بدست نیاره رهاش نمیکنه...این روزا هر روزه ش که میبینمش یا میشنومش یه ورش آویزونه..که صداش درنمیاد..که چشاش یه جور غریبیه انگارکه سال ها گریه.. این روزا میون آتیش و خون میگرده..که تووی تمووم این روزا وسط جمعیت رفته...فریاد زده ..حقشو خواسته..که امروز که دیدم..سر فرصت حرف هاشو که میزد..با بغض دلم میخواس سرشو بگیرم توو بغلمو و بگم همه چی درست میشه..
که وقتی از حلقه ای که دور ندا زده بودن که بقیه بتونن به زنده موندنش کمک کنن..که از خونی میگه که پخش صورتش..وقتی از هوار مادری میگه از شنبه دربدر پسرشه..که وقتی از محمدشون میگه که بعد یه هفته بی خبری از اوین خبرش رسیده..که وقتی از گیر انداختنشون توو کوچه بن بست میگه که از هر طرف اشک آور پرت میکردن طرفشون..که همسایه ها واسشون لاستیک پرت میکنن که آتیش بزنن..که وقتی از ترسش میگه وقتی توو محاصره شون بوده..که وقتی از فرارش از پشت بوم همسایه میگه..که وقتی از دست بندای کمربندی میگه..که وقتی از بدترین فحش و بدوبیراها میگه که بهشون میگفتن..که وقتی از دوستش میگه که تووی دستاش ,یهو,یهو همینجور بی صدا تمووم کرد..که وقتی میگه ازون تی شرت آبی هدیه تولدش که خونی..که نشسته تش هنوز..که میخواد بمونه..که خون عزیزتریناش..که وقتی از باتومای برقی شون میگه که خورده بوود تخت سینه ش ..که وقتی تی شرتشو میده بالا که کمرشو ببینم که کبود..سیاه..بنفش..
که من بغضم و قورت نتونم بدم..که صدام درنیاد..که توو تمووم مدت تعریف کردناش یه لبخند تلخ روو لبش باشه..که آخرش با ذوق بگه که چندتاشونو زده و موتور سی جی بسیجیه رو آتیش زدن واس خاطر اشک آورا..که بیاد واسم طرز تهیه کوکتول مولوتوف بگه واس وقتی که لازم شد..که من نگاه کنم به اون چشم ها و فکر کنم که چرا تمووم اون جسارت و شهامت و انرژی ش اینجور باید صرف شه..که یاد تمووم ِ شیطنت ها و دیوونه بازیاش بیفتم و فکر کنم..یه لحظه..یه لحظه فکر کنم اگه..اگه همین فردا..همین فردا..دیگه نباشی..اگه همین فردا مثه همون دوستت تو هم از در خونه بری بیرون و نیای..اگه تو هم یهو بشی مسیر گلووله..اگه تو هم..اگه..اگه..یه لحظه..که همون یه لحظه بس باشه که اشکه که گوشه چشممه قل بخوره بیفته روو گونه م..که تو باشی اونی که سرمو میگیره توو بغلش ..که نترس..همه چی درست میشه..
.
| 0 نظر »
Sunday، June 21، 2009
.
تووی تمووم خاطرات کودکی م صدای محزون و بغض دار بابا هست که یه جور غمگینی سراومد زمستون میخونه..که نمیفهمیدم چرا..که این همه غم تووی یه آهنگ..که مامان میگفت از دوستا و تلخی خاطرات..که نمیفهمیدم..
الانم اما خودمو میبینم که نشستم اینجا و هنوز نرسیده به توو کوه ها دارن گل گل گل ..بغضم میترکه و صدای گریه م هوار میشه تووی خونه..
.
تووی تمووم خاطرات کودکی م صدای محزون و بغض دار بابا هست که یه جور غمگینی سراومد زمستون میخونه..که نمیفهمیدم چرا..که این همه غم تووی یه آهنگ..که مامان میگفت از دوستا و تلخی خاطرات..که نمیفهمیدم..
الانم اما خودمو میبینم که نشستم اینجا و هنوز نرسیده به توو کوه ها دارن گل گل گل ..بغضم میترکه و صدای گریه م هوار میشه تووی خونه..
