Friday، July 31، 2009

نامه های وارده:

.
"من الان اینا رو نباید بت بگم,چون لوس میشی..ولی خوب لوس بشی..لوس هستی..اصن فدای سرم که لوس میشی.."
.
.
شما میدانید لنت چیست؟
شما میدانید لنت ترمز چیست؟
شما لنت ترمزتان سالم است؟
مطمئنید؟
خوش به حالتان.
.

Wednesday، July 29، 2009

.

در حال فتح توام..

..
.

Monday، July 27، 2009

.

اینجور است که من آدم کلن به تخ.م.می هستم.
اینجور است که زندگی من در یک بی خیالی عظیمی طی میشود.
اینجور است که من همیشه و پای تمامی مسائل و تصیمات زندگیم انقدر روان و شلیل بوده ام که همینجور برای خودشان گرفته شده اند
بعله,من آدمی هستم بی خیال و شمای دوست که می آیی اینجور مضطرب و هراسناک و پرتنش ظاهر میشوی در برابرم راستش من هیچ درک نمیکنم از وضعیت.
بخدا که هیچ چیزی تووی تمام این دنیا ارزش این را ندارد که شما اینجور نگاهت دودو بزند ,اینجور دست و پات بلرزند,اینجور نفست بالا نیاید.
که بابا ولش کن بگذار خودش یک چیزیش میشود دیگر,این منی که میبینی اینجا کنار تو ملبخند نشسته ام و هی میان حرف هات سعی به آرام کردن ت دارم خودم یک زندگی ای دارم که اگر بخواهم بنشینم و مثل تو فروو بروم تووی دیتیل های زندگیم و تمامی مسائل و آدمیانی که ریده اند به زندگیم باید همینجا خم شوم یک چاله ی 1 متری بکنم برای خودم و بروم تووش دراز بکشم در حالت مرگ.
که هی به من نگو خوش به حالت انقد خوشبینی به همه چی,که بخدا چاره ای دیگری اگر داشتم,اگر داشتم..
.

Saturday، July 25، 2009

.

اصولن در اینکه پاره ای از اجناس مذکر واسه روحیه خوبن که هیچ شکی نیس و این که آقایونِ خوش تیپ و خوش سیما و خوش بازو و اینا به مانند قرص فلکستین شادی آور هستند وآدم باید هرچند وقت به چند وقت خودش رو در معرض یک همچین نعمت هایی قرار بده!

.

Thursday، July 23، 2009

.

زلف بر باد مده پدسگ..

.

Sunday، July 19، 2009

.

یکی بیاید از من بپرسد چه مرگم است,آی آدم ها که نشسته بر ساحل آفتابتان را میگیرید یکی تان بیاید یقه ی مرا بگیرد بپرسد چه مرگم است این روزها که هی بی خودی تووی سرو کله ی همه تان میزنم و دلقک وار به مهمترین مسائل زندگیم میخندم به صورت هوار.
یکی بیاید مرا بغل کند و بپرسدم چه م شه که این وقت های دیوانگی و سرخوشی م یکهو نگام میرود به یک جای دوری و چند ثانیه ای خاموش میشوم..
یکی بردارد آن عکسی که حسام ازم گرفته که دستم را گرفته ام سایبان چشم هام و دارم به یک جایی آنور موج ها نگاه میکنم را بیاورد بگوید این غم محزون پشت تمام این خنده هات چرا؟
یکی بیاید حالیم کند که تنهایی کله کردن تووی این کوهی که آمده جلوم قد کشیده نمیراندم اگر ترک ترکم میکند..آوارم میکند رووی سر روح سرخوش و بی خیالم.
یکی دست مرا بگیرد ببرد بنشاند جلوی خودم که بگویمش چه مرگش شده که اینجور کرخت و بی خیال آدم هاش را میانه ی زندگیش وامیدهد محض دلخوشی خودش..
که آخر چه مرگش شده چه مرگش شده که به خودش که نه به آدم هاش هم رحم نمیکند..
که یکی بیاید به خودم بیاوردم که این ها,این آدم های دنیام که مال این دیروز و امروزم که نیستند,که یک عمرند که با من.
که من چطور این روزها رووی همین سرخوشی و بی خیالی دل میگیرم و میستانم و حالیم نیست که هی که دل ازین دست به آن دست میکنم این آدم ها را چطور میشکنم..که تروخدا یکی بیاید یادم بدهد این روزها که اینجور –خودم که میدانم برای یک لحظه حتا رها شدن از همه ی فکر ها و فکرها و فکرها- میگردم و میخواهم که محو لحظه م شوم و هیچ حالیم نیست که این احساساتی که اینروزها بی هیچ خساستی خرج میکنم پای آدم هام فردا که حالم به شود می آید یقه ام را میگیرد که چه شد پس..که من دارم میفهمم که چه غلطی دارم میکنم..یکی بیاید دست مرا بگیرد درم بیاورد ازین دنیای دیوانه ای که ساخته ام برای خودم..اینروزها..



