.
این روزها دچار یک سری عادات جدیدی شده ام,راستش اولش خیلی سخت بود,از لحاظ تربیت خانوادگی و اصول و اخلاق شهروندی,درد هم داشت اوایلش,اما خب کم کم خیلی هم خووب شد,
قضیه این بود که من یک روز مشغول کنکاش در کیف پولم برای دادن سه تا دوهزاری و چندتایی دویستی و صدی به آقای مغازه دار در حین جدا کردن دو تومنی ها رووی یکیشان دیدم که با یک خط سبز قشنگی یکی برداشته آن گوشه نوشته رئیس جمهور من:میرحسین موسوی.
خب شما نمیدانید چه حس خووبِ مشترکی بود با این آدمه که نشسته بود رووی دوهزارتومنی کنار عکس آقا! نوشته بود میرحسین موسوی
این بود که من کلی درونم نرم و گرم شد و کلی لبخند زدم که آقای مغازه دار هم فهمید و گفت که تاحالا کلی ازین ها دارد و من اما تووی وحدت غریبی ولو بودم با یک آدمی که خطش هم خیلی خووب بود.
و فکر میکنید چه؟خب من کلی در فکر یک چند شیوه ی مبارزه ی مدنی بودم قبیل چاپ کردن این بیانیه ها و عکس ها و اینکه هی تووی حرف هام بگویم به این و آن رئیس جمهور موسوی که ملت باورشان نشود یک وقتی که به این یارو رای داده اند..
که خب نشستم دیدم این اصلن جواب میدهد ,همین که من هم لبخندِ همدلی بیاورم رووی لب یکی دیگر و خب چی ازین بهتر که هی این اسکناس ها بچرخد تووی دست های مردم که یادشان باشد به کی رای داده اند..
نیایید اینجا حالا برای من بگویید از پول و سرمایه ی ملی و این حرف ها که اولن که من کاری باهاشان ندارم که,من فقط با یک خط خووبی مینویسم رئیس جمهور ایران:میرحسین موسوی و بعد پول را میدهم دست آقای مغازه دار که برسد به دست شما دوست عزیز که یکهو یادتان نرود چه برسرمان آورده اند..
بعله من از همین مبارزات کوچک بی سروصدا میکنم و هرچه به من از سرمایه ی ملی بگویید میگویم به تخ.م.م که اصلن من سرمایه ی ملی که من جز ملتش که نه جز خس و خاشاکش باشم نمیخواهم..اخلاق گرایی و اینجور اراجیف هم برای آن هایی که تووی جوامع آزاد و متمدن زندگی میکنند,برای من ازین اداها دیگر معنی ندارد.
.