.
| 0 نظر »
Wednesday، June 17، 2009
.
امروز هم دنبال تظاهرات مدنی مون راه افتادیم توو خیابون پی موج سبز..
پی گرفتن حقمون..پی گرفتن رای مون..
تمووم خستگی این روزها انگار نه انگار..که اصن این همه راه رفتنا..این همه سرباز و گارد ویژه و بسیجی دیدنا انگار دیگه واسمون عادت..که من هی صدای هر موتوری میشنوم سرمو میگیرم میون دستام..که چوب و باتوماشونو که میچرخونن نخوره توو سرم..
که اما امروز انقد همه چی آروم بود که همه مون ترسیده بودیم..امروز که ما ساعت 5 از هفت تیر راه افتادیم تا ولیعصر و کشاورز رو رفتیم تا لاله و انقد میون جمعیت احساس امنیت میکردم که هی حرفم به یاد آقای دوست میفتاد که برو..میدونم اونجا یه ملت مواظبتن..که آره..نترسین نترسین ما همه با هم هستیم..
که انقد همه مون ساکت بودیم که من هی دلم میخواس اون وسط یهو داد بزنم خس و خاشاک تویی..
که فقط به جا صدای جمعیت دراومد اونم با سوت و دست وقتی بود که یه پسری ازین میله ی نمیدونم چی توو ولیعصر کشید بالا و رفت اون بالا عکس موسوی رو گرفت هواو حتا یادش رفت عکسای احمدی رو بکنه ازون بالا که من هی داشت دلم میترکید که نیفته پایین..که اگه بیفته من هیچوقت این صحنه یادم نمیره که..مثه باتوم خوردن دوستام..مثه وقتی آقای گاردویژه علیرضا رو میکشید روو زمین..مثه وقتایی که سه تا سرباز صفر داشتن همه عقده هاشونو سر احسان خالی میکردن..مثه همه وقتایی که یه جا بهت زده واستاده بودم و نگاه میکردم..
امروز اما همه چی آروم بود..چهره ی آشنا..آدمای آشنا..حتاتر من توو کشاورز یه آقا پسری رو دیدم که خیلی شبیه فربود بود و من داشتم فکر میکردم که خودشه آیا..و هی داشت مثه نوار ضبط شده حرف میزد با بغل دستیش همونجوور که دستش بالا بود..و من توو همین گیرودار بودم که بند کفشم باز شد و تا ببندمش دیدم که آقای شبیه فربود خیلی جلوتره و من یه نوار سبزو گرفته بودم و با خودم میگفتم آقای خوش تیپ..
که سر کشاورز بودیم که یهو همه برگشتن که متفرق شین..متفرق شین..که گاردی ها اون جلون..که دارن میزنن..که راست و دروغش با هر کی گفت..که اصن نزاشتن مردم جلوترم برن حتا که نصف شدیم..که ما زدیم از توو پارک..و خب انگار وارد یه دنیای دیگه شدیم..پامونو که از خیابون گذاشتیم توو پارک,صف شیر آب و که رد کردیم..همه چی عوض شد..من فکر میکنم توو پارک موسوی رئیس جمهور شده بود..ما عکس موسوی توو دستمون بود و راه افتاده بودیم پی هم و نگاه میکردیم به آدمایی که بدمینتون بازی میکردن..به خانواده هایی که بساط چایی و پیک نیکشون براه بوود..بچه هایی که فوتبال بازی میکردن..همه چی آروم بود اونجا..آدما بلند بلند میخندیدن و هیشکی هیچ سبزی ازش آویزون نبود..اونجا میون درختا دوتا دوتا در آغوش هم و ما فکر میکردیم که اینجا روابط جنسی آزاده شاید؟
که رفتیم و آبمیوه گرفتیم و چیپس و پهن شدیم توو چمنا و گوش دادیم به حرفای بچه ها که موقع شلیک های آزادی اونجا بودن و جنازه ها..و زخمی ها..و وحشت..و ترس..و نفرت..
که من..که تو..که ما..