.

Saturday، July 18، 2009

.


دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی..


.

Friday، July 17، 2009

.

خدا حتمن باید یک آلبومی داشته باشد؟ندارد؟
اینجور که نیست,خدا هم مثل همه ی ما,یک آلبومی دارد پر از عکس آدم هاش..پر از عکس های آدم هاش که آمده اند و رفته اند..خدا هم حتمن یک آلبومی دارد و حتمن پشت تمام عکس هاش نوشته دارد.. آقای فلان تووی عروسی پسرش..خانم فلان آذر 83 در اولین دیدار با آقای فلان..یا مثلن سارا فلان بهمن 85 برهنه میان برف ها..
بعد هر وقتی میرود سر کشوی خودش آلبوم ها را در می آورد میچیند دور خودش و آلبوم ها را باز میکند نگاه میکند و بغض میکند..حتمن گاهی میخندد و گاهی از بعضی هاش به سرعت میگذرد,حتمن هم مثل ماها یک سری عکس ها دارد که دلش نمیخواهد به کسی نشان دهد..مثل عکس های خودمان تووی دوران بلوغ لعنتی با آن صورت باد کرده و چشم های پر اخم..حتمن یک سری عکس ها دارد که خجالت میکشد از دیدنشان..که زود رد میشود ..که مثلن پشت یکیشان نوشته بم 5دی.. تصادف آیدین ِ 25ساله تووی جاده چالوس با راننده خواب آلود ..جنازه ی تکه تکه شده از سقوط چندباره ی توپولوف..نمیدانم خدا هم پشیمان میشود یا نه..او هم افسوس لحظه ها را هم میخورد یا نه..من اگر جاش بودم اما اینجور عکس ها را میگذاشتم جلوی چشم هام که یادم باشد چه کرده ام..که یادم باشد حکمتم چه بر سر آدم هام آورده..من اگر بودم عکسی از چشم های ماهان وقتی به جسد مادر و پدر و برادرش کنار هم زل زده بود,عکسی از دخترک 4ساله ی چرک گرفته که میان آوار میگشت و بی صدا گریه میکرد,عکسی از بهت محزون رایحه کنار سنگ مزار رضا, عکسی از بدن له شده ی عروس جوانِ امیر کناره جاده,عکسی از زانوان تا شده ی مرد میان تکه تکه های هوایپما,عکسی از دست های نیما که چنگ زده بود به بدن کفن پیچیده ی آیدین,عکسی از دخترکی که با نگاهی مبهوت پیکر پدرش را نگاه میکرد تووی آن چاله ی سیاه لعنتی میگذاشتم یک جایی که ببینمشان ..که بغض کنم و یادم باشد که خدا هم اگر باشی دل آدم هات را میشکنی..

.

Saturday، July 11، 2009

.

نازلی در دیدارهای معمول با من:
فکر میکنی خیلی خووبه برنزه ای؟عقده ای.
سر زمین کار میکردی؟
خیلی هم گوشوارات زشته!
انگیزه ت ازینکه این مانتو رو خریدی چی بود؟
چقد پیری!