امروز وقتی میون جمعیت داد میزدن فردا بلوار شهرزاد..روبرو یو ان من کلی خنده و اینا بودم و یاد گودر آیدا که گفته بود چرا هیچ خبری شرق نیست و اینا..که گفتن فردا ساعت دو بیاین دروس جمع شیم و من فکر میکردم..ها خووبه..خوشگله آب و هواشم که خووبه..جو سبز ایناس خودش رسمن..
الانم پاهام در حال سرویس کردنم هستن بعد این همه روز هی توو راه بودن.تا فردا ساعت 2..
.
امروز هم دنبال تظاهرات مدنی مون راه افتادیم توو خیابون پی موج سبز..
پی گرفتن حقمون..پی گرفتن رای مون..
تمووم خستگی این روزها انگار نه انگار..که اصن این همه راه رفتنا..این همه سرباز و گارد ویژه و بسیجی دیدنا انگار دیگه واسمون عادت..که من هی صدای هر موتوری میشنوم سرمو میگیرم میون دستام..که چوب و باتوماشونو که میچرخونن نخوره توو سرم..
که اما امروز انقد همه چی آروم بود که همه مون ترسیده بودیم..امروز که ما ساعت 5 از هفت تیر راه افتادیم تا ولیعصر و کشاورز رو رفتیم تا لاله و انقد میون جمعیت احساس امنیت میکردم که هی حرفم به یاد آقای دوست میفتاد که برو..میدونم اونجا یه ملت مواظبتن..که آره..نترسین نترسین ما همه با هم هستیم..
که انقد همه مون ساکت بودیم که من هی دلم میخواس اون وسط یهو داد بزنم خس و خاشاک تویی..
که فقط به جا صدای جمعیت دراومد اونم با سوت و دست وقتی بود که یه پسری ازین میله ی نمیدونم چی توو ولیعصر کشید بالا و رفت اون بالا عکس موسوی رو گرفت هواو حتا یادش رفت عکسای احمدی رو بکنه ازون بالا که من هی داشت دلم میترکید که نیفته پایین..که اگه بیفته من هیچوقت این صحنه یادم نمیره که..مثه باتوم خوردن دوستام..مثه وقتی آقای گاردویژه علیرضا رو میکشید روو زمین..مثه وقتایی که سه تا سرباز صفر داشتن همه عقده هاشونو سر احسان خالی میکردن..مثه همه وقتایی که یه جا بهت زده واستاده بودم و نگاه میکردم..
امروز اما همه چی آروم بود..چهره ی آشنا..آدمای آشنا..حتاتر من توو کشاورز یه آقا پسری رو دیدم که خیلی شبیه فربود بود و من داشتم فکر میکردم که خودشه آیا..و هی داشت مثه نوار ضبط شده حرف میزد با بغل دستیش همونجوور که دستش بالا بود..و من توو همین گیرودار بودم که بند کفشم باز شد و تا ببندمش دیدم که آقای شبیه فربود خیلی جلوتره و من یه نوار سبزو گرفته بودم و با خودم میگفتم آقای خوش تیپ..
که سر کشاورز بودیم که یهو همه برگشتن که متفرق شین..متفرق شین..که گاردی ها اون جلون..که دارن میزنن..که راست و دروغش با هر کی گفت..که اصن نزاشتن مردم جلوترم برن حتا که نصف شدیم..که ما زدیم از توو پارک..و خب انگار وارد یه دنیای دیگه شدیم..پامونو که از خیابون گذاشتیم توو پارک,صف شیر آب و که رد کردیم..همه چی عوض شد..من فکر میکنم توو پارک موسوی رئیس جمهور شده بود..ما عکس موسوی توو دستمون بود و راه افتاده بودیم پی هم و نگاه میکردیم به آدمایی که بدمینتون بازی میکردن..به خانواده هایی که بساط چایی و پیک نیکشون براه بوود..بچه هایی که فوتبال بازی میکردن..همه چی آروم بود اونجا..آدما بلند بلند میخندیدن و هیشکی هیچ سبزی ازش آویزون نبود..اونجا میون درختا دوتا دوتا در آغوش هم و ما فکر میکردیم که اینجا روابط جنسی آزاده شاید؟
که رفتیم و آبمیوه گرفتیم و چیپس و پهن شدیم توو چمنا و گوش دادیم به حرفای بچه ها که موقع شلیک های آزادی اونجا بودن و جنازه ها..و زخمی ها..و وحشت..و ترس..و نفرت..
که من..که تو..که ما..
امروز وقتی میون جمعیت داد میزدن فردا بلوار شهرزاد..روبرو یو ان من کلی خنده و اینا بودم و یاد گودر آیدا که گفته بود چرا هیچ خبری شرق نیست و اینا..که گفتن فردا ساعت دو بیاین دروس جمع شیم و من فکر میکردم..ها خووبه..خوشگله آب و هواشم که خووبه..جو سبز ایناس خودش رسمن..
الانم پاهام در حال سرویس کردنم هستن بعد این همه روز هی توو راه بودن.تا فردا ساعت 2..
.
| 1 نظر »
Tuesday، June 16، 2009
.
"میترسم..مضطربم..
و با اینکه میترسم و مضطربم باز با تو تا آخر دنیا هستم.."
.
"میترسم..مضطربم..
و با اینکه میترسم و مضطربم باز با تو تا آخر دنیا هستم.."
.
| 0 نظر »
Sunday، June 14، 2009
.
میترسم..تنهام و میترسم..
میترسم و نمیدونم چیکار کنم..
مدام همه بهم زنگ میزنن که از خونه بیرون نرو..دستبند سبزم,پیشونی بند سبزم همه روو میز مووندن..توو ذهنم همه ی هیاهوی مردم..اون همه سربازی که تووی خیابون یهو به سمت مردم هجوم میاوردن میچرخه..
صدای چند تا تیرهوایی..بووق ممتد ماشینا...چرا این کابووس تمووم نمیشه..
قرار نبود اینجوری بشه..قرار بود سی سال دیگه بشینیم دور هم و واس بچه هامون از روزای موج سبز بگیم..از دولت سیب زمینی..قرار بود بشینیم و بخندیم به شعارامون که چه خجسته بودن..
قرار بود پرچم ایرانمونو پس بگیرن
قرار بود جشن پیروزی بگیریم..
که من شبش مانتو سبزه رو در آرم که فردا بپوشمش و جشن بگیرم..
قرار نبود اینجور بشه..
قرار نبود کشورم اینجور از پای بست ویران باشه..
قرار نبود اینجور دیکتاتوری شونو فرو کنن توو چشممون..
قرار نبود شهرم به خاک و خون کشیده بشه..قرار نبود صدای فریاد مردممو بشنوم..قرار نبود بچه هه رو ببینم که جیغ میزد توو بغل مادرش و گیر افتاده بوودن توو جمعیت..
قرار نبود باتوم سربازا فرود بیاد روو سر دوستام..
قرار نبود سربازای همین مردم به قصد کشت بزنننشون..
قرار نبود دوستم ساعت 3 شب بهم زنگ بزنه با صدایی که درنمیاد و بگه نگرانش نباشم و رسیده خونه و فقط نمیتونه بیفته توو تختش که جای کتک خوردناش درد میکنه..
قرار نبود از ترس خونه نشین بشیم ..که بگن نیاین سرکار تا سرو صداها بخوابه
قرار نبود ..
قرار نبود این همه خفقان و بی خبری حقمون باشه..
قرار نبود من توو تنهایی م بشینم و بغض کنم و فکر کنم به یه راه فرار..
که همون صبحش که 65درصدو دیدم برم بشینم پشت کتاب ieltsم و فکر کنم که شاید باید پشت کرد به همه چی..
که من تاب این شکستنا رو ندارم..که من این هیاهو,این وحشت,این باتوم ها و سربازا ریشه مو میخشکونه..که انگار متنفر باشم از سرزمینی که تووش مردممو به خاطر حقشون به خاک و خون میکشن..
که فکر میکنم شاید این آخرین مهری باشه که توو شناسنامه م میخوره..که دلم میخواس فریادامون به جایی میرسید..که نمیرسه..نمیرسه..
آره..من فرار میکنم..ازین سرزمینی که از من گرفتنش..که دیگه مال من نیست..
.
میترسم..تنهام و میترسم..
میترسم و نمیدونم چیکار کنم..
مدام همه بهم زنگ میزنن که از خونه بیرون نرو..دستبند سبزم,پیشونی بند سبزم همه روو میز مووندن..توو ذهنم همه ی هیاهوی مردم..اون همه سربازی که تووی خیابون یهو به سمت مردم هجوم میاوردن میچرخه..
صدای چند تا تیرهوایی..بووق ممتد ماشینا...چرا این کابووس تمووم نمیشه..
قرار نبود اینجوری بشه..قرار بود سی سال دیگه بشینیم دور هم و واس بچه هامون از روزای موج سبز بگیم..از دولت سیب زمینی..قرار بود بشینیم و بخندیم به شعارامون که چه خجسته بودن..
قرار بود پرچم ایرانمونو پس بگیرن
قرار بود جشن پیروزی بگیریم..
که من شبش مانتو سبزه رو در آرم که فردا بپوشمش و جشن بگیرم..
قرار نبود اینجور بشه..
قرار نبود کشورم اینجور از پای بست ویران باشه..
قرار نبود اینجور دیکتاتوری شونو فرو کنن توو چشممون..
قرار نبود شهرم به خاک و خون کشیده بشه..قرار نبود صدای فریاد مردممو بشنوم..قرار نبود بچه هه رو ببینم که جیغ میزد توو بغل مادرش و گیر افتاده بوودن توو جمعیت..
قرار نبود باتوم سربازا فرود بیاد روو سر دوستام..
قرار نبود سربازای همین مردم به قصد کشت بزنننشون..
قرار نبود دوستم ساعت 3 شب بهم زنگ بزنه با صدایی که درنمیاد و بگه نگرانش نباشم و رسیده خونه و فقط نمیتونه بیفته توو تختش که جای کتک خوردناش درد میکنه..
قرار نبود از ترس خونه نشین بشیم ..که بگن نیاین سرکار تا سرو صداها بخوابه
قرار نبود ..
قرار نبود این همه خفقان و بی خبری حقمون باشه..
قرار نبود من توو تنهایی م بشینم و بغض کنم و فکر کنم به یه راه فرار..
که همون صبحش که 65درصدو دیدم برم بشینم پشت کتاب ieltsم و فکر کنم که شاید باید پشت کرد به همه چی..
که من تاب این شکستنا رو ندارم..که من این هیاهو,این وحشت,این باتوم ها و سربازا ریشه مو میخشکونه..که انگار متنفر باشم از سرزمینی که تووش مردممو به خاطر حقشون به خاک و خون میکشن..
که فکر میکنم شاید این آخرین مهری باشه که توو شناسنامه م میخوره..که دلم میخواس فریادامون به جایی میرسید..که نمیرسه..نمیرسه..
آره..من فرار میکنم..ازین سرزمینی که از من گرفتنش..که دیگه مال من نیست..
.
| 1 نظر »
Friday، June 12، 2009
موسوی,موسوی..پرچم ایرانمونو پس بگیر
رفتم و رای دادم..رفتم و اسم میرحسین موسوی با کد 77 رو نوشتم رو برگه..رفتم به عادت همیشه ی بوسیدن تاس,برگه ی رای مو بوسیدم و انداختم توو صندوق..به آقای بازرس که بهم نگاه میکرد لبخند زدم و اومدم بیرون..از کنار صف طولانی جمعیت رد شدم و از در که بیرون اومدم روو به پسره ی تووی 206 که ازم پرسید موسوی دیگه لبخند زدم و با علامت پیروزی بدرقه ش کردم..
من امیدوارم..
من دلخوشم و امیدوار..
من به این آدمای شهرم,کشورم دلخوشم..من به این آدم های لبخند به لب که وقتی اسم موسوی میاد لب هاشون پره خنده میشه و میگردن که ببینن چی مردم میگن در موردش دلخوشم..من به اون دختر بچه ای که میون صف تاتی تاتی میکرد و باباش میگفت نماینده موسوی ه دلخوشم..من به اون سرباز دم در که که به پسره ای که دستبند سبز به دستش بسته میگه من خودمم موسوی ام اما اون دستبندو از دستت باز کن دلخوشم..من به اون خانمی که ازم میپرسه کدش چنده و یهو چند نفر همزمان میگن 77 و همه با هم میخندن دلخوشم..من به این انگشت های جوهری دلخوشم..من به مردمم..به انتخاب و شعور مردمم دلخوشم..گند نزنین به امیدمون..به امیدمون...
.
| 0 نظر »
Tuesday، June 09، 2009
.
من طی امروز و امشب فهمیدم که یک جوگیر هستم و اگر 30سال پیش در زمان انقلاب موجود میبودم اگر رهبر انقلاب نمیشدم به احتمال قریب به یقین یکی از ارکان مهم شکل گیری انقلاب و شورش های مردمی میبودم.
بعله..
.
من طی امروز و امشب فهمیدم که یک جوگیر هستم و اگر 30سال پیش در زمان انقلاب موجود میبودم اگر رهبر انقلاب نمیشدم به احتمال قریب به یقین یکی از ارکان مهم شکل گیری انقلاب و شورش های مردمی میبودم.
بعله..
.
| 1 نظر »
Wednesday، June 03، 2009
.
در راستای پست مریم مامهر..
.
اینروزا یه چیزی توو این شهر هست که خیلی خووبه..این آدمایی که سبز بستن به مچشون,آدمایی که تو مسیر حرکت ماشیناشون پارچه های سبزشون توو باد در حرکته..آدمایی که پوسترای موسوی رو به ماشیناشون زدن..کوچیک جوون پیرایی که یه جورایی سبز..من این آدما رو تحسین میکنم..نه به خاطر موسوی..به خاطر اینکه هدف دارن و هدفشونو فریاد میزنن با سبز بودنشون..آدمایی که میدونن از شرایط ناراضین و میخوان تغییرش بدن..آدمایی که باور دارن که میتونن..این روزا آدمای این شهر بیشتر از همیشه لبخند میزنن..این روزا این سبزها مهربونن..یواشن..من این آدما رو که از هر رده و مسلک و سن وس سالی هستن دوست دارم..بهشون لبخند میزنم..پر از امید..که بگم آره,میتونیم,که آره میشه..اگه من و تو و ما بخوایم..که باید تغییر بدیم..
که این سبز بودن بیشتر یه نماده..نماد نارضایتی جامعه از وضع موجود و امید واسه رسیدن به وضع بهتر..
که این بیشتر یجور اعتراض رنگیه به حکمرانی دروغ..توو تمووم این مدت..
من احساس قدرت میکنم وقتی دختر جوون سبز پووش تووی ترافیک به آقای راننده تاکسی که سبز بسته علامت پیروزی نشون میده و آقای راننده با اشاره به پوستر دختره میگه که خوش به حالتون..مارو که نمیزارن عکس بزنیم..که من دلم میخواد اون پارچه سبزه رو که پسره سر گلستان انداخت توو ماشین بردارم و ببندم به مچم..که بتونم دستمو بالا بگیرم و بگم منم دلم تغییر میخواد..منم دلم میخواد سرمو بلند کنم و بیرون بکشم ازین دولت خفقان و تزویر..که نشستن و نگاه کردن و تحریم کردن کار ترسوهاس..که من ازین حقی که دارم نمیگذرم..من ازین کاغذ رای که میدن دستم..من ازین ثبت خودم اندازه اثر انگشتم روو یه برگه نمیگذرم..که اقلندش بعدترها یادم بموونه که کاری که میتونستم و کردم..که همه چی از من و تو شروع میشه..
.
در راستای پست مریم مامهر..
.
اینروزا یه چیزی توو این شهر هست که خیلی خووبه..این آدمایی که سبز بستن به مچشون,آدمایی که تو مسیر حرکت ماشیناشون پارچه های سبزشون توو باد در حرکته..آدمایی که پوسترای موسوی رو به ماشیناشون زدن..کوچیک جوون پیرایی که یه جورایی سبز..من این آدما رو تحسین میکنم..نه به خاطر موسوی..به خاطر اینکه هدف دارن و هدفشونو فریاد میزنن با سبز بودنشون..آدمایی که میدونن از شرایط ناراضین و میخوان تغییرش بدن..آدمایی که باور دارن که میتونن..این روزا آدمای این شهر بیشتر از همیشه لبخند میزنن..این روزا این سبزها مهربونن..یواشن..من این آدما رو که از هر رده و مسلک و سن وس سالی هستن دوست دارم..بهشون لبخند میزنم..پر از امید..که بگم آره,میتونیم,که آره میشه..اگه من و تو و ما بخوایم..که باید تغییر بدیم..
که این سبز بودن بیشتر یه نماده..نماد نارضایتی جامعه از وضع موجود و امید واسه رسیدن به وضع بهتر..
که این بیشتر یجور اعتراض رنگیه به حکمرانی دروغ..توو تمووم این مدت..
من احساس قدرت میکنم وقتی دختر جوون سبز پووش تووی ترافیک به آقای راننده تاکسی که سبز بسته علامت پیروزی نشون میده و آقای راننده با اشاره به پوستر دختره میگه که خوش به حالتون..مارو که نمیزارن عکس بزنیم..که من دلم میخواد اون پارچه سبزه رو که پسره سر گلستان انداخت توو ماشین بردارم و ببندم به مچم..که بتونم دستمو بالا بگیرم و بگم منم دلم تغییر میخواد..منم دلم میخواد سرمو بلند کنم و بیرون بکشم ازین دولت خفقان و تزویر..که نشستن و نگاه کردن و تحریم کردن کار ترسوهاس..که من ازین حقی که دارم نمیگذرم..من ازین کاغذ رای که میدن دستم..من ازین ثبت خودم اندازه اثر انگشتم روو یه برگه نمیگذرم..که اقلندش بعدترها یادم بموونه که کاری که میتونستم و کردم..که همه چی از من و تو شروع میشه..
.
| 2 نظر »
Monday، June 01، 2009
.
اینکه من هر روزم را زندگی کنم بی که تو باشی ..
اینکه من هر روز لبخند بزنم به زندگی م..به آدم هام..
اینکه من هر روز کیفم را به دوش بگیریم و زندگی م را از نو روزمره کنم تووی این شهر..
این ها..تمام این ها..
این ها برای من بس است..همه ی این ها برای من بس است..بیشترش را که تاب نمی آورم..خیال مچ تووی گچ و آتلت و آن زخم کناره ی چشمت که مووهات را ریخته بوودی رووش و من نگات میکردم تووی این صفحه که شیشه..و خنده هات را که انگار یواش بودند..
که من که تاب نمی آورم که خدا آن بالا چه میکند که حواسش به تو نیست؟
که اصلن مگر چه کار دارد جز همین؟
که تو اصلن حواست کجاست که با مخ پایین می آیی از پله ها..که بخندی که همه ات را کنار من جا گذاشته ای..
.
اینکه من هر روزم را زندگی کنم بی که تو باشی ..
اینکه من هر روز لبخند بزنم به زندگی م..به آدم هام..
اینکه من هر روز کیفم را به دوش بگیریم و زندگی م را از نو روزمره کنم تووی این شهر..
این ها..تمام این ها..
این ها برای من بس است..همه ی این ها برای من بس است..بیشترش را که تاب نمی آورم..خیال مچ تووی گچ و آتلت و آن زخم کناره ی چشمت که مووهات را ریخته بوودی رووش و من نگات میکردم تووی این صفحه که شیشه..و خنده هات را که انگار یواش بودند..
که من که تاب نمی آورم که خدا آن بالا چه میکند که حواسش به تو نیست؟
که اصلن مگر چه کار دارد جز همین؟
که تو اصلن حواست کجاست که با مخ پایین می آیی از پله ها..که بخندی که همه ات را کنار من جا گذاشته ای..
.
| 0 نظر »
اشتراک در:
پیامها (Atom)