نازلی هستن یک تخریب چی.
.
.

مفتخرم که استعداد جدیدالکشف خود را در عرصه ی صدا و آواز به جامعه ی موسیقی جهان معرفی کنم:خانم دنیا مهرواژیان ماسو نشان
سارا هستم یک مکتشف

.

Tuesday، July 07، 2009

.
و اصولن شمال جایی است که مردم در بی خیالی لبخندوارِ کشداری نسبت به تمامی امورِ دنیا به سر میبرند.

.

Friday، July 03، 2009

.


این روزها دچار یک سری عادات جدیدی شده ام,راستش اولش خیلی سخت بود,از لحاظ تربیت خانوادگی و اصول و اخلاق شهروندی,درد هم داشت اوایلش,اما خب کم کم خیلی هم خووب شد,
قضیه این بود که من یک روز مشغول کنکاش در کیف پولم برای دادن سه تا دوهزاری و چندتایی دویستی و صدی به آقای مغازه دار در حین جدا کردن دو تومنی ها رووی یکیشان دیدم که با یک خط سبز قشنگی یکی برداشته آن گوشه نوشته رئیس جمهور من:میرحسین موسوی.
خب شما نمیدانید چه حس خووبِ مشترکی بود با این آدمه که نشسته بود رووی دوهزارتومنی کنار عکس آقا! نوشته بود میرحسین موسوی
این بود که من کلی درونم نرم و گرم شد و کلی لبخند زدم که آقای مغازه دار هم فهمید و گفت که تاحالا کلی ازین ها دارد و من اما تووی وحدت غریبی ولو بودم با یک آدمی که خطش هم خیلی خووب بود.
و فکر میکنید چه؟خب من کلی در فکر یک چند شیوه ی مبارزه ی مدنی بودم قبیل چاپ کردن این بیانیه ها و عکس ها و اینکه هی تووی حرف هام بگویم به این و آن رئیس جمهور موسوی که ملت باورشان نشود یک وقتی که به این یارو رای داده اند..
که خب نشستم دیدم این اصلن جواب میدهد ,همین که من هم لبخندِ همدلی بیاورم رووی لب یکی دیگر و خب چی ازین بهتر که هی این اسکناس ها بچرخد تووی دست های مردم که یادشان باشد به کی رای داده اند..
نیایید اینجا حالا برای من بگویید از پول و سرمایه ی ملی و این حرف ها که اولن که من کاری باهاشان ندارم که,من فقط با یک خط خووبی مینویسم رئیس جمهور ایران:میرحسین موسوی و بعد پول را میدهم دست آقای مغازه دار که برسد به دست شما دوست عزیز که یکهو یادتان نرود چه برسرمان آورده اند..
بعله من از همین مبارزات کوچک بی سروصدا میکنم و هرچه به من از سرمایه ی ملی بگویید میگویم به تخ.م.م که اصلن من سرمایه ی ملی که من جز ملتش که نه جز خس و خاشاکش باشم نمیخواهم..اخلاق گرایی و اینجور اراجیف هم برای آن هایی که تووی جوامع آزاد و متمدن زندگی میکنند,برای من ازین اداها دیگر معنی ندارد.


.

Wednesday، July 01، 2009

.


اینکه من اصرارت کنم برای نیامدنت تووی این اوضاع بلبشو..این که من ازت بخواهم که بمانی تا کمی همه چیز آرام شود که اینجا هیچ چیزی غیر ممکن نیست..که ممکن است از فرودگاه ببرندت اوین به جرم نگرانی های عاشقانه..که بگویم اینجا رووی هیچ چیزی حساب نمیشود کرد که اگر آمدی و بعد دو هفته نشد بروی چه..این از من چنان بعید است که بعد تمام حرف هام وقتی مثل تمام اعتراف گرفتن هات میگویی به من نگاه کن..بغض کنم که من میمیرم برای آمدنت اما تابِ دلنگرانی برات را ندارم که..
.
